دسته: مقاله

  • متن، تقدس و حق بی‌حرمتی فکری

    متن، تقدس و حق بی‌حرمتی فکری

    سلیمان بایزیدی

    متنی که نتوان به آن بی‌حرمتی فکری کرد، هنوز تماماً در اختیار اندیشه قرار نگرفته است. بی‌حرمتی در این معنا نه دشنام است، نه نفی زیبایی و ارزش تاریخی اثر، نه ژست ملال‌آور کسی که شکستن هرچه دیگران عزیز می‌دارند را با رادیکالیسم اشتباه گرفته است. خواننده در برابر هیچ کتابی رعیت نیست. شاهکار ادبی، کتاب دینی، حماسهٔ ملی یا سند تاریخی هنگامی به شیئی برای مراقبت بدل می‌شود که احترام، حق مخالفت با آن را محدود کند. اثر بر طاقچه می‌ماند، نامش با احترام تکرار می‌شود، برایش بزرگداشت می‌گیرند، ابیاتش نشانهٔ فضل و تعلق فرهنگی می‌شوند، اما رابطه با آن از کشمکش فکری به نگهبانی از حیثیتش تغییر می‌کند. این مرگ پرسر و صدایی نیست؛ کتاب همچنان چاپ می‌شود، نقل می‌شود و ستایش می‌شود، فقط دیگر کمتر اجازه دارد ما را با تناقض‌های خودش روبه‌رو کند.

    امر مقدس ضرورتاً دینی نیست. جامعه‌ای می‌تواند از الهیات فاصله بگیرد و همان ساختمان اطاعت را پیرامون ملت، زبان، شاعر، رهبر سیاسی یا گذشتهٔ باستانی بازسازی کند. خدا از مرکز عقب می‌رود و «روح ملی» در جای خالی او می‌نشیند؛ وحی نقدپذیر می‌شود اما شاعر چنان از تاریخ بیرون کشیده می‌شود که تعرض به دستگاه فکری او تعرض به هویت جمعی به حساب می‌آید. حتی روشنفکری از این میل مصون نیست. چه بسیار بت‌های رسمی که شکسته شده‌اند تا بت مطلوب گروهی دیگر جای آنها بنشیند. فیلسوف، شاعر یا متفکر محبوب به موجودی بدل می‌شود که خطایش همیشه باید توضیح داده شود، به زمینه حواله داده شود، توجیه شود، اما هرگز واقعاً پذیرفته نشود. تغییر نام مرجع، ضرورتاً تغییری در رابطهٔ ذهن با مرجع ایجاد نمی‌کند.

    قدرت چنین رابطه‌ای هنگامی آشکار می‌شود که بعضی پرسش‌ها پیش از صورت‌بندی با اتهام پاسخ می‌گیرند. پرسشگر بی‌سواد، مغرض، بی‌ریشه، وطن‌ستیز یا فاقد صلاحیت معرفی می‌شود و زحمت پاسخ دادن به خود پرسش از میان می‌رود. اینکه یک تفسیر با شواهد تاریخی و ساختمان اثر سازگار است یا نه، اهمیت ثانوی پیدا می‌کند؛ خودِ جرئت پرسیدن موضوع محاکمه می‌شود. آنجا که وفاداری شرط فهم باشد، تفسیر پیشاپیش به انضباط تبدیل شده است.

    اسپینوزا قرن‌ها پیش به قلب همین سازوکار زد. نیروی رسالهٔ الهی ـ سیاسی فقط در مخالفت با چند آموزهٔ دینی نبود؛ کتاب مقدس در دست او دوباره تاریخ پیدا کرد. اگر متنی در تاریخ نوشته شده، زبانش نیز تاریخ دارد؛ نویسندگان و تدوین‌کنندگانش در خلأ ننوشته‌اند؛ مخاطبانی داشته‌اند و جنگ، قانون، فرمانروایی، ترس، امید و منازعهٔ سیاسی پیرامونشان حضور داشته است. حتی انتساب سنتی اسفار پنج‌گانه به موسی، وقتی متن از مرگ موسی و حوادث پس از او خبر می‌دهد، دیگر نمی‌تواند فقط به اتکای قدمت سنت از پرسش مصون بماند. شکافی ظاهراً کوچک کافی بود تا رابطه‌ای دیرپا با متن آسیب ببیند: آنچه تاریخی است، لایه دارد؛ آنچه لایه دارد، می‌تواند حاصل تدوین، حذف، افزوده‌شدن، انتخاب و جابه‌جایی باشد؛ و متنی با چنین تاریخی دیگر به‌آسانی نمی‌تواند همچون صدایی دست‌نخورده بیرون از زمان شنیده شود.

    خواندن قوانین موسی در نسبت با سازمان سیاسی جامعهٔ عبری باستان، این تاریخی‌شدن را به قلمرو قدرت می‌کشاند. قانونی که زمانی، سیاسی و اجتماعی شده است باید دربارهٔ شرایط پیدایش و حدود اعتبارش پاسخ بدهد. اهمیت این حرکت فقط برای کتاب مقدس نیست. اگر تاریخی‌کردن متن در برابر اقتدار الهیاتی مشروع باشد، هیچ دلیل معرفت‌شناختی وجود ندارد که همین پرسش در آستانهٔ متن ملی متوقف شود. فاصلهٔ تورات و شاهنامه از حیث جنس متن، تاریخ، کارکرد و دعوی حقیقت بسیار زیاد است و یکی را نمی‌توان نسخهٔ دیگری دانست؛ اما شیوهٔ مصون‌سازی آنها می‌تواند شباهت پیدا کند. هر جا اثر از شرایط پیدایش خود جدا و به حامل حقیقتی فراتاریخی تبدیل شود، تاریخ جای خود را به اصل می‌دهد. در یک جا «کلام الهی» این کار را انجام می‌دهد و در جای دیگر «روح ایران»، «حکمت جاودان ایرانی» یا «ذات ملی».

    از تورات اسپینوزا تا شاهنامهٔ فردوسی خط مستقیمی وجود ندارد؛ پلی که این دو را به یکدیگر مربوط می‌کند، جرئت تاریخی‌کردن امر محترم است. اسپینوزا می‌پرسید قانونی که در دل یک سازمان سیاسی معین شکل گرفته با چه حقی از شرایط تاریخی پیدایش خود جدا و به حکمی فراتاریخی تبدیل می‌شود. برابر شاهنامه همین پرسش، با موضوعی دیگر، صورت تازه‌ای پیدا می‌کند: تصور این حماسه از شاهی، فرّه، تبار، نظم اجتماعی، شورش، ایران و انیران تا چه اندازه از جهان تاریخی و مواد اسطوره‌ای و سیاسی‌ای آمده که فردوسی درون آنها می‌نوشت، و از چه زمانی برخی از این عناصر نه صورت‌های تاریخی تخیل، بلکه نشانه‌های «ایران اصیل» تلقی شدند؟ دیگر فقط خود متن موضوع تحقیق نیست؛ تاریخی که نسل‌های بعد گرد متن ساخته‌اند نیز باید کاویده شود. شاهنامه در یک موقعیت تاریخی پدید آمده، اما «شاهنامهٔ مقدس‌شده» محصول قرن‌ها انتخاب، بازخوانی، آموزش، سیاست فرهنگی، ملی‌گرایی و نیازهای هویتی نسل‌های بعد است. یکی گرفتن این دو، تاریخ دریافت اثر را به ذات خود اثر تبدیل می‌کند.

