انگیزهی میل: فلسفهای که وسواس لبوبو و “چهرهی اینستاگرامی” را توضیح میدهد
نویسنده: جوی سلیم منبع: بیبیسی عربی تاریخ: ۱۶ اکتبر ۲۰۲۵
چه چیزی ممکن است یک میلیاردر اهل “وادی سیلیکون” را با یک فیلسوف کاتولیک فرانسوی پیوند دهد؟
در دههی ۱۹۸۰، در تالارهای دانشگاه استنفورد، دانشجوی فلسفهای به نام پیتر تیل به دنبال ایدهای بزرگ بود تا جهان را برایش تبیین کند ــ همانطور که بعدها خود گفت. در آنجا با رنه ژیرار آشنا شد، متفکر و مورخ فرانسوی که استاد ادبیات تطبیقی بود. تیل شیفتهی نظریهی او دربارهی “میل” شد. خلاصهی نظریه چنین است: انسان از خودش میل نمیورزد، بلکه میلش بازتاب میلِ دیگران است.
از آن زمان، تیل ایدهی بنیادی ژیرار را پذیرفت: «تقلید ریشهی رفتار انسانی است.» ما بیآنکه متوجه باشیم، میلهای دیگران را تقلید میکنیم: همان مدرسههایی را میخواهیم که آنان میروند، شغلهایی را میطلبیم که آنان جستوجو میکنند، و در بازارهایی رقابت میکنیم که آنان در آن حضور دارند. این همان «انگیزهی پنهانِ میل» است ــ آنگونه که ژیرار آن را “میل تقلیدی” (Mimetic desire) مینامد.
در دو دههی اخیر، تیل بارها گفته است که همین مفهوم بود که او را به سرمایهگذاری در فیسبوک ترغیب کرد؛ پس از آنکه در سال ۱۹۹۸ شرکت “پیپال” را با ایلان ماسک تأسیس کرد و سپس در بنیانگذاری شرکت دادهکاوی “پالانتیر” شریک شد، و پیش از آنکه در سال ۲۰۱۶ مشاور دونالد ترامپ شود.
تیل، یکی از چهرههای برجستهی وادی سیلیکون، میدانست فیسبوک موفق خواهد شد، چون به نظریهی ژیرار باور داشت: اگر میلیونها نفر زندگی خود را در یک پلتفرم واحد به نمایش بگذارند، آن پلتفرم ناگزیر شکوفا خواهد شد، چرا که بر یک ویژگی عمیق انسانی بنا شده است: میل به تقلید.
اما تأثیر ژیرار بر تیل فقط فکری نبود؛ جنبهی ایدئولوژیک و دینی نیز داشت. همچون استادش، تیل گرایشی کاتولیکی و محافظهکار دارد که ایمان مسیحی را نه صرفاً نظامی روحانی، بلکه چارچوبی انسانشناختی برای فهم انسان، خشونت و میل او میداند.
به گرایش لیبرتارینیاش (فلسفهای که خواهان کوچکسازی دولت و حداکثر آزادی فردی و بازار است) بُعدی الهیاتی نیز افزوده است: او نبرد بر سر فناوری ــ بهویژه هوش مصنوعی ــ را جدال میان خیر و شر میبیند، میان نیروهای آفرینش و رهایی از یک سو و نیروهای بوروکراسی و کنترل از سوی دیگر.
او معتقد است آیندهی بشر به آزادی مطلق خالقان و نوآوران وابسته است. در سخنرانیهای اخیرش، تیل حتی کسانی را که خواهان محدودسازی هوش مصنوعیاند، مانند فیلسوف نیک بوستروم یا فعال محیطزیست گرتا تونبرگ، “مسیح دجال” نامیده است.
نظریهی «میل تقلیدی» چیست؟
رنه ژیرار، اندیشمند فرانسوی، که از نقد ادبی به انسانشناسی و فلسفه روی آورد، در میانهی قرن بیستم نظریهای مطرح کرد که بعدها در علوم انسانی شهرت یافت: نظریهی میل تقلیدی (Mimetic Desire Theory).
به گفتهی ژیرار، میلهای ما کاملاً از آنِ خودمان نیستند. ما صبح از خواب برنمیخیزیم و خودبهخود چیزی را بخواهیم؛ بلکه به آن میل پیدا میکنیم چون دیگری آن را میخواهد.
در کتاب فریب رمانتیک و حقیقت رماننویسی (۱۹۶۱)، ژیرار مینویسد: «میل انسان همواره مطابق با میل دیگری شکل میگیرد.» همانند منطق تبلیغات بازرگانی که در آن خواست ما با دیدن میل دیگران به کالا برانگیخته میشود، میلهای ما نیز با تقلید از میلهای دیگران پدید میآیند ــ بیآنکه الزاماً آگاه باشیم. وقتی میبینیم دوستانمان فرزندان خود را به مدرسهای خاص میفرستند، ما هم برای فرزندان خود همان را میخواهیم. مدهای رایج و «ترندهای» پلتفرمهای دیجیتال نیز بر همین منطق استوارند.
ژیرار مفهوم یونانی میمسیس (mimesis) را از فلسفهی یونان باستان برگرفت. در حالی که افلاطون و ارسطو آن را صرفاً تقلید کنش یا بازنمایی زیبایی میدانستند، ژیرار آن را به بعدی انسانشناختی و سیاسی گسترش داد: از تقلید رفتار به تقلید میل.
از نظر او، تقلید همان نیروی پنهانی است که میل، رقابت و خشونت اجتماعی را تغذیه میکند. هنگامی که بسیاری در پیِ یک چیز کمیاباند، درگیری ناگزیر است. ژیرار این منطق را در همهجا میدید: در ادبیات، اسطورهها، متون دینی و تاریخ. از نظر او، همین توضیح میدهد چرا دوستان و همسایگان با هم دشمن میشوند، و چرا جامعهها به خشونت و حتی جنگ داخلی میغلتند.
وقتی میلهای تقلیدی در جامعهای شدت میگیرند، آن جامعه به دنبال راهی برای تخلیهی خشونت میگردد ــ و آن، یافتن قربانی است. در این سازوکار، تقصیر و آشوب بر دوش فردی انداخته میشود تا با طرد یا نابودی او، نظم بازگردد. ژیرار این الگو را در اسطورهها، آیینهای مذهبی و حتی در داستان مصلوب شدن مسیح میدید: مهار خشونت از طریق قربانی شدن.
بنابراین، میل تقلیدی صرفاً حسادت میان دو نفر نیست، بلکه موتور محرکی است که جامعهها را به سمت رقابت، بحران و حتی جنگ سوق میدهد.
“انگیزهی میل” در شبکههای اجتماعی
شاید در هیچ دورهای از تاریخ، میل انسانها تا این اندازه یکدست نشده بود. شبکههای اجتماعی که با شعار بیان فردی زاده شدند، اکنون به آزمایشگاهی عظیم برای بازتولید همان میلها، همان ظاهرها و همان رؤیاها بدل شدهاند.
عروسک “لبوبو” تنها نمونهای فشرده از این وضعیت است: موجودی کوچک با چشمان درشت و لبخندی کج که بازارها و حسابهای تیکتاک را در آسیا و سپس سراسر جهان تسخیر کرد و به کالایی گرانقیمت تبدیل شد. ارزش این کالا در خودِ عروسک نبود، بلکه در این بود که دیگران آن را میخواستند.
در تیکتاک و اینستاگرام، ناگهان یک لیوان آب مثل «Stanley Cup» به نمادی از سبک زندگی مدرن بدل میشود و مردم برای خریدش صف میکشند؛ یا یک محصول آرایشی چون «روغن لب دیور» به کالایی حیاتی تبدیل میشود، فقط چون در ویدیوهای اینفلوئنسرهایی با میلیونها دنبالکننده دیده شده است. این دو پلتفرم، بهویژه به دلیل تمرکزشان بر تصویر، نوعی ذوق زیباییشناختی واحد ایجاد کردهاند که زنان سراسر جهان در پی رسیدن به آناند.
در مقالهای از مجلهی نیویورکر در سال ۲۰۱۹، نویسنده جیا تولِنتینو از پدیدهای به نام «چهرهی اینستاگرامی» سخن گفت: الگویی زیباییشناختیِ واحد و دیجیتالمحور که زنان را در سراسر جهان به عملهای زیبایی واداشته تا به آن نزدیک شوند: «لبهای برجسته، چشمان کشیده، استخوان گونهی برآمده و بینیهای کوچک.»
جراحان پلاستیک نیز میگویند بسیاری از مراجعان، عکسهای فیلترشدهی خود را به عنوان مدلِ چهرهی مطلوبشان نشان میدهند. مجلهی انجمن پزشکی آمریکا در سال ۲۰۱۸ این پدیده را “اختلال بدریختی اسنپچتی” نامید. اما این فقط به وسواس ظاهری محدود نمیشود؛ خشم اخلاقی و سیاسی نیز از طریق تقلید شکل میگیرد.
«کارزارهای لغو» (Cancel campaigns) بارها به همان شیوه تکرار میشوند: جمعیتهای دیجیتال پیرامون دشمن جدیدی گرد میآیند تا با سرزنش و طرد او، احساس پاکی اخلاقی بازسازی شود. این دقیقاً همان سازوکار «یافتن قربانی» ژیرار است: برونفکنی گناه جمعی بر یک فرد برای بازیابی نظم و هویت گروهی.
این منطق در پدیدهای بهویژه آشکار است که به آن «مَنوسفِر» (Manosphere) میگویند: شبکهی گستردهای از پلتفرمها و یوتیوبرها که با برانگیختن خشم مردان علیه زنان دنبالکننده جذب میکنند، با همان گفتار و نمادها در هر بار. کافی است یک کلیپ از یکی از چهرههای این جریان پخش شود تا استدلالها، نفرتها و دشمنیها هزاران بار بازتولید شود — نوعی همهگیری دیجیتالِ نفرت.
این همان نسخهی مدرن مکانیزم “یافتن قربانی” در عصر اینترنت است: گروهی که انسجام خود را در دشمن مشترک مییابد و از تکرار گفتار خصومتآمیز احساس تعلق میکند.
رنه ژیرار در سال ۲۰۱۵ درگذشت؛ شاید اندکی از صعود شبکههای اجتماعی را دیده بود و در آنها تجسمی کامل از نظریهاش یافته بود. آنچه در زمان او صرفاً نظریهای فلسفی بود، در دستان غولهای وادی سیلیکون به ابزاری ــ بلکه الهیاتی دیجیتال ــ برای اجتماع آنلاین بدل شد: تقلید جمعی و وابستگی دائمی به پلتفرمها که سودی بیپایان برای صاحبانشان به همراه دارد.
