دسته: یادداشت

  • نامی از ملیت فارس نیست

    نامی از ملیت فارس نیست

    ابراهیم ساوالان

    روزهاست که تلویزیون ایران از اتحاد و همدلی ملیت‌های ایران اعم از کرد، ترک، لر، عرب، بلوچ و… می‌گوید ولی اصلاً نامی از ملیت فارس به میان نمی‌آورد.

    این شیوه در همه کتاب‌هایی که باموضوع اقلیت‌های ملی ایران نوشته شده‌اند نیز به وضوح دیده میشود. کتاب منازعات قومی در ایران؛ نوشته سیدرضا صالحی‌امیری ( با مقدمه سیدمحمد خاتمی) اقوام ایران را بلوچ، عرب، ترکمن، کرد و آذری میداند. کتاب قومیت و قومگرایی درایران؛ نوشته حمید احمدی نیز تنها به سه منطقه بلوچستان، کردستان و آذربایجان پرداخته است. ملیت فارس در کتاب تحولات قومی در ایران: علل و زمینه‌ها؛ نوشته مجتبی مقصودی نیز غایب است. فصلنامه مطالعات ملی که بخش ثابتی با عنوان ایرانشناسی را به معرفی فرهنگ‌ها و ملیت‌های ایران مانند لر و ترکمن و… اختصاص داده بود، فارسها را معرفی نکرد. فصلنامه مطالعات راهبردی نیز با وجود آنکه مقالات خوبی در این زمینه منتشر می‌نمود فارس را جز اقوام ایرانی نمی‌دانست. چرا؟

    فاعل شناسا؛ انسانی اندیشنده است که میل به شناخت دیگری دارد. دیگری از منظر او مفعول و چیزی است که فعل بر آن واقف میشود و مورد شناسایی و بحث قرار میگیرد. حتی در برخی موارد آن دیگری که مورد تحقیق و مطالعه قرار میگیرد چیزی است که به فاعل شناسا تعلق دارد. قدرت تمایلی به شناساندن و معرفی خود ندارد و نمی‌خواهد خود را همردیف دیگران و موضوع بحث و بررسی قرار دهد. میل دارد تا دیده نشود و در حالیکه دیده نمی‌شود همه را ببیند. این خصیصه قدرت است که دیگران را بر اساس تفاوت‌هایی که با خودش دارد دسته‌بندی میکند و از تعریف خودش به عنوان یکی از همان پدیده‌ها سرباز می‌زند.

    عبارت رنگین‌پوست همیشه گروه‌های غیرسفید را مدنظر دارد در حالیکه سفید نیز رنگ پوست گروهی از انسانهاست و بایستی سفیدپوستان نیز در کنار سیاه و زرد به عنوان گروهی از رنگین‌پوستان شناسانده شوند. سفید خودش را فاعل این شناخت میداند نه یک رنگ. جنس مذکر نیز خود را محور و رکن گونه انسانی میداند و جنس دیگر را به دلیل تفاوتی که با خودش دارد جنسیت محسوب میکند و هنگام بحث در مورد گونه مذکر ازعبارت جنسیت استفاده نمی‌کند و جنسیت صرفا جنس مونث را مدنظر دارد.

    در مقابل عباراتی مانند شعر ترکی، رقص کردی، لباس عربی و موسیقی بلوچی الفاظی مانند موسیقی ایرانی و فرهنگ ایرانی وجود دارد که نخواسته خود را موسیقی و فرهنگ فارسی بنامد و موجودیت خود را زیر نام ایران مخفی کرده تا دیده نشده و همگان را ببیند و خود را معادل تمامیت ایران جا زند. پیش شرط لازم برای اتحاد همه اقلیت‌های ملی ایران پایین آوردن آنهایی است که از بالا گروه‌های دیگر را نظاره میکنند تا همگی در یک ردیف و همشان با یکدیگر اتحاد را زمزمه کنیم.