    تاریخی کردن شاهنامه به قرار دادن فردوسی در قرن چهارم هجری محدود نمی‌شود. تاریخِ تقدیس فردوسی نیز بخشی از مسئله است. شاعر در چه فرایندی به «حکیم ملی» بدل شده است؟ کدام دوره‌های سیاسی و فکری بعضی عناصر شاهنامه را برجسته کرده‌اند و عناصر دیگر را به حاشیه رانده‌اند؟ چرا برخی ابیات پیوسته در حافظهٔ عمومی گردش می‌کنند و بخش‌هایی که با تصویر پاکیزهٔ حماسهٔ ملی سازگاری کمتری دارند حضور ضعیف‌تری در فضای عمومی یافته‌اند؟ چگونه «ایران» روایی و اسطوره‌ای شاهنامه در دوره‌های متأخر با مفهوم مدرن ملت درآمیخته است؟ رابطه‌ای که امروز میان شاهنامه و هویت ایرانی بدیهی احساس می‌شود خود تاریخی دارد؛ و تاریخی بودنش نه آن رابطه را بی‌ارزش می‌کند و نه نقش شاهنامه را در حافظهٔ فرهنگی انکار، بلکه مانع می‌شود حاصل چندین قرن بازسازی فرهنگی به صورت حقیقتی ازلی به خود فردوسی نسبت داده شود.

    تیغ اسپینوزایی درست در برابر همین عادت می‌ایستد. قدمت یک روایت دلیل صحت تاریخی آن نیست، همان‌گونه که شکوه زبان یک متن پاسخ پرسش‌های مربوط به قدرت و تاریخ آن محسوب نمی‌شود. زیبایی دلیل زیبایی است؛ سند برائت تاریخی نیست. یک بیت می‌تواند از حیث موسیقی، تخیل و قدرت زبان خیره‌کننده باشد و در همان حال تصوری از نظم اجتماعی را حمل کند که باید بی‌رحمانه کالبدشکافی شود. شاهنامه با این پرسش‌ها کوچک نمی‌شود؛ از فضای مبهم ستایش بیرون می‌آید و دشوارتر می‌شود.

    اقتدار مؤلف نیز از همین مصونیت تغذیه کرده است. «مرگ مؤلف» بارت از فرط تکرار دانشگاهی تقریباً به شعاری بی‌آزار بدل شده، اما زخمی که بر تصور مالکیت معنا وارد کرد هنوز بسته نشده است. نویسنده پدیدآورندهٔ تاریخی اثر است، نه صاحب آیندهٔ آن. قصد فردوسی برای فهم شاهنامه مهم است؛ جهان تاریخی او، زبان عصرش و افق سیاسی و دینی پیرامونش نیز مهم‌اند، اما هیچ‌کدام حکم نهایی صادر نمی‌کنند. نویسنده تمام نیروهای موجود در زبان خود را نمی‌شناسد. پیش‌فرض‌های طبقاتی، جنسیتی، قومی و سیاسی یک دوره برای ورود به متن منتظر اجازهٔ آگاهانهٔ مؤلف نمی‌مانند. گاهی اثر چیزی را لو می‌دهد که نویسنده آگاهانه نگفته است و گاهی تناقضی در ساختمان روایت بیش از توضیحات صریح او دربارهٔ جهانی که در آن زیسته سخن می‌گوید.

    این استقلال، تفسیر را به قلمرو هوس شخصی نمی‌سپارد. خوانشی که هیچ شاهدی قادر به زخمی کردنش نیست بیشتر به ایمان شبیه است تا نقد. تفسیر باید با واژه، ساختمان روایت، تاریخ و شواهد ناسازگار با ادعای خودش درگیر شود و امکان شکست داشته باشد. انحصار معنا را می‌توان کنار زد بی‌آنکه همهٔ قرائت‌ها هم‌ارز شوند. بعضی تفسیرها متن را وادار می‌کنند وجوهی را آشکار کند که پیش‌تر پنهان مانده بود؛ بعضی دیگر نظریه‌ای آماده را بر اثر تحمیل می‌کنند و هرچه مزاحم باشد دور می‌ریزند. خواننده نیز می‌تواند مستبد باشد.

    دریدا مزاحمت خود را درست در برابر میل به «آخرین معنا» حفظ می‌کند. «مدلول استعلایی» نامی برای آرزوی پایان دادن به حرکت معناست: نقطه‌ای که در آن کسی بتواند بگوید دیگر کافی است، پشت این واژه معنایی نهایی ایستاده و تفسیر باید در برابرش متوقف شود. خدا، ذات، روح ملت، هویت ناب، نیت مؤلف؛ هرکدام می‌توانند این جایگاه را اشغال کنند. جملهٔ مشهور او دربارهٔ نبودن «بیرونِ متن» اگر به انکار جهان واقعی تقلیل یابد چیزی جز کاریکاتور باقی نمی‌ماند. جنگ واقعی است، بدن واقعی است، گرسنگی و مرگ واقعی‌اند؛ اما انسان آنها را بدون زبان، حافظه، تمایز، نام‌گذاری و دستگاه‌های تفسیر تجربه نمی‌کند. رؤیای دسترسی به معنایی ناب که هیچ میانجی‌ای آن را لمس نکرده باشد همان رؤیایی است که هر اقتدار تفسیری برای دوام خود به آن محتاج است.

    یک متن برای ساختن مرکز، حاشیه تولید می‌کند. قهرمان بدون آنکه کسی ضدقهرمان شود کامل نمی‌شود؛ «خودی» بدون بیرون راندن «دیگری» مرز روشنی پیدا نمی‌کند؛ نظم برای طبیعی جلوه کردن باید آشوبی بسازد که بازگشت به آن هولناک باشد. شالوده‌شکنی از همین وابستگی‌های پنهان تغذیه می‌کند. ساختمان را از بیرون منفجر نمی‌کند؛ می‌بیند ستون‌هایش بر چه چیزهایی تکیه کرده‌اند که خود ساختمان حاضر به اعتراف به آنها نیست. کافی است نگاه از تخت پادشاه به بدن مغلوب، از صدای قهرمان به سکوت زن، از فاتح به کشته، از مرکز به مرز منتقل شود. همان روایت، بدون تغییر یک واژه، آرامش سابقش را از دست می‌دهد.

    باستان‌گرایی در صورت ایدئولوژیکش گذشته را نمی‌شناسد؛ گذشته را برای درمان اکنون مصرف می‌کند. شکست‌های تاریخی، بحران هویت و احساس تحقیر به عقب پرتاب می‌شوند و عصر طلایی هرچه دورتر می‌رود پاک‌تر می‌شود. شاهان فرزانه‌تر، امپراتوری‌ها باشکوه‌تر، مرزها طبیعی‌تر، ملت یکپارچه‌تر و زبان خالص‌تر از آن چیزی می‌شوند که تاریخ تحمل می‌کند. سند مزاحم دیگر سند نیست، اهانت است. تاریخ از موضوع تحقیق به ذخیرهٔ حیثیت تبدیل می‌شود. اسطوره نیز به جای آنکه امکان دیدن ترس، میل، خشونت، نظم اجتماعی و ناخودآگاه یک فرهنگ را فراهم کند، سند مالکیت افتخارات می‌شود. هشدار جلال ستاری علیه مصرف باستان‌گرایانهٔ اسطوره بر همین زخم دست می‌گذاشت: اسطوره‌ای که نتوان آن را روان‌شناختی، اجتماعی و انسان‌شناختی شکافت، خیلی زود به ابزار فخر و سیاست گذشته‌گرا تبدیل می‌شود.

    «دین‌خویی» آرامش دوستدار نیز اگر از حکم کلی دربارهٔ ذات تغییرناپذیر «فرهنگ ایرانی» جدا شود، نامی تند برای انتقال ساختار تقدس به قلمروهای ظاهراً غیردینی است. تعمیم‌های تاریخی دوستدار خود از نقد مصون نیستند؛ هیچ فرهنگی را نمی‌توان در یک صفت زندانی کرد. اما می‌توان بی‌دین بود و دینی با اشیا رفتار کرد. خدا کنار می‌رود، ایران باستان مطلق می‌شود. پیامبر قابل نقد می‌شود، تعرض به فردوسی کفر فرهنگی. روحانیت به دلیل انحصار تفسیر محکوم می‌شود، بعد همان انحصار با نام «صلاحیت ادبی» بازسازی می‌گردد و گروهی تعیین می‌کنند چه کسی حق دارد چه پرسشی از شاهنامه بپرسد. «امتناع تفکر» در چنین وضعی فقدان هوش یا دانش نیست؛ ممنوع بودن بعضی نتایج پیش از آغاز پرسش است.

