دسته: تاریخ

  • خطوط کلی مدرنیزاسیون در زمان ناصرالدین شاه

    خطوط کلی مدرنیزاسیون در زمان ناصرالدین شاه

    ۱. توسعه نهادی و زیرساختی

    مهم‌ترین میراث مثبت دوره ناصری، توسعه نهادها و زیرساخت‌هایی بود که پایه‌های دولت-ملت مدرن را شکل دادند:

    • تأسیس دارالفنون (۱۸۵۱ م):
      • این نهاد فراتر از یک مدرسه بود؛ اولین مرکز آموزشی عالی نوین در ایران بود که علوم جدید (مانند پزشکی، مهندسی، علوم نظامی و زبان‌های خارجی) را به صورت آکادمیک آموزش می‌داد.
      • دارالفنون نسلی از متخصصان، روشنفکران و دولتمردان آگاه (مانان: میرزا ملکم خان، محمدحسن خان صنیع‌الدوله) را تربیت کرد که بعدها خودشان به منتقد اصلی نطام شدند و در نهضت مشروطه نقش کلیدی ایفا کردند.
    • شبکه‌ی تلگراف و پست (ارتباطات):
      • استفاده گسترده از تلگراف در دهه ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰ میلادی (با کمک بریتانیا و روسیه) موجب یکپارچگی ارتباطی ممالک محروسه‌ی قاجار شد. این امر، ارتباط سریع میان مراکز شهری را فراهم کرد.
      • پیامد غیرمنتظره و مثبت: در مواقع بحران سیاسی (مانند نهضت تنباکو)، مردم و علما توانستند از این ابزار برای هماهنگی اعتراضات ملی و بسیج افکار عمومی علیه استبداد و نفوذ خارجی استفاده کنند. این تجربه، نقش مهمی در انقلاب مشروطه داشت.
    • تشکیلات جدید دولتی:
      • تأسیس وزارتخانه‌هایی مانند “وزارت علوم” و “وزارت خارجه” به شکل مدرن و همچنین ایجاد سازمان‌هایی مانند اداره گمرک و دارالشورای کبری (که بعدها به نهاد مشورتی تبدیل شد)، پایه‌های اداری جدیدی را برای حکومت بنا نهادند.
    • اولین اقدامات در حوزه فرهنگی و رسانه:
      • انتشار اولین روزنامه‌های دولتی مانند «وقایع اتفاقیه» و بعدها نشریات غیردولتی، آغازگر شکل‌گیری رسانه و افکار عمومی در ایران بود.
      • ناصرالدین شاه خود به عکاسی علاقه داشت و با حمایت از آن و همچنین سفرهای خارجی‌اش، دروازه‌ای برای ورود علوم، هنرها و تکنولوژی‌های بصری غرب گشود.

    ۲. گشایش فکری و اجتماعی

    دوران ناصری آغاز یک گشایش فکری و اجتماعی پس از انزوای نسبی ایران بود:

    • اعزام دانشجو به اروپا:
      • هرچند به تعداد محدود، اما اعزام دانشجویان به اروپا که از دوران عباس میرزا آغاز شده بود، در این دوره ادامه یافت. این افراد پس از بازگشت، عامل انتقال افکار و ساختارهای مدرن غربی به ایران بودند.
    • تغییرات شهری و معماری:
      • سفرهای سه‌گانه شاه به فرنگ، او را شیفته‌ی ظاهر شهرهای اروپایی کرد. این امر منجر به توسعه شهرسازی در تهران شد، شامل:
        • تأسیس خیابان‌های جدید (مانند خیابان لاله‌زار و ناصریه).
        • ساخت بناهای مدرن (مانند کاخ شمس‌العماره که نمادی از تقلید از معماری غربی بود).
        • نصب اولین چراغ‌های گاز در پایتخت.
    • امنیت نسبی و ثبات:
      • به دلیل طولانی بودن دوره‌ی سلطنت و سرکوب شورش‌های اولیه (مانند شورش بابی‌ها)، ممالک محروسه برای یک دوره نسبتاً طولانی از ثبات سیاسی برخوردار شد. این ثبات نسبی، زمینه را برای فعالیت‌های اقتصادی و فکری بیشتر در مقایسه با دوره‌های پرآشوب پیشین فراهم کرد.

    در مجموع، می‌توان گفت دوره ناصری “تخم مدرنیته” را در جامعه ایران کاشت. نهادهایی که ناصرالدین شاه ایجاد کرد و نسلی که تربیت شدند، در نهایت به نیروهای اصلی تغییر در نهضت مشروطه تبدیل شدند و مسیر تاریخ را تغییر دادند.

  • وضعیت ارتش در دوران محمدشاه قاجار

    وضعیت ارتش در دوران محمدشاه قاجار

     

    زمینه‌ی تاریخی

    محمدشاه، پسر عباس‌میرزا، در سال ۱۲۵۰ قمری پس از مرگ فتحعلی‌شاه به سلطنت رسید. در آن زمان ایران هنوز از پیامدهای شکست‌های نظامی از روسیه (در جنگ‌های ۱۸۱۳ و ۱۸۲۸) و پیمان‌های گلستان و ترکمانچای رنج می‌برد. یکی از نتایج این شکست‌ها، آگاهی نخبگان قاجار از عقب‌ماندگی نظامی ایران نسبت به اروپا بود.

    عباس‌میرزا، ولیعهد نیرومند و اصلاح‌طلب فتحعلی‌شاه، برای جبران این ضعف، دست به اصلاحاتی در ارتش زد که از مهم‌ترین جنبش‌های نظامی در تاریخ ایران نو به‌شمار می‌رود. این اصلاحات پایه‌ی ارتش محمدشاه را تشکیل داد.

    به طور خلاصه، ارتش محمد شاه، ارتشی “نیمه‌مدرن” بود که هسته‌ی اصلی آن را مدیون اصلاحات عباس میرزا بود، اما به دلیل مشکلات مالی ناشی از جنگ با روسیه و مداخله‌ی روز افزون خارجی‌ها، این اصلاحات متوقف شد و ارتش نتوانست به یک نیروی کارآمد تبدیل شود.


    ۱. تاثیر اصلاحات عباس میرزا (نظام جدید)

    اصلاحات عباس میرزا که به «نظام جدید» معروف شد، سنگ بنای ارتش مدرن ایران بود. عباس میرزا پس از شکست‌های سنگین از روسیه، متوجه شد که ارتش سنتی مبتنی بر نیروهای ایلیاتی (چریک) توان مقابله با ارتش‌های مدرن اروپایی را ندارد.

    تأثیرات کلیدی این اصلاحات که به محمد شاه به ارث رسید، عبارت بودند از:

    • ایجاد ارتش دائمی: عباس میرزا برای اولین بار ارتشی ایجاد کرد که به جای وابستگی به ایلات، به صورت دائمی در خدمت دولت بود. این سربازان یونیفرم‌پوش، حقوق‌بگیر و تحت آموزش‌های نظامی (مشق) قرار می‌گرفتند.
    • استخدام مستشاران خارجی: او افسران اروپایی (ابتدا فرانسوی و سپس انگلیسی و حتی روسی) را برای آموزش پیاده‌نظام و توپخانه به خدمت گرفت.
    • ایجاد توپخانه مدرن: تمرکز ویژه‌ای بر ایجاد واحدهای توپخانه منظم صورت گرفت که در ارتش سنتی قاجار وجود نداشت.
    • تأسیس کارخانجات اسلحه‌سازی: تلاش‌هایی برای ساخت سلاح و مهمات در داخل (به‌ویژه در تبریز) انجام شد.

    نقش حیاتی در به قدرت رسیدن محمد شاه: زمانی که فتحعلی شاه (پدربزرگ محمد شاه) درگذشت، مدعیان زیادی برای سلطنت وجود داشتند. این ارتش مدرنیزه شده‌ی آذربایجان (نظام جدید) بود که به فرماندهی محمد میرزا (محمد شاه آینده) از تبریز راهی تهران شد و رقبای سلطنتی (مانند ظل‌السلطان در تهران و رکن‌الدوله در فارس) را که متکی به نیروهای سنتی بودند، به سرعت شکست داد. با قاطعیت می‌توان گفت که محمد شاه تاج و تخت خود را مستقیماً مدیون اصلاحات نظامی پدرش بود.


    ۲. وضعیت ارتش در دوران محمد شاه

    پس از به قدرت رسیدن محمد شاه، روند اصلاحات نظامی نه تنها ادامه نیافت، بلکه دچار رکود و زوال شد.

    • ساختار دوگانه ارتش: ارتش محمد شاه ترکیبی ناهمگون از دو بخش بود:
      1. نیروهای منظم (نظام): همان بازماندگان «نظام جدید» عباس میرزا که عمدتاً در آذربایجان مستقر بودند. این نیروها هسته‌ی اصلی ارتش بودند اما تعدادشان محدود بود (حدود ۴۰ هزار نفر).
      2. نیروهای نامنظم (چریک): بخش اعظم ارتش را نیروهای ایلیاتی و سواره‌نظام سنتی تشکیل می‌دادند که فقط در زمان جنگ فراخوانده می‌شدند و انضباط و سلاح مدرن نداشتند (حدود ۶۰ هزار نفر).
    • مشکلات اساسی ارتش محمد شاه:
      • مشکلات مالی و حقوق: بزرگترین ضعف ارتش، عدم پرداخت منظم حقوق سربازان بود. جنگ تجاوزکارانه‌ی روسیه علیه دولت قاجار خزانه را خالی کرده بود و سربازان اغلب ماه‌ها حقوق نمی‌گرفتند.
      • نفوذ سیاسی مستشاران: مستشاران خارجی (به‌ویژه انگلیسی و روسی) که برای آموزش ارتش حضور داشتند، بیش از آنکه به فکر تقویت ارتش ایران باشند، درگیر «بازی بزرگ» (رقابت سیاسی روسیه و بریتانیا) بودند و اهداف سیاسی دولت‌های خود را دنبال می‌کردند.

    ۳. آزمون بزرگ: محاصره هرات (۱۸۳۷-۱۸۳۸)

    مهم‌ترین اقدام نظامی محمد شاه، تلاش برای بازپس‌گیری هرات بود. این لشکرکشی به خوبی وضعیت ارتش او را نشان داد:

    • نقاط قوت (میراث عباس میرزا): ارتش ایران توانست با استفاده از همان پیاده‌نظام آموزش‌دیده و به‌ویژه توپخانه‌ی مدرن (که اغلب توسط افسران اروپایی هدایت می‌شد)، هرات را برای ماه‌ها محاصره کند.
    • نقاط ضعف (رکود دوران محمد شاه): محاصره در نهایت شکست خورد. دلایل اصلی این شکست عبارت بودند از:
      1. مداخله‌ی بریتانیا: انگلیس که هرات را “دروازه هند” می‌دانست، با اعزام ناوگان جنگی و اشغال جزیره خارک، دولت قاجار را تهدید نظامی کرد.
      2. فروپاشی لجستیک: ارتش در پشت جبهه سیستم تدارکات (لجستیک) منظمی نداشت. آذوقه و مهمات به درستی نمی‌رسید.
      3. روحیه پایین: به دلیل نرسیدن حقوق و جیره، بیماری و فرار از خدمت در میان سربازان شایع شد.

    در نهایت، محمد شاه مجبور شد تحت فشار بریتانیا محاصره را رها کند. این شکست نشان داد که اصلاحات عباس میرزا اگرچه ضروری بود، اما بدون اصلاحات مالی، اداری و سیاسی گسترده‌تر بی‌نتیجه می‌ماند.

     

    ارتش قاجار در گزارش مستشار نظامی بریتانیا

    ارتش قاجار در عصر محمدشاه؛ ۱۰۰ هزار نیروی منظم و نامنظم در خدمت داشت. بر اساس گزارش کلنل چارلز استودارت، مستشار نظامی بریتانیا در تهران (نشریه «بررسی‌های تاریخی»، سال پنجم، شماره ۲، ۱۳۴۹) ، ارتش ایران در دوره‌ی محمدشاه قاجار شامل بیش از ۴۰ هزار نیروی منظم و ۶۰ هزار نیروی نامنظم بود. این نیروها از مناطق مختلف کشور تأمین می‌شدند و واحدهای مستقر در تهران نقش پشتیبان اصلی قدرت مرکزی را ایفا می‌کردند. 
    در دوره سلطنت محمدشاه قاجار، ارتش ایران ساختاری دوگانه شامل نیروهای منظم و نامنظم داشت که مجموعاً حدود ۱۰۰ هزار نفر را در بر می‌گرفت. چارلز استودارت در گزارشی خطاب به مستر الیس، وزیر مختار بریتانیا در تهران، جزئیات این ساختار را شرح داده است.
    بر اساس این گزارش، نیروهای منظم ارتش شامل ۳۹ هزار نفر پیاده‌نظام، ۲۰۰ نفر سواره‌نظام و ۱۵۵۰ نفر نیروی توپخانه بودند که مجموعاً ۴۰ هزار و ۷۵۰ نفر را تشکیل می‌دادند. این نیروها در قالب ۳۹ گردان پیاده (هر گردان ۱۰۰۰ نفر) و دو گردان سواره (هر گردان ۱۰۰ نفر) سازماندهی شده بودند. توپخانه ارتش نیز شامل ۶۰ عراده توپ بود که توسط اسب کشیده می‌شد و ۱۵۵۰ نفر مسئول حمل، نظافت و شلیک آن‌ها بودند.