  • “مرگ یزدگرد”؛ تاریخِ تک‌زبان، قدرت تک‌صدا

    بهرام بیضایی در “مرگ یزدگرد” با ساختاری دادگاهی‌ـ‌روایی، فروپاشی نظم ساسانی و مرگ آخرین شاه آن را بازنمایی می‌کند. فیلم در ظاهر روایتی ضدقدرت و ضدشاه است؛ اما در لایه‌ی عمیق‌تر، نوعی “بازسازی فارسی‌محور از تاریخ ایران” را پیش می‌نهد که در آن، زبان، سوژه‌ها و حتی مردم در چارچوب روایتی مرکزگرا بازتعریف می‌شوند.

    ۱. زبان فارسی به‌مثابه زبانِ طبیعی تاریخ

    سلسله‌ی ساسانی یک امپراتوری بود. ساسانیان نیز مثل دیگر امپراتوری‌ها بخش بزرگی از سرزمین‌های تحت حاکمیتشان را بزور تصاحب کرده بودند. در نتیجه متصرفات آنها از لحاظ قومی، زبانی و مذهبی تنوع زیادی داشت. آنها نیز مثل امپراتوری‌های عرب، مغول، عثمانی، روس و انگلیس نه به نفعشان بود و نه می‌توانستند زبان‌های مختلف را از بین ببرند، فرهنگ‌های گوناگون را تماما استحاله کنند و مردمان تحت سلطه‌شان را به موجودات انتزاعی یکدست و همسان فرو بکاهند.

    اما بهرام بیضایی در عالم تخیل مشغول چنین کار مخاطره‌آمیزی می‌شود. در “مرگ یزدگرد”، همه‌ی شخصیت‌ها—از شاه و موبد گرفته تا آسیابان و همسرش—به فارسی معیارِ فاخر و ادیبانه سخن می‌گویند. این انتخاب، صرفاً یک ضرورت نمایشی نیست؛ بلکه تاریخی را بازنمایی می‌کند که در آن تنوع زبانیِ امپراتوری ساسانی (پهلوی، پارتی، ترکی، سغدی، زبان‌های محلیِ آذریِ کهن، آرامی، عربی و…) به‌کلی محو شده و تاریخ به‌گونه‌ای روایت می‌شود که گویی همیشه به فارسی سخن گفته است.این امر نمونه‌ی روشن طبیعی‌سازی زبان مسلط است: فارسی نه به‌عنوان یک زبان تاریخی، بلکه به‌عنوان “زبانِ خودِ تاریخ” عرضه می‌شود.

    ۲. «مردم» بی‌چهره، بی‌قوم، بی‌زبان

    فیلم ظاهرا مدعی است که روایتِ رسمیِ شاهانه را به چالش می‌کشد و “صدای فرودستان” را وارد تاریخ می‌کند. اما این فرودستان نه هویت قومی دارند، نه زبان مستقل، و نه حافظه‌ی تاریخیِ جدا از روایت کلان. آسیابان و همسرش، به‌جای آن‌که نماینده‌ی مردمی چندقومیتی باشند، به سوژه‌هایی انتزاعی و بی‌ریشه بدل می‌شوند؛ سوژه‌هایی که فقط در زبان و منطق روایت مرکز (دربار/دادگاه) قابل فهم‌اند. این همان مکانیسمی است که گایاتری اسپیواک آن را “سخن گفتن به‌جای فرودست” می‌نامد.

    ۳. عرب به‌مثابه تهدید بیرونی، نه سوژه‌ی تاریخی

    در “مرگ یزدگرد”، اعراب—به‌عنوان نیروی تاریخیِ در حال ورود—عمدتاً در مقام تهدید بیرونی و فروپاشنده ظاهر می‌شوند، نه به‌عنوان سوژه‌هایی با منطق، زبان و تاریخ خاص خود. این امر تاریخ را به دوگانه‌ی “ایرانِ اهورایی/ عرب اهریمنی” تقلیل می‌دهد.
    و شکست ساسانیان را نه محصول انسداد سیاسی، تضادهای طبقاتی و قومی و سرکوب‌های وحشیانه‌ی مذهبی، بلکه صرفا نتیجه‌ی هجوم “دیگریِ خارجی” نشان می‌دهد. چنین روایتی، کاملاً با تبارگرایی فارسی‌محور هم‌خوان است.