مصاحبه ژوزهبا الولا با اسلاوی ژیرک برای روزنامهی الپاییس (۲۵ مه ۲۰۲۵)
فیلسوف اسلوونیاییِ همیشه جنجالی و از نظر سیاسی پراشتباه، بر این باور است که دوران طلاییِ دموکراسی اجتماعیِ لیبرال به سر آمده است. او در مصاحبهای اختصاصی میگوید: ما وارد عصری تازه شدهایم که در آن دیگر نمیتوان به جهانی بهتر اندیشید، بلکه فقط باید به بقا فکر کرد.
اسلاوی ژیژک از مهمانیها متنفر است. از گپهای بیفایده، از چرخیدن بین جمعها، از شامهای طولانی، و حتی از تدریس بیزار است. او میگوید: «در پیری دارم آدمگریز میشوم. از مردم متنفرم.» او همچنین از «خِرد» و از ایدهی «مرگِ تدریجی» نفرت دارد. فهرست چیزهایی که از آنها بدش میآید، در طول گفتوگو بسیار طولانی میشود؛ ژیژک انسانی نیست که با نیمهراهها کنار بیاید، و هیچ واژهای را بیپرده نمیگوید.
او فیلسوفی است جنجالبرانگیز، تکاندهندهی وجدانها، و مردی که در آبهای «ناصواب سیاسی» با آسودگی شنا میکند. ژیژک از تحریک لذت میبرد؛ چه با گفتارش، چه با اندیشههایش. پیش از بیان هر جملهی بحثبرانگیز، معمولاً هشدار میدهد: «میدانم این حرف جنجالی خواهد بود» — و بعد بیدرنگ وارد بحث میشود. گاهی حتی ناسزا میگوید و سپس عقبنشینی میکند. همانطور که فیلسوف اسپانیایی مارینا گارسس گفته است، ژیژک کسی است که فلسفه را عملی از رادیکالیسمِ آزارنده میداند که قرار نیست هیچکس را خشنود کند.
این متفکر ۷۶ سالهی اسلوونیایی، یکی از تأثیرگذارترین و محبوبترین فلاسفهی معاصر است؛ اندیشههایش بهویژه در میان طیفهای چپِ بدیل (مانند وارثان جنبش ضد ریاضت اقتصادی ۱۵-M در اسپانیا) طنین یافته و حتی میان کمونیستها و ملیگرایان چپنما نیز پژواک دارد. او خود را مارکسیست میداند؛ وارث ایدهآلیسم آلمانیِ هگل و نظریههای روانکاو فرانسوی ژاک لکان. ژیژک، که در آثارش همچون «دردسر در بهشت» (۲۰۱۶) با نیش و کنایه به نظام سرمایهداری میتازد، در عین محبوبیت، بسیار نیز مورد انتقاد است. تازهترین کتابش با نام «بر ضد پیشرفت» مجموعهای از سیزده مقاله است که در نشریات و پلتفرمهایی چون Substack منتشر شدهاند و در آن هشدار میدهد که در پسِ آنچه بهنام «پیشرفت» تبلیغ میشود، چه خطرهایی پنهان است — «توتِم مقدسی» که زیر سایهی آن، هر اندیشهای میتواند آزادانه و بیپرسش پرسه بزند.
او نویسندهای پرکار و ــ به گفتهی برخی ــ پرگو است؛ خودش هم میگوید دیگر از شمار کتابهایش سر درنمیآورد، اما بیش از ۵۰ عنوان دارد، از جمله «ابژهی والا در ایدئولوژی» (۱۹۹۲)، «سوژهی حساس» (۲۰۰۱)، و «برای بیداری خیلی دیر است» (۲۰۲۴). امروزه نگران جهتگیری جهان است، هشدار میدهد که باید خود را برای بحرانهای بزرگ آماده کنیم، و با طعنهی تاریخی یادآور میشود که چگونه راستِ پوپولیست با زبانی شبهانقلابی سخن میگوید، در حالی که چپ، به پاسدار نظم و قانون بدل شده است. او میگوید: «همانطور که [اقتصاددان یونانی] یانیس واروفاکیس اشاره میکند — و این اتفاق هماکنون در حال رخ دادن است — آنچه ترامپ و پوپولیستها انجام میدهند در عمل نوعی انقلاب است. نه انقلابی سوسیالیستی، بلکه انقلابی که سرمایهداریِ موجود را بهکلی دگرگون میکند. راستِ پوپولیستِ جدید همان نیرویی است که انقلاب را پیش میبرد.»
مصاحبه بنا به درخواست مستقیم ژیژک از طریق ویدئوکنفرانس انجام شده است — روزنامهی الپائیس معمولاً گفتوگوهای حضوری را ترجیح میدهد، مگر در چنین مواردی. ژیژک پرانرژی و شوخطبع است؛ با شور و هیجان جلو میآید، گاه فریاد میزند، گاه با دست اشاره میکند تا حرفش را محکمتر کند.
پرسش: فیلسوف آلمانی مشهور، پیتر اسلوتردایک، در گفتوگویی با الپائیس در برلین (ژوئیه ۲۰۲۴) گفت که شما از متفکرانی هستید که این روزها بیش از همه او را جذب کردهاید. نظر شما چیست؟
پاسخ: بهطور پارادوکسیکال، پیتر اسلوتردایک یکی از معدود فیلسوفان معاصر است که واقعاً با او احساس نزدیکی میکنم. او آنگونه که بعضیها میپندارند نئومحافظهکار نیست؛ خطرهای چیزی را که ما «پیشرفت» مینامیم، میبیند. فکر میکنم او کاملاً آگاه است که دوران دولت رفاه و دموکراسی اجتماعیِ اروپایی به پایان رسیده است.
پرسش: او همچنین گفت که شما «طنز سیاه» را وارد فلسفه کردید — تنها لحنی که فلسفه از آن بیبهره بود. و افزود که این کار دستاورد بزرگی است، چون مستلزم رها کردن تظاهر به جدیت است.
پاسخ: کاملاً با این توصیف موافقم. اما فکر میکنم طنز سیاه من، صرفاً بازتابی صادقانه از واقعیت عینی ماست. نگاه کنید به آنچه این روزها در اسرائیل میگذرد: بسیج دهها هزار سرباز برای پاکسازی کامل قومی در غزه. فلسطینیان را بیرون میرانند و توجیهشان چیست؟ ابتدا با استدلال مذهبی. اسرائیل اکنون از کشورهای عرب پیرامونش بنیادگراتر شده است. امروز، از نظر شکلی، دقیقاً همان کاری را میکند که داعش میکرد: تصمیمهای سیاسی خود را با ارجاع به متون مقدس توجیه میکند. و بعد دولتش میگوید که این کار را برای حفاظت از فلسطینیان انجام میدهد، چون آنها نمیتوانند در غزه زندگی کنند! اگر این طنز سیاه نیست، پس چیست؟
سؤال: در کتاب جدیدتان، خود را «کمونیستِ نسبتاً محافظهکار» معرفی میکنید. این یعنی چه؟
پاسخ: یعنی من صرفاً یک کمونیست هستم، نه به شکلی نظری یا پیچیده. به دنیای امروز نگاه کنید — ما دستکم با سه ابرمشکل روبهرو هستیم: جنگ هستهای، بحران زیستمحیطی، و هوش مصنوعی. درباره هوش بگویم: پژوهشهایی انجام شده که در بازههای زمانی مختلف ضریب هوشی انسانها را اندازه میگیرند. نتایج بهروشنی نشان میدهد که از سال ۲۰۱۰ تاکنون، بیشتر بشریت به معنای واقعی کلمه «احمقتر» شدهاند. ما آنقدر به فناوری دیجیتال وابسته شدهایم که کمتر و کمتر فکر میکنیم یا استدلال میآوریم. تا پیش از ۲۰۱۰، هر سال اندکی باهوشتر میشدیم، اما حالا روند برعکس شده است. چه باید کرد؟ برای مقابله با این وضعیت — و نیز فاجعه زیستمحیطی و خطر جنگ هستهای جدید — به همکاری جهانی نیاز داریم.
برای من، کمونیسم دیگر به معنای دفتر سیاسی استالینی نیست. ما به شکلهایی اجباریتر از همکاری نیاز داریم. خاموشی سراسری اخیر در اسپانیا نشان داد که چون بیش از حد پیشرفته و بههمپیوستهایم، در عین حال بسیار آسیبپذیرتر شدهایم. اکنون یک حادثه کوچک یا یک بلای طبیعی نهچندان بزرگ میتواند همه چیز را فلج کند. برای رویارویی با چنین بحرانهایی، به نوعی «کمونیسم» نیاز داریم — بهعنوان سازوکارهای هماهنگی که نمیتوان آنها را به بازار یا حتی حاکمیتهای ملی سپرد.
سؤال: بله، اما این در عمل چگونه پیاده میشود؟
پاسخ: من بدبینم. ما در عصر نادانی زندگی میکنیم. درباره فاجعهها حرف میزنیم، اما آنها را جدی نمیگیریم. میخواهیم کمی بیشتر برای حفاظت از محیطزیست هزینه کنیم، «بلا بلا بلا»، اما همچنان میخواهیم زندگی نسبتاً راحت خود را حفظ کنیم. هنوز با تهدیدی به اندازه کافی بزرگ روبهرو نشدهایم که ما را تکان دهد.
سؤال: آیا میتوان همانطور که گفتید، با نوعی فرمولِ «کمونیسم فراملی»، همین زندگی راحت را حفظ کرد؟
پاسخ: نباید کمونیسم را در قالبی تمامیتخواه تصور کرد. بگذارید حرفی حتی دیوانهوارتر بزنم. میدانید در مورد دونالد ترامپ چه چیزی را ــ از روی طنز ــ دوست دارم؟ اینکه او وضعیت اضطراری ملی اعلام کرد. البته به دلایل نادرست — برای مسئله مرزها — اما من باور دارم باید بپذیریم که با توجه به مشکلاتی که داریم، بهسوی یک وضعیت اضطراری جهانی میرویم.
سؤال: یعنی ترامپ دارد کار درست را برای دلایل غلط انجام میدهد؟ چه چیزی را درست انجام میدهد؟
پاسخ: اینکه در وضعیت اضطراری با فرمان حکومتی تصمیم میگیرد. ما در وضعیت اضطراری بهسر میبریم. دموکراسی — و در این مورد بسیار بدبینم — دارد کارایی خود را از دست میدهد. آنچه میگویم خطرناک است، اما زمانهایی در پیش است که به تصمیمهایی سریعتر و مؤثرتر نیاز خواهیم داشت. این در دوران همهگیری کرونا انجام شد، و اسپانیا هم خوب از عهدهاش برآمد. تصمیمهای متمرکز، اما در ارتباط با جامعه مدنی و سازمانهای اجتماعی. همهگیری نمونه خوبی از چیزی بود که در آینده انتظار ما را میکشد: وضعیت اضطراری.