    برخورد احمد شاملو با روایت ضحاک هنوز به همین دلیل آزارنده و زنده است. ارزش آن به درست بودن تمام بازسازی تاریخی او وابسته نیست. شاملو در «حقیقت چقدر آسیب‌پذیر است» روایت تثبیت‌شدهٔ ضحاک، کاوه و فریدون را وارونه کرد و با استفاده از پژوهش‌هایی از جمله کار علی حصوری و ارجاع به بیستون و ابوریحان بیرونی، ضحاک را از هیولای ماردوش حافظهٔ رسمی بیرون کشید و به امکان تاریخی دیگری پیوند زد؛ تا آنجا که او را با گئومات و نوعی شورش علیه نظم طبقاتی مرتبط دانست. فریدون در این قرائت دیگر قهرمان بی‌چون‌وچرای رهایی نبود؛ بازگردانندهٔ نظم سلطنتی و امتیاز موروثی می‌شد و «فرّه ایزدی» از نشانهٔ مشروعیت قدسی به زبان مشروعیت‌بخشی قدرت تغییر ماهیت می‌داد. جدایی سپاهی و پیشه‌ور نیز برای شاملو نشانی از دفاع از نظم طبقاتی بود.

    بخش‌هایی از این بازسازی تاریخی بسیار مناقشه‌برانگیزند. یکی گرفتن ضحاک اسطوره‌ای با گئومات تاریخی، تصویر کردن او به منزلهٔ مصلح اجتماعی و پیوند دادن این مجموعه با صورت‌هایی از اشتراک اقتصادی با صرف جذابیت سیاسی اثبات نمی‌شوند. جسارت جانشین سند نیست. اما پاسخ به ادعای تاریخی ضعیف، تاریخ بهتر است، نه دشنام. اگر شاملو اشتباه کرده، باید نشان داد کجا، با کدام سند و با کدام خطای روش‌شناختی. «فردوسی بزرگ است» هیچ گزاره‌ای از شاملو را رد نمی‌کند. «شاهنامه هویت ماست» نیز استدلال تاریخی نیست. نسبت دادن نقد او به بیماری روانی، خیانت یا عقده بحث را از جایی که پاسخ دشوار است به جایی منتقل می‌کند که دشنام آسان است.

    شدت واکنش‌ها پرسشی جدی‌تر را باقی می‌گذارد: با وارونه شدن جای ضحاک و فریدون دقیقاً چه چیزی در معرض خطر قرار می‌گیرد؟ چند شخصیت اسطوره‌ای، اعتبار تاریخی فردوسی، یا تصویری که بخشی از جامعه از خودش ساخته و شاهنامه را در ساختمان آن جا داده است؟ اگر نقد یک روایت اسطوره‌ای همچون جراحتی شخصی تجربه شود، مرز میان متن و هویت کم‌رنگ شده است. عقب‌نشینی از یک تفسیر دیگر صرفاً اصلاح یک نظر نیست؛ از دست دادن تکه‌ای از خویشتن احساس می‌شود. استدلال در برابر چنین سرمایه‌گذاری عاطفی دشوار است، زیرا فرد فقط از یک گزاره دفاع نمی‌کند؛ خانه‌ای را حفظ می‌کند که بخشی از وجود خود را در آن گذاشته است.

    ایلیاد و ادیسه امکان مقایسه‌ای مفید فراهم می‌کنند، بی‌آنکه از آن افسانهٔ سادهٔ «غرب آزاد و ایران بسته» ساخته شود. اروپا نیز قرن‌ها سانسور، تکفیر، کتاب‌سوزی و جنگ تفسیر داشته و دانشگاه مدرن آن بیرون از قدرت زندگی نمی‌کند. با این وصف، سرنوشت مدرن حماسه‌های هومری گواهی می‌دهد که تعرض انتقادی الزاماً متن را نابود نمی‌کند. «مسئلهٔ هومری» حتی وحدت مؤلف را زیر سؤال برده؛ تاریخی بودن جنگ تروا محل مناقشه بوده؛ سنت شفاهی و لایه‌های شکل‌گیری متن کاویده شده‌اند. این همه از وزن ایلیاد کم نکرده است.

    هلن، بریسئیس و پنه‌لوپه نیز محکوم نمانده‌اند تا ابد در مدار قهرمانی مردانه حرکت کنند. بازنویسی‌هایی چون پنه‌لوپیاد مارگارت اتوود جای نگاه را عوض می‌کنند؛ حاشیه‌ای که پیش‌تر موضوع نگاه بود صاحب نگاه می‌شود. جنگ تروا می‌تواند نه فقط شکوه رزمی، که غارت، بردگی، اقتصاد جنگ، تصاحب بدن و توسعهٔ قدرت خوانده شود. خوانش‌های فمینیستی، مارکسیستی و پسااستعماری ممکن است خود گرفتار ساده‌سازی شوند؛ نظریه گاهی آن‌قدر بلند حرف می‌زند که صدای اثر شنیده نمی‌شود. اما امکان خطا از ممنوعیت پرسش سالم‌تر است. تفسیر می‌تواند شکست بخورد و قرائت دیگری جایش را بگیرد.

    شاهنامه نیز به پلیس احتیاج ندارد. خواننده می‌خواهد؛ خواننده‌ای که تحسین را پایان رابطه نداند. رستم را می‌توان به مسئله تبدیل کرد، سیاست تبار و خون را پرسید، ایران و انیران را از نو دید، بدن، جنسیت، شورش، فرمانروایی، شکست و سوگ را از لابه‌لای روایت بیرون کشید. برخی قرائت‌ها بی‌پایه خواهند بود و کنار خواهند رفت. خطر در خطا کردن نیست. فرهنگی که خطا را تحمل می‌کند امکان تصحیح دارد؛ فرهنگی که پرسش را پیشاپیش ممنوع می‌کند خطاهای رسمی خود را دیرپاتر می‌سازد.

    «زبان فاخر» یکی از مستحکم‌ترین ابزارهای همین دیرپایی است، زیرا قدرتش را در پوشش زیبایی اعمال می‌کند. تفاوت میان نثر بیهقی، شعر فردوسی و گفت‌وگوی روزمره واقعی است؛ موسیقی، ساختمان نحوی، دامنهٔ واژگان و سنت بلاغی یکسان نیستند. اما تفاوت سبک هیچ سلسله‌مراتب طبیعی میان انسان‌ها یا زبان‌هایشان نمی‌سازد. هیچ واژه‌ای خون اشرافی ندارد. هیچ نحو پیچیده‌ای از طبیعت فرمان نگرفته که از نحو گفتار روزمره «والاتر» باشد. فخامت زمانی از توصیف زیبایی‌شناختی به ایدئولوژی تبدیل می‌شود که یک صورت تاریخی زبان، صاحب صلاحیت انحصاری برای حمل حقیقت و فرهنگ معرفی شود.

    بوردیو قدرت را تا درون دهان دنبال می‌کرد. در «بازار زبانی» همه با سرمایهٔ برابر وارد نمی‌شوند. کودکی که زبان مشروع مدرسه و دانشگاه را از محیط خانوادگی آموخته، فقط واژگان بیشتری ندارد؛ بدنش نیز هنگام سخن گفتن کمتر می‌ترسد. دیگری پیش از آنکه اندیشه‌اش شنیده شود با لهجه، نحو، انتخاب واژه یا آهنگ صدایش سنجیده می‌شود. ممکن است سال‌ها بکوشد رد زبان خانه را از دهانش پاک کند تا جدی گرفته شود. قدرت همیشه لازم نیست کسی را ساکت کند؛ کافی است کاری کند فرد از صدای خودش شرم داشته باشد. خشونت نمادین گاهی همین‌قدر مؤدب است.

    فاصله میان گونهٔ رسمی و زبان روزمره، وقتی با اقتدار دینی، حقوقی یا ادبی پیوند بخورد، از تفاوت سبک فراتر می‌رود. متنی که زبانش برای بخش بزرگی از جامعه بیگانه شده، واسطه تولید می‌کند. هرچه فاصلهٔ زبان متن از زبان زیسته بیشتر باشد، قدرت کسی که کلید آن را در اختیار دارد بیشتر می‌شود. روحانی، ادیب، استاد، حقوقدان یا مفسر حرفه‌ای دیگر فقط دانشی تخصصی ندارد؛ دروازه‌ای را کنترل می‌کند که حقیقت ظاهراً پشت آن قرار گرفته است. دشواری زبان می‌تواند جزئی از سازمان قدرت شود. خواننده پیش از آنکه اجازهٔ مخالفت پیدا کند باید ثابت کند شایستهٔ ورود است.