    ۴. دادگاه به‌مثابه‌ی استعاره‌ی مرکز

    ساختار دادگاهی فیلم، خود استعاره‌ای از قدرت مرکزیِ قضاوت‌گر است. هر روایت—حتی روایت آسیابان—باید در زبان مرکز بیان شود، در منطق مرکز سنجیده شود، و در نهایت، توسط نمایندگان مرکز داوری گردد. در این‌جا، تاریخ نه میدان تکثر روایت‌ها، بلکه صحنه‌ی رقابت روایت‌ها در برابر قدرتی واحد است؛ قدرتی که خود را بی‌طرف و عقلانی می‌نمایاند، اما عمیقاً ایدئولوژیک است.

    ۴. چند نقل‌قول‌

    «شاه، سایه‌ی خدا بود؛ اگر افتاد، سایه هم افتاد.»
    این بیان، فروپاشی نظم سیاسی را به شکلی اسطوره‌ای روایت می‌کند، نه اجتماعی–قومیتی. در این تصویر، مردم نه کنش‌گران تاریخ، بلکه تماشاگران سقوط یک نظم مقدس‌اند.

    -«این سرزمین، بی‌شاه نمی‌ماند.»
    چنین گزاره‌ای، ناخودآگاه حامل ایده‌‌ای تداوم “ایرانِ واحد” است؛ ایرانی که علی‌رغم اسلامی شدن از موی سر تا ناخن پا، تغییر شاهان، سلسله‌ها، مرزها و مردمان به زعم بیضایی جوهری ثابت دارد—جوهری که در آثار او، عموماً با فرهنگ فارسی هم‌معنا می‌شود.

    «مرگ یزدگرد» اثری مهم و پیچیده است، اما از منظر نقد قومی و زبانی، تاریخ تک‌زبان و تک‌مرکز می‌سازد؛ مردم را از هویت‌های واقعی‌شان تهی می‌کند؛
    و شکست تاریخی را در چارچوب ناسیونالیسم تبارگرا بازتفسیر می‌کند. در نتیجه، با ژست ضدقدرت—در سطحی عمیق‌تر، بازنویسی فارسی‌محور از تاریخ کشور ارائه می‌دهد؛ بازنویسی‌ای که تنوع قومی و زبانی را یا حذف می‌کند یا به حاشیه می‌راند.

    بهرام بیضایی که یک تبارگرای تمام عیار بود گهگاه افکارش به فاشیسم فرهنگی نزدیک می‌شد. وی برای بخش بزرگ از مردمان کشور، که مرکز صدایشان را ناشنیده می‌گیرد، حبل المتین همگرایی نیست، نماد تبعیض و بازتولید گفتمان مسلط است.

  • سیاست در اسارت نوستالژی

    1

    در سیاست ایران، نوستالژی فقط یک احساس جمعی یا دلتنگی تاریخی نیست. نوستالژی یک سازوکار فعال است. سازوکاری که نه با سرکوب مستقیم، بلکه با اشباع فضا از گذشته، آینده را خنثی می‌کند. مسئله، علاقه به دیروز نیست؛ مسئله ناتوانی در تصور فرداست. نوستالژی، تخیل سیاسی را از کار می‌اندازد. هر امکان تازه‌ای، پیش از آن‌که شنیده شود، با گذشته سنجیده می‌شود. آیا شبیه انقلاب است؟ آیا تکرار اصلاحات است؟ آیا یادآور نظم ازدست‌رفته است؟ وقتی گذشته معیار قضاوت می‌شود، آینده هرگز به زبان نمی‌آید. سیاست، به‌جای آن‌که میدان امکان باشد، به آرشیو خاطرات تبدیل می‌شود.

    در این میان، پادشاهی‌خواهی خالص‌ترین و منسجم‌ترین شکل این انسداد نوستالژیک است. نه فقط به‌عنوان یک گرایش سیاسی، بلکه به‌مثابه منطقی که کل میدان اپوزیسیون را سازمان می‌دهد. در این منطق، سیاست پروژه‌ ساختن نیست؛ پروژه‌ بازگرداندن است. آینده چیزی برای اختراع ندارد؛ فقط باید شبیه گذشته باشد.