پرسش: و آیا برای مقابله با این مسائل به حکومتهای خودکامه نیاز داریم؟
پاسخ: من به بخش حتی مشکلتری میرسم. من با رهبران کاریزماتیک مخالف نیستم. یک رهبر خوب کسی است که به مردم امید میدهد. آپارتاید بدون شخصیتی مانند ماندلا پایان نمییافت.
پرسش: نقل شده است که چرچیل گفته بود «دموکراسی بدترین شکل حکومت است، جز بقیهی شکلهای آن.» در مورد سرمایهداری هم وضع مشابهی وجود دارد؛ شما در کتاب دردسر در بهشت به این موضوع اشاره کردهاید. بله، ناعادلانه و ویرانگر است، اما جایگزینش چیست؟ جایگزین دموکراسی و سرمایهداری چه میتواند باشد؟
پاسخ: اینجا پاسخی میدهم که باز هم برای بسیاری مسئلهساز است. با اینکه با یانیس واروفاکیس در بسیاری چیزها مخالفم، در یک نکته با او موافقم: چپ رؤیای فروپاشی نولیبرالیسم را میدید — و ناگهان ترامپ آمد و حتی از آن هم فراتر رفت. ترامپ همان کسی است که عملاً نولیبرالیسم را لغو کرد. دورهای که نیکسون در سال ۱۹۷۱ آغاز کرد، اکنون به پایان رسیده است. چپ باید این خیال خام را کنار بگذارد که ترامپ یک اشتباه تاریخی است و باید به دوران رفاه پیشاترامپی و پیشاپوپولیستی بازگردیم. همان سازوکاری که آن دوران را اداره میکرد، ما را به نولیبرالیسم رساند. و ترامپ بحران سرمایهداری لیبرال را بهتر از بخش بزرگی از چپ متوقف کرد. چپ اگر این واقعیت را نپذیرد و چیز تازهای ابداع نکند، نابود خواهد شد.
پرسش: و به نظر شما چپ چه باید بکند؟
پاسخ: میدانم که این حرف مسئلهساز است، اما چپ باید بیندیشد — نه لزوماً دربارهی لغو بازار یا سرمایهداری، بلکه دربارهی قرار دادن آن تحت کنترل جمعی قویتر. حتی اگر این به معنای دولتی نیرومندتر باشد — البته نه به معنای دولت ملی. من به کنترل جهانیتر باور دارم، ابتدا در مقیاس پاناروپایی و سپس در سطح جهانی. در برابر تهدیدهای زیستمحیطی، فاجعههای طبیعی و هوش مصنوعی، همکاری جهانی نیرومندتری لازم است.
پرسش: با همه تهدیدهایی که با آنها روبهرو هستیم، آیا میتوان به جهانی بهتر اندیشید؟
پاسخ: من در این زمینه بدبینم. نمیخواهم جهانی بهتر را تصور کنم. باید روشن بگوییم که دوران خوب دموکراسی اجتماعی لیبرال به سر آمده است. قواعد بازی تغییر کردهاند. دیگر نمیتوان از جهانی بهتر سخن گفت، بلکه باید از بقای جمعی سخن گفت — از تداوم نوعی زندگی عادی، با آزادیها، در وضعیتی از اضطرار.
پرسش: موضوع را عوض کنیم. انتقاد از فرهنگ «وُک» (woke culture) از هر دو سوی راست و چپ در حال افزایش است. آیا شما با «وُکیسم» مخالفید؟
پاسخ: من با «فرهنگ لغو» (cancel culture) مخالفم. کسانی که آن را ترویج میکنند، ظاهراً هدفشان ترویج تنوع و شمول است، اما در عمل، کسانی را طرد میکنند که تعریف آنها از شمول را نمیپذیرند. اگر دقیق نگاه کنید، فرهنگ «وُک» در واقع ابزاری است در دست طبقهی متوسطِ مرفه که طبقات پایینتر را هدف میگیرد.
پرسش: در کتاب سکس و امر مطلق شکستخورده، دربارهی روابط میان زن و مرد در دورانی نوشتهاید که مفهوم «رضایت» در مرکز توجه قرار گرفته است. دیدگاه شما در این باره چیست؟
پاسخ: من دوست ندارم همهچیز حول محور رضایت بچرخد. در فحشا نیز میتواند رضایت وجود داشته باشد. خشونت و استثمار واقعی در روابط جنسی میتواند در قالب امری ظاهراً رضایتآمیز پدیدار شود.
پرسش: و البته شما با فحشا مخالفید؟
پاسخ: متأسفانه بله. هرچند امروز موضع لیبرال این است که «چرا که نه؟» اما شاید من در این باره خیلی سادهدل باشم. من فکر میکنم سکس چیزی صمیمی و درونی است.
پرسش: جایگاه خود را در زندگی چگونه توصیف میکنید؟
پاسخ: غمگینم، مضطربم چون دارم پیر میشوم. من یک کارافروز (کارمحور) هستم؛ کار نمیکنم تا زندگی کنم، بلکه زندگی میکنم تا کار کنم. هفتاد و شش سال دارم، به خواب زیادی نیاز دارم و توان کاریام را از دست میدهم. از این وضعیت خوشم نمیآید. باور ندارم که پیری با خود دانایی بیاورد.
پرسش: دانایی نمیآورد؟
پاسخ: نه! دانایی چیزی است که از همه بیشتر از آن نفرت دارم! در اسلوونی یک ضربالمثل بسیار عامیانه هست: «نمیشود خلاف جهت باد ادرار کرد!» [با خنده]. دانایی، حماقت کاملاً همرنگ جماعت بودن است.
Top of Form
Bottom of Form
سؤال: بگذارید یک سؤال آخر از شما بپرسم، و در پاسخ ندادن به آن راحت باشید. آیا به مرگ فکر میکنید؟
پاسخ: خیر. میخواهم مثل دوستم فردریک جیمسون، با حمله قلبی بمیرم. از ایدهٔ اینکه آرام بمیرم، در مورد اینکه میراث من چه خواهد بود فکر کنم، و از این قبیل چیزها متنفرم. میخواهم تا لحظه مرگ کار کنم. اینکه به خواب بروم و فکر کنم فردا روز دیگری است و دیگر بیدار نشوم. نمیتوانم تصور کنم مثل یک احمق پیر، بیکار بنشینم. حتی ممکن است خودم را بکشم.
سؤال: شما خودتان را میکشید؟
پاسخ: من درد نمیخواهم. از مرگ نمیترسم، از مرگ آهسته و دردناک میترسم. اگر بفهمم همسرم یا یکی از فرزندانم مرده است، اولین سوالم این خواهد بود: چطور اتفاق افتاد؟ اگر تصادف بود، فوری، میگویم: اوه، بسیار خب. و به کارم با کامپیوتر ادامه میدهم. اگر مرگ آهسته و دردناکی بود، نمیتوانستم تحمل کنم، احتمالاً خودم را هم میکشتم.
به سابقهی دوستیِ میان مارتُف و لنین، و قطع رابطه و تعارضی که بعداً میانشان رخ داد، بهکرات اشاره شده است – جدیدترین مورد، که حسابی هم همدلانه است، در شوروی بوده. در مقالهی حاضر بر آن شدهام تا از گزیدههایی از نوشتههای مارتف و برهههایی از نزاع بیوقفهاش با لنین بهمثابهی منبعی برای رسیدن به فهمی از لنین بهره گیرم. کار آسانی هم نیست.
دوستیِ نزدیک مارتف جوان با لنین جوان، که سه سال از او بزرگتر و بهخودمطمئنتر و پختهتر بود، و متعاقباً شراکتشان در ایسکرا نظرگاه یکهای برای مارتف فراهم آورد تا در خودزندگینامهاش، «خاطرات یک سوسیالدموکرات»، پرترهای مکتوب از دوستش ترسیم کند.[۱] این متن ادبی کوتاه، که محصول ترکیبی خجسته از «حافظهی شگفت»، صداقت، و انصاف مارتف است، {خصوصیاتی} که حتی معاصران بلشویک او نیز به آن اشاره داشتهاند،[۲] با اطلاعاتی که میتوان از نامههای لنین به مادر و خواهرانش برداشت کرد همخوانی چشمگیری دارد، و بالاخص با نامههایی که لنین در تبعیدش در شوشنسکو نوشته و با «طرحی از شخصیت لنین»[۳] که الکساندر پُترِسُف، عضو سوم سهتایی بنیانگذار ایسکرا، لنین-مارتف-پترسف، ترسیم کرده است.
در آن نوشته تصویری واضح از لنین متقدم رخ مینماید، پسر و برادری پرعطوفت، دوستی خونگرم و دلسوز، در میان دوستان و رفقا تا حد زیادی یک «سرتر از همتایان»[۴] – که واقعاً هم چنین تلقیای از او وجود داشته – و بااینحال مردی که در روابط شخصیاش متواضع و بیتکلف بوده است (برخلاف اطمینانبهخود و پرخاشگریای که همان زمان نیز در نوشتههای متقدمش هویدا بود)، و در آن زمان، چنانکه بعدها نیز، عاری از «هر اثری از تکبر». درخصوص لنینِ متأخر نیز مارتف منبعی بینظیر است؛ او در مقام همرزم سابق لنین در کارزار بیامان ایسکرا برای فتح سوسیالدموکراسی روس، و متعاقباً خصم ابدیاش، لنینی را دیده و به تصویر میکشد که در تنگنای نبرد،[۵] «داشت بیزاریای از آدمها و بیاعتمادیای به آنها پیدا میکرد»، چیزی که به باور مارتف، «بیش از هر چیز دیگری در تبدیل لنین به نوع خاصی از رهبر سیاسی نقش داشت.»[۶] مضافاً اینکه، مارتف خود از آماجها و قربانیان اصلی ذهنیت جنگداخلیای لنین و شیوهی عملکرد[۷] او بود. اینکه مارتف و منشویکها در روند محصور داشتن خود از لنین بود که به فهمی از خود و تعریفی از خود در مقام سوسیالدموکراتهای اروپایی رسیدند کموبیش واضح است، تاآنجاکه میتوان لنین را، اگر نه آغازگر منشویسم، دستکم قابلهی آن دانست. در نامهی سرزنشباری که پارووس-هِلفاند (که آن زمان برای ایسکرای منشویک مطلب مینوشت) در نیمهی فوریهی ۱۹۰۵ به مارتف و اکسِلْرُد نوشته حقیقت بسیاری هست،[۸] «صدای لنین یکبند در گوشهاتان میپیچد؛ لنینیسم در کلههاتان جا خوش کرده است و هر آنچه را که بهتان میگویند فقط بر حسب اینکه له لنین است یا علیه او میتوانید فهم کنید.»