    زبان فاخر هنگامی علیه بقای خود کار می‌کند که خلوص را بر تماس ترجیح دهد. زبان زنده پاکیزه نیست. از همسایه می‌دزدد، از مهاجر وام می‌گیرد، واژهٔ بیگانه را می‌جود و از آن چیزی تازه می‌سازد، نحو خود را زیر فشار نسل‌های جدید تغییر می‌دهد، از فناوری اثر می‌پذیرد، وارد کوچه می‌شود، گاهی زمخت و گاهی دقیق‌تر می‌شود. زبانی که تماس را آلودگی بداند راه تنفس خود را می‌بندد. خلوص کامل امتیاز مردگان است.

    مرگ واقعی متن نیز همیشه با فراموش شدنش رخ نمی‌دهد. گاهی کتاب بیش از اندازه محترم می‌شود. ابیاتش حفظ‌اند اما دیگر با آنها فکر نمی‌شود؛ در مراسم حضور دارد و در تجربهٔ روزانه غایب است؛ نام شاعر بر خیابان و تالار و جایزه می‌نشیند و نیروی آزاردهندهٔ اثر در قاب رسمی آرام می‌گیرد. نقل قول به جای کشمکش با متن می‌نشیند. زبان نیز می‌تواند همین سرنوشت را پیدا کند: باشکوه، محفوظ، آموزش‌داده‌شده و بی‌خطر. موزه همیشه ویرانه نیست؛ گاهی ساختمانی بسیار تمیز است که هیچ‌کس اجازه ندارد اشیای درونش را لمس کند.

    دفاع از زبان زنده، ستایش ساده‌نویسی نیست. اندیشهٔ دشوار گاهی زبان دشوار می‌خواهد و بعضی تمایزهای فلسفی بدون واژگان دقیق فرو می‌ریزند. ابتذال می‌تواند به همان اندازهٔ فخرفروشی زبانی دشمن اندیشه باشد. دشواری وقتی ارزش دارد که چیزی را دقیق‌تر کند، نه اینکه کمبود اندیشه را پشت مه اصطلاحات پنهان سازد. دانشگاه نیز بارها زبان را به لباس تشریفاتی اقتدار تبدیل کرده است: جمله هرچه تاریک‌تر، گوینده عمیق‌تر به نظر می‌رسد و خواننده از ترس اینکه مبادا نفهمیدن خودش را لو دهد، نمی‌پرسد پشت این شکوه لفظی دقیقاً چه گفته شده است. کاهن همیشه عبا نمی‌پوشد؛ گاهی ارجاع دانشگاهی می‌دهد.

    شاهنامه می‌تواند عظیم باشد و تاریخی، فردوسی می‌تواند نابغه باشد بی‌آنکه از محدودیت‌های زمانه‌اش بیرون ایستاده باشد، شاملو می‌تواند جرئت شکستن یک روایت مسلط را داشته باشد و در همان حال در بازسازی تاریخی خود خطا کند، اسطوره می‌تواند حافظهٔ مشترک بسازد و هم‌زمان حامل سلسله‌مراتب و خشونت باشد، زبان کلاسیک می‌تواند زیبایی کم‌نظیری داشته باشد و منزلت اجتماعی نابرابر نیز تولید کند. این هم‌زمانی‌ها از ضعف داوری نمی‌آیند؛ خود موضوع پیچیده‌تر از حکم‌های پاک و یکدست است. میراث فرهنگی نه متهمی است که باید محکومش کرد و نه بیماری که وظیفه داریم از هر زخمی حفظش کنیم.

    رابطهٔ جدی با میراث در فاصله‌ای ناآرام شکل می‌گیرد: آن‌قدر نزدیک که زیبایی، حافظه و نیروی عاطفی اثر هنوز لمس شود، و آن‌قدر دور که بتوان ساخت قدرت، حذف‌ها و تناقض‌هایش را دید. نزدیکی بی‌فاصله نگاه را از کار می‌اندازد و فاصلهٔ مطلق نیز اثر را به شیئی بیگانه تبدیل می‌کند. شاهنامه را می‌توان دوست داشت و در بعضی لحظات علیه آن ایستاد؛ از فردوسی آموخت و جایی دیگر از او عبور کرد؛ خوانش شاملو را جدی گرفت و در برابر شواهد تاریخی ردش کرد؛ از زبان کلاسیک لذت برد و امتیاز اجتماعی ساخته‌شده پیرامون آن را نیز دید.

    متن در چنین رابطه‌ای نه از محراب یکسره به زیر کشیده می‌شود و نه دوباره بر محرابی تازه قرار می‌گیرد. جای آن میان تاریخ، زبان، دلبستگی، اختلاف و بازخوانی است؛ جایی که هیچ تفسیر واحدی برای همیشه آسوده نمی‌ماند و هیچ نقدی نیز صرف رادیکال بودن از پاسخ‌گویی معاف نمی‌شود. بعضی یقین‌ها دوام می‌آورند، بعضی فرو می‌ریزند و بعضی پس از نقد با صورتی پیچیده‌تر بازمی‌گردند. میراث نیز احتمالاً در همین رفت‌وآمد دوام می‌آورد: نه دست‌نخورده، نه ویران، بلکه در معرض نسلی که چیزی از آن می‌گیرد و چیزی بر آن می‌افزاید، گاه بد می‌فهمد، تصحیح می‌کند، دوباره بازمی‌گردد و معنایی را که قطعی می‌پنداشت بار دیگر به پرسش می‌سپارد.

  • خطرهایی که قدرت روسیه با آن روبروست

    خطرهایی که قدرت روسیه با آن روبروست

    آیا مسکو می‌تواند سیاست خارجی خود را با جهانی در حال تغییر سازگار سازد؟

    نویسنده: اندری کورتونوف

    اندری کورتونوف تحلیل‌گر مقیم مسکو است که سابقهٔ کار در اکادمی علوم روسیه، مدیریت اندیشکده‌های بین‌المللی و فعالیت در دانشگاه‌های پژوهشی را دارد. این مقاله در چارچوب «گروه مطالعاتی لوید جورج دربارهٔ حکمرانی جهانی» شکل گرفته است.

    منبع: نشریهٔ فارن افیرز
    جمعه ٢٥ سپتامبر ۲۰۲۶ مطابق ۳ مهر ۱۴۰۵

    ایالات متحده از دیرباز روسیه را قدرتی دانسته است که در مسیر زوال نهایی قرار دارد. این ارزیابی در دههٔ ۱۹۸۰ شکل گرفت؛ زمانی که اتحاد شوروی نشانه‌های آشکاری از گسترش بیش از حد توان امپراتوری خود را نشان می‌داد، و پس از فروپاشی نخست پیمان ورشو و سپس خود اتحاد شوروی، این برداشت بیش از پیش تثبیت شد. واشنگتن پس از آن، برنامه‌ای سیاسی را در پیش گرفت ــ از جمله گسترش ناتو ــ که در آن قدرت و منافع روسیه عملاً به مسئله‌ای حاشیه‌ای بدل شده بود؛ و منازعهٔ دیرینه بر سر اوکراین، این بی‌اعتنایی را به نوعی نگاه تحقیرآمیز تبدیل کرد. در مارچ ۲۰۱۴، باراک اوباما، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده، روسیه را «یک قدرت منطقه‌ای» خواند که «برخی از همسایگان نزدیک خود را تهدید می‌کند؛ نه از سر قدرت، بلکه از سر ضعف». دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، در مقایسه با اسلاف خود علاقهٔ بیشتری به ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، نشان می‌دهد؛ اما بیشتر کارشناسان و ناظران روسیه در غرب همچنان بر عقب‌ماندگی تکنالوژیک روسیه، ناکامی آن در نجات متحدانش در سوریه، ونزوئلا و کوبا، و آنچه آنان تنزل روسیه به جایگاه یک دولت تابع چین قدرتمند می‌دانند، تأکید می‌کنند.