    2

    پادشاهی‌خواهی تنها با زور عمل نمی‌کند؛ با تثبیت معنا. با تصویر، شکوه، حسرت و روایت‌های آماده نیز عمل می کند. نتیجه آن است که هر ایده‌ تازه‌ای مشکوک می‌شود، هر پرسشی اضافه تلقی می‌شود، و هر نقدی نشانه‌ انحراف قلمداد می شود. سیاست از گفت‌وگو به وفاداری فروکاسته می‌شود، و اختلاف، به‌جای آن‌که منبع زایش باشد، به تهدید تبدیل می‌گردد. در چنین وضعیتی، اپوزیسیونی که باید آزمایشگاه سیاست باشد، به موزه تبدیل می‌شود. موزه‌ای پر از تصویر و خاطره، اما تهی از پروژه. موزه محل حفظ است، نه خلق. و سیاستی که خلق نکند، حتی اگر پرسر‌وصدا باشد، سترون است.

    3

    نوستالژی با خشونت نمی‌کشد؛ با سکوت خفه می‌کند. همه‌چیز از پیش نام‌گذاری شده است، و آن‌چه نام ندارد، از حق وجود محروم می‌شود. به همین دلیل است که در ایران، انقلاب به اسطوره بدل می‌شود، اصلاحات به خاطره‌ ای طلایی، و نوستالژی به رؤیای نظم. در هر سه، زبان آینده غایب است.

    4

    پادشاهی‌خواهی حتی اپوزیسیون را نیز ناتوان کرده است، زیرا آن را از آینده می‌ترساند. اپوزیسیونی که از آینده بترسد، ناگزیر به گذشته پناه می‌برد. در نتیجه، حتی مخالفت با وضع موجود هم بی‌اثر می‌شود، چون در زمینی بازی می‌کند که قواعدش را نوستالژی نوشته است.
    مسئله ایران نداشتن آلترناتیو نیست؛ داشتن آلترناتیوی است که خود را پایان سیاست معرفی کرده و راه تولد هر آلترناتیو دیگری را بسته است. این انسداد، فقط محصول سرکوب حاکمیت نیست؛ محصول ساختاری است که تخیل را پیشاپیش حذف می‌کند.
    رهایی سیاسی نه در نفی گذشته است و نه در بازسازی آن. رهایی از جایی آغاز می‌شود که حافظه دیگر ابزار قضاوت نباشد، بلکه میدان بازی امکان‌های سرکوب‌شده شود. سیاست زمانی دوباره زنده می‌شود که جرئت کند چیزی را تصور کند که هیچ شباهتی به دیروز ندارد.

    ◼️ تا وقتی گذشته معیار سیاست است، آینده فقط یک خطای فکری تلقی می‌شود. و سیاستی که از آینده می‌ترسد، پیشاپیش شکست خورده است.

     

  • انحصارگرایی زبانی

    انحصارگرایی زبانی

    اهالی‌ی ادبیات فارسی بر روی زبان فارسی تعصب دارند و با سوگیری در باره‌ی آن سخن می‌گویند. اغلب آنان در باره‌ی پدیده‌هایی سخن می‌گویند که حتا درک درستی از آن‌ها ندارند.

    حوزه‌ی تخصصی‌ی آن‌ها ادبیات فارسی و متون ادبی در زبان فارسی است، اما آن‌ها پا را از حوزه‌ی تخصصی‌ی خود بیرون می‌نهند و در باره‌ی آرایش زبانی در کشور ایران نظر می‌دهند و از انحصارگرایی‌ی زبانی دفاع می‌کنند.

    این‌که آن‌ها در باره‌ی اموری فراتر از تخصص خود سخن می‌گویند به خودی‌ی خود اشکالی ندارد؛ زیرا استبداد تخصص امری غیرقابل قبول است. اما مشکل این است که آنان مدعیاتی بدون دلایل معتبر در باره‌ی زبان فارسی مطرح می‌کنند و وقتی با نقد مواجه می‌شوند، اقدام به توهین یا پرونده‌سازی‌ی سیاسی و توطئه‌نگری می‌کنند و بحث انتقادی را امنیتی‌سازی می‌کنند.

    در این ویدئو دکتر اصغر دادبه به منتقدان مرکزگرایی و مدافعان حقوق جمعیت‌ها و فرهنگ‌های ایرانی توهین می‌کند.