و پارووس با رییسمابی همیشگیاش از آنها میخواهد که این دلمشغولی وسواسی که «چون مِهی مانع دیدتان میشود» کنار بگذارند و اضافه میکند، «من به زبان سوسیالدموکراسی اروپایی حرف میزنم اما همهی فرایافتهای سیاسی شما به جامهی اصطلاحات لنینیستی درآمده است و همین است که منظور یکدیگر را نمیفهمیم.»
البته میتوان گفت که پارووس لاف میزد، چرا که خود در همان زمان جزوهای ۲۸-صفحهای نوشته بود با عنوان «در باب آنچه بر سرش اختلاف داریم: پاسخی به لنین در خصوص مقالاتش در پرولِتِری.»[۹]
اینکه لنین در اذهان مارتف و منشویکها چنان اهمیتی یافته بوده باشد قابلفهم است، چرا که، گذشته از اینکه قربانیانش بودند، به ارزش او نیز واقف بودند، و در ۱۹۱۰ که مارتف بر لنین برتری یافت، فقط و فقط میخواست که رامش کند و بر او مهار بزند. اما، هر کس دیگری هم نه، مارتف باید میدانست که نمیشود.
اما وقتی در آثار لنین دقیق میشویم و متوجه میشویم که بهندرت مجلدی هست که ارجاعی، و گاه چندینوچند ارجاع، به مارتف نداشته باشد، این پرسش به ذهن خطور میکند که چرا لنین تا پایان عمر به مجادلهی دائمی با او مشغول بود، حتی در دورهی ۱۹۱۸-۱۹۲۳ که خود صدر دولت شوروی بود و مارتف در زمرهی یک اپوزیسیون عاجز، و نهایتاً تبعیدیای در برلین. در همان سالهای ۱۹۱۸ و ۱۹۱۹ لنین ترتیبی داد تا مقالهی مارتف، «مارکس و مسألهی دیکتاتوری پرولتاریا»، و «بلشویسم جهانی» او به دستش برسد. در دستورش به آدلف جُفه، سفیر شوروی در برلین، به تاریخ ۱۸ اکتبر ۱۹۱۸ آمده است:[۱۰] «لطفاً آن شمارهی “سیاست خارجی سوسیالیستی”[۱۱] را که حاوی مقالهی مارتف دربارهی دیکتاتوری است بفرستید. این قبیل چیزها را باید بلافاصله فرستاده باشید.»
واقعیت امر این است که در ۱۹۲۱، ۱۹۲۲، و ۱۹۲۳ لنین مدام به منشیهایش، ش. م. مانوچاریانتسِ کتابدار و نادِژدا کروپِسکایا، و بهواسطهی آنها به رهبران کمینترن، گریگوری زینُوویِف، کارل رادِک، و م. و. کُبِتسکی اصرار میورزید که نسخههایی از «پیک سوسیالیسم»[۱۲] مارتف را برایش جور کنند و بالاخص نامهی سرگشاده پاول اکسِلْرُد به مارتف، که در آن مارتف را به سهل گرفتن به بلشویسم متهم میکرد، «پلتفرم ما»[۱۳] 4 اکتبر ۱۹۲۲ مارتف – آخرین مقالهی ایدئولوژیک مارتف، اگر نگوییم وصیتنامهاش[۱۴] – و البته «یادداشتهایی بر انقلاب»[۱۵] نیکلای سوخانف، که جلد به جلد منتشر میشد. در یکی از این «یادداشت به منشی»های مصرانه به تاریخ ۲۱ ژوئن ۱۹۲۱ آمده است، «از کتابدارم پرسوجو کن (و اگر او نمیداند، از زینوویف) که آیا میتواند همهی شمارههای اخیر “پیک سوسیالیسم” مارتف را برایم جور کند، بالاخص مقالهی اکسلرد را.»
وقتی به او گفتند که فقط چند شماره از نشریه موجود است، یادداشت دیگری نوشت تا «مجموعهی کاملی از آن را از کبتسکی و از رادک درخواست» کنند. در یادداشت سومی، به (ل. آ.) فُتیِوا، منشیاش، دستور داده: «برای آن نشریه یک پوشهی مخصوص و یک صندوق سری نیاز هست.»[۱۶]
این علاقمندی کموبیش وسواسی به آنچه مارتف، منشویکها، و سوخانف ممکن است برای گفتن داشته باشند واقعاً جالبتوجه است، و سؤالبرانگیز، آن هم از آدمی که کمتر وقتی صرف مبادلات فکری میکرد، مگرآنکه پای یک مسألهی جاری در میان میبود. واقعیت امر آن است که «در باب انقلاب ما»،[۱۷] که به نظر من وصیتنامهی ایدئولوژیک لنین است و متمایز از وصیتنامهی سیاسیاش، در مجادله با سوخانف، مارتف، کارل کائوتسکی، و منشویکها نوشته شد، در پاسخ به نقد آنها مبنیبراینکه او روسیهی عقبمانده و نامتمدن را یکراست به درون سوسیالیسم کشانده است. خلاصه کنم؛ چرا لنین مارتف، این بازندهی ابدی را، ایناندازه جدی میگرفت؟
توضیحی که من پیش میکشم این است که چیزی از مارتف در لنین بود، چیزی در حدواندازهی یک همزاد، ولی آن چیز همواره فدای چیز دیگری میشد که در لنین دست بالا را داشت – آن رهبر حزب و تاکتیسین بیپروا، رییس سُوْنارکُم و رهبر «قدرت شوروی»[۱۸] که روسیه و بعدها کل جهان را آبستن انقلاب و جنگ داخلی میدید و در این روند یک ذهنیت جنگداخلیای پیدا کرد که او را قادر ساخت تا بر هر تردیدی که همزاد مارتفگونهاش ممکن بود برانگیزاند فائق آید. مارتف، که بسیار هوشمند و صادق، و همچون خود او مارکسیستی معتقد و سوسیالیستی انقلابی بود، آن تردیدها را تجسم میبخشید و مباحثهی این دو تن، صرفنظر از جروبحثهای حزبی، دقیقاً بر فرایافتِ جنگداخلیایِ لنین از انقلاب متمرکز بود. اینکه لنین در جوانی مارتف را بهترین دوست خود در تمام عمر ساخته بود بر قدر او میافزاید (دوستیاش با اینسا آرماند داستان بسیار متفاوتی است)، اما ننگی است برای او که نه در حزبش و نه در دولت شورویاش جایی برای کسی چون مارتف هم نبود، و نه حتی در اپوزیسیون، چرا که «حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه»[۱۹] لنین و «قدرت شوروی» او به انگاره و کردوکار جنگ داخلی متکی بودند.
سرآغازهای آن ذهنیت جنگداخلیای را در همان کودتای لنین در کنگرهی دوم حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه در ۱۹۰۳ میتوان یافت، و در پیامد آن، زمانی که پیروان جوان، پرجنبوجوش، و بسیار توانمندِ خود را فرستاد تا علیه اشرافیت حزبی منشویک جنگ راه بیاندازند – حکم لنین این بود: la guerre comme a la guerr («در جنگ چنان کن که در جنگ میکنی.» م.) بیجهت نبود که منشویکها از این یورشِ کسانی که «اراذل و اوباش» بلشویک، «مستحفظان امپراطور»[۲۰]، «ژاکوبنها» و «مشتهای آهنین»[۲۱] آنها میخواندند و تقبیحشان میکردند مبهوت و برافروخته شدند.[۲۲] تنها کاری که از دست مارتف بر میآمد – پس از آنکه در مقالهی «بار دیگر در اقلیت»[۲۳] به زخمهاش رسید – این بود که با «مبارزه علیه حکومت نظامی در حزب»[۲۴] ضربهی متقابلی وارد آوَرَد،[۲۵] مطلبی که در آن لنین را از این بابت که در حزب «حکومت نظامی» به راه انداخته بود محکوم میکرد.
اما طی انقلاب ۱۹۰۵ و پیامد آن بود که لنین یک جهانبینی جنگداخلیای اتخاذ کرد که مسلم فرض میکرد مبارزهی طبقاتی، انقلاب، شوراها، جنگ پارتیزانی[۲۶] و جنگ داخلی همگی بخشی از یک داستان واحدند.
ازاینقرار در «سناریوی حکومت انقلابی موقت» لنین، منتشر شده در ژوئن ۱۹۰۵، پیشبینی شده بود که «دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا و دهقانان» که از مجلس مؤسسان نشأت میگرفت بلافاصله با «مقاومت جنونآمیز نیروهای سیاه» مواجه گردد و ازاینرو به «جنگ داخلی تمامعیار»، که به «نابودی» نهایی «رژیم تزاری» میانجامد، کشیده شود. او جنگ داخلی دیگری را نیز بههمینسان پیشبینی میکرد، جنگی که این بار از طرف بورژوازی آغاز میشد، که با «پیشرفت عظیم سرمایهداری» متعاقب انقلاب نیرومند شده بود. در آن جنگ داخلی «قلعه» {یعنی دولت} «دست به دست میشد» و «یا بورژوازی دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا و دهقانان را سرنگون میکرد یا آن دیکتاتوری اروپا را به آتش میکشید.» لنین میپرسید «و بعد چه؟» شش ماه بعد در «مراحل، سمتوسو، و چشماندازهای انقلاب» (که در آن زمان منتشر نشد) لنین پاسخی به سیاق ترُتسکی داد، اینگونه که اذعان کرد ماحصل آن جنگِ داخلی دوم «کموبیش نومیدکننده» خواهد بود، «… اگر که پرولتاریای سوسیالیست اروپا به کمک پرولتاریای روسیه نیایند.»[۲۷]
سناریوی لنین برای انقلاب روسیه که این بود؛ در «جنگ پارتیزانی» که در سپتامبر ۱۹۰۶ منتشر شد نیز،[۲۸] که در آن جنگ پارتیزانی به عنوان یکی از شکلهای جنگ داخلی تعریف شده بود، او نقد منشویکها را بر کردوکار جنگِ پارتیزانی بلشویکها مردود میشمرد، بهاینعنوان که «تماماً لیبرال-بورژوایی» است، چرا که لنین تأکید داشت «هرگونه محکومسازی اخلاقی جنگ داخلی از منظر مارکسیسم ناروا است.» نقد روا باید معیار اقتضای نظامی را راهنمای خود قرار دهد و نباید به آن قبیل «عبارات پیشپاافتاده و کلیشهشده در باب آنارشیسم، بلانکیسم، تروریسم» متوسل شود. حزب، که در زمانهای مشغول به کار است که «آتش مبارزهی طبقاتی تیز شده است و به جنگ داخلی میگراید»، باید برای تبدیل شدن به «یک جنگاورحزب»[۲۹] بکوشد و چنان سازمانهایی خلق کند که آن را به ایفای نقشی پیشرو در آن جنگ داخلی قادر سازند.