    این تصویر از روسیه به‌عنوان کشوری ضعیف و رو به افول، شاید با پیش‌داوری‌های بسیاری از منتقدان پوتین سازگار باشد، اما اساساً با واقعیت همخوانی ندارد: مسکو در امور جهانی پیوسته نقشی بسیار بزرگ‌تر از وزن واقعی خود ایفا می‌کند. سی‌وپنج سال پس از فروپاشی اتحاد شوروی، روسیه همچنان یک ابرقدرت هسته‌ای است. همانند دوران جنگ سرد، ناتو روسیه را تهدید معیار و مبنایی می‌داند که این ائتلاف برنامه‌ریزی نیروهای خود را بر اساس آن تنظیم می‌کند. دیواری بی‌سابقه از تحریم‌های غربی نتوانسته است فروپاشی اقتصادی‌ای را که طراحان آن پیش‌بینی می‌کردند، رقم بزند یا ثبات سیاسی و اجتماعی روسیه را فرسوده سازد. تلاش برای منزوی‌کردن مسکو نیز به نتیجهٔ مورد نظر نرسیده است. کرملین با مهارت، نهادهای غیرغربی مانند بریکس ــ مجموعه‌ای از اقتصادهای بزرگ نوظهور ــ و سازمان همکاری شانگهای ــ یک سازمان سیاسی و امنیتی اوراسیایی ــ را تقویت کرده است. روسیه با این کار، نفوذ خود را بر نظم پساغربی‌ای که اکنون در حال شکل‌گیری است، گسترش داده است. و با آن‌که اقتصاد روسیه بسیار کوچک‌تر از اقتصاد چین است، مشارکت «بدون محدودیت» میان مسکو و بیجینگ، ائتلافی نیرومند به وجود آورده است.

    با این همه، این ارزیابی خوش‌بینانه دربارهٔ قدرت روسیه یک قید مهم دارد: این ارزیابی به شرایط بین‌المللی حاکم در زمان حاضر وابسته است. مسکو همچنان نقشی بزرگ‌تر از وزن واقعی خود ایفا می‌کند، زیرا در جهانی پراکنده و پیش‌بینی‌ناپذیر حرکت می‌کند که با نقاط قوت روسیه سازگار است. نوسان و بی‌ثباتی، منازعات فعال و رقابت‌های تسلیحاتی در چندین منطقه، جدایی اقتصادی و عقب‌نشینی جهانی‌شدن، گسترش ناسیونالیسم و پوپولیسم در سراسر جهان، کاهش اهمیت قدرت نرم و شکاف‌های موجود در ائتلاف غربی ــ همهٔ این ویژگی‌های نظم بین‌المللی کنونی به سود مسکو عمل می‌کنند.

    خطر منفی برای روسیه این است که آشفتگی و عدم اطمینان کنونی ممکن است دوام نیاورد. احتمال دارد پاندول بار دیگر به سوی دیگر حرکت کند؛ به‌گونه‌ای که بی‌نظمی جهانی فروکش کند و نظام بین‌المللی بار دیگر به سوی انسجام پیش برود. چنین چرخشی ممکن است زمانی رخ دهد که ترامپ کاخ سفید را ترک کند، به‌ویژه اگر جانشین او حمایت سنتی ایالات متحده از ائتلاف فراآتلانتیک، چندجانبه‌گرایی و تجارت آزاد را احیا کند. یک شوک جهانی ــ شتاب‌گرفتن تغییرات اقلیمی، یک سامانهٔ هوش مصنوعی خارج‌شده از کنترول، یا رویداد غیرمنتظرهٔ دیگری ــ نیز می‌تواند دولت‌ها را وادار سازد که منازعات کنونی خود را کنار گذاشته و به سوی همکاری نزدیک‌تر حرکت کنند. هنگامی که این تغییر رخ دهد ــ و رخ خواهد داد ــ روسیه ممکن است دریابد که سیاست خارجی آزموده‌شدهٔ آن و نهادهایی که زمانی قابل اعتماد، اما سخت و انعطاف‌ناپذیر بودند، دیگر به خوبی در خدمت آن قرار ندارند.

    – شکوفایی در دل آشوب

    روندهای گریز از مرکز که نظام بین‌المللی را از هم دور می‌کنند، به سود مسکو تمام می‌شوند. در جهانی پراکنده و خطرناک که رهبران قدرتمند بر آن مسلط‌اند و قدرت عریان نتایج را تعیین می‌کند، توان نظامی روسیه همچنان منبعی پایدار از قدرت و نفوذ به شمار می‌رود. روسیه همچنین تنها قدرتی است که در زمینهٔ تسلیحات هسته‌ای راهبردی می‌تواند با ایالات متحده رقابت کند. چین در حال نوسازی و گسترش زرادخانهٔ خود است، اما بیجینگ برای رسیدن به سطح این دو ابرقدرت به زمان زیادی نیاز خواهد داشت. جایگاه هسته‌ای روسیه پیامدهای عملی دارد: این جایگاه اعضای ناتو را از اعزام نیرو به اوکراین بازداشته و در موضوعاتی چون کنترول تسلیحات، ثبات راهبردی و کاهش خطر، عدم اشاعهٔ هسته‌ای و جلوگیری از تروریزم هسته‌ای، اهرم دیپلوماتیک نیرومندی در اختیار مسکو قرار داده است.

    در زمینهٔ توانایی‌های متعارف نیز روسیه همچنان دارای نیروی بحریِ قادر به عملیات در آب‌های دوردست و قابلیت‌های حملهٔ دوربرد است؛ تنها ایالات متحده توانایی آن را دارد که قدرت نظامی خود را در گستره‌ای وسیع‌تر به کار گیرد. البته مرحلهٔ نخست جنگ در اوکراین در فبروری ۲۰۲۲ ضعف‌های جدی ارتش روسیه را آشکار ساخت. اما در چهار سال و نیم پس از آن، نیروهای مسلح روسیه خود را متحول کرده و کارایی و قدرت رزمی خویش را به‌شدت افزایش داده‌اند. مسکو اکنون یکی از نیرومندترین نیروهای نظامی جهان را در اختیار دارد و افزون بر آن، تجربه‌ای منحصربه‌فرد در جنگ زمینی نسل آینده کسب کرده است ــ مزیتی در برابر تقریباً هر نیروی رزمی دیگری، از جمله ایالات متحده. اوکراین نیز نیروها و تاکتیک‌های خود را با تکنالوژی‌های جدید میدان نبرد سازگار ساخته است، اما به حمایت غرب وابسته است و ممکن است پس از پایان جنگ نتواند این توانایی‌ها را حفظ کند. تجربهٔ انباشته‌شدهٔ نیروهای مسلح روسیه در دورانی که جنگ‌های متعارف به‌گونهٔ مکرر رخ می‌دهند، همچنان به سود مسکو خواهد بود.

    جهانی چندپاره و گرفتار کمبود منابع، همچنین قدرت چانه‌زنی ناشی از ذخایر عظیم طبیعی روسیه را افزایش می‌دهد. روسیه تأمین‌کنندهٔ نفت، گاز طبیعی، زغال‌سنگ، گندم، کودهای کیمیاوی، یورانیوم، فلزات حیاتی، الماس و دیگر مواد خام است. این کشور به‌طور منظم نقش معامله‌گر و میانجی معاملات را بازی می‌کند، به‌ویژه اکنون که تأمین کالا، نه قیمت آن، به اولویت تبدیل شده است. برای نمونه، اروپا ممکن است در حال کاهش وابستگی خود به سوخت‌های فسیلی روسیه باشد، اما وابستگی چین به این منابع به جبران عدم توازن موجود در روابط میان مسکو و بیجینگ کمک می‌کند. آسیب‌پذیری مسیرهای تأمین خاورمیانه در جریان جنگ ایران نیز موقعیت روسیه را بیش از پیش تقویت کرده است.