     

    در کنار این نیروهای منظم، ارتش قاجار از ۶۰ هزار نیروی نامنظم نیز بهره می‌برد که شامل ۲۰ هزار تفنگچی پیاده و ۴۰ هزار سواره‌نظام بودند. این نیروها در مواقع اضطراری یا جنگی به خدمت گرفته می‌شدند و ساختار ثابتی نداشتند.
    واحدهای ارتش از مناطق مختلف کشور تأمین می‌شدند؛ از جمله تهران، آذربایجان، عراق عجم، فارس، خراسان و کرمانشاهان. چهار هنگ در تهران مستقر بودند که لباس و حقوق منظم دریافت می‌کردند و نقش پشتیبان اصلی قدرت مرکزی را ایفا می‌کردند. نکته‌ی جالب اینکه، علاوه بر سه هنگ از آذربایجان، یک هنگ از سربازان فراری روس نیز در ساختار ارتش خدمت می‌کردند.


    نمودار سازمانی ارتش محمدشاه قاجار (حدود سال‌های ۱۲۵۲–۱۲۵۴ق / ۱۸۳۶–۱۸۳۸م)

                    محمدشاه قاجار
                          │
            ┌─────────────┴─────────────┐
            │                           │
       وزیر جنگ (وزیر نظام)       سپهسالار کل قشون
     (میرزا تقی‌خان فراهانی)       (حسین‌خان سردار)
            │                           │
     ┌──────┼──────────────┐             │
     │      │              │             │
    قوای پیاده (نظام نو)  قوای سواره     توپخانه
    (یگان‌های تبریز،      (ایل قاجار،    (توپ‌های سبک و
    ارومیه، زنجان،        افشار،         سنگین با افسران
    تهران و اصفهان)       شاهسون)        ایرانی و روسی)
     │
     ├─ گردان‌های تبریزی (هر گردان ≈ ۸۰۰ نفر)
     ├─ گردان‌های تهرانی
     ├─ گردان‌های خراسانی
     └─ گردان مخصوص گارد شاهی (قراولخانه)
    

    در کنار این ساختار رسمی، واحدهای ایلاتی و نیروهای محلی همچنان بخش مهمی از ارتش بودند، ولی فرماندهی مرکزی و انضباط نظام جدید تا حدی بر آنان اعمال می‌شد.


    ترکیب نیروها در لشکرکشی به هرات (۱۸۳۷–۱۸۳۸م)

    این لشکرکشی بزرگ‌ترین عملیات نظامی در زمان محمدشاه بود و آزمونی برای سنجش کارآمدی اصلاحات عباس‌میرزا به شمار می‌رفت.

    هدف و فرماندهی
    • هدف: بازگرداندن هرات به قلمرو دولت قاجار.
    • فرمانده کل قوا: خود محمدشاه.
    • فرماندهان اصلی:
      • حسین‌خان سردار (قوای تبریز و مرکزی)
      • میرزا تقی‌خان فراهانی (ناظر و تنظیم‌کننده‌ی تدارکات و امور نظام)
      • امیرنظام گروسی (اداره‌ی امور سیاسی و مذاکرات)

    تعداد و ترکیب نیروها

    نوع نیرو شمار تقریبی توضیح
    پیاده‌نظام منظم (نظام جدید) ۱۵٬۰۰۰ تا ۲۰٬۰۰۰ نفر یونیفورم متحدالشکل، آموزش اروپایی، دارای افسران ایرانی و چند مستشار خارجی
    سواره‌نظام ایلاتی ۱۰٬۰۰۰ تا ۱۲٬۰۰۰ نفر از ایلات قاجار، افشار، شاهسون، بختیاری و قشقایی
    توپخانه حدود ۶۰ تا ۸۰ عراده توپ بیشتر توپ‌های سبک ۶ تا ۱۲ پوندی، بخشی ساخت تبریز
    نیروهای پشتیبانی و مهندسی حدود ۲٬۰۰۰ نفر شامل آهنگران، توپ‌سازان، باربران، پزشکان و پرستاران نظامی
    مجموع کل نیروها حدود ۳۵٬۰۰۰ تا ۴۰٬۰۰۰ نفر بزرگ‌ترین سپاه منظم ایران پس از زمان نادرشاه

    ویژگی‌های سازمانی

    1. انضباط و آموزش:
      در گزارش افسر انگلیسی «سر جان مک‌نیل» آمده است که نیروهای پیاده در صف‌های منظم حرکت می‌کردند و فرمان‌ها را به سبک اروپایی اجرا می‌نمودند.
      یونیفورم آنان شامل کلاه سیاه، کت سبز تیره و کمربند سرخ بود.
    2. توپخانه:
      توسط شاگردان عباس‌میرزا و افسران آموزش‌دیده در تبریز اداره می‌شد. با این حال، کمبود اسب و لوازم نقلیه موجب کندی حرکت می‌شد.
    3. تدارکات و لجستیک:
      میرزا تقی‌خان فراهانی سیستم تأمین آذوقه و انبارهای میدانی را سامان داد و نقشه‌های راه را تنظیم کرد. این تجربه بعدها در اصلاحات امیرکبیر مورد استفاده قرار گرفت.
    4. پشتیبانی عشایری:
      ایلات ضمن تأمین نیروی سواره‌نظام، در تأمین علوفه و باربری نیز نقش داشتند.
    5. نقش مستشاران خارجی:
      چند افسر روسی و فرانسوی در امور توپخانه و نقشه‌کشی کمک می‌کردند، اما بخش اصلی اداره ارتش به‌دست افسران ایرانی بود.

    نقاط ضعف در عملیات هرات

    • نبود تدارک کافی در مناطق بیابانی خراسان.
    • شیوع بیماری و فرسودگی سپاه.
    • فشار سیاسی انگلیس و محاصره‌ی ناوگان آنان در جنوب که منجر به عقب‌نشینی سپاه قاجار شد.

    با وجود این شکست سیاسی، ساختار ارتش در مقیاس ملی تقویت شد و پایه‌ای برای نوسازی نظامی دوره‌ی ناصری گردید.

  • تاریخچه‌ی کشت چای در ایران (دوره‌ی قاجار)

    تاریخچه‌ی کشت چای در ایران (دوره‌ی قاجار)

    آقامحمّدخان قوانلو قاجار، نوه‌ی عباس میرزا نخستین کسی هست که کشت چای را بزمان سفیری هندوستان آموخته و آن را در این مملکت رواج داده است و به همین سبب وی را «پدر چای ایران» نام داده‌اند. وی در سال ۱۲۴۴ زاده شده و به سال ۱۳۰۸ چشم بر دنیا بسته است. آقامحمدخان فارغ‌التحصیل دانشگاه سوربون فرانسه بوده و لیسانس حقوق اخذ کرده است. وی خواستار حکومت پارلمانی بوده و در زمره‌ی مخالفان ناصرالدین شاه قرار گرفته است. وی زمانی که سفیر ایران در هندوستان بود، کشت چای را آموخته و قبل از مراجعت به ایران، مقداری تخم چای را به همراه چهار هزار گلدان چای، قهوه، تخم کنف، دارچین، فلفل، میخک، هل، انبه، گنه گنه، کافور، ریشه زردچوبه، زنجبیل و غیره تهیه کرد و در سال ۱۲۸۵ شمسی با مشکلات بسیار آن‌ها را به ایران آورد و البته لاهیجان را منطقه‌ای مناسب برای کشت چای انتخاب کرد.
    در سال ۱۳۲۶ق/۱۲۸۵ ش با فرمانی از جانب مجلس شورای ملی، مأمور تأسیس شهرداری به سبک جدید شد. در آغاز، وی جزوه‌ای به نام «کتابچه قانون بلدیه» تنظیم می‌نماید و در آن وظایف شهرداری و مأموران آن را به تفصیل بیان می‌کند.

    از دیگر خدمات او در شهرداری، نامگذاری خیابان‌ها و کوچه‌های تهران، شماره‌گذاری منازل، روشنایی خیابان‌ها با چراغ برق، ترتیب رسانیدن آب آشامیدنی به خانه‌ها با گاری بشکه دار، اداره پلیس، سرویس درشکه اسبی کرایه برای استفاده عموم، برنامه رفتگری و نظافت معابر، آب‌پاشی خیابان‌ها و برخی کارهای دیگر است. او پس از یک سال و اندی به دلیل مشکلات و کارشکنی‌های بسیار، از این شغل استعفاء داد و در پی آن، عهده‌دار امور محاکمات وزارت خارجه شد.
    هنگام بازگشت از هند، ماشین وی به دره سقوط میکند.
    ابهامات در مورد کشته شدن کاشف‌السلطنه و شایعات اینکه نفر عقب او، پرتیوا، با گلوله او را کشته‌است و بعد اتومبیل را پرت کرده‌اند، به قوت خود باقی است. از قول برخی شاهدان عینی گفته شده به هنگام دفن جنازه وی، اثر یک گلوله را در شقیقه او دیده‌اند.

    بنا بر وصیتش او را بر تپه‌های چای در لاهیجان به خاک سپردند که در همان مکان آرامگاهی به پا شد – آرامگاه کاشف السلطنه – که اکنون موزه تاریخ چای ایران است. کاشف‌السلطنه روی تپه‌ای از چای که توسط وی در سال ۱۳۰۷ خورشیدی خریداری شده بود به خاک سپرده شده‌است. وصیت کرده بود بر قبرش سنگی از مرمر سیاه بگذارند، بی سقف و حفاظ و در میان بوته‌های چای.

    *این معلومات را از پسرعموی عزیزم آقای «مرتضی مرادی» اخذ کرده‌ام.

  • جاده‌ی مرگ و کشتار هولناک

    جاده‌ی مرگ و کشتار هولناک

    در سال 1990 صدام حسین در یک اقدام تجاوزکارانه کویت را اشغال کرد. امیر کویت به عربستان پناهنده شد و امریکا که مترصد فرصت حضور نظامی گسترده در خاورمیانه بود، به وسط معرکه شتافت تا صدام را گوشمالی دهد. نیرویی بین المللی تشکیل شد و اواخر فوریهٔ ۱۹۹۱، پس از هفت ماه از تهاجم عراق به کویت، جنگ شکل جدیدی به خود گرفت. نیروهای نظامی عراق پس از حملات مداوم هوایی از سوی ائتلاف بین‌المللی خسته شده بودند.
    در ۲۲ فوریهٔ ۱۹۹۱، اتحاد جماهیر شوروی — که آن زمان هنوز وجود داشت — ابتکاری برای صلح اعلام کرد و خواستار خروج کامل عراق از کویت ظرف ۲۱ روز شد، به شرط آنکه نیروهای ائتلاف در جریان عقب‌نشینی، حملات خود را متوقف کنند.
    پس از میانجی‌گری شوروی، عراق بیانیه‌ای به سازمان ملل و واشینگتن فرستاد و موافقت خود را با خروج کامل از کویت ظرف یک روز، تحت نظارت مستقیم سازمان ملل و با تأیید ایالات متحده اعلام کرد. واشینگتن رسماً از طریق رئیس‌جمهور جورج ه. و. بوش واکنش نشان داد و گفت: «اگر عراق عملاً مطابق قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل شروع به عقب‌نشینی کند، ما عملیات نظامی را متوقف خواهیم کرد.»
    بنابراین رئیس‌جمهور عراق، صدام حسین، دستور عقب‌نشینی از کویت را صادر کرد و از طریق خبرگزاری رسمی عراق اعلام کرد که خود را به قطعنامه‌های شورای امنیت — به‌ویژه قطعنامه‌های ۶۶۰ و ۶۷۸ — ملزم می‌داند، که خواستار عقب‌نشینی فوری بودند. سازمان ملل این ابتکار را خوشامد گفت و حتی کاخ سفید رسماً اعلام کرد که آن را «موافقت‌شده» می‌داند.
    پس ارتش عراق شروع به عقب‌نشینی از کویت کرد. کاروان‌های طولانی از خودروهای عراقی در ستون‌های سازمان‌یافته در امتداد بزرگراه ۸۰ از کویت به سمت مرز عراق حرکت می‌کردند — غیرمسلح، آماده‌نبودن برای درگیری و با اطمنیان از تضمین‌های آمریکایی و سازمان ملل. با تاریک‌شدن شب، ماهواره‌ها و هواپیماهای آمریکایی و بریتانیایی — با همکاری کشورهای حوزهٔ خلیج — آن ستون عظیم را که ده‌ها کیلومتر امتداد داشت و مانند نوار فلزی بود، شناسایی کردند.
    در همان لحظه رئیس‌جمهور آمریکا، جورج بوش پدر، فرمان داد: «اجازه ندهید حتی یک عراقی برگردد… همه را بکشید.» در عرض چند دقیقه آسمان به طوفانی از آتش تبدیل شد. هواپیماهای آمریکایی و بریتانیایی پیوسته موشک‌ها و بمب‌های هوشمند را بر سر کاروانِ درحال عقب‌نشینی فرو ریختند. تانک‌ها و کامیون‌ها آتش گرفتند، مخازن سوخت منفجر شدند و افق همچون سپیده‌دم جهنم می‌درخشید. خلبانان همچنان دور می‌زدند تا همان اهداف را بارها و بارها بمباران کنند، در حالی که اجساد داخل خودروها می‌سوختند.
    بیش از ۱۴۰۰ خودرو نابود شد. حدود ۱۰٬۰۰۰ نفر عراقی — از جمله سربازان و برخی غیرنظامیان، زنان و کودکانی که از تلافی‌جویی فرار می‌کردند — زنده‌زنده سوختند.تمام این‌ها پس از اعلام آتش‌بس تحت نظارت سازمان ملل و آمریکا و پس از آن که عراق رسماً عقب‌نشینی خود را اعلام کرده بود، اتفاق افتاد.
    روزنامه‌نگارانی که به محل رسیدند بعدها به‌شدت شوکه توصیف کردند: «ما هرگز چیزی شبیه این را ندیده‌ایم. جاده شبیه انتهای جهان بود.» از آن روز، سربازان آمریکایی و رسانه‌های غربی آن را «جادهٔ مرگ» خواندند. بنابراین بمباران نیروهای درحال عقب‌نشینی یک خیانت به یک توافق بین‌المللی و یک جنایت جنگی آشکار طبق کنوانسیون‌های ژنو بود، که حمله به نیروهای درحال عقب‌نشینی، اسیران یا کسانی را که سلاح خود را زمین گذاشته‌اند، ممنوع می‌سازد.