تعجبی ندارد که در مارس ۱۹۰۸ لنین «قدرت جنگ داخلی» را از درسهایی برمیشمرد که مایل بود از کمون پاریس آموخته شود، درسی که پیش از این هم در قیام دسامبر ۱۹۰۵ مسکو فرا گرفته شده و به کار بسته شده بود. درسِ دیگر آن بود که یکی از دو اشتباه عمدهی آن تکرار نشود، اشتباه «بزرگواری کردن بیمورد: چرا که {پرولتاریا} هیچگاه نباید فراموش کند که در شرایط خاصی مبارزهی طبقاتی به مبارزهی مسلحانه و جنگ داخلی بدل میگردد و زمانهایی هست که منافع پرولتاریا نابودسازی بیرحمانهی دشمن را در رویاروییهای آشکار نظامی طلب میکند».[۳۰]
مارتف بود که، هرچند فقط پشتیبانی نیمدلانهی رفقای منشویکش را داشت، هم در مقالاتش و هم در گزارشاش به کمیتهی مرکزی در کنگرهی پنجم (لندن) RSDRP در ۱۹۰۷ با برجسته ساختن موضوعاتی چون جنگ پارتیزانی، «مصادرهها»، و جنگاورحزب[۳۱] فرایافت جنگداخلیای لنین از انقلاب را به چالش کشید. او هشدار میداد که «رعبافکنی حزبی» بلشویکی مقدر است که به تلاشی و روحیهباختگی تمامعیار حزب و بخشهای انقلابی پرولتاریا و جوانان بیانجامد.[۳۲]
اما حملهی عمدهی مارتف به لنین و تلقی بلشویکها از کارکرد سازمانهای کارگران، بالاخص شوراها، حین مجادله بر سر پروژهی اکسلرد برای یک کنگرهی کارگران رخ داد. برای لنین شوراها فقط «در برهههای غلیان کموبیش انقلابی»، در مقام «ارگانهای خیزش مسلحانه»، و در مقام «حکومتهای انقلابی موقت»[۳۳] معنی داشتند، وگرنه که، اگر نه «کمدی»، «توهم» بودند. برای مارتف شوراها، به یک معنا، فینفسه غایت بودند: شورای پترزبرگ در ۱۹۰۵ «تلاشی شکوهمند بود برای کشاندن کل پرولتاریا به مشارکت فعال در حیات سیاسی کشور.»[۳۴] از دید مارتف:
«جنبش کارگری صرفاً عنصری خودجوش {stikhiia} نبود که قرار باشد توسط “انقلابیون” برای نابودسازی دولت فئودال و فتح جمهوری “مورد استفاده قرار گیرد”. برای ما صفآرایی طبقاتی تودههای کارگر هدفی مرکزی و دائمی، و تضمینی بر پیروزی مقاصد بلاواسطه و غایی پرولتاریا است.»[۳۵]
با نظر به چنین ارزش والایی بود که مارتف، در کنارگوییای[۳۶] خشمگینانه و تحریکآمیز، علناً اظهار داشت که «تودههای سازمانیافتهی بدون سوسیالدموکراتها را به سوسیالدموکراتهای بدون تودههای کارگر سازمانیافته» ترجیح میدهد.[۳۷]
شاید با همین ذهنیت بود که مارتف در قبال گارد جوان لنین، امثال کراسیکفها، بائمنها، گوزِفها، کاموها و تاراتوتاها، حرفهایهای کار زیرزمینی، پارتیزانها،[۳۸] مصادرهکنندگان و جاعلان «مرکز بلشویکی» یا «کاماریلا»[۳۹] بیزاری شدیدی یافت، کسانی که در چند مقاله و – میشود گفت زیادی دیرهنگام – در «نجاتدهندگان یا منحلکنندگان؟ چه کسانی حزب سوسیالدموکرات کارگران روسیه را نابود کردند، و چگونه؟»[۴۰] افشایشان کرد و ازشان صحبت به میان آورد.[۴۱] بهطورکلی بهنظر میرسد که مارتف از گونهی انسانیِ «سخت همچون سنگ» بلشویکِ لنینیست، که یِمِلیان یارُسلافسکی در «رؤیای بلشویک»[۴۲] (۱۹۰۷) چنان در ستایشش نوشته و بوخارین در «گروه آهنین انقلاب»[۴۳] (۱۹۲۲) برایش حماسهسرایی کرده است، کراهت پیدا کرده بود.[۴۴] بلشویکها نیز بهنوبهی خود منشویکهای «نرمخو، بلندنظر، و روادار» را خوار میشمردند. حتی مارتف نیز، که بلشویکها همچنان در دل محبتی به او داشتند، از استهزاء آنها در امان نماند و حساسیت اخلاقی و خشم اخلاقیاش را «رعشههای شاعرانه-رقتانگیز یک جان دردمند» خواندند و تخطئه کردند.[۴۵]
جنگ که شد، لنین فرایافت جنگداخلیایاش از انقلاب را عمومیت بخشید و بر اروپا و جهانِ درگیر جنگ اطلاق کرد: او با تکیه بر خوانشاش از بند پایانی قطعنامهی ۱۹۰۷ بینالملل کمونیست «در باب نظامیگری و معارضه بینالمللی» (قطعنامهی اشتوتگارت)، مُصر بود که وظیفهی حالحاضر «تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی است.»[۴۶]
لنین پس از یک دورهی اولیه، که طی آن هم علنی و هم در نامههای خصوصی بهگرمی از موضع انترناسیونالیستی مارتف استقبال میکرد،[۴۷] بهطرزی فزاینده منتقد مارتف شد، ظاهراً بهخاطر امتناع او از قطع رابطه با برخی رفقای کمتر انترناسیونالیست، از قبیل نیکلای چخیدزه؛ اما اصل قضیه آن بود که مارتف میخواست انترناسیونال دوم را بازسازی کند، حالآنکه لنین بیهیچملاحظهای عزم آن کرده بود که آن را نابود و با یک انترناسیونال سوم جایگزین کند. مارتف به «صلح، صلح بههرقیمتی»[۴۸] فرامیخواند و لنین در مقابل میگفت، «تف به نالههای صلحخواهانهی احساساتی، کشیشمآبانه، و احمقانه! بیایید پرچم جنگ داخلی را برافرازیم!»[۴۹]
رویاروی مارتف، که در زیمروالد و کیِنتال یک جنبش صلح سوسیالیستی میدید، لنینی بود که میخواست چنین جنبشی به سازمانی برای جنگ داخلی تبدیل شود. لنین در آن زمان مستمراً در حال مجادله با مارتف بود، تاآنجا که در حاشیهی مقالات مارتف، به عنوان نمونه «جنگ و پرولتاریای روس»[۵۰] (۱۹۱۵)، نظر مینوشت؛ تحشیههایی از قبیل «حقیقت ندارد!»، «غلو میکند!»، «دروغ است!»، «وزغ شووینیسم خردهبورژوایی!»، «سرکش گمراه حقهباز!»، «ناکس!» و مضاف بر اینها، این تعریفوتمجید، «سرآشپزی ترازاول که مهمانمان کرده به یک دیس خوشآبورنگِ … گُربهمُرده.»[۵۱]
در سه مواجههی لنین با مارتف – نخست در اوت ۱۹۱۷، سپس در ژوییهی ۱۹۱۹، و بعد در دسامبر ۱۹۱۹ – تلقی جنگداخلیای سفتوسخت او از انقلاب و دولت شوروی بروز یافت.
در ۴ اوت ۱۹۱۷، متعاقب «وقایع ژوییه» و تضعیف شوراها، مارتف مطالبهی ۳ ژوییهی خود برای انتقال قدرت به «دموکراسی انقلابی» را کنار گذاشت و به کمیتهی اجرایی مرکزی شوراها گفت که چنین چیزی، تحت آن شرایط، فقط «در روند جنگ داخلی، که در حال حاضر ناروا است،» تحققپذیر است. لنین، تحت نام مستعار ن. کارپف، سریع در نشریهای به او پاسخ داد.[۵۲]
لنین ضمن اذعان به اینکه مارتف «قطعاً یکی از چپترین، انقلابیترین، آگاهترین، و هوشمندترین نمایندگان تودههای خردهبورژا است»، و استدلالهایش از استدلالهای «چرنُف رودهدراز قلنبهگو» و «تسِرِتِلی کلهپوک» بیشتر ارزش توجه دارد، مارتف را درس میدهد که، «برای یک مارکسیست، یا حتی یک دموکرات سادهی انقلابی، آشکارا پوچ است» که از اقداماتی بهنفع مردم یا انقلاب پرهیز کند از ترس اینکه ممکن است به جنگ داخلی بیانجامد. اینچنین حکم-به-خودمحرومسازیای[۵۳] معادلِ «رد آشکار هر شکلی از مبارزهی طبقاتی، هر انقلابی» است؛ و تا که گواهی دادنش بر جنگ داخلی را جار بزند اضافه کرد، «کیست که نداند تاریخ جهانیِ همهی انقلابها نشان میدهد مبارزهی طبقاتی بهناچار، و نه از سر تصادف، به جنگ داخلی مبدل میشود؟!» لنین تأکید داشت که بهواقع رویدادها از همان وقایع ژوییه، «با ضرورتی آهنین»، به جنگی داخلی که بورژوازی ضدانقلابی علیه دموکراسی راه انداخته بود منجر گشته بود، و بااینحال مارتف جنگ داخلی را به این عنوان که برای دموکراسی انقلابی «ناروا» است قلم میگرفت.