    ما منتقد انحصارگرایی‌ی زبانی و نیز همه‌ی اشکال انحصارگرایی در کشور هستیم.

    ما منتقد مرکزگرایی هستیم.

    ما منتقد ملی‌گرایی‌ی ایرانی هستیم که در طی‌ی یک قرن گذشته به سرکوب فرهنگ‌های ایرانی پرداخته و تاریخ‌نگاری‌ی ایده‌ئولوژیک را تحقق بخشیده است.

    ما منتقد مدعیات دروغین در باره‌ی زبان فارسی هستیم، نه دشمن زبان فارسی. ما زبان فارسی را هم یکی از سرمایه‌های فرهنگی‌ی ایران می‌دانیم و بدان حمله نمی‌کنیم بل‌که باورها و ادعاهای کاذب را در باره‌ی آن نقد می‌کنیم.

    با ما بر اساس دلایل و اسناد سخن بگویید! کار با توهین و تهدید و پرونده‌سازی پیش نمی‌رود.

    ما دروغ‌ها و ناراستی‌های شما استادان ادبیات فارسی و ملی‌گرایان ایرانی را برملا خواهیم کرد.

    ما نشان خواهیم داد که بسیاری از شما اهل تحریف هستید و در سرکوب‌های مرکزگرایانه و ملی‌گرایانه‌ی افراطی شریک و سهیم اید.

    ما می‌دانیم که شما یک قرن فرصت تکثیر داشته اید. اما اینک نوبت تکثیر منتقدان شما است.

    ما اینک قصد داریم از شما اساتید و دکاتره‌ی ادبیاتی و ملی‌گرا، اعتبارزدایی و اقتدارزدایی کنیم. قابل فهم است که از ما بترسید و به ما توهین کنید و دست به امنیتی‌سازی و پرونده‌سازی بزنید و تیر اتهامات‌تان را به سوی ما روانه کنید.

    ما چون مردم کشورمان و ایران را دوست داریم، از چتری فراگیر برای ایران دفاع می‌کنیم و با تنگ‌نظری‌ها و انحصارگرایی‌های شما مخالف ایم. ما علیه بیگانه‌گی‌ی سیاسی و اجتماعی‌ی جمعیت‌های ایرانی تلاش می‌کنیم، تا پیوند اجتماعی‌ی قوی‌تری بیافریند.

  • زبان مادری جایگزین ندارد

    زبان مادری جایگزین ندارد

    در یکی از شهرهای اروپا ، یک برنامه فرهنگی برگزار شد که جمعی از مهاجران و کشور میزبان در آن شرکت داشتند. در میان جمع، یک زن جوان از آسیا حضور داشت که برای بیان نظرات خود از زبان کشور میزبان استفاده می‌کرد. کلامش روان بود و در ظاهر هیچ مشکلی نداشت، اما وقتی که مجری برنامه، از او خواست تا همان گفته‌ها را با زبان مادری‌اش، عربی، تکرار کند، همه چیز تغییر کرد.

    زن جوان با کمی تردید به زبان عربی شروع به صحبت کرد، و ناگهان، صدای او تبدیل به جریانی از احساسات و معنا شد. کلماتی که به نظر ساده می‌آمدند، حالا عمیق‌تر و با روح بیشتری در دل شنوندگان نفوذ می‌کردند. چشمانم به سوی او رفت و فهمیدم که نه تنها در صدای او، بلکه در چهره‌اش، در هر حرکت دست و در هر کلمه‌ای که بر زبان می‌آورد، نوعی از آزادی و اصالت دیده می‌شود که هیچ‌گاه در زبان دیگر نمی‌توان آن را یافت. (نقل قول از یک دوست عرب)

    این لحظه مرا به یاد گفتاری از هایدگر انداخت که می‌گفت: “زبان خانه هستی است.” این خانه، خانه‌ای است که هر فرد در آن می‌تواند خود را پیدا کند، خودش را بشنود و در آن راحت زندگی کند. وقتی که از زبان مادری دور می‌شویم، انگار که از خانه خود جدا شده‌ایم. به مرور، احساس بی‌خانمانی و اضطراب در درون‌مان رشد می‌کند، چون دیگر نمی‌توانیم معنا و هویت خود را در واژه‌های خارجی پیدا کنیم.