    – رویارویی همیشگی با غرب در خدمت توسعهٔ درازمدت روسیه نیست.

    محیطی به‌شدت رقابتی و بی‌ثبات، ارزش نظام‌های متمرکز اقتصادی و سیاسی روسیه را نیز افزایش می‌دهد. در غرب، این نظام‌ها اغلب کهنه، انعطاف‌ناپذیر و زیان‌بار برای توسعهٔ کشور خوانده می‌شوند. با این حال، وجود یک دولت قدرتمند به روسیه کمک کرده است تا با وجود فشارهای غرب و تلفاتش در اوکراین، ثبات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خود را حفظ کند. در عصر قطبی‌شدن فزاینده، تصمیم‌گیری متمرکز و شخص‌محور روسیه در مقایسه با بدیل لیبرال، مزیت‌های آشکاری دارد. پوتین با مخالفت اندک، شکاف‌های محدود در درون ساختار حاکمیت و مقاومت ناچیز رسانه‌ها حکومت می‌کند و می‌تواند نوعی برنامه‌ریزی راهبردی درازمدت را دنبال کند که چرخه‌های انتخاباتی پیش‌بینی‌ناپذیر در غرب، امکان آن را محدود می‌سازند.

    در همین حال، ایالات متحده با آشفتگی و چنددستگی سیاسی روبه‌رو است؛ رئیس‌جمهوری دمدمی‌مزاج در رأس آن قرار دارد و کانگرسی ناکارآمد آن را همراهی می‌کند. به نظر می‌رسد ترامپ نه‌تنها برای پوتین احترام قایل است، بلکه به او و کنترول محکم او بر روسیه نیز رشک می‌برد. در بریتانیا و فرانسه، نخست‌وزیران یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند، بی‌آن‌که هیچ‌یک بتواند اعتماد عمومی را به‌گونهٔ پایدار حفظ کند. اتحادیهٔ اروپا فعلاً پابرجاست، اما تصمیم‌های خود را با کندی طاقت‌فرسا اتخاذ می‌کند و در داخل کشورهای عضو آن، حمایت از احزاب پوپولیستی که مشتاق کنارزدن بوروکرات‌های بروکسل‌اند، به‌سرعت رو به افزایش است.

    تا زمانی که نظام بین‌المللی رقابت را بر همکاری، امنیت را بر رفاه، منطقه‌گرایی را بر جهانی‌شدن و حاکمیت ملی را بر وابستگی متقابل ترجیح دهد، روسیه در ردهٔ بالای سیاست جهانی باقی خواهد ماند. حتی در مقایسه با کشورهایی که ظرفیت‌های تجارتی، مالی و تکنالوژیک بسیار بیشتری دارند، از برخی مزیت‌های نسبی برخوردار خواهد بود. رقیبان روسیه با بن‌بست‌های ناشی از نظام‌های دموکراتیک خود و رأی‌دهندگان بی‌قرارشان محدود خواهند شد. روسیه نمی‌تواند غرب را به‌طور کامل شکست دهد، اما می‌تواند جایگاه خود را حفظ کند و بازی را به تساوی بکشاند ــ تا زمانی که نظم رقابتی و پراکندهٔ امروز جای خود را به مصالحه، تنش‌زدایی و ثبات بدهد.

    – آرامشِ در راه

    تاریخ در چرخه‌ها حرکت می‌کند و آرایش کنونی نظام بین‌المللی ممکن است گذرا باشد. جهانی‌شدن می‌تواند در قالبی تازه بازگردد و بی‌ثباتی ممکن است جای خود را به دوره‌ای طولانی از صلح و ثبات بدهد. جنگ‌هایی که ظاهراً پایانی برای‌شان متصور نیست در خاورمیانه ممکن است سرانجام متوقف شوند؛ واشنگتن و بیجینگ شاید به مصالحه‌ای پایدار در زمینهٔ تجارت و ژئوپولیتیک دست یابند؛ اتحادیهٔ اروپا ممکن است بر بحران موجودیتی خود غلبه کند؛ و دبیرکل جدید سازمان ملل متحد شاید بتواند اصول چندجانبه‌گرایی را در امور جهانی احیا کند. حرکت معکوس پاندول حتی ممکن است از انتخابات میان‌دوره‌ای پیشِ روی ایالات متحده آغاز شود، اگر این انتخابات به شکست بزرگی برای حامیان ترامپ در کانگرس منجر شود.

    در چنین جهانی، برخی از دارایی‌های سیاست خارجی که روسیه اکنون بیشترین ارزش را برای آن‌ها قایل است، به‌تدریج ارزش خود را از دست خواهند داد. شکل‌های نرم‌تر قدرت ــ که روسیه از مدت‌ها پیش اهمیت آن‌ها را کمتر از حد واقعی ارزیابی کرده است ــ اهمیت بیشتری خواهند یافت. برای نمونه، سرمایه‌گذاری سنگین در نیروهای راهبردی و متعارف، وزن ژئوپولیتیک مسکو را افزایش می‌دهد، اما هیچ کمکی نمی‌کند تا روسیه به زنجیره‌های نوظهور و پُرارزش تأمین جهانی متصل شود. اگر بازار داخلی روسیه به بزرگی بازار چین یا هند می‌بود، این کشور می‌توانست خود را در برابر خطرهای ناشی از بازگشت جهانی‌شدن مصون سازد. اما کاهش درازمدت جمعیت روسیه این گزینه را منتفی می‌کند. بیرون‌شدن از دشواری‌های اقتصادی از راه افزایش بیشتر صادرات هایدروکاربن‌ها نیز کارساز نخواهد بود، زیرا احتمالاً تقاضا برای سوخت‌های فسیلی کاهش خواهد یافت. رقابت برای جذب سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی در مقیاس بزرگ، حتی دشوارتر خواهد بود. چنین کاری مستلزم سطح بالایی از اعتماد و شفافیت میان دولت‌ها و نیز چارچوب حقوقی باثبات و کاربرپسند است.

    جغرافیای روسیه مزیت‌هایی نیز برای این کشور فراهم می‌کند. روسیه با داشتن طولانی‌ترین خط ساحلی قطب شمال در جهان، می‌تواند سهم بزرگی از ذخایر منابع مناطق شمالگان و مسیرهای جدید کشتیرانی را که با گرم‌شدن اقلیم گشوده خواهند شد، در اختیار گیرد. اما برای آن‌که روسیه بتواند از موقعیت خود به‌عنوان دهلیز ترانزیتی میان آسیای شرقی و اروپای غربی بهره‌برداری کند، به مشارکت‌های پایدار و درازمدت نه‌تنها با چین، بلکه با اتحادیهٔ اروپا نیز نیاز خواهد داشت. تصور چنین روابطی در شرایط کنونی دشوار است.

    سرانجام، بدون برخورداری از یک زیست‌بوم نیرومند غیرنظامی در عرصهٔ تکنالوژی پیشرفته، روسیه ممکن است از نظر توانایی تکنالوژیک بسیار عقب‌تر از ایالات متحده و چین قرار گیرد. بیش از دو دهه است که رهبری روسیه کنترول خود بر بخش خصوصی را پیوسته تشدید کرده است. تصمیم‌گیری بسیار متمرکز این کشور به کرملین کمک کرده است تا منابع را به‌سرعت بسیج کند و از تحولات سیاسی و اجتماعی‌ای که دولت را تهدید می‌کنند، پیشگیری نماید؛ اما همین امر، انرژی کارآفرینانه‌ای را که روسیه برای بازیابی برتری تکنالوژیک خود و رقابت در بازار آینده به آن نیاز دارد، خفه کرده است. زیرساخت نوآوری روسیه همچنان ریشه در الگوی دولت‌محور شوروی در قرن بیستم دارد. اما تحولات تکنالوژیک امروز ــ هوش مصنوعی و روباتیک، انرژی پاک، محاسبات کوانتومی و ویرایش ژن ــ شیوه‌های تازه‌ای از تعامل میان دولت‌ها و شرکت‌های خصوصی را می‌طلبند؛ از پلتفرم‌های جهانی گرفته تا شرکت‌های نوپای کوچک و حتی استارت‌آپ‌هایی که در گاراژها شکل می‌گیرند و اغلب در پیشرفت‌های کلیدی پیشگام می‌شوند.