در ژوییهی ۱۹۱۹ لنین مقالاتی خواند از مارتف، تحت عنوان «بلشویسم جهانی»؛ او ضمن تحسین مارتف از بابت شناخت «عالی»اش از ادبیاتی که از طرف بلشویسم و دربارهی آن موجود است، این باور سادهلوحانهی او را به سخره گرفت که آنچه به «جنگ داخلی در صفوف پرولتاریا» انجامیده این بوده که در جنبش کارگری با سرگرفتن جنگ بحران اخلاقی بهوجود آمده و اعتماد متقابل فروپاشیده بود. لنین پوزخندزنان به مارتف یادآوری کرد که از همان نوامبر ۱۹۱۴ بلشویکها (یعنی لنین) پیشبینی کرده بودند که جنگ امپریالیستی بذرهای جنگ داخلی را در دل خود دارد؛ حالآنکه مارتف تقصیر را گردن «تودههای پرولتر میاندازد!!»[۵۴]
در آخرین مواجههی عمومیِ عمدهاش با مارتف، در ۶ دسامبر ۱۹۱۹ در هفتمین کنگرهی شوراها، لنین خشمگین و صریح به زبان آورد که ترورِ سرخ و چکا ابزارهای اجتنابناپذیر قدرت دولتی بلشویکی هستند که علیه بورژوازی و، اگر لازم باشد، حتی علیه منشویکها میجنگد.
مارتف در سخنرانیاش عهد کرده بود که منشویکها پشتیبان تلاشهای دولت شوروی در راستای جنگ داخلی و سیاست خارجی خواهند بود، اما همزمان بلشویکها را خطاب قرار میداد که نهتنها اصول تزلزلناپذیر سوسیالیسم تروریسم و سرکوب آزادیهای اساسی را بهمثابهی یک نظام حکمرانی مردود میشمرد، بلکه این کردوکارهای ارعابی هم در داخل کشور و هم برای روابط اتحاد شوروی با جهان بیرون مضر است. اما لُب اتهاماتش آن بود که بلشویکها خودسرانه و بیپروا و یکبند قانون اساسی شوروی خودشان را نقض میکردند: گستاخانه نهادهای نمایندگیِ نظام شوروی را که آنقدر بهشان مینازیدند نادیده میگرفتند؛ بیش از یک سال بود که برای کنگرهی شوراها، کمیتهی اجرایی مرکزی شوراها (TsIK)، و مجامع عمومی شوراهای محلی هیچیک فراخوان نداده بودند.
ازاینرو مارتف تاکید داشت که شورای کمیسرهای خلق (سُوْنارکُم) در مرکز و کمیتههای اجرایی شوراهای محلی، برخلاف آنچه در قانون اساسی آمده بود، دیگر «پاسخگو و تحت کنترل دائمی» نبودند. بهعلاوه، بلشویکها با اخراج نمایندگان غیرکمونیست از تکتک نهادها و سازمانها، از قبیل شوراها، اتحادیههای صنفی، نهادهای فرهنگی، و روزنامهها، بخشهای بزرگی از کارگران و دهقانان را از آن حقوق نمایندگی که قانون اساسی ضمانت میکرد محروم کرده بودند. همزمان با آنچه که مارتف «تباهی دیوانسالارانهی قدرت دولتی» میخواند، «ارگانهای سرکوب و نظارت پلیسی» مخلوق جنگ داخلی به نحوی غولآسا رشد کرده بودند، چنانکه چکا به «دولتی درون دولت» تبدیل شده بود. اینها همه به «الغای عملی قانون اساسی شوروی» منجر گشته بود.
مارتف سپس بهآرامی مشغول خواندن قطعنامهی منشویکها شد، که صرفاً «اعاده و بازفعالسازی قانون اساسی» (که منشویکها نه «اصولاً» بلکه به عنوان «عمل انجامشده» پذیرفته بودندش)، حکومت مسئول، حقوق برابر برای همهی زحمتکشان (چه کارگر و چه دهقان)، و یک نظم قانونی مبتنی بر قوانین دقیق را خواستار شده بود. و بعد در میانهی جاروجنجال و اعتراض بلشویکها که اکثریت عظیم حاضر بودند صدای مارتف بلند و بلندتر شد، چرا که نوبت به مطالبهای رسید که دست روی نقطهی حساسشان میگذاشت: «توقف انتقامگیریها، بازداشتهای غیرقضایی، و ترور دولتی!»[۵۵]
لنین بود که به مخالفت با مارتف برخاست. او «سخنپردازی دموکراتیک و پیشنهادهای پارلمانی» مارتف را فراخوانی به «بازگشت به دموکراسی بورژوایی» دانست و مردود شمرد. وقتی لنین گفت که پاسخش به این قبیل مطالبات و اعلامیهها، «بالاخص وقتی از طرف آنهایی باشند که اذعان به همدلی با ما دارند، “نه!” است» تشویقاش کردند، و موج دیگری از تشویق درگرفت وقتی ادامه داد، «ترور و چکا هردو مطلقاً کنارنگذاشتنیاند!»، و به این اتهامِ مارتف که بلشویکها قانون اساسی خودشان را نقض میکنند، لنین چنان حاضرجوابیِ کلبیمسلکانهای نشان داد که میشد مایهی مباهات کسی چون استالین باشد: «معتقدم که به قانون اساسیمان پایبندیم، و اکیداً هم: در بند ۲۳ آمده است “تحت هدایت منافع کلیت طبقهی کارگر، جمهوری سوسیالیستی فدراتیو شوروی روسیه (RSFSR) هر زمان که افراد و گروهها از حقوق خود بهضرر انقلاب سوسیالیستی استفاده کنند، آنها را از حقوقشان محروم میکند.» و افزون بر این، مارتف را از بابت نادیده گرفتن قطعهی دیگری در قانون اساسی (بند ۹) که به «دیکتاتوری پرولتاریا و فقیرترین دهقانان برای سرکوب بورژوازی» ارجاع میداد سرزنش کرد.[۵۶]
راهسَواکردنِ نهایی در فاصلهی ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۳ روی داد. مارتف در آخرین مقالات و نامههایش تجربهی بلشویکی را شکستی تمامعیار قلمداد میکرد، که بیم آن میرفت یا به ضدانقلاب بیانجامد یا به شکلی از «دیکتاتوری بناپارتی»، برآمده از «دمودستگاه نظامی-دیوانسالارانه»ای که بلشویکها خود آفریده بودند. او مصر بود که رفقای منشویکاش باید در عوض برای یک پردهی آخر دموکراتیک بر افتضاح بلشویکی بکوشند؛ و میگفت که هرچند دیگر نباید خود را به دفاع از اتحاد شوروی پایبند احساس کنند، بههمینسان با جنبشهای ضدکمونیستیای که سرنگونی رژیم بلشویکی را هدف گرفتهاند نیز نباید همدست شوند، چون این فقط در خدمت ضدانقلاب خواهد بود.[۵۷]
ترسهای مارتف، و اندیشهاش بر نقش یا سرنوشت لنین در روسیهی پساانقلاب، در نامهای خصوصی به پاول اکسلرد بهتاریخ ۲۴ ژوئن ۱۹۲۱ ابراز گشته، که در آنجا نوشته است[۵۸]:
«اگر لنین آدم خودمحورتری بود، میتوانست، در این دو سال اخیر، برای خود در میان دهقانان یک آوازهی حقیقتاً ناپلئونی خلق کند؛ کافی بود نزد موژیکها برای خودش بیشتر تبلیغ میکرد. اما از حق نگذریم، تا الان بهندرت در آن جهت حرکتی داشته است، و بهواقع از چند فرصتی هم که داشته تا، به زیان حزب، در مقام “نمایندهی موژیکها” عرضاندام کند صرفنظر کرده است. در این مورد هم، چنانکه در کل رفتار سیاسیاش، گذاشته است تا حزب جلودار باشد. اما الان، بهنظر من، وقتش رسیده که بهناچار سپر حزب را کنار بگذارد تا که پشتیبانی مستقیم تودههای خردهبورژوا را کسب کند. این نُهم ترمیدور است، زمانی که رُبسپیر تلاش کرد تا خود را از حزب کوچکش، کمیتهی ایمنی عمومی، خلاص کند و این به بهای سرش تمام شد. بگذار ببینیم لنین قادر است از آن سرنوشت پرهیز کرده و بهعوضِ آنکه قربانی انحلال ترمیدوری دورهی انقلابی شود، در رأساش قرار گیرد.»
در مجموعه مقالاتی که شروعشان از ۳ آوریل ۱۹۲۱ و با «کرنشتات»، و پایانشان با «پلتفرم ما» در ۴ اکتبر ۱۹۲۲ بود، تشخیصهای مارتف درخصوص اتحاد شوروی و رویکردش به آن را میتوان یافت. بهنظر او، با اقتصادی عقبمانده و نابودشده که از تمام پیشنیازهای سوسیالیسم بیبهره بود، و با یک دمودستگاه بلشویکی روحیهباخته که محتمل بود به یک «دیکتاتوری سزاری-بناپارتیستی» زوال یابد، روسیه حال دیگر به توسعهی سرمایهدارانه با قانونگذاری اجتماعی قوی و جاگیرشده و یک جمهوری چندحزبی دموکراتیک متکی به نظمی قانونی نیاز داشت. او اظهار امیدواری میکرد که حکومتی ائتلافی از احزاب کارگری و دهقانی کنترل روسیهی پسابلشویک را به دست گیرد.[۵۹] اما آنچه واقعا باعث ترساش بود آن بود که روسیهای که در ۱۹۱۷ «دموکراسی بورژوایی» را خوار شمرده و «به پاداش آن» به زیر «دیکتاتوری سلولهای حزبی کمونیستی» افتاده بود، حتی قادر به بالیدن تا دموکراسی بورژوایی هم نباشد، و محکوم به آن باشد که «در پیشگاه یک جبار بناپارتیست سر خم کند.»