     

    کشتار بزرگ‌راه مرگ در شب ۲۶ و صبح ۲۷ فوریه ۱۹۹۱، در اواخر عملیات طوفان صحرا رخ داد. جزئیات مهم درباره این رویداد به شرح زیر است:

    ۱. رویداد “بزرگراه مرگ”

    • موقعیت: این کشتار در بزرگراه ۸۰ (Highway 80) رخ داد، که یک مسیر شش‌خطه اصلی است و شهر کویت را به شهر بصره در عراق از طریق شهر مرزی صفوان متصل می‌کند. حملات دیگری نیز در بزرگراه ۹ (Highway 9) که به سمت بصره می‌رفت، گزارش شد.
    • حادثه: پس از آنکه عراق اعلام کرد که پیشنهاد صلح شوروی را پذیرفته و قصد عقب‌نشینی از کویت را دارد، کاروان بزرگی از نیروهای ارتش عراق، شامل سربازان، ادوات نظامی و همچنین خودروهای غیرنظامی غنیمتی، از شهر کویت به سمت عراق شروع به عقب‌نشینی کردند.
    • حمله: نیروهای ائتلاف به رهبری ایالات متحده آمریکا و بریتانیا، به این کاروان‌های در حال عقب‌نشینی، در حالی که در حال حرکت در بزرگراه‌ها بودند، حمله هوایی گسترده‌ای انجام دادند.
      • جنگنده‌ها و هواپیماهای تاکتیکی ائتلاف (از جمله A-6 Intruder و A-10 Thunderbolt) ابتدا جلوی و عقب کاروان‌ها را بمباران کردند تا مسیر حرکت آن‌ها مسدود شود و امکان فرار وجود نداشته باشد.
      • سپس، برای ساعت‌ها، این کاروان متوقف‌شده را با مسلسل‌ها و بمب‌ها، از جمله بمب‌های خوشه‌ای (Cluster Bombs)، هدف قرار دادند.

    ۲. تلفات و پیامدها

    تلفات: گزارش‌ها حاکی از آن است که این حملات منجر به تلفات سنگین در میان نیروهای عراقی شد. آمار دقیق تلفات متفاوت است، اما تخمین زده می‌شود که نزدیک به ۱۰ هزار نفر از سربازان و غیرنظامیان عراقی در طول بزرگراه‌ها کشته شدند. همچنین بیش از ۲,۰۰۰ وسیله نقلیه نظامی و غیرنظامی در این مسیر منهدم شدند.

    جنایت جنگی: منتقدان، از جمله برخی خبرنگاران و فعالان حقوق بشر، این حمله را مصداق جنایت جنگی دانستند، زیرا هدف قرار دادن نیروهایی که در حال عقب‌نشینی و خارج شدن از نبرد هستند، بر اساس برخی تفاسیر کنوانسیون‌های ژنو، می‌تواند ناقض قوانین جنگ تلقی شود.

    توجیه آمریکا: دولت وقت آمریکا به ریاست‌جمهوری جورج هربرت واکر بوش (پدر)، این حمله را توجیه کرد و ادعا نمود که شواهد کافی مبنی بر عقب‌نشینی صلح‌آمیز و کامل نیروهای عراقی وجود نداشته است. آن‌ها همچنین تأکید کردند که این ستون شامل یگان‌های نظامی فعال بود که در حال جابجایی تجهیزات و بازیابی توان خود برای ادامه جنگ بودند و نه صرفاً عقب‌نشینی.

    اثر روانی و سیاسی: این کشتار باعث شد تا بزرگراه مذکور به نمادی فراموش‌نشدنی از وحشت جنگ خلیج فارس تبدیل شود و نقش مهمی در پذیرش تسلیم و پایان عملیات توسط عراق داشت. صحنه‌های هولناک از خودروهای سوخته و اجساد متلاشی‌شده در طول این جاده، به تصاویر کلیدی رسانه‌ای در مورد جنگ تبدیل شد.


    عکس: کویت، فوریه ۱۹۹۱، Jamilarts Art

  • لنینِ مارتف؛ علیه تلقی لنینی از انقلاب

    لنینِ مارتف؛ علیه تلقی لنینی از انقلاب

    ایزرائیل گتسلر | ترجمه‌ی خسرو آقایی

    به سابقه‌ی دوستیِ میان مارتُف و لنین، و قطع رابطه و تعارضی که بعداً میانشان رخ داد، به‌کرات اشاره شده است – جدیدترین مورد، که حسابی هم همدلانه است، در شوروی بوده. در مقاله‌ی حاضر بر آن شده‌ام تا از گزیده‌هایی از نوشته‌های مارتف و برهه‌هایی از نزاع بی‌وقفه‌اش با لنین به‌مثابه‌ی منبعی برای رسیدن به فهمی از لنین بهره گیرم. کار آسانی هم نیست.

    دوستیِ نزدیک مارتف جوان با لنین جوان، که سه سال از او بزرگ‌تر و به‌خودمطمئن‌تر و پخته‌تر بود، و متعاقباً شراکت‌شان در ایسکرا نظرگاه یکه‌ای برای مارتف فراهم آورد تا در خودزندگی‌نامه‌اش، «خاطرات یک سوسیال‌دموکرات»، پرتره‌ای مکتوب از دوستش ترسیم کند.[۱] این متن ادبی کوتاه، که محصول ترکیبی خجسته از «حافظه‌ی شگفت»، صداقت، و انصاف مارتف است، {خصوصیاتی} که حتی معاصران بلشویک او نیز به آن اشاره داشته‌اند،[۲] با اطلاعاتی که می‌توان از نامه‌های لنین به مادر و خواهرانش برداشت کرد همخوانی چشمگیری دارد، و بالاخص با نامه‌هایی که لنین در تبعیدش در شوشنسکو نوشته و با «طرحی از شخصیت لنین»[۳] که الکساندر پُترِسُف، عضو سوم سه‌تایی بنیان‌گذار ایسکرا، لنین-مارتف-پترسف، ترسیم کرده است.

    در آن نوشته تصویری واضح از لنین متقدم رخ می‌نماید، پسر و برادری پرعطوفت، دوستی خونگرم و دلسوز، در میان دوستان و رفقا تا حد زیادی یک «سرتر از همتایان»[۴] – که واقعاً هم چنین تلقی‌ای از او وجود داشته – و بااین‌حال مردی که در روابط شخصی‌اش متواضع و بی‌تکلف بوده است (برخلاف اطمینان‌به‌خود و پرخاشگری‌ای که همان زمان نیز در نوشته‌های متقدمش هویدا بود)، و در آن زمان، چنان‌که بعدها نیز، عاری از «هر اثری از تکبر». درخصوص لنینِ متأخر نیز مارتف منبعی بی‌نظیر است؛ او در مقام هم‌رزم سابق لنین در کارزار بی‌امان ایسکرا برای فتح سوسیال‌دموکراسی روس، و متعاقباً خصم ابدی‌اش، لنینی را دیده و به تصویر می‌کشد که در تنگنای نبرد،[۵] «داشت بیزاری‌ای از آدم‌ها و بی‌اعتمادی‌ای به آنها پیدا می‌کرد»، چیزی که به باور مارتف، «بیش از هر چیز دیگری در تبدیل لنین به نوع خاصی از رهبر سیاسی نقش داشت.»[۶] مضافاً اینکه، مارتف خود از آماج‌ها و قربانیان اصلی ذهنیت جنگ‌داخلی‌ای لنین و شیوه‌ی عملکرد[۷] او بود. این‌که مارتف و منشویک‌ها در روند محصور داشتن خود از لنین بود که به فهمی از خود و تعریفی از خود در مقام سوسیال‌دموکرات‌های اروپایی رسیدند کم‌وبیش واضح است، تاآن‌جاکه می‌توان لنین را، اگر نه آغازگر منشویسم، دست‌کم قابله‌ی آن دانست. در نامه‌ی سرزنش‌باری که پارووس-هِلفاند (که آن زمان برای ایسکرای منشویک مطلب می‌نوشت) در نیمه‌ی فوریه‌ی ۱۹۰۵ به مارتف و اکسِلْرُد نوشته حقیقت بسیاری هست،[۸] «صدای لنین یک‌بند در گوش‌هاتان می‌پیچد؛ لنینیسم در کله‌هاتان جا خوش کرده است و هر آنچه را که بهتان می‌گویند فقط بر حسب این‌که له لنین است یا علیه او می‌توانید فهم کنید.»

    و پارووس با رییس‌مابی همیشگی‌اش از آنها می‌خواهد که این دلمشغولی وسواسی که «چون مِهی مانع دیدتان می‌شود» کنار بگذارند و اضافه می‌کند، «من به زبان سوسیال‌دموکراسی اروپایی حرف می‌زنم اما همه‌ی فرایافت‌های سیاسی شما به جامه‌ی اصطلاحات لنینیستی درآمده است و همین است که منظور یکدیگر را نمی‌فهمیم.»

    البته می‌توان گفت که پارووس لاف می‌زد، چرا که خود در همان زمان جزوه‌ای ۲۸-صفحه‌ای نوشته بود با عنوان «در باب آنچه بر سرش اختلاف داریم: پاسخی به لنین در خصوص مقالاتش در پرولِتِری.»[۹]

    اینکه لنین در اذهان مارتف و منشویک‌ها چنان اهمیتی یافته بوده باشد قابل‌فهم است، چرا که، گذشته از این‌که قربانیانش بودند، به ارزش او نیز واقف بودند، و در ۱۹۱۰ که مارتف بر لنین برتری یافت، فقط و فقط می‌خواست که رامش کند و بر او مهار بزند. اما، هر کس دیگری هم نه، مارتف باید می‌دانست که نمی‌شود.

    اما وقتی در آثار لنین دقیق می‌شویم و متوجه می‌شویم که به‌ندرت مجلدی هست که ارجاعی، و گاه چندین‌وچند ارجاع، به مارتف نداشته باشد، این پرسش به ذهن خطور می‌کند که چرا لنین تا پایان عمر به مجادله‌ی‌ دائمی با او مشغول بود، حتی در دوره‌ی ۱۹۱۸-۱۹۲۳ که خود صدر دولت شوروی بود و مارتف در زمره‌ی یک اپوزیسیون عاجز، و نهایتاً تبعیدی‌ای در برلین. در همان سال‌های ۱۹۱۸ و ۱۹۱۹ لنین ترتیبی داد تا مقاله‌ی مارتف، «مارکس و مسأله‌ی دیکتاتوری پرولتاریا»، و «بلشویسم جهانی» او به دستش برسد. در دستورش به آدلف جُفه، سفیر شوروی در برلین، به تاریخ ۱۸ اکتبر ۱۹۱۸ آمده است:[۱۰] «لطفاً آن شماره‌ی “سیاست خارجی سوسیالیستی”[۱۱] را که حاوی مقاله‌ی مارتف درباره‌ی دیکتاتوری است بفرستید. این قبیل چیزها را باید بلافاصله فرستاده باشید.» 