    – فراتر از دژ محاصره‌شده

    وضعیت روسیه در درازمدت به توانایی این کشور در مصون‌سازی خود در برابر تغییرات و آمادگی برای دگرگونی دیگری در نظم جهانی بستگی خواهد داشت. الگوی کنونی «دژ محاصره‌شده» روسیه، محیط بین‌المللی را بیشتر یک چالش می‌بیند تا یک فرصت. این الگو می‌تواند خطرهای فوری خارجی را به حداقل برساند، اما در عین حال مانع آن می‌شود که روسیه از جغرافیا، منابع و سرمایهٔ انسانی خود به‌گونهٔ کامل بهره ببرد. رویارویی دایمی با ایالات متحده و اروپا در خدمت توسعهٔ درازمدت روسیه نیست. ممکن است قدرت غرب همچنان کاهش یابد، اما غرب در محیط خارجی روسیه نقشی اجتناب‌ناپذیر خواهد داشت ــ گاهی به‌عنوان مشکلی برای مسکو و گاهی به‌عنوان بخشی از راه‌حل. همزیستی مسالمت‌آمیز و حتی همکاری محدود، مسیر بهتری است.

    مهم‌تر از همه، احیای روابط با اتحادیهٔ اروپا اهمیت دارد. این روزها به‌آسانی می‌توان فراموش کرد که کشورهای عضو اتحادیهٔ اروپا زمانی شرکای اصلی اقتصادی مسکو و مهم‌ترین منبع تکنالوژی‌های جدید و شیوه‌های مدرن کسب‌وکار برای روسیه بودند. با توجه به وضعیت بسیار نامطلوب روابط روسیه و اروپا، حتی نزدیکی نسبی میان دو طرف نیز زمان قابل توجهی خواهد برد. با این حال، پس از پایان منازعه در اوکراین، دو طرف می‌توانند روند آهستهٔ ترمیم روابط را آغاز کنند.

    همچنین به سود خود روسیه است که سهم خویش را در پاسداری از هنجارهای حقوقی بین‌المللی، به‌ویژه هنجارهایی که از سازمان ملل متحد و دیگر نهادهای جهانی سرچشمه می‌گیرند، ادا کند؛ حتی زمانی که این امر مستلزم امتیازدادن و چشم‌پوشی از دستاوردهای احتمالی کوتاه‌مدت باشد. البته جهانی که بر اصل «حق با قدرتمند است» اداره شود، در کوتاه‌مدت فرصت‌های واقعی در اختیار مسکو قرار می‌دهد. اما در درازمدت، این بازی خطرناک است. توازن قدرت بین‌المللی به‌سرعت در حال تغییر است و بازیگران جدیدی در حال ظهور اند. یک نظام حقوقی نیرومند بین‌المللی ــ که همهٔ قدرت‌های بزرگ، از جمله روسیه، از آن حمایت کنند ــ ممکن است یکی از معدود تضمین‌ها در برابر وسوسه‌های تجدیدنظرطلبانه باشد.

    روسیه، برخلاف خواست منتقدانش، در شرایط کنونی همچنان استوار مانده و توانایی خود را به اثبات رسانده است. اما برای تداوم این موفقیت، باید فراتر از دستاوردهای کوتاه‌مدت و منافع محدود خود بنگرد. این کشور باید بتواند در برابر آشفتگی‌های نظام بین‌المللی و تغییرات سریع تکنالوژیک تاب بیاورد. روسیه منابع و امکانات لازم را برای تعیین مسیر خود در اختیار دارد، اما بیش از حد به ترجیح ثبات بر تغییر چسبیده است. با توجه به خاطرات دردناک دههٔ ۱۹۹۰، این امر قابل درک است؛ دورانی که تغییر در قالب فاجعه از راه رسید و میلیون‌ها روس نه‌تنها شغل و پس‌انداز خود، بلکه عزت نفس، احساس تعلق و حتی دلیلی برای ادامهٔ زندگی را از دست دادند. اما همین ترجیح می‌تواند به امتناع از سازگاری نیز تبدیل شود ــ نوعی تصلب و جمود که پیش از این نیز قدرت‌های بزرگ را به حاشیه رانده است.

    منبع

    https://www.foreignaffairs.com/russia/coming-risks-russian-power

  • تک‌زبان‌گرایی در ایران: سیاست نوشتار به زبان ترکی آذری

    تک‌زبان‌گرایی در ایران: سیاست نوشتار به زبان ترکی آذری

    لیلا رحیمی بهمنی | ترجمه: گروه آنلام

    تک‌زبان‌گرایی و ردّ چندزبانگی

    انکار ترکی آذری، یا هر زبان دیگری غیر از فارسی، در ایران، و به‌طور کلی طرد واقعیت زبانیِ متکثر به سود یک وحدت زبانیِ همگون، پدیده‌ای صرفاً ایرانی نبود. برعکس، این امر بازتاب روند گسترده‌تری از انکار نظام‌مند واقعیت‌های متکثر در جهت دستیابی به یک یگانگیِ تصوری بود؛ در این مورد، تصوری آرمان‌شهری از پاکی هویت زبانی فارسی.

    ردّ چندزبانگی در ایران و گرایش به تک‌زبان‌گرایی، پژواکی از مفاهیم اروپایی هم‌زمان با ظهور دولت ـ ملت بود.

    تبلیغ مدرنیستیِ هماهنگی کامل فرهنگی و زبانی، با هدف حفظ «ملت» و صیانت از تمامیت ایران در برابر تجزیه‌های بیشتر، در واقع واکنشی بود به سیاست‌های استعماریِ گستردهٔ تقسیم و حکومت که بر بهره‌برداری از تفاوت‌های قومی و زبانی، به‌ویژه در مناطق همجوار، متکی بودند: فروپاشی قلمرو عثمانی، گسترش احساسات پان‌ترکیستی و از دست رفتن سرزمین‌های شرقی و شمالی ایران.

    این راه‌حل مستلزم انکار چندزبانگی و ایجاد نوعی خصومت ویژه نسبت به زبان ترکی در ایران بود. هنگامی که ترکیه ملت خود را بر اساس زبان ترکی تعریف کرد و سیاست‌های سخت‌گیرانهٔ ترک‌سازی را به اجرا گذاشت، روشنفکران ایرانی به فارسی و فارسی‌سازی روی آوردند تا ملت خود را در تمایز با همسایگان ترک‌تبار خود تعریف کنند؛ درست همان‌گونه که پیش‌تر ایدئولوژی‌های دینی، مانند تشیع و تسنن، برای مشخص کردن قدرت و قلمرو به کار رفته بودند.

    افزون بر این، پذیرش نام «آذربایجان» برای کشور واقع در شمال ایران ــ نامی که در اصل نام یکی از استان‌های ایران بود ــ اضطراب و نگرانی ایرانیان را افزایش داد. در چنین فضای سیاسی‌ای، زبانی که با ترکیه و آذربایجان مشترک بود، بیش از پیش نگران‌کننده می‌نمود.

    همچنین در این بیزاری از زبان ترکی، گاه می‌توان ردّ انکار سلسله‌های ترک‌تبار حاکم، از جمله قاجارها را نیز مشاهده کرد؛ سلسله‌ای که تا سال ۱۹۲۵ بر ایران حکومت می‌کرد. پس از سقوط قاجارها و ظهور احساسات آریاییِ مبتنی بر زبان فارسی و تمرکز قدرت، اهمیت سیاسی شهرهای ترک‌زبان، به‌ویژه تبریز ــ که عنوان «دارالسلطنه» داشت و در طول تاریخ محل اقامت ولیعهدان بود ــ به شکلی تحقیرآمیز از میان برداشته شد.

    پیدایش ایدهٔ تک‌زبان‌گرایی

    یاسمین ییلدیز در اثر تأثیرگذار خود، Beyond the Mother Tongue، تحول تاریخی از چندزبانگی پیشامدرن به تک‌زبان‌گرایی مدرن را بررسی کرده است.