لنین از همان مقدمهی بحث مارتف شروع میکند، اینکه اقتصاد روسیه عقبمانده، ویرانشده و فاقد پیشنیازهای سوسیالیسم است؛ اما در مقام کسی که به قدرتِ دولتی بلشویکی بسیار باور دارد – در دستنوشتههای ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۲ لنین آمده است: «دولت، یعنی “ما”»،[۶۰] – و با ذهنیت جنگداخلیایاش، به نتیجهای بس متفاوت از مارتف میرسد. بازنگری لنین دراستراتژی بلندمدت بلشویکی شکل مروری بر چهار جلد نخست گاهشماری سوخانف بر انقلاب ۱۹۱۷ را به خود میگیرد. این نوشته، که لنین در ۱۶ و ۱۷ ژانویه ۱۹۲۳ به منشیاش م. آ. وُلُدیچِوا دیکته کرد بود، اما تازه چهار ماه بعد پولیتبورو آن را تحت عنوان «در باب انقلاب ما» برای انتشار عرضه کرد،[۶۱] پاسخ لنین بود به نقادی و هشدارهای «همهی دموکراتهای خردهبورژوایمان،» سوخانفها و (هرچند نام نبرده بود) مارتفها، که بهخاطر «فهم فوقالعاده ملانقطیشان از مارکسیسم» قادر به درک این نکته نبودند که حتی «کتابدرسیای که به سیاق کائوتسکی نوشته شده باشد» قادر نیست «همهی شکلهای انکشاف سیر تاریخ جهان» را، و بهعنوان مثال این را که روسیه ضرورتاً از «الگوی آلمانی» پیروی نخواهد کرد، پیش بینی کند:
«اگر برای آفرینش سوسیالیسم سطح مشخصی از فرهنگ لازم است … چرا نتوانیم اینگونه شروع کنیم که نخست از وسایل انقلابی برای فتح پیشنیازهای آن سطح استفاده کنیم و سپس، بهوسیلهی حکومت کارگری-دهقانی و نظام شورایی، بهپیش برویم و خودمان را به ملل دیگر برسانیم.»
این، بهنظر من، وصیت لنین بود: نه «سوسیالیسم در یک کشور» بلکه یک دیکتاتوری بلشویکی خشن که تلاش میکند تا «با استفاده از قدرت دولت» یک کشور عظیم، عقبمانده، و جنگزده را به سطوح صنعتی، شهری، و فرهنگی کشورهای پیشرفته برکشد و اینگونه پیشنیازهای سوسیالیسم را خلق کند.
برای این خطمشی، لنین بر «قاطعیت حداکثری دستگاه»، «یک دیوانسالاری خوبِ درخدمت سیاست»، و «مبارزه سازشناپذیر علیه منشویکها، اسآرها و آنارشیستها» اصرار میورزید؛ منشویکها، اگر که «سر وکلهشان پیدا شود»، باید با تیر زدشان.[۶۲] باز، از حق نگذریم، گاز ضدمنشویکی لنین به بدی واقواقش نبود و برای شلیک به منشویکها هنوز تا استالین مانده بود.
آن جنگ داخلی علیه مارتف و منشویکها تا همین امروز تاریخنگاری شوروی را مُسخّر خود کرده است. همین چند وقت پیش ویتوریو استرادا مورخان شوروی را بهاینخاطر که همچنان «تهمتهای قدیمی و توهینهای قدیمی “دورهی کوتاه” استالین را علیه منشویکها تکرار میکنند» سخت بازخواست کرد.[۶۳] بهواقع تازه در سال ۱۹۸۸ بود که، در میزگردی دربارهی انقلاب ۱۹۱۷ که توسط مؤسسهی تاریخ اتحاد جماهیر شوروی متعلق به آکادمی علوم اتحاد شوروی برگزار شده بود، دکتر گنریخ یُفه از دیگر مورخان شوروی خواست تا «بالاخره به جنگ داخلی علیه منشویکها و اسآرها پایان ببخشند.»[۶۴]
هنگامی که خواستم تا از برخی نوشتههای مارتف و مقابلههایش با لنین بهمثابهی منبعی برای فهم لنین استفاده کنم، یک دوپهلویی در رویکرد لنین به مارتف و منشویکها نظرم را جلب کرد و به کاوش در آن کشانده شدم. از سویی، خطمشی تمامعیارِ سوقدادنشان به اطاعت و تسلیم – نخست در حزب سوسیالدموکرات کارگران روسیه و بعداً در خود دولت شوروی – و آنگاه که در آن ناکام ماندند، وادار کردنشان به ترک حزب در ۱۹۱۲ و، در ۲۲-۱۹۲۱، سوق دادنشان به تبعید در خارج از کشور. از سوی دیگر، لنین درعینحال که مارتف و منشویکها را به سخره میگرفت و آزارشان میداد، تا روزی که مُرد دائما با او در بحث بود.
من توضیحی برای این دوپهلویی نمییابم جز اینکه تنشی وجود داشت میان لنینی که تنها برحسب جنگ داخلی میتوانست به انقلاب بیاندیشد و لنینی که در انگارهی آرمانی سوسیالیستی دوست سابق، و حریفش، با او شریک بود. همین لنین دوم بود که مارتف و روشنفکران منشویک را، در مقام شرکای مباحثه بر سر مسیری که به هدف غایی منتهی میشود، جدی میگرفت، و بااینحال، همزمان، به آنها لجنپراکنی میکرد و به سخرهشان میگرفت، به زندان میانداخت و تبعیدشان میکرد و «پیک سوسیالیسم»شان را در «صندوقی سری» پنهان میکرد.
بههمینسان، مارتف، چنانکه از نوشتهها و نامههایش پیدا است، لنین را از این بابت که در انگاره آرمانیاش با وی شریک بود ارج مینهاد و هوش و توان اقناعیاش را فراوان، اما بیهوده، صرف آن کرد تا لنین را مجاب کند که، صرفنظر از اخلاقیات، «اوتوپیای سیاسی» یک دیکتاتوری حزبی اقلیتی کمونیستی، و وسایل رعبافکنانهای که برای دستیابی به آن به خدمت گرفته است، مقدر است بیشک نه جامعهای سوسیالیستی، که «دیکتاتورهایی» خلق کند که بر «تودههای اتمیزهشده» سروری میکنند.[۶۵]
ایزرائیل گتسلر (۱۹۲۰-۲۰۱۲)، استاد تاریخ و تاریخنگار متخصص روسیه و اتحاد شوروی
منبع:
Israel Getzler (1992): Martov’s Lenin, Revolutionary Russia, 5:1, 92-104 http://dx.doi.org/10.1080/09546549208575581
[۱]. Iu. Martov, Zapiski sotsial-demokrata (Berlin, 1922), pp. 268-9.
[۲] . P. N. Lepeshinskii, Na povorote (ot kontsa 80-kh godov k 1905 g.) (Petersburg, 1922), pp. 59-60; K. Radek, ‘Smert’ Iu. O. Tsederbauma’ Izvestiia, ۵ April 1923.
[۳]. Alexander Potresov, ‘Lenin, Versuch einer Charakterisierung’ Die Gesellschaft, No. 4, (1922), Vol. 2, pp. 405-18.
[۸]. Parvus to Aksel’rod and Martov, mid-February 1905, A. N. Potresov and B.I. Nikolaevskii (eds.), Sotsial-Demokraticheskoe dvizhenie v Rossii. Materialy, Vol. 1 (Moscow-Leningrad, 1928), p. 153.
[۹]. Parvus, Vchem my raskhodimsia? Otvet Leninu na ego stat’i v ‘Proletarii’ (Geneva, 1905).
[۱۰]. Lenin to A. A. Joffe, 18 Oct. 1918, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 50 (Moscow, 1965), p. 194.
مقالهی موردنظر این بود:
‘Marx und das Problem der Diktatur des Proletariats’, Sozialistische Auslandspolitik, Nos. 29 and 30, 18 and 25 July 1918.
[۳۶]. aside؛ از اصطلاحات تئاتر و از فنّّهای نمایشی است. در کنارگویی صحبتهایی توسط یکی از شخصیتهای نمایش خطاب به تماشاگران ایراد میشود ولی، بنا بر قراردادهای تئاتری، ظاهراً سایر شخصیتهای حاضر در صحنه آن را نمیشنوند. (م.)
[۴۰]. Spasiteli ili uprazdniteli? Kto I kak razrushal RSDRP
[۴۱]. L. Martov, ‘Posle buri’ and ‘Ne pora li pokonchit’?’, Golos sotsialdemokrata, Nos. 1-2, feb. 1908, pp. 1-3, 24-6; Spasiteli ili uprazdniteli? (kto I kak razrushal RSDRP) (Paris, 1911).
[۵۱]. Leninskii sbornik, Vol. 40 (Moscow, 1985), p. 379.
[۵۲]. N. Karpov [Lenin] ‘Za derev’iami ne vidiat lesa’, 19 Aug. 1917, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 34 (Moscow, 1962), p. 80.
[۵۳]. self-denying ordinance؛ درعینحال اشارهای است به حکم مجلس مؤسسان منتخب سال ۱۷۸۹ در انقلاب فرانسه مبنیبراینکه هیچیک از اعضای آن در مجلس قانونگذاری سال ۱۷۹۱ حضور نداشته باشد. (م.)
[۵۸]. Iu. Ts. [Martov] to Pavel Aksel’rod, 24 June 1921, unpublished letter, Nicolaevski collection, Hoover Institution on War, revolution and peace, Stanford, California.
[۵۹]. نگاه کنید به مراجع ذکرشده در پانویس ۵۶، و نیز
عماد الدائمی نویسنده و سیاستمدار و نامزد پیشین ریاستجمهوری تونس
«اولین نبردی که شکستخورده میبازد، نبرد نامیدن چیزها با نام درستشان است.» – جورج اورول
در دوران انسداد سیاسی که جهان عرب تجربه میکند، جایی که فضای عمل آزاد محدود شده و کنترل رژیمها تشدید یافته، مبارزه دیگر تنها محدود به نهادهای دولتی یا رقابت برای تصاحب قدرت نیست. جوهر نبرد امروز، توانایی تولید معنا و شکلدهی روایتی است که به رویدادها معنا میدهد و افق آینده را مشخص میکند.
همانطور که آنتونیو گرامشی هشدار داده، سلطه تنها با قدرت خالص اعمال نمیشود، بلکه با توانایی نظام برای متقاعد کردن مردم که وضعیت آن طبیعی و تنها گزینه ممکن است، تثبیت میشود.
استبداد مدرن قواعد بازی جدید را فهمیده است. او تنها به استفاده از قدرت امنیتی یا بوروکراتیک بسنده نکرده، بلکه به مهندس ماهری برای روایتسازی بدل شده، روایت خود را شکل میدهد و فضای عمومی را با آن پر میکند.
او خود را تنها ضامن ثبات و حافظ واقعی حاکمیت ملی معرفی میکند، در حالی که جایگزینهای دموکراتیک را تخریب میکند و آنها را متهم به بینظمی، ناکارآمدی، ضربه به وحدت ملی و همدستی با دشمنان خارجی میکند.
اینجاست که تحلیل گفتمان، همانطور که پیر بوردیو اشاره کرده، گامی ضروری برای فهم چگونگی تبدیل خشونت نمادین به ابزاری برای تثبیت مشروعیت است و نشان میدهد که سلطه ابتدا در سطح معنا شکل میگیرد و سپس در نهادهای دولتی ریشه میدواند. این تحلیل وسیلهای حیاتی برای بازکردن مسیر متفاوت و مقابله مؤثر با این سلطه است.