    واقعیت امر این است که در ۱۹۲۱، ۱۹۲۲، و ۱۹۲۳ لنین مدام به منشی‌هایش، ش. م. مانوچاریانتسِ کتابدار و نادِژدا کروپِسکایا، و به‌واسطه‌ی آنها به رهبران کمینترن، گریگوری زینُوویِف، کارل رادِک، و م. و. کُبِتسکی اصرار می‌ورزید که نسخه‌هایی از «پیک سوسیالیسم»[۱۲] مارتف را برایش جور کنند و بالاخص نامه‌ی سرگشاده پاول اکسِلْرُد به مارتف، که در آن مارتف را به سهل گرفتن به بلشویسم متهم می‌کرد، «پلتفرم ما»[۱۳] 4 اکتبر ۱۹۲۲ مارتف – آخرین مقاله‌ی ایدئولوژیک مارتف، اگر نگوییم وصیت‌نامه‌اش[۱۴] – و البته «یادداشت‌هایی بر انقلاب»[۱۵] نیکلای سوخانف، که جلد به جلد منتشر می‌شد. در یکی از این «یادداشت به منشی»‌های مصرانه به تاریخ ۲۱ ژوئن ۱۹۲۱ آمده است، «از کتابدارم پرس‌وجو کن (و اگر او نمی‌داند، از زینوویف) که آیا می‌تواند همه‌ی شماره‌های اخیر “پیک سوسیالیسم” مارتف را برایم جور کند، بالاخص مقاله‌ی اکسلرد را.»

    وقتی به او گفتند که فقط چند شماره از نشریه موجود است، یادداشت دیگری نوشت تا «مجموعه‌ی کاملی از آن را از کبتسکی و از رادک درخواست» کنند. در یادداشت سومی، به (ل. آ.) فُتیِوا، منشی‌اش، دستور داده: «برای آن نشریه یک پوشه‌ی مخصوص و یک صندوق سری نیاز هست.»[۱۶]

    این علاقمندی کم‌وبیش وسواسی به آنچه مارتف، منشویک‌ها، و سوخانف ممکن است برای گفتن داشته باشند واقعاً جالب‌توجه است، و سؤال‌برانگیز، آن هم از آدمی که کم‌تر وقتی صرف مبادلات فکری می‌کرد، مگرآنکه پای یک مسأله‌ی جاری در میان می‌بود. واقعیت امر آن است که «در باب انقلاب ما»،[۱۷] که به نظر من وصیت‌نامه‌ی ایدئولوژیک لنین است و متمایز از وصیت‌نامه‌ی سیاسی‌اش، در مجادله با سوخانف، مارتف، کارل کائوتسکی، و منشویک‌ها نوشته شد، در پاسخ به نقد آنها مبنی‌براینکه او روسیه‌ی عقب‌مانده و نامتمدن را یک‌راست به درون سوسیالیسم کشانده است. خلاصه کنم؛ چرا لنین مارتف، این بازنده‌ی ابدی را، این‌اندازه جدی می‌گرفت؟

    توضیحی که من پیش می‌کشم این است که چیزی از مارتف در لنین بود، چیزی در حدواندازه‌ی یک همزاد، ولی آن چیز همواره فدای چیز دیگری می‌شد که در لنین دست بالا را داشت – آن رهبر حزب و تاکتیسین بی‌پروا، رییس سُوْنارکُم و رهبر «قدرت شوروی»[۱۸] که روسیه و بعدها کل جهان را آبستن انقلاب و جنگ داخلی می‌دید و در این روند یک ذهنیت جنگ‌داخلی‌ای پیدا کرد که او را قادر ساخت تا بر هر تردیدی که همزاد مارتف‌گونه‌اش ممکن بود برانگیزاند فائق آید. مارتف، که بسیار هوشمند و صادق، و همچون خود او مارکسیستی معتقد و سوسیالیستی انقلابی بود، آن تردیدها را تجسم‌ می‌بخشید و مباحثه‌ی این دو تن، صرف‌نظر از جروبحث‌های حزبی، دقیقاً بر فرایافتِ جنگ‌‌داخلی‌‌ایِ لنین از انقلاب متمرکز بود. این‌که لنین در جوانی مارتف را بهترین دوست خود در تمام عمر ساخته بود بر قدر او می‌افزاید (دوستی‌اش با اینسا آرماند داستان بسیار متفاوتی است)، اما ننگی است برای او که نه در حزبش و نه در دولت شوروی‌‌اش جایی برای کسی چون مارتف هم نبود، و نه حتی در اپوزیسیون، چرا که «حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه»[۱۹] لنین و «قدرت شوروی» او به انگاره و کردوکار جنگ داخلی متکی بودند.

    سرآغازهای آن ذهنیت جنگ‌داخلی‌ای را در همان کودتای لنین در کنگره‌ی دوم حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه در ۱۹۰۳ می‌توان یافت، و در پیامد آن، زمانی که پیروان جوان، پرجنب‌وجوش، و بسیار توانمندِ خود را فرستاد تا علیه اشرافیت حزبی منشویک جنگ راه بیاندازند – حکم لنین این بود: la guerre comme a la guerr («در جنگ چنان کن که در جنگ می‌کنی.» م.) بی‌جهت نبود که منشویک‌ها از این یورشِ کسانی که «اراذل و اوباش» بلشویک، «مستحفظان امپراطور»[۲۰]، «ژاکوبن‌ها» و «مشت‌های آهنین»[۲۱] آنها می‌خواندند و تقبیح‌شان می‌کردند مبهوت و برافروخته شدند.[۲۲] تنها کاری که از دست مارتف بر می‌آمد – پس از آن‌که در مقاله‌ی «بار دیگر در اقلیت»[۲۳] به زخم‌هاش رسید – این بود که با «مبارزه علیه حکومت نظامی در حزب»[۲۴] ضربه‌ی متقابلی وارد آوَرَد،[۲۵] مطلبی که در آن لنین را از این بابت که در حزب «حکومت نظامی» به راه انداخته بود محکوم می‌کرد.

    اما طی انقلاب ۱۹۰۵ و پیامد آن بود که لنین یک جهان‌بینی جنگ‌داخلی‌ای اتخاذ کرد که مسلم فرض می‌کرد مبارزه‌ی طبقاتی، انقلاب، شوراها، جنگ پارتیزانی[۲۶] و جنگ داخلی همگی بخشی از یک داستان واحدند.

    ازاین‌قرار در «سناریوی حکومت انقلابی موقت» لنین، منتشر شده در ژوئن ۱۹۰۵، پیش‌بینی شده بود که «دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا و دهقانان» که از مجلس مؤسسان نشأت می‌گرفت بلافاصله با «مقاومت جنون‌آمیز نیروهای سیاه» مواجه گردد و ازاین‌رو به «جنگ داخلی تمام‌عیار»، که به «نابودی» نهایی «رژیم تزاری» می‌انجامد، کشیده شود. او جنگ داخلی دیگری را نیز به‌همین‌سان پیش‌بینی می‌کرد، جنگی که این بار از طرف بورژوازی آغاز می‌شد، که با «پیشرفت عظیم سرمایه‌داری» متعاقب انقلاب نیرومند شده بود. در آن جنگ داخلی «قلعه» {یعنی دولت} «دست به دست می‌شد» و «یا بورژوازی دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا و دهقانان را سرنگون می‌کرد یا آن دیکتاتوری اروپا را به آتش می‌کشید.» لنین می‌پرسید «و بعد چه؟» شش ماه بعد در «مراحل، سمت‌وسو، و چشم‌اندازهای انقلاب» (که در آن زمان منتشر نشد) لنین پاسخی به سیاق ترُتسکی داد، این‌گونه که اذعان کرد ماحصل آن جنگِ داخلی دوم «کم‌وبیش نومیدکننده» خواهد بود، «… اگر که پرولتاریای سوسیالیست اروپا به کمک پرولتاریای روسیه نیایند.»[۲۷]

    سناریوی لنین برای انقلاب روسیه که این بود؛ در «جنگ پارتیزانی» که در سپتامبر ۱۹۰۶ منتشر شد نیز،[۲۸] که در آن جنگ پارتیزانی به عنوان یکی از شکل‌های جنگ داخلی تعریف شده بود، او نقد منشویک‌ها را بر کردوکار جنگِ پارتیزانی بلشویک‌ها مردود می‌شمرد، به‌این‌عنوان که «تماماً لیبرال-بورژوایی» است، چرا که لنین تأکید داشت «هرگونه محکوم‌سازی اخلاقی جنگ داخلی از منظر مارکسیسم ناروا است.» نقد روا باید معیار اقتضای نظامی را راهنمای خود قرار دهد و نباید به آن قبیل «عبارات پیش‌پاافتاده و کلیشه‌شده در باب آنارشیسم، بلانکیسم، تروریسم» متوسل شود. حزب، که در زمانه‌ای مشغول به کار است که «آتش مبارزه‌ی طبقاتی تیز شده است و به جنگ داخلی می‌گراید»، باید برای تبدیل شدن به «یک جنگاورحزب»[۲۹] بکوشد و چنان سازمان‌هایی خلق کند که آن را به ایفای نقشی پیشرو در آن جنگ داخلی قادر سازند.

    تعجبی ندارد که در مارس ۱۹۰۸ لنین «قدرت جنگ داخلی» را از درس‌هایی برمی‌شمرد که مایل بود از کمون پاریس آموخته شود، درسی که پیش از این هم در قیام دسامبر ۱۹۰۵ مسکو فرا گرفته شده و به کار بسته شده بود. درسِ دیگر آن بود که یکی از دو اشتباه عمده‌‌ی آن تکرار نشود، اشتباه «بزرگواری ‌کردن بی‌مورد: چرا که {پرولتاریا} هیچ‌گاه نباید فراموش کند که در شرایط خاصی مبارزه‌ی طبقاتی به مبارزه‌ی مسلحانه و جنگ داخلی بدل می‌گردد و زمان‌هایی هست که منافع پرولتاریا نابودسازی بی‌رحمانه‌ی دشمن را در رویارویی‌های آشکار نظامی طلب می‌کند».[۳۰]  

    مارتف بود که، هرچند فقط پشتیبانی نیم‌دلانه‌ی رفقای منشویکش را داشت، هم در مقالاتش و هم در گزارش‌اش به کمیته‌ی مرکزی در کنگره‌ی پنجم (لندن) RSDRP در ۱۹۰۷ با برجسته ساختن موضوعاتی چون جنگ پارتیزانی، «مصادره‌ها»، و جنگاورحزب[۳۱] فرایافت جنگ‌داخلی‌‌ای لنین از انقلاب را به چالش کشید. او هشدار می‌داد که «رعب‌افکنی حزبی» بلشویکی مقدر است که به تلاشی و روحیه‌باختگی تمام‌عیار حزب و بخش‌های انقلابی پرولتاریا و جوانان بیانجامد.[۳۲]

    اما حمله‌ی عمده‌ی مارتف به لنین و تلقی بلشویک‌ها از کارکرد سازمان‌های کارگران، بالاخص شوراها، حین مجادله بر سر پروژه‌ی اکسلرد برای یک کنگره‌ی کارگران رخ داد. برای لنین شوراها فقط «در برهه‌های غلیان کم‌وبیش انقلابی»، در مقام «ارگان‌های خیزش مسلحانه»، و در مقام «حکومت‌های انقلابی موقت»[۳۳] معنی داشتند، وگرنه که، اگر نه «کمدی»، «توهم» بودند. برای مارتف شوراها، به یک معنا، فی‌نفسه غایت بودند: شورای پترزبرگ در ۱۹۰۵ «تلاشی شکوهمند بود برای کشاندن کل پرولتاریا به مشارکت فعال در حیات سیاسی کشور.»[۳۴] از دید مارتف:

    «جنبش کارگری صرفاً عنصری خودجوش {stikhiia} نبود که قرار باشد توسط “انقلابیون” برای نابودسازی دولت فئودال و فتح جمهوری “مورد استفاده قرار گیرد”. برای ما صف‌آرایی طبقاتی توده‌های کارگر هدفی مرکزی و دائمی، و تضمینی بر پیروزی مقاصد بلاواسطه و غایی پرولتاریا است.»[۳۵]