    مفهوم تک‌زبان‌گرایی و تصور «زبان مادری» در آغاز به‌وسیلهٔ فیلسوفان آلمانی قرن هجدهم، همچون یوهان گوتفرید هردر (۱۷۴۴–۱۸۰۳)، ویلهلم فون هومبولت (۱۷۶۷–۱۸۳۵) و فریدریش شلایرماخر (۱۷۶۷–۱۸۳۴)، ترویج شد. آنان بر این باور بودند که یک زبان مادری واحد، عنصری بنیادی برای شکل دادن به یک دولت ـ ملت منسجم و همگون است؛ تصوری که به‌سرعت به یکی از ویژگی‌های اساسی مدرنیته تبدیل شد.

    با وجود آنکه این متفکران مردم را به آموختن زبان‌های متعدد تشویق می‌کردند، از تک‌زبان‌گرایی نیز حمایت می‌کردند. تصور آرمان‌گرایانهٔ همگونی که به‌صورت ارگانیک به یک زبان واحد پیوند خورده بود، برای سازمان‌دهی نهادها و رشته‌های علمی به کار گرفته شد. تلاش برای ساختن ملتی متحد بر پایهٔ یک زبان واحد، به یک وظیفهٔ اخلاقی برای افراد و نهادها تبدیل شد. دستیابی به دولت ـ ملت آرمانی، مستلزم چیزی بود که ییلدیز آن را «فرایندهای فعال تک‌زبان‌سازی» می‌نامد؛ فرایندهایی که هم در سطح فردی و هم در سطح جمعی اعمال می‌شدند.

    روشنفکران ملی‌گرا و شکل‌گیری تک‌زبان‌گرایی در ایران

    در پی افزایش ارتباط میان ایرانیان و اروپاییان در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، نسلی از روشنفکران ملی‌گرای ایرانی پدیدار شد. این افراد که غالباً «نخستین نسل روشنفکران مدرن» نامیده می‌شوند، شامل میرزا فتحعلی آخوندزاده (۱۸۱۲–۱۸۷۸)، سید جمال‌الدین افغانی (۱۸۳۹–۱۸۹۷)، میرزا آقاخان کرمانی (۱۸۵۴–۱۸۹۶/۹۷)، میرزا ملکم‌خان (۱۸۳۴–۱۹۰۸) و میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی (۱۸۳۴–۱۹۱۱) بودند.

    این روشنفکران، ایران را به سبب رکود فکری و فرهنگی آن مورد انتقاد قرار می‌دادند. هدف آنان بازصورت‌بندی ایران بر اساس الگوی دولت ـ ملت غربی و ایجاد یک حکومت مرکزی قدرتمند بود. بسیاری از آنان عقب‌ماندگی ایران را به حملهٔ عرب‌ها در قرن هفتم و تحمیل اسلام پس از آن نسبت می‌دادند و خواهان بازگشت به عصر طلایی باستان بودند.

    تصور این ملی‌گرایان باستان‌گرا مستلزم ردّ عناصر فرهنگی دوره‌های بعدی بود؛ دوره‌هایی که ایران تحت سلطهٔ عرب‌ها و سپس مغول‌ها و قبایل مختلف ترک قرار داشت. این عناصر به‌عنوان عناصر بیگانه و مانعی بر سر راه پیشرفت معرفی می‌شدند.

    تصور تک‌زبان‌گرایی به‌عنوان یکی از عناصر ضروری دولت ـ ملت متحد، از سوی گروهی از روشنفکران و مبلغان مدرنیست ایرانی، که غالباً نسل دوم اندیشمندان مدرن به شمار می‌آمدند، ترویج شد. آنان تحت تأثیر اندیشه‌های عصر روشنگری اروپای قرن هجدهم بودند.

    افرادی همچون سید حسن تقی‌زاده (۱۸۷۸–۱۹۷۰)، تقی ارانی (۱۹۰۳–۱۹۴۰)، محمود افشار یزدی (۱۸۹۳–۱۹۸۳)، سید ضیاءالدین طباطبایی (۱۸۸۸–۱۹۶۹)، عباس اقبال آشتیانی (۱۸۹۶/۹۷–۱۹۵۶) و محمدعلی فروغی (۱۸۷۷–۱۹۴۲) از مدافعان برجستهٔ تک‌زبان‌گرایی بودند.

    حسین‌قلی کاتبی (درگذشتهٔ ۱۹۹۱)، که از تک‌زبان‌گرایی دفاع می‌کرد، به‌صراحت نوشته بود:

    «روشنفکران آلمانی وحدت نژاد و زبان را بنیاد یک ملت می‌دانند.»

    افشار نیز الگویی برای «ایرانی‌سازی» (ایرانی ساختن) بر اساس نظام «آمریکایی‌سازی» پیشنهاد کرد و بر مناسب بودن این مدل برای ایرانیان تأکید داشت.

    همچنین یحیی مهیار نوابی (۱۹۱۲–۲۰۰۰)، پژوهشگر زبان‌ها و فرهنگ‌های باستانی ایران، به‌عنوان یکی از سیاست‌های فارسی‌سازی خود پیشنهاد ایجاد «شهرک‌هایی برای کودکان» در مناطق آذربایجان را مطرح کرد تا زبان فارسی در میان آنان ترویج شود. احتمالاً نوابی از مدارس شبانه‌روزی آمریکای شمالی که برای همگون‌سازی کودکان بومی آمریکا طراحی شده بودند، الهام گرفته بود.

    تقی‌زاده و تک‌زبان‌گرایی فارسی

    سید حسن تقی‌زاده در مقاله‌ای که در سال ۱۹۲۰ در برلین منتشر کرد، بر ترویج تک‌زبان‌گرایی فارسی به‌عنوان وسیله‌ای برای ساختن هویتی ملی و همگون تأکید کرد.

    تقی‌زاده، تقلید کامل و بی‌چون‌وچرای ایرانیان از اروپاییان را در همهٔ حوزه‌های مادی و معنوی تنها راه رهایی ایرانیان از عقب‌ماندگی می‌دانست و می‌گفت:

    «ایران باید از لحاظ ظاهری و باطنی، جسمانی و روحانی، به سبک اروپایی درآید.»

    با این حال، او در حوزهٔ زبان بر این باور بود که ایرانیان باید به فارسی پایبند بمانند و برای تقویت و گسترش زبان و ادبیات فارسی تلاش کنند.

    پس از تقی‌زاده و حلقهٔ برلین، افراد دیگری نیز به‌سرعت به تلاش برای تک‌زبان‌گرایی پیوستند.

    راهبرد اصلی آنان، جدا کردن عامدانهٔ ترکی آذری از سرزمین ایران از طریق ادعای «بیگانه» بودن آن بود؛ زبانی که به گفتهٔ آنان دشمنان ایران آن را وارد این سرزمین کرده بودند و بنابراین باید ریشه‌کن می‌شد.

    در نتیجهٔ این «قلمروزدایی» نظام‌مند از ترکی آذری، این تصور به‌طور گسترده پذیرفته شد که زبان ترکی به‌وسیلهٔ مهاجمان مغول یا تورانی بر سرزمین ایران تحمیل شده است و به‌عنوان «مصیبت» یا «آثار کثیف» چنگیزخان و تیمور تلقی شد.

    بیماری‌انگاری چندزبانگی

    در این زمینهٔ مدرن، تک‌زبان‌گرایی به‌عنوان هنجاری طبیعی تثبیت شد، در حالی که داشتن بیش از یک زبان به‌عنوان نوعی انحراف و نابهنجاری تلقی و سپس رد شد.

    در ایران، نوشتن به هر زبانی غیر از فارسی ــ که بنا بر تعریف، زبانی خارج از چارچوب رسمی محسوب می‌شد ــ همچون نوعی بیماری یا سرایت شخصی دیده می‌شد که انسجام اجتماعی و تمامیت ایران را تهدید می‌کرد.

    برای نمونه، محمود افشار یزدی، سیاستمدار، روزنامه‌نگار و شاعر، که ریشه‌کن کردن زبان‌های دیگر از طریق تحمیل فارسی را به هدفی پرشور در سراسر زندگی خود