    داستان صبور صهیب، شاعر اوزبیک را هم فراموش نمی‌کنم. او در صفحه فیسبوکش شعری با زبان مادری‌اش، اوزبیکی، دکلمه کرد. وقتی صدای او را شنیدم، احساس کردم که نه تنها کلمات، بلکه هر ضربان قلب او در این کلمات جاری است. زبان اوزبیکی، که خود را در دل این شعر می‌ریخت، من را به دنیای دیگری برد؛ دنیایی که در آن، فرهنگ و احساسات اوزبیک‌ها به طرز شگفت‌انگیزی تجلی پیدا کرده بود. اشک‌هایم به خاطر این شور و هیجان ناخواسته سرازیر شدند. این همان احساسی است که وقتی زبان مادری را در اختیار داریم، به دنیا از زاویه‌ای دیگر می‌نگریم.
    ما باید به این نکته توجه کنیم که زبان، همانند خانه‌ای است که هویت و روح ما در آن سکونت دارد. اگر از آن دور شویم، نه تنها از خودمان، بلکه از همه چیز که ما را به گذشته و تاریخ‌مان متصل می‌کند، بیگانه می‌شویم.

     

    * سعادت موسوی، روزنامه‌نگار آزاد افغانستانی و پناهنده‌‌ی مقیم هالند است. او درباره‌‌ی مهاجرت، فرهنگ و ادبیات می‌نویسد و در مقالاتش به مقایسه‌ تجربه‌‌ی زندگی در شرق و غرب می‌پردازد. او می‌گوید که نوشته‌هایش تلاشی است برای اندیشه‌ورزی، مقابله با فراموشی و فاصله‌گرفتن از فرهنگ و تاریخ شفاهی. موسوی می‌افزاید که چشم‌انداز اصلی قلمش، جست‌وجو و ستایش آزادی و حقیقت در کلمات است.

  • بحران در زبان و ادبیات قشقایی

    بحران در زبان و ادبیات قشقایی

    پس از چند دهه مطالعات قومی و یازده سال کارِ چاغداش و پژوهش و نوشتن در جستارهای تاریخ، ادبیات، جامعه، سیاست و … دیری‌ست که به این باور رسیده‌ام که نیاز نخست برای قشقاییِ امروز، نگاهداشت زبان و ادبیات است.

    اگر زبان قشقایی از دست برود، دیگر تاریخ و رقص و موسیقی و پوشش و چه و چه به هیچ کار نخواهد آمد و باید فاتحه قشقایی را بخوانیم. بانوی قشقایی اگر زیباترین و اصیل‌ترین  رخت‌ها را بپود، ولی نتواند این زبان را شیوا و رسا بخواند و بنویسد، عروسکی بیش نیست. بانوی زیباپوشی که به آیین “هَلِی” دست‌افشانی و پایکوبی می‌کند، اگر ترکی را به زیبایی سخن نگوید، به‌جز نقشی بر دیوار، چه خواهد بود؟ خنیاگر قشقایی که زیر و بم این زبان را نداند، بی‌گمان نخواهد توانست کاری شایان و در خور بیافریند.

    من هرگاه که زبان، مهم‌ترین شناسه‌ی هویتی خودم را از دست داده باشم و نتوانم شعری از ماذون قشقایی را بخوانم، چه سودمندی برایم خواهم داشت که بدانم تاریخ عصر ماذون چه بوده است؟
    جوان قشقایی که ناتوان از خواندن یک شعر ترکی‌ست، چگونه می‌تواند خود را یک قشقایی بداند؟ در قشقایی بسیارند ادمین‌های پیج‌‌های اینستاگرامی که “هارای هارای من قشقایی‌امِ” آن‌ها گوش فلک را کر کرده است، ولی همینان از درست‌نویسی ترکی ناتوانند، و این زیان چه اندازه نازیباست.

    گمان مبرید که شاعران قشقایی، در دانش دستورزبان و آیین نگارش، کاربلدند. اگر نوشت‌های ایشان به دست یک آموزگار املا بیفتد، هیچ نتیجه‌ی خوشایندی نخواهد داشت. در قشقایی، اندک، بسیار اندکند که ترکی را درست می‌نویسند، اندک در حد چند نفر، و ندیده‌ام کسی که قانون هماهنگی آواها را در یافته باشد و در کار گیرد.