    با نظر به چنین ارزش والایی بود که مارتف، در کنارگویی‌ای[۳۶] خشمگینانه و تحریک‌‌آمیز، علناً اظهار داشت که «توده‌های سازمان‌یافته‌ی بدون سوسیال‌دموکرات‌ها را به سوسیال‌دموکرات‌های بدون توده‌های کارگر سازمان‌یافته» ترجیح می‌دهد.[۳۷]

    شاید با همین ذهنیت بود که مارتف در قبال گارد جوان لنین، امثال کراسیکف‌ها، بائمن‌ها، گوزِف‌ها، کاموها و تاراتوتا‌ها، حرفه‌‌ای‌های کار زیرزمینی، پارتیزان‌ها،[۳۸] مصادره‌کنندگان و جاعلان «مرکز بلشویکی» یا «کاماریلا»[۳۹] بیزاری شدیدی یافت، کسانی که در چند مقاله و – می‌شود گفت زیادی دیرهنگام – در «نجات‌دهندگان یا منحل‌کنندگان؟ چه کسانی حزب سوسیال‌دموکرات کارگران روسیه را نابود کردند، و چگونه؟»[۴۰] افشایشان کرد و ازشان صحبت به میان آورد.[۴۱] به‌طور‌کلی به‌نظر می‌رسد که مارتف از گونه‌ی انسانیِ «سخت همچون سنگ» بلشویکِ لنینیست، که یِمِلیان یارُسلافسکی در «رؤیای بلشویک»[۴۲] (۱۹۰۷) چنان در ستایشش نوشته و بوخارین در «گروه آهنین انقلاب»[۴۳] (۱۹۲۲) برایش حماسه‌سرایی کرده است، کراهت پیدا کرده بود.[۴۴] بلشویک‌ها نیز به‌نوبه‌ی خود منشویک‌های «نرم‌خو، بلندنظر، و روادار» را خوار می‌شمردند. حتی مارتف نیز، که بلشویک‌ها همچنان در دل محبتی به او داشتند، از استهزاء آنها در امان نماند و حساسیت اخلاقی و خشم اخلاقی‌اش را «رعشه‌های شاعرانه-رقت‌انگیز یک جان دردمند» خواندند و تخطئه کردند.[۴۵]

    جنگ که شد، لنین فرایافت جنگ‌داخلی‌ای‌اش از انقلاب را عمومیت بخشید و بر اروپا و جهانِ درگیر جنگ اطلاق کرد: او با تکیه بر خوانش‌اش از بند پایانی قطعنامه‌ی ۱۹۰۷ بین‌الملل کمونیست «در باب نظامی‌گری و معارضه بین‌المللی» (قطعنامه‌ی اشتوتگارت)، مُصر بود که وظیفه‌ی حال‌حاضر «تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی است.»[۴۶]

    لنین پس از یک دوره‌ی اولیه، که طی آن هم علنی و هم در نامه‌های خصوصی به‌گرمی از موضع انترناسیونالیستی مارتف استقبال می‌کرد،[۴۷] به‌طرزی فزاینده منتقد مارتف شد، ظاهراً به‌خاطر امتناع او از قطع رابطه با برخی رفقای کم‌تر انترناسیونالیست، از قبیل نیکلای چخیدزه؛ اما اصل قضیه آن بود که مارتف می‌خواست انترناسیونال دوم را بازسازی کند، حال‌آن‌که لنین بی‌هیچ‌ملاحظه‌ای عزم آن کرده بود که آن را نابود و با یک انترناسیونال سوم جایگزین کند. مارتف به «صلح، صلح به‌هر‌قیمتی»[۴۸] فرامی‌خواند و لنین در مقابل می‌گفت، «تف به ناله‌های صلح‌خواهانه‌ی احساساتی، کشیش‌مآبانه، و احمقانه! بیایید پرچم جنگ داخلی را برافرازیم!»[۴۹]

    رویاروی مارتف، که در زیمروالد و کیِنتال یک جنبش صلح سوسیالیستی می‌دید، لنینی بود که می‌خواست چنین جنبشی به سازمانی برای جنگ داخلی تبدیل شود. لنین در آن زمان مستمراً در حال مجادله با مارتف بود، تاآن‌جا که در حاشیه‌ی مقالات مارتف، به عنوان نمونه «جنگ و پرولتاریای روس»[۵۰] (۱۹۱۵)، نظر می‌نوشت؛ تحشیه‌هایی از قبیل «حقیقت ندارد!»، «غلو می‌کند!»، «دروغ است!»، «وزغ شووینیسم خرده‌بورژوایی!»، «سرکش گمراه حقه‌باز!»، «ناکس!» و مضاف بر اینها، این تعریف‌و‌تمجید، «سرآشپزی ترازاول که مهمان‌مان کرده به یک دیس خوش‌آب‌و‌رنگِ … گُربه‌مُرده.»[۵۱]

    در سه مواجهه‌ی لنین با مارتف – نخست در اوت ۱۹۱۷، سپس در ژوییه‌ی ۱۹۱۹، و بعد در دسامبر ۱۹۱۹ – تلقی جنگ‌داخلی‌ای سفت‌و‌سخت او از انقلاب و دولت شوروی بروز یافت.

    در ۴ اوت ۱۹۱۷، متعاقب «وقایع ژوییه» و تضعیف شوراها، مارتف مطالبه‌ی ۳ ژوییه‌ی خود برای انتقال قدرت به «دموکراسی انقلابی» را کنار گذاشت و به کمیته‌ی اجرایی مرکزی شوراها گفت که چنین چیزی، تحت آن شرایط، فقط «در روند جنگ داخلی، که در حال حاضر ناروا است،» تحقق‌پذیر است. لنین، تحت نام مستعار ن. کارپف، سریع در نشریه‌ای به او پاسخ داد.[۵۲]

    لنین ضمن اذعان به این‌که مارتف «قطعاً یکی از چپ‌ترین، انقلابی‌ترین، آگاه‌ترین، و هوشمندترین نمایندگان توده‌های خرده‌بورژا است»، و استدلال‌هایش از استدلال‌های «چرنُف روده‌دراز قلنبه‌گو» و «تسِرِتِلی کله‌پوک» بیشتر ارزش توجه دارد، مارتف را درس می‌دهد که، «برای یک مارکسیست، یا حتی یک دموکرات ساده‌ی انقلابی، آشکارا پوچ است» که از اقداماتی به‌نفع مردم یا انقلاب پرهیز کند از ترس این‌که ممکن است به جنگ داخلی بیانجامد. اینچنین حکم-به-‌خودمحروم‌سازی‌ای[۵۳] معادلِ «رد آشکار هر شکلی از مبارزه‌ی طبقاتی، هر انقلابی» است؛ و تا که گواهی ‌دادنش بر جنگ داخلی را جار بزند اضافه کرد، «کیست که نداند تاریخ جهانیِ همه‌ی انقلاب‌ها نشان می‌دهد مبارزه‌ی طبقاتی به‌ناچار، و نه از سر تصادف، به جنگ داخلی مبدل می‌شود؟!» لنین تأکید داشت که به‌واقع رویدادها از همان وقایع ژوییه، «با ضرورتی آهنین»، به جنگی داخلی که بورژوازی ضدانقلابی علیه دموکراسی راه انداخته بود منجر گشته بود، و بااین‌حال مارتف جنگ داخلی را به این عنوان که برای دموکراسی انقلابی «ناروا» است قلم می‌گرفت. 

    در ژوییه‌ی ۱۹۱۹ لنین مقالاتی خواند از مارتف، تحت عنوان «بلشویسم جهانی»؛ او ضمن تحسین مارتف از بابت شناخت «عالی»‌اش از ادبیاتی که از طرف بلشویسم و درباره‌ی آن موجود است، این باور ساده‌لوحانه‌ی او را به سخره گرفت که آنچه به «جنگ داخلی در صفوف پرولتاریا» انجامیده این بوده که در جنبش کارگری با سرگرفتن جنگ بحران اخلاقی به‌وجود آمده و اعتماد متقابل فروپاشیده بود. لنین پوزخندزنان به مارتف یادآوری ‌کرد که از همان نوامبر ۱۹۱۴ بلشویک‌ها (یعنی لنین) پیش‌بینی کرده بودند که جنگ امپریالیستی بذرهای جنگ داخلی را در دل خود دارد؛ حال‌آن‌که مارتف تقصیر را گردن «توده‌های پرولتر می‌اندازد!!»[۵۴]

    در آخرین مواجهه‌ی عمومیِ عمده‌اش با مارتف، در ۶ دسامبر ۱۹۱۹ در هفتمین کنگره‌ی شوراها، لنین خشمگین و صریح به زبان آورد که ترورِ سرخ و چکا ابزارهای اجتناب‌ناپذیر قدرت دولتی بلشویکی هستند که علیه بورژوازی و، اگر لازم باشد، حتی علیه منشویک‌ها می‌جنگد.

    مارتف در سخنرانی‌اش عهد کرده بود که منشویک‌ها پشتیبان تلاش‌های دولت شوروی در راستای جنگ داخلی و سیاست خارجی خواهند بود، اما همزمان بلشویک‌ها را خطاب قرار می‌داد که نه‌تنها اصول تزلزل‌ناپذیر سوسیالیسم تروریسم و سرکوب آزادی‌های اساسی را به‌مثابه‌ی یک نظام حکمرانی مردود می‌شمرد، بلکه این کردوکارهای ارعابی هم در داخل کشور و هم برای روابط اتحاد شوروی با جهان بیرون مضر است. اما لُب اتهاماتش آن بود که بلشویک‌ها خودسرانه و بی‌پروا و یک‌بند قانون اساسی شوروی خودشان را نقض می‌کردند: گستاخانه نهادهای نمایندگیِ نظام شوروی را که آن‌قدر بهشان می‌نازیدند نادیده می‌گرفتند؛ بیش از یک سال بود که برای کنگره‌ی شوراها، کمیته‌ی اجرایی مرکزی شوراها (TsIK)، و مجامع عمومی شوراهای محلی هیچ‌یک فراخوان نداده بودند.     

    ازاین‌رو مارتف تاکید داشت که شورای کمیسرهای خلق (سُوْنارکُم) در مرکز و کمیته‌های اجرایی شوراهای محلی، برخلاف آنچه در قانون اساسی آمده بود، دیگر «پاسخ‌گو و تحت کنترل دائمی» نبودند. به‌علاوه، بلشویک‌ها با اخراج نمایندگان غیرکمونیست از تک‌تک نهادها و سازمان‌ها، از قبیل شوراها، اتحادیه‌های صنفی، نهادهای فرهنگی، و روزنامه‌ها، بخش‌های بزرگی از کارگران و دهقانان را از آن حقوق نمایندگی که قانون اساسی ضمانت می‌کرد محروم کرده بودند. همزمان با آنچه که مارتف «تباهی دیوان‌سالارانه‌ی قدرت دولتی» می‌خواند، «ارگان‌های سرکوب و نظارت پلیسی» مخلوق جنگ داخلی به نحوی غول‌آسا رشد کرده بودند، چنان‌که چکا به «دولتی درون دولت» تبدیل شده بود. این‌ها همه به «الغای عملی قانون اساسی شوروی» منجر گشته بود.