استبداد به عنوان روایت مسلط
در سالهای پس از موج انقلابهای عربی ۲۰۱۱، جهان عرب و بهویژه نمونه تونس شاهد یک انقلاب روایتی عمیق بود. پس از اینکه دموکراسی به عنوان افق آزادی و کرامت ظاهر شد، در نگاه بخش بزرگی از مردم به منبع بینظمی و فروپاشی اقتصادی و اجتماعی تبدیل شد.
دهه اول انتقال به آنچه «دهه سیاه» نامیده شد، بدل شد؛ در روایتی که تمام پیچیدگیهای دوره را در متهم کردن خود دموکراسی خلاصه میکرد و بازگشت به حکومت فردی متمرکز را تنها گزینه برای تضمین ثبات معرفی میکرد، بیتوجه به دستاوردهای نمادین، حقوقی و نهادی انقلاب.
این روایت از طریق ماشین رسانهای و گفتمان سیاسی و دینی تکرارشونده شکل گرفت و کودتا بر انقلاب را به نتیجهای طبیعی تبدیل کرد که قابل بحث نبود. بدین ترتیب تمرکز قدرت در دست یک نفر، به عنوان راهحل نهایی و غیرقابل جایگزین توجیه شد.
اما این مسیر در عمق خود، تنها یک مهندسی نظاممند برای بهرهبرداری از ناامیدی مردمی و استفاده از احساسات جمعی خشم و شکست برای مشروعیتبخشی به استبداد جدید بود.
نتیجه این شد که خود رویای دموکراتیک موضوع تحقیر و تمسخر شد و در ذهن و قلب بسیاری مرد. آزادی به باری بدل شد که گویی فراتر از توان کشور است و در نهایت، رهبر پوپولیستی به تصویر ناجی از «بینظمی دموکراتیک» تولید شد.
اسطورههای بازگشت دموکراسی
استبداد تنها به کنترل امنیتی بسنده نمیکند؛ بلکه مشروعیت خود را بر اسطورههایی بنیان میکند که در تخیل عمومی بازتاب گسترده دارند:
آزادیهای سیاسی نان نمیدهد،
تعدد صداها دولت را فلج و وحدت ملی را تهدید میکند،
مطالبات دموکراتیک تنها ادامه دخالت خارجی است.
این اسطورهها دیواری روانی ایجاد میکنند که افق عمومی را محاصره میکند و ثبات سلطه را تنها گزینه ممکن جلوه میدهد. موفقیت آنها بر منطق مستحکم نیست، بلکه بر تواناییشان در بازتولید ترس و ناامیدی جمعی در قالبهای نمادین متکی است.
شعارهایی مانند: «دموکراسی هرج و مرج است»، «وطن قبل از آزادی»، «دموکراسی نان نمیدهد»، «تعددگرایی وحدت ملی را میشکند»، «همه سیاستمداران فاسدند»، «دخالت خارجی پشت بحران ماست»…، در سخنرانیهای رهبران و برنامههای رسانهای و شبکههای اجتماعی تکرار میشود و به اسطورههایی تبدیل میشود که محدوده امکان سیاسی را مشخص و درهای نقد و پاسخگویی را میبندد.
آسیبپذیری گفتمان دموکراتیک
سلطه روایتهای اقتدارگرا بدون در نظر گرفتن شکنندگی خود گفتمان دموکراتیک قابل فهم نیست. در تونس و سایر کشورهای عربی، نیروهای دموکراتیک بیشتر درگیر نزاعهای ایدئولوژیک و بحثهای تکنیکی درباره قانون اساسی، نظام سیاسی و پروژههای اجتماعی بودند، بدون اینکه این مفاهیم را به معیشت، کار و کرامت مردم مرتبط کنند.
نتیجه این شد که دموکراسی تنها پروژهای نخبهگرا باقی ماند، محصور در سالنهای سیاسی و محافل حزبی، دور از دغدغههای بیکاران و حاشیهنشینان. گفتمان اقتصادی و اجتماعی ضعیف بود و تصویری جسورانه برای توسعه که آزادی را با عدالت و اصلاح واقعی مرتبط کند ارائه نمیداد.
این خلأ فکری و عملی توسط پوپولیسم به نفع خود بهرهبرداری شد و خود را به عنوان «صدای مردم واقعی» معرفی کرد، با زبانی ساده و پر از احساس و وعدههای مبهم برای انتقام از نخبگان. دموکراسی در ذهن بسیاری از مردم به بخشی از بحران تبدیل شد، نه افق رهایی واقعی.
به سوی یک روایت دموکراتیک جایگزین: پیوند نان و کرامت
پاسخ مؤثر به سلطه روایتهای اقتدارگرا، تنها با اعتراض یا نکوهش اخلاقی ممکن نیست. لازم است یک گفتمان دموکراتیک جایگزین ساخته شود که قادر باشد به وجدان مردم نفوذ کند.
گفتمان موردنظر باید ملموس و قانعکننده باشد، دموکراسی را به عنوان افقی برای توسعه، عدالت اجتماعی و تجربه زندگی مرتبط با نان، کار و کرامت روزانه ارائه دهد، دور از شعارهای نخبهگرا.
نمونههای جهانی روشن، مانند اسپانیا و پرتغال پس از دههها دیکتاتوری، و کره جنوبی پس از حکومت نظامی، نشان میدهند که تحول سیاسی، آزادی، شفافیت و پاسخگویی، مسیر رشد اقتصادی و اجتماعی پایدار را فراهم میکند و دموکراسی مانع قوی فساد و مهمترین منبع مشروعیت توسعهای است.
این تجربهها، تأییدی بر نظر امارتیا سن، اقتصاددان هندی و برنده جایزه نوبل اقتصاد ۱۹۹۸، است که دموکراسی شرط تحقق توسعه است. آزادی واقعی به افراد امکان عمل و انتخاب در محیطی آزاد میدهد و رابطه مستقیم بین آزادی و رشد اقتصادی و اجتماعی ایجاد میکند.
در جهان عرب، لازم است دموکراسی از گفتمانی نخبهگرا و مبهم به یک واژه روزمره و ملموس تبدیل شود که پیوند نان با آزادی و کرامت با عدالت اجتماعی را برقرار کند.
این روایت جایگزین باید جایگزین دوگانگی اقتدارگرایانه «امنیت در برابر هرج و مرج» شود و به جای آن «مشارکت و عدالت در برابر فساد و فروپاشی» را پیشنهاد دهد. روایت باید شهروند را در قلب پروژه قرار دهد و سیاست را نه به عنوان مدیریت محدود، بلکه به عنوان اقدامی تحولآفرین برای گشودن افق آینده معرفی کند.
گفتمان بهعنوان سلاح استراتژیک: نبرد عقلها و دلها
نیروهای دموکراتیک و مدنی در تونس و جهان عرب باید درک کنند که نبرد امروز فراتر از کشمکش بر سر دسترسی به قدرت و حکومت است و به مبارزهای بر سر روایت کلان تبدیل شده که ذهنها را هدایت و دلها را اسیر میکند.
دموکراسی تنها با قوانین یا انتخابات مشروعیت خود را حفظ نمیکند، بلکه اساساً از طریق توانایی در خلق مفهومی که مردم آن را حس کنند و روزانه تجربه نمایند، مشروع میشود.
نیازمند طراحی یک گفتمان جدید هستیم که تنها به محتوا محدود نشود، بلکه زبان و شیوه انتقال را نیز در بر گیرد؛ گفتمانی که بین مطالبات روزمره و حقوق اساسی پیوند برقرار کند، با دغدغههای جوانان و اقشار محروم همراه باشد و امید مشروع را بازتاب دهد.
استفاده خلاقانه از نمادهای ملی، دینی و اجتماعی میتواند سیاست را از یک مدیریت فنی به فضایی برای مشارکت جمعی تبدیل کند، جایی که حقیقت از طریق گفتوگوی عمومی ساخته شود، همانطور که حنه آرنت یادآوری میکند.
این نبرد روایتی حیاتی است: کسی که نبرد روایت را ببرد، نبرد مشروعیت را میبرد و کسی که بر معنا تسلط یابد، افق آینده را تعیین میکند. بدون این، دموکراسی پروژهای شکننده باقی میماند، معلق در هوا و در معرض فروپاشی با هر بحران اقتصادی یا امنیتی، و ناتوان از تبدیل شدن به ابزار واقعی تغییر و صیانت از کرامت انسانی.
از گفتمان تا عمل
تجربه تونس به وضوح نشان میدهد که انتقال دموکراتیک زمانی فرو میپاشد که آزادی خود به عنوان تهدید بازتعریف شود و فضای نمادین خالی بماند تا روایتهای ترس و ناامیدی آن را پر کنند. کسی که روایت خود را ندارد، توسط روایت رقیب بلعیده میشود. کسی که در نبرد آگاهی کوتاهی کند، نبرد سیاست را میبازد. داستان، نخستین نبرد است و کسی که آن را در اختیار دارد، آینده را نیز در اختیار دارد.
نبرد دموکراسی در عصر استبداد، پیش از هر چیز، نبرد بر سر روایت کلان است. بنابراین کافی نیست که تنها شعارهای آزادی و کرامت به عنوان عناوین مجرد بلند شوند؛ بلکه باید آنها را به روایت زنده و ملموسی تبدیل کنیم که مردم را قانع کند استبداد و فساد علت واقعی رنج آنها است و دموکراسی و مشارکت تنها راه عبور از آن.
برای اینکه این روایت به قدرت عملی تبدیل شود و قادر به شکلدهی آینده باشد، گامهای استراتژیک فوری مورد نیاز است:
ساخت کمپینهای گفتمانی: که بین مطالبات اقتصادی مستقیم (مانند اشتغال، عدالت مالیاتی و مبارزه با فساد) و ذات دموکراسی پیوند برقرار کند و دموکراسی را به عنوان شرط حیاتی توسعه و عدالت ارائه دهد.
نبرد در فضای دیجیتال: با راهاندازی ابتکارات مدنی و جوانانه که محتوای بصری و دیجیتال تولید کنند، با زبانی نزدیک به مردم، و روایتهای استبداد را در قلب خودشان به چالش بکشند.
کسی که بتواند مردم را قانع کند که دموکراسی منبع رنج آنها نیست بلکه مسیر عبور از آن است، کلیدهای واقعی احیای سیاسی جهان عرب را در اختیار دارد.
فقط در این صورت است که گفتمان به سلاح سیاسی و استراتژیک تبدیل میشود و روایت دموکراتیک جایگزین، آغازگر حیاتی برای نبرد احیای واقعی عربی خواهد بود.