    زبان ترکی در قشقایی، تا کنون فقط کاربری شفاهی و ارتباطی داشته و هیچ‌گاه در ریخت معیار و به شیوه‌ای علمی به ‌کار نرفته، حتا در نزد شاعران و حتا مدرسان اندک این زبان. همان زبان شفاهی را نیز اگر نیک بنگریم، فاجعه‌بار است.

    زبان زمانی شکوفا خواهد شد که مایه‌ی آفرینش‌های ادبی و هنری و دستمایه‌ی اندیشیدن شود؛ حال آن‌که بازار آفرینش‌های ادبی در قشقایی بسیار راکد است. افزون بر این‌که کسی به زبان ترکی نمی‌اندیشد، کسی بهپ این زبان نمی‌نویسد.

    نه از آموزشگاه‌های زبان و ادبیات و نه از انجمن‌های شعر، نه از ادبیات داستانی سراغی داریم، نه بازار کتاب به زبان ترکی رونقی دارد، نه خبری از جایزه‌ی سالانه‌ی ادبیات و نه رسانه و نشریه‌ای برای زبان، و نه شاعری کوشا و پویا. به دیگر سخن، اجاق زبان و ادبیات ترکی در قشقایی، فسرده و خاموش، یا نیم‌سوز است. قشقاییان امروز، زبان ترکی را تنها برای گفت‌وگوی روزمره به کار می‌برند و آن همپ چه‌بسا نادرست و ناموزون.

    گاهی چنان در آمیزه‌ای نازیبا و ناموزون با دیگر زبان‌ها سخن گفته می‌شود که مایه‌ی چندش و نفرت می‌شود و آدمی با خود می‌گوید اگر سراسر به فارسی سخن گفته شود، زیباتر و شایسته‌تر خواهد بود.
    پر مهم این‌که ویرانی و دگردیسی زبان، بسیار سرعت گرفته است و این دگرگونی برای زباندانان، محسوس است. یعنی این دگرسانی در  ریخت زبانی این دهه با دهه‌ی پیشین، بسیار آشکار است.
    این بحران در نزد کسانی‌ست که به هویت قشقایی خود دلبستگیِ کم و بیش دارند، ولی به مایه‌ی بی‌توجهی و سه‌انگاری دچار این لغزش‌ها و آسیب‌های زبانی شده‌اند؛ وگرنه حساب نادانانی که به سبب ناآگاهی تاریخی و هویتی، از قشقایی بودن خود گریزانند، فرق می‌کند؛ همچون مادرانی که فرزندان خود را به دندان می‌گیرند و از این آموزشگاه به آن آموزشگاه می‌برند تا انگلیسی بیاموزند، ولی چون در گفتمان هویت قومی خود نادان و بی‌مایه هستند، زبان مادری خود و فرزندانشان را فراموش کرده‌اند. به‌هرسان، اگر چنین پیش برود، دیری نخواهد پایید که زبان ترکی در میان قشقاییان رنگ خواهد باخت، و اگر چنین شود، قشقایی با همه‌ی وجودش به پستوی تاریخ خواهد رفت‌.

    قشقایی در مهم‌ترین و سرنوشت‌سازترین گردنه‌ی تاریخی خود جای دارد، پر مهم‌تر از نبردهای تاریخی، کودتای ۲۸ مرداد، انقلاب ۵۷ و چه و چه. در همه‌ی کشاکش‌های تاریخی دیروز، قشقایی به هر سرنوشتی که دچار می‌شد، حتا اگر در جنگ‌ها شکست می‌خورد، ولی زبان وی در پرتو تهدید نبود و زیست فرهنگی خود را پی می‌گرفت، ولی اینک نه چنان است که پیش از این می‌بود و رفت. این‌بار، خطر در کمین بنیان قشقایی‌ست، چون بنیان قشقایی، زبان ترکی‌ست. هشیار باشیم و بکوشیم، پیش از آن‌که همه چیز از دست برود.

داغ