    مارتف سپس به‌آرامی مشغول خواندن قطعنامه‌ی منشویک‌ها شد، که صرفاً «اعاده و بازفعال‌سازی قانون اساسی» (که منشویک‌ها نه «اصولاً» بلکه به عنوان «عمل انجام‌شده» پذیرفته بودندش)، حکومت مسئول، حقوق برابر برای همه‌ی زحمتکشان (چه کارگر و چه دهقان)، و یک نظم قانونی مبتنی بر قوانین دقیق را خواستار شده بود. و بعد در میانه‌ی جاروجنجال و اعتراض بلشویک‌ها که اکثریت عظیم حاضر بودند صدای مارتف بلند و بلندتر شد، چرا که نوبت به مطالبه‌ای رسید که دست روی نقطه‌ی حساس‌شان می‌گذاشت: «توقف انتقام‌گیری‌ها، بازداشت‌های غیرقضایی، و ترور دولتی!»[۵۵]

    لنین بود که به مخالفت با مارتف برخاست. او «سخن‌پردازی دموکراتیک و پیشنهاد‌های پارلمانی» مارتف را فراخوانی به «بازگشت به دموکراسی بورژوایی» دانست و مردود شمرد. وقتی لنین گفت که پاسخش به این قبیل مطالبات و اعلامیه‌ها، «بالاخص وقتی از طرف آنهایی باشند که اذعان به همدلی با ما دارند، “نه!” است» تشویق‌اش کردند، و موج دیگری از تشویق درگرفت وقتی ادامه داد، «ترور و چکا هردو مطلقاً کنارنگذاشتنی‌اند!»، و به این اتهامِ مارتف که بلشویک‌ها قانون اساسی خودشان را نقض می‌کنند، لنین چنان حاضرجوابیِ کلبی‌مسلکانه‌ای نشان داد که می‌شد مایه‌ی مباهات کسی چون استالین باشد: «معتقدم که به قانون اساسی‌مان پایبندیم، و اکیداً هم: در بند ۲۳ آمده است “تحت هدایت منافع کلیت طبقه‌ی کارگر، جمهوری سوسیالیستی فدراتیو شوروی روسیه (RSFSR) هر زمان که افراد و گروه‌ها از حقوق خود به‌ضرر انقلاب سوسیالیستی استفاده کنند، آنها را از حقوق‌شان محروم می‌کند.» و افزون بر این، مارتف را از بابت نادیده گرفتن قطعه‌ی دیگری در قانون اساسی (بند ۹) که به «دیکتاتوری پرولتاریا و فقیرترین دهقانان برای سرکوب بورژوازی» ارجاع می‌داد سرزنش کرد.[۵۶]

    راه‌سَواکردنِ نهایی در فاصله‌ی ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۳ روی داد. مارتف در آخرین مقالات و نامه‌هایش تجربه‌ی بلشویکی را شکستی تمام‌عیار قلمداد می‌کرد، که بیم آن می‌رفت یا به ضدانقلاب بیانجامد یا به شکلی از «دیکتاتوری بناپارتی»، برآمده از «دم‌و‌دستگاه نظامی-دیوان‌سالارانه»‌ای که بلشویک‌ها خود آفریده بودند. او مصر بود که رفقای منشویک‌اش باید در عوض برای یک پرده‌ی آخر دموکراتیک بر افتضاح بلشویکی بکوشند؛ و می‌گفت که هرچند دیگر نباید خود را به دفاع از اتحاد شوروی پایبند احساس کنند، به‌همین‌سان با جنبش‌های ضدکمونیستی‌ای که سرنگونی رژیم بلشویکی را هدف گرفته‌اند نیز نباید همدست شوند، چون این فقط در خدمت ضدانقلاب خواهد بود.[۵۷]

    ترس‌های مارتف، و اندیشه‌اش بر نقش یا سرنوشت لنین در روسیه‌ی پساانقلاب، در نامه‌ای خصوصی به پاول اکسلرد به‌تاریخ ۲۴ ژوئن ۱۹۲۱ ابراز گشته، که در آن‌جا نوشته است[۵۸]:

    «اگر لنین آدم خودمحورتری بود، می‌توانست، در این دو سال اخیر، برای خود در میان دهقانان یک آوازه‌ی حقیقتاً ناپلئونی خلق کند؛ کافی بود نزد موژیک‌ها برای خودش بیشتر تبلیغ می‌کرد. اما از حق نگذریم، تا الان به‌ندرت در آن جهت حرکتی داشته است، و به‌واقع از چند فرصتی هم که داشته تا، به زیان حزب، در مقام  “نماینده‌ی موژیک‌ها” عرض‌اندام کند صرف‌نظر کرده است. در این مورد هم، چنانکه در کل رفتار سیاسی‌اش، گذاشته است تا حزب جلودار باشد. اما الان، به‌نظر من، وقتش رسیده که به‌ناچار سپر حزب را کنار بگذارد تا که پشتیبانی مستقیم توده‌های خرده‌بورژوا را کسب کند. این نُهم ترمیدور است، زمانی که رُبسپیر تلاش کرد تا خود را از حزب کوچکش، کمیته‌ی ایمنی عمومی، خلاص کند و این به بهای سرش تمام شد. بگذار ببینیم لنین قادر است از آن سرنوشت پرهیز کرده و به‌عوضِ آنکه قربانی انحلال ترمیدوری دوره‌ی انقلابی شود، در رأس‌اش قرار گیرد.»

    در مجموعه مقالاتی که شروعشان از ۳ آوریل ۱۹۲۱ و با «کرنشتات»، و پایان‌شان با «پلتفرم ما» در ۴ اکتبر ۱۹۲۲ بود، تشخیص‌های مارتف درخصوص اتحاد شوروی و رویکردش به آن را می‌توان یافت. به‌نظر او، با اقتصادی عقب‌مانده و نابودشده که از تمام پیش‌نیازهای سوسیالیسم بی‌بهره بود، و با یک دم‌و‌دستگاه بلشویکی روحیه‌باخته که محتمل بود به یک «دیکتاتوری سزاری-بناپارتیستی» زوال یابد، روسیه حال دیگر به توسعه‌ی سرمایه‌دارانه با قانون‌گذاری اجتماعی قوی و جاگیرشده و یک جمهوری چندحزبی دموکراتیک متکی به نظمی قانونی نیاز داشت. او اظهار امیدواری می‌کرد که حکومتی ائتلافی از احزاب کارگری و دهقانی کنترل روسیه‌ی پسابلشویک را به دست گیرد.[۵۹] اما آنچه واقعا باعث ترس‌اش بود آن بود که روسیه‌ای که در ۱۹۱۷ «دموکراسی بورژوایی» را خوار شمرده و «به پاداش آن» به زیر «دیکتاتوری سلول‌های حزبی کمونیستی» افتاده بود، حتی قادر به بالیدن تا دموکراسی بورژوایی هم نباشد، و محکوم به آن باشد که «در پیشگاه یک جبار بناپارتیست سر خم کند.»

    لنین از همان مقدمه‌ی بحث مارتف شروع می‌کند، این‌که اقتصاد روسیه عقب‌مانده، ویران‌شده و فاقد پیش‌نیازهای سوسیالیسم است؛ اما در مقام کسی که به قدرتِ دولتی بلشویکی بسیار باور دارد – در دست‌نوشته‌های ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۲ لنین آمده است: «دولت، یعنی “ما”»،[۶۰] – و با ذهنیت جنگ‌داخلی‌ای‌اش، به نتیجه‌ای بس متفاوت از مارتف می‌رسد. بازنگری لنین دراستراتژی بلندمدت بلشویکی شکل مروری بر چهار جلد نخست گاه‌شماری سوخانف بر انقلاب ۱۹۱۷ را به خود می‌گیرد. این نوشته، که لنین در ۱۶ و ۱۷ ژانویه ۱۹۲۳ به منشی‌اش م. آ. وُلُدیچِوا دیکته کرد بود، اما تازه چهار ماه بعد پولیت‌بورو آن را تحت عنوان «در باب انقلاب ما» برای انتشار عرضه کرد،[۶۱] پاسخ لنین بود به نقادی و هشدارهای «همه‌ی دموکرات‌های خرده‌بورژوای‌مان،» سوخانف‌‌ها و (هرچند نام نبرده بود) مارتف‌ها، که به‌خاطر «فهم فوق‌العاده ملانقطی‌شان از مارکسیسم» قادر به درک این نکته نبودند که حتی «کتاب‌درسی‌ای که به سیاق کائوتسکی نوشته شده باشد» قادر نیست «همه‌ی شکل‌های انکشاف سیر تاریخ جهان» را، و به‌عنوان مثال این را که روسیه ضرورتاً از «الگوی آلمانی» پیروی نخواهد کرد، پیش بینی کند:

    «اگر برای آفرینش سوسیالیسم سطح مشخصی از فرهنگ لازم است … چرا نتوانیم این‌گونه شروع کنیم که نخست از وسایل انقلابی برای فتح پیش‌نیازهای آن سطح  استفاده کنیم و سپس، به‌وسیله‌ی حکومت کارگری-دهقانی و نظام شورایی، به‌پیش برویم و خودمان را به ملل دیگر برسانیم.»

    این، به‌نظر من، وصیت لنین بود: نه «سوسیالیسم در یک کشور» بلکه یک دیکتاتوری بلشویکی خشن که تلاش می‌کند تا «با استفاده از قدرت دولت» یک کشور عظیم، عقب‌مانده، و جنگ‌زده را به سطوح صنعتی، شهری، و فرهنگی کشورهای پیشرفته برکشد و این‌گونه پیش‌نیازهای سوسیالیسم را خلق کند.

    برای این خط‌مشی، لنین بر «قاطعیت حداکثری دستگاه»، «یک دیوان‌سالاری خوبِ درخدمت سیاست»، و «مبارزه سازش‌ناپذیر علیه منشویک‌ها، اس‌آر‌ها و آنارشیست‌ها» اصرار می‌ورزید؛ منشویک‌ها، اگر که «سر وکله‌شان پیدا شود»، باید با تیر زدشان.[۶۲] باز، از حق نگذریم، گاز ضدمنشویکی لنین به بدی واق‌واقش نبود و برای شلیک به منشویک‌ها هنوز تا استالین مانده بود.

    آن جنگ داخلی علیه مارتف و منشویک‌ها تا همین امروز تاریخ‌نگاری شوروی را مُسخّر خود کرده است. همین ‌چند وقت‌ پیش ویتوریو استرادا مورخان شوروی را به‌این‌خاطر که همچنان «تهمت‌های قدیمی و توهین‌های قدیمی “دوره‌ی کوتاه” استالین را علیه منشویک‌ها تکرار می‌کنند» سخت بازخواست کرد.[۶۳] به‌واقع تازه در سال ۱۹۸۸ بود که، در میزگردی درباره‌ی انقلاب ۱۹۱۷ که توسط مؤسسه‌ی تاریخ اتحاد جماهیر شوروی متعلق به آکادمی علوم اتحاد شوروی برگزار شده بود، دکتر گنریخ یُفه از دیگر مورخان شوروی خواست تا «بالاخره به جنگ داخلی علیه منشویک‌ها و اس‌آر‌ها پایان ببخشند.»[۶۴]

    هنگامی که خواستم تا از برخی نوشته‌های مارتف و مقابله‌هایش با لنین به‌مثابه‌ی‌‌ منبعی برای فهم لنین استفاده کنم، یک دوپهلویی در رویکرد لنین به مارتف و منشویک‌ها نظرم را جلب کرد و به کاوش در آن کشانده شدم. از سویی، خط‌مشی تمام‌عیارِ سوق‌دادن‌شان به اطاعت و تسلیم – نخست در حزب سوسیال‌دموکرات کارگران روسیه و بعداً در خود دولت شوروی – و آن‌گاه که در آن ناکام ماندند، وادار کردنشان به ترک حزب در ۱۹۱۲ و، در ۲۲-۱۹۲۱، سوق‌ دادن‌شان به تبعید در خارج از کشور. از سوی دیگر، لنین درعین‌حال که مارتف و منشویک‌ها را به سخره می‌گرفت و آزارشان می‌داد، تا روزی که مُرد دائما با او در بحث بود.

    من توضیحی برای این دوپهلویی نمی‌یابم جز این‌که تنشی وجود داشت میان لنینی که تنها برحسب جنگ داخلی می‌توانست به انقلاب بیاندیشد و لنینی که در انگاره‌ی‌ آرمانی سوسیالیستی دوست سابق، و حریفش، با او شریک بود. همین لنین دوم بود که مارتف و روشنفکران منشویک را، در مقام شرکای مباحثه بر سر مسیری که به هدف غایی منتهی می‌شود، جدی می‌گرفت، و بااین‌حال، همزمان، به آنها لجن‌پراکنی می‌کرد و به سخره‌شان می‌گرفت، به زندان می‌انداخت و تبعیدشان می‌کرد و «پیک سوسیالیسم»‌شان را در «صندوقی سری» پنهان می‌کرد.

    به‌همین‌سان، مارتف، چنان‌که از نوشته‌ها و نامه‌هایش پیدا است، لنین را از این بابت که در انگاره آرمانی‌اش با وی شریک بود ارج می‌نهاد و هوش و توان اقناعی‌اش را فراوان، اما بیهوده، صرف آن کرد تا لنین را مجاب کند که، صرف‌نظر از اخلاقیات، «اوتوپیای سیاسی» یک دیکتاتوری حزبی اقلیتی کمونیستی، و وسایل رعب‌افکنانه‌ای که برای دستیابی به آن به‌ خدمت گرفته است، مقدر است بی‌شک نه جامعه‌ای سوسیالیستی، که «دیکتاتورهایی» خلق کند که بر «توده‌های اتمیزه‌شده» سروری می‌کنند.[۶۵]

    ایزرائیل گتسلر (۱۹۲۰-۲۰۱۲)، استاد تاریخ و تاریخ‌نگار متخصص روسیه و اتحاد شوروی

     منبع:

    Israel Getzler (1992): Martov’s Lenin, Revolutionary Russia, 5:1, 92-104 http://dx.doi.org/10.1080/09546549208575581


    [۱]. Iu. Martov, Zapiski sotsial-demokrata (Berlin, 1922), pp. 268-9.

    [۲] . P. N. Lepeshinskii, Na povorote (ot kontsa 80-kh godov k 1905 g.) (Petersburg, 1922), pp. 59-60; K. Radek, ‘Smert’ Iu. O. Tsederbauma’ Izvestiia, ۵ April 1923.

    [۳]. Alexander Potresov, ‘Lenin, Versuch einer Charakterisierung’ Die Gesellschaft, No. 4, (1922), Vol. 2, pp. 405-18.

    [۴]. primus inter pares

    [۵]. close quarters

    [۶]. Martov, Zapiski, p. 268.

    [۷]. modus operandi

    [۸]. Parvus to Aksel’rod and Martov, mid-February 1905, A. N. Potresov and B.I. Nikolaevskii (eds.), Sotsial-Demokraticheskoe dvizhenie v Rossii. Materialy, Vol. 1 (Moscow-Leningrad, 1928), p. 153.

    [۹]. Parvus, Vchem my raskhodimsia? Otvet Leninu na ego stat’i v ‘Proletarii’ (Geneva, 1905).

    [۱۰]. Lenin to A. A. Joffe, 18 Oct. 1918, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 50 (Moscow, 1965), p. 194.

    مقاله‌ی موردنظر این بود:

    ‘Marx und das Problem der Diktatur des Proletariats’, Sozialistische Auslandspolitik, Nos. 29 and 30, 18 and 25 July 1918.

    [۱۱]. Sozialistische Auslandspolitik

    [۱۲]. Sots[ialisticheskii}-vestnik

    [۱۳]. Nasha platform

    [۱۴]. P. B. Aksel’rod, ‘Pis’mo Martovu’, Sotsialistcheskii vestnik, Nos. 6 and 7, 20 April and 4 May 1921.

    پاسخ مارتف، ‘Po povodu pis’ma P. B. Aksel’roda’، اینجا است:

    Sotsialisticheskii vestnik, No. 8, 20 May 1921; L. Martov, ‘Nasha platforma’, Sotsialistischeskii vestnik, No. 19 (41), 4 Oct. 1922.

    [۱۵]. Zapiski o revoliutsii

    [۱۶]. Leninskii sbornik, Vol. 38 (Moscow, 1975), p. 368.

    [۱۷]. ‘O nashei revoloutsii (Po povodu zapisok N. Sukhanova)’, Lenin, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 45 (Moscow, 1964), pp. 378-82.

    [۱۸]. Sovestkaia vlast’

    [۱۹]. RSDRP

    [۲۰]. praetorians

    [۲۱]. mailed fists

    [۲۲] . نگاه کنید به شِکوه‌ی لنین در نامه‌اش به A.M. Kalmykova با این مشخصات:

     7 Sept. 1903, Lenin, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 46 (Moscow, 1964), p. 294;

    و همچنین این:

     Lepieshinskii, Na povorote, p. 187.

    [۲۳]. Eshche raz v men’shinstve

    [۲۴]. Bor’ba s osadnym poozheniem v partii

    [۲۵]. Martov, Eshche raz v men’shinstve (Geneva, 1903); Bor’ba s osadnym polozheniem v RSDRP (Otvet na pis’mo N. Lenina), (Geneva, 1904).

    [۲۶]. partisan war

    [۲۷]. ‘Kartina vremennogo revoliutsionnogo pravitel’stva’, Lenin, polnoe sobraniw sochinenii, Vol. 10 (Moscow, 1960), pp.359-60; ‘etapy,napravlenie I perspektivy revoliutsii’, Vol. 12 (Moscow, 1960), p. 157.

    [۲۸]. ’Partizanskaiam voina’, Vol. 14 (Moscow, 1960), pp.7-11.

    [۲۹]. a party belligerent

    [۳۰]. ‘Uroki kommuny’, Vol. 16 (Moscow, 1961), pp. 453-4.

    [۳۱]. boeviki

    [۳۲]. Piatyi (Londonskii) s’ezd RSDRP, aprel’-mai 1907 goda, Protokoly (Moscow, 1963), pp. 79-81, also pp. 62-4.

    [۳۳]. ‘Nashi zadachi I Sovet rabochikh deputatov’, Lenin, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 12 (Moscow, 1960), pp. 63-5; Chetvertyi (Ob’edinitel’nyi) s’ezd RSDRP (aprel’ 1906 goda), Protokoly (Moscow, 1959), pp .482-4; Piatyi (Londonskii) s’ezd RSDRP, aprel’-mai 1907 goda, Protokoly (Moscow, 1963), pp. 723-4; Lenin, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 16, p. 454; Vol. 15 (Moscow, 1961), p. 187; Vol. 27 (Moscow, 1962), pp. 49-50; Vol. 49 (Moscow, 1964), p. 160; Vol. 30 (Moscow, 1962), p. 322.

    [۳۴]. L. Martov, ‘B. Radin, “Pervyi Sovet deputatov, peter’burg, 1906″‘, Sovremennaia zhizn’, Nov. 1906, p. 238.

    [۳۵]. Piatyi (Londonskii) s’ezd RSDRP, p. 531.

    [۳۶]. aside؛ از اصطلاحات تئاتر و از فنّ‌ّهای نمایشی است. در کنارگویی صحبت‌هایی توسط یکی از شخصیت‌های نمایش خطاب به تماشاگران ایراد می‌شود ولی، بنا بر قراردادهای تئاتری، ظاهراً سایر شخصیت‌های حاضر در صحنه آن را نمی‌شنوند. (م.)

    [۳۷]. Ibid., p. 501.

    [۳۸]. partisans

    [۳۹]. م. جماعت پشت پرده

    [۴۰]. Spasiteli ili uprazdniteli? Kto I kak razrushal RSDRP

    [۴۱]. L. Martov, ‘Posle buri’ and ‘Ne pora li pokonchit’?’, Golos sotsialdemokrata, Nos. 1-2, feb. 1908, pp. 1-3, 24-6; Spasiteli ili uprazdniteli? (kto I kak razrushal RSDRP) (Paris, 1911).

    [۴۲]. Son Bolshevika

    [۴۳]. Zheleznaia kogorta revoliutsii

    [۴۴]. E.M. Jaroslavskii, ‘Son bol’shevika’, Proletarskaia revoliutsiia, No. 5 (1922), pp. 307-11; N. Bukharin, ‘Zheznaia kogorta revoliutsii’ [1922], N. I. Bukharin, Izbrannye proizvedeniia (Moscow, 1988), p. 35.

    [۴۵]. Galerka [M. S. Alexandrov] I Riadovoi [A. A. Bogdanov], Nashi nedorazumeniia (Geneva, 1904), pp. 40-1.

    [۴۶]. Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 26 (Moscow, 1961), pp. 31-2.

    [۴۷]. Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 49, pp. 13, 16, 20; Vol. 26, pp. 38, 105, 116.

    [۴۸]. Martov,’nash lozung-mir!, Novyi mir, No. 219, 17 Nov. 1914.

    [۴۹]. Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 26, p. 41.

    [۵۰]. Voina I rossiiskii proletariat

    [۵۱]. Leninskii sbornik, Vol. 40 (Moscow, 1985), p. 379.

    [۵۲]. N. Karpov [Lenin] ‘Za derev’iami ne vidiat lesa’, 19 Aug. 1917, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 34 (Moscow, 1962), p. 80.

    [۵۳]. self-denying ordinance؛ درعین‌حال اشاره‌ای است به حکم مجلس مؤسسان منتخب سال ۱۷۸۹ در انقلاب فرانسه مبنی‌براینکه هیچ‌یک از اعضای آن در مجلس قانون‌گذاری سال ۱۷۹۱ حضور نداشته باشد. (م.)

    [۵۴]. Lenin, ‘V lakeistvo’, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 39 (Moscow, 1963), pp. 102-44.

    [۵۵]. Sed’moi vserossiiskii s’ezd sovetov rabochikh, krest’ianskikh, krasnoarmeiskikh I kazach’ikh deputatov (Moscow, 1920), pp. 60-3.

    [۵۶]. Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 39, pp. 422-4.

    [۵۷]. [Martov] ‘Kronshtadt’, Sotsialisticheskii vestnik, No. 5, 3 April 1921; L. Martov, ‘Nasha platforma’, Sotsialisticheskii vestnik, No. 19(41), 4 Oct. 1922; Martov,’Otvet kritikam’, Sotsialisticheskii vestnik, No. 2(48), 17 Jan. 1923.

    [۵۸]. Iu. Ts. [Martov] to Pavel Aksel’rod, 24 June 1921, unpublished letter, Nicolaevski collection, Hoover Institution on War, revolution and peace, Stanford, California.

    [۵۹]. نگاه کنید به مراجع ذکرشده در پانویس ۵۶، و نیز

    L. Martov, ‘Dialektika diktatury’, Sotsialisticheskii vestnik, No. 3/25, 3 Feb. 1922.

    [۶۰]. Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 45, pp. 415, 417; Vol. 44 (Moscow, 1964), p. 417.

    [۶۱]. Lenin, ‘O nashe revoliutsii’, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 45, pp. 378-82.

    [۶۲]. Polnoe sobranei sochineniee, Vol. 43 (Moscow, 1963), pp. 373, 383; Vol. 44, p. 461; Vol. 45, p. 417.

    [۶۳]. Vittorio Strada (ed.), Julij Martov, Bolscevismo Mondiale (Torino, 1980), p.x.

    [۶۴]. Rossiia 1917 God. Vybor istoricheskogo puti (Moscow, 1989), p. 43.

    [۶۵]. L. Martov, ‘Dialektika diktaturi’, Sotsialisticheskii vestnik, No. 3/25, 3 Feb. 1922; Martov, Mirovoi bol’shevizm (Berlin, 1923), pp. 57-8; Martov, ‘demokratiia I diktatura’ Za god. Sbornik statei (Petrograd, 1919), pp. 30, 36-7.

    منبع: سایت نقد اقتصاد سیاسی

  • «استالین می‌گفت که این رسول‌زاده آدم خیلی جالبی است..!»

    «استالین می‌گفت که این رسول‌زاده آدم خیلی جالبی است..!»

    مصاحبه با رائیس Rais رسول‌زاده نوه‌ی محمد امین رسول‌زاده

    «تا صبح به موش‌هایی که این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند نگاه می‌کردم و چشمم را نمی‌بستم. اگر می‌خوابیدم، از سرما یخ می‌زدم… یکی از املاک پدربزرگم در شهر خیلی دور از این زیرزمین نبود. اما خدا می‌داند چه کسانی آنجا زندگی می‌کردند.»

    پدربزرگ رائیس رسول‌زاده بنیان‌گذار جمهوری دموکراتیک آذربایجان، نخستین نظام دموکراتیک شرق بود. وی در زندگی‌اش مسیر طولانی، پر پیچ‌وخم و پر از اندوه و رنج‌های وحشتناک طی کرد. این مسیر از باکو آغاز ‌شد و از ایران، ترکیه، بیابان‌های سوت و کور قزاقستان، مسکو، فنلاند، لهستان، آلمان، مجارستان و آنکارا گذشت.

    این مصاحبه در سال 2014 در آستانه ۱۳۰ سالگی بزرگ محمدامین رسول‌زاده صورت گرفته است:

    • آقای رئییس، جالب است که پدربزرگ شما محمد امین در سن ۱۷ سالگی چگونه توانست سازمان مخفی «سازمان جوانان مسلمان» را در آذربایجان که اولین سازمان مبارزه با روش‌های استعماری روسیه بود، تأسیس کند؟ آیا نیروی خاصی پشت سر او بود یا برخی از بزرگان و روشنفکران آن زمان آذربایجان از او حمایت می‌کردند؟
    • محمد امین شخصی فوق‌العاده با استعداد و استثنایی بود. در تاریخ، برخی شخصیت‌های نادر با وجود سن کم، کارهای عظیمی انجام داده‌اند. مثلا شاه اسماعیل در ۱۴ سالگی تاج و تخت را در دست گرفت و برای اتحاد آذربایجان مبارزه کرد. موزارت در ۳ سالگی آثار موسیقی نوشت… و غیره. ضمن اینکه ۱۷ سال سن کمی هم نیست. همچنین، محمد امین در خانواده‌ای که یک آخوند تحصیل‌کرده و کامل بود، رشد کرده بود و فردی جامع‌الاطراف بود. او شعر می‌نوشت و حتی نمایشنامه‌ای به نام «چراغ‌ها در تاریکی» هم نوشته بود… از طرف دیگر، باید توجه کرد که در آن زمان آذربایجان تحت استعمار بود و افراد تحصیل‌کرده و روشنفکر می‌دانستند و برای مبارزه تلاش می‌کردند. پدربزرگم نیز از وقتی فهمید وطن و ملت چیست، تصمیم گرفت در راه استقلال مبارزه کند. حتی پدرش گاهی به او می‌گفت: «پسرم، بیا از این راه دست بردار، برای مردم گریه کردن کافیست.» اما محمد امین همانطور که در اشعارش هم بیان کرده، تصمیم گرفت از این مسیر باز نگردد…
    • رسول‌زاده چگونه توانست در سال ۱۹۱۱ در حالی که در ترکیه بود، حزب مساوات را در باکو تأسیس کند؟
    • محمد امین از سال ۱۹۰۸ به دلیل آزارهای دولت تزار مجبور شد به ایران و سپس به ترکیه برود. و در سال ۱۹۱۱، دستور داد که پسر عمویش محمد علی رسول‌زاده، تقی نقیل و دیگران اساس حزب مساوات را در باکو بگذارند. در سال ۱۹۱۳، هنگامی که به مناسبت ۳۰۰ سالگی سلسله رومانوف تزار روسیه عفو عمومی صادر شد، پدربزرگم توانست به باکو بازگردد و خود مستقیماً رهبری مساوات را بر عهده بگیرد و آذربایجان را قدم به قدم به سمت استقلال هدایت کند…
    • برخی محققان می‌گویند که یکی از دلایل اصلی سقوط جمهوری آذربایجان در سال ۱۹۲۰، تشکیل پارلمان بسیار دموکراتیک توسط رسول‌زاده تحت تأثیر انگلیسی‌ها بود و حتی به دشمنان آشکار آذربایجان یعنی داشناک‌ها و جناح‌های طرفدار بلشویک هم جا داده شد…
    • می‌دانید، برخی بدون تحقیق عمیق به نتیجه‌گیری‌های نادرست می‌رسند. اما روند تاریخ همه چیز را آشکار می‌کند. دلیل اصلی سقوط جمهوری، تجاوز یک قدرت عظیم و وحشی به آذربایجان بود. می‌توان این را به خفه‌کردن یک نوزاد تازه متولد شده توسط یک مار تشبیه کرد. سایر کشمکش‌های داخلی درجه دوم هستند… اینکه رسول‌زاده اولین دولت دموکراتیک در شرق را تأسیس کرد، حاکمیت کشورمان را بر ۱۱۴ هزار کیلومتر مربع برقرار کرد، پرچم سه رنگ آذربایجان را برافراشت، برای اولین بار به زنان حق رأی داد و غیره، واقعیت‌های غیرقابل انکارند…
    • در سال ۱۹۰۵ وقتی کارگران در باخچالی برای اعتصاب اقدام کردند و مالکان نفت قصد داشتند استالین را در چاه بیندازند، محمد امین مانع شد و سپس فرار او از زندان بایل را نیز سازماندهی کرد. استالین هم وقتی در سال ۱۹۲۰ مطلع شد که پدربزرگ شما زندانی شده، آمد او را آزاد کرد و وظیفه وجدانیش را انجام داد. برخی منابع کمونیستی حتی تا امروز تبلیغ می‌کنند که گویا استالین به پدربزرگ شما پیشنهاد کرده که خانواده‌اش را هم می‌تواند به مسکو ببرد، اما او همسر و ۴ فرزندش را در آنجا گذاشت و رفت…
    • بله، رسولزاده با استالین دوست بوده است. اما وقتی استالین در سال ۱۹۲۰ او را آزاد کرد، گفت: «یک ساعت وقت داری با آذربایجان و خانواده‌ات وداع کنی.» در آن زمان پدرم تازه به دنیا آمده بود. پدربزرگم هنگام جدا شدن او را بوسید و نامش را «آزر» گذاشت (صدایش می‌لرزد)… جالب اینکه اولین کسی که در آذربایجان نام «آزر» را داشت، پدرم است و پدربزرگم این نام را به احترام وطنش که تا آخر عمر دلتنگ آن بود، به پسرش داده بود… محمد امین سپس همراه استالین به مسکو رفت و دو سال آنجا ماند. او به عنوان نماینده مطبوعاتی کمیساریای ملیت‌های RSFSR کار می‌کرد و در مؤسسه شرق‌شناسی تدریس می‌کرد.

    استالین به رسول‌زاده سمت‌های بالایی پیشنهاد داد، اما پدربزرگم از همه آن‌ها امتناع کرد. استالین می‌گفت: «این رسول‌زاده خیلی آدم جالبی است، هرچه پیشنهاد می‌کنیم، رد می‌کند.» پدربزرگم به او توضیح داد که «دوستی ما محترم است، اما من نمی‌توانم با رهبری کشوری که وطنم را مستعمره کرده، همکاری سیاسی کنم.» سپس وقتی محمد امین فهمید که نمی‌تواند در اینجا برای آذربایجان کاری انجام دهد، با عنوان مرخصی به لنینگراد رفت و از آنجا با کمک هم‌رزمانش به‌طور مخفیانه به فنلاند گریخت. بعد مسیر او ترکیه، آلمان، لهستان، رومانی و دوباره ترکیه بود… تا پایان عمرش، زندگی او غریب، اما پر از مبارزه و افتخار برای استقلال آذربایجان بود.

    • برخی ادعا می‌کنند که محمد امین در دو سالی که در مسکو بود می‌توانست به باکو برگردد و با خانواده‌اش دیدار کند، یعنی استالین این امکان را فراهم می‌کرد…
    • این حرف‌ها را کسانی می‌زنند که ملت و وطن خود را دوست ندارند و خود را با اطاعت از امپراتوری‌ها مفتخر می‌دانند. ثانیاً استالین خودش به او گفته بود که زندگی در باکو برایت خطرناک است و ممکن است با بهانه‌های مختلف بازداشت و اعدام شوی. بنابراین او نمی‌توانست به آنجا برود. هنوز آدم‌های دو رو مثل علی‌حیدر قرایف آنجا بودند که به دولت مساوات خیانت کرده بودند. پدربزرگم به او گفته بود که بلشویک‌ها خودشان تو را اعدام خواهند کرد. و همین اتفاق افتاد…
    • هنگام سفر رسول‌زاده با استالین به مسکو، گفتگوهای جالبی در قطار داشتند…
    • در مسیر استالین به او گفت: «چه شد؟ شما یک دولت ایجاد کردید، اما در نهایت فروپاشید.» پدربزرگم پاسخ داد: «اگرچه نتوانستیم آن دولت را به خوبی نگه داریم، اما مردم‌مان را با مفهوم آزادی آشنا کردیم…»
    • باز هم کمونیست‌ها ادعا می‌کنند که خانواده و فرزندان رسول‌زاده به مدت ۱۷ سال در باکو تحت حمایت حکومت شوروی زندگی راحت و تحصیل کرده‌اند. اما در دهه ۱۹۳۰، محمد امین که تحت حمایت نخست‌وزیر لهستان، پیلسودسکی بود، به دلیل تحریکات آشکار علیه شوروی و سازماندهی قیام در مناطق مختلف، از جمله شکی، مجبور شد خانواده‌اش را نیز به تبعید بفرستد…
    • نه، در آن سال‌ها رسول‌زاده‌ها نمی‌توانستند راحت زندگی کنند. پدرم تعریف می‌کرد؛ برادر بزرگ‌ترم، یعنی عمویم وقتی از مدرسه می‌آمد، می‌گفت: «معلمان دوباره شروع کردند علیه پدربزرگت صحبت کنند، گویا او به مردم خیانت کرده است.» یعنی نسل ما ابتدا تحت فشار روحی و روانی زندگی کرد و در سال‌های ۱۹۳۶-۱۹۳۷، اعدام‌ها و تبعیدها آغاز شد. از نسل رسول‌زاده‌ها تقریباً هزار نفر اعدام شدند یا در زندان و تبعید جان باختند و ناپدید شدند… بعد از ۵۶ سال تبعید، تنها پدرم آذر توانست در وطن بخوابد… (صدایش می‌لرزد) روی سنگ قبر هم نوشته شده: «پس از ۵۶ سال تبعید، تنها تو توانستی در وطن بخوابی. خداوند به تو و به هموطنان ما که قبرشان دور از آذربایجان است، بهشت فراوان ندهد…»
    • اما رسول‌زاده در لهستان، جایی که با نام روزنامه‌نگار ترک مهاجرت کرده بود، واقعاً علیه دولت شوروی فعالیت تبلیغاتی قوی انجام داد…
    • درست است، پدربزرگم در لهستان بود. او در سازمان «پرمته» که پیلسودسکی علیه شوروی ایجاد کرده بود، شرکت کرد و به عنوان مشاور کنار پیلسودسکی کار کرد. و با سخنرانی‌ها و مقالات خود برای آذربایجان کارهایی انجام داد…
    • طبق دانسته‌های من، محمد امین در لهستان با دختر برادر مارشال پیلسودسکی به نام واندا (بعداً لیلا) ازدواج کرده بود، اما ظاهراً فرزندی نداشت…
    • نه، محمد امین با پیلسودسکی ازدواج نکرده بود. فقط به عنوان دوست زندگی می‌کردند…
    • درباره روابط سیاسی پدربزرگتان با هیتلر چه می‌دانید؟
    • آلمانی‌ها هنگام حمله به شوروی، برای تحت تأثیر قرار دادن مردم هر منطقه افراد نفوذی را انتخاب می‌کردند. وقتی در قفقاز جنوبی بررسی کردند که چه کسی چنین نفوذی دارد، روی پدربزرگم توقف کردند. بنابراین اطلاعاتی درباره او جمع‌آوری کردند. محمد امین را با وزیر امور خارجه، ریبنتروپ ملاقات دادند. در مذاکرات، محمد امین اعلام کرد که اگر شوروی سقوط کند، دولت آلمان استقلال آذربایجان را به رسمیت بشناسد. اما وقتی مشخص شد هیتلر قصد ندارد استقلال آذربایجان را بشناسد، پدربزرگم پیشنهاد همکاری آن‌ها را رد کرد. در نتیجه، از او خواستند ظرف ۲۴ ساعت آلمان را ترک کند. او قبل از رفتن در حضور اعضای لژیون سخنرانی کرد و گفت: «در جنگ با شوروی به دیگر مردم صلح‌طلب تیر شلیک نکنید… شما فقط برای آزادی مردم خود بجنگید.» سپس به رومانی رفت و در آنجا پیش دوست سفیر ترکیه ماند. بعد از پایان جنگ دوباره به آلمان رفت و به جا دادن اسیران هموطن کمک کرد…
    • همچنین جالب است که محمد امین از آتاتورک کمی فاصله داشته است… احتمالاً مسیر سیاسی چنین ایجاب می‌کرد؟
    • آتاتورک درباره او نوشته بود: «تو سه سال از من کوچکی، اما سه سال قبل از من پرچم استقلال را بر افراشتی. من هم در ترکیه اجازه نمی‌دهم آن پرچم پایین بیاید…» ابتدا رابطه آن‌ها خوب بود، اما بعد از سال ۱۹۲۳، وقتی رسول‌زاده در ترکیه تبلیغات گسترده علیه شوروی انجام داد، کرملین خواست این تبلیغات متوقف شود. آتاتورک هم به پدربزرگم پیشنهاد داد که بیای و نماینده مجلس شو، فعلاً مسئله آذربایجان را کنار بگذار… محمد امین اما گفت که نمی‌تواند مبارزه برای آذربایجان را تا پایان عمرش متوقف کند. به همین دلیل به آلمان رفت…
    • جایی خوانده‌ام که آتاتورک در اوت ۱۹۲۰ در جلسه مجلس ترکیه چنین گفته بود: «دولت مساوات که از خدمت به انگلیسی‌ها لذت می‌برد…»
    • این‌ها شایعه است آتاتورک هیچ‌جا چنین چیزی نگفته. اما جالب است که استالین کتاب «جمهوری آذربایجان» رُسولزاده را آن‌قدر پسندیده بود که آن را بین مدیران توزیع کرده بود تا بخوانند و یاد بگیرند. حوزه نفوذ پدربزرگم آن‌قدر قوی بود که استالین گروه‌های ویژه‌ای می‌فرستاد تا در خارج از کشور علیه او تبلیغ کنند…
    • شما اولین بار کی متوجه شدید پدربزرگتان چه کسی است؟
    • از کودکی می‌دانستم که پدربزرگم فردی بسیار بانفوذ است. اما از آنجایی که بزرگ‌ترهای ما با ترس درباره او حرف می‌زدند، نمی‌دانستم دقیقاً چه کارهایی انجام داده است. وقتی بزرگ شدم فهمیدم…
    • وقتی محمد امین وفات کرد، به خانواده شما اطلاع داده شد؟
    • در سال ۱۹۵۵، وقتی پدربزرگم در آنکارا درگذشت، من تنها ۹ سال داشتم. ما هم در کاراگاندا در تبعید بودیم. بعدها پدرم می‌گفت که مأموران دستگاه امنیتی آمدند و به من اطلاع دادند که پدرت فوت کرده است…

    هفته‌ ایچی – ۲۰۱۴ – ۲۹ ژانویه

    * رائیس رسول‌زاده در سال ۱۹۴۶ در قزاقستان به دنیا آمده است. در یکی از اظهارات خود معنای نامش را این‌گونه توضیح داده است: «Ra در مصر باستان نماد خورشید بوده و is به معنی پرتو و گرماست.»

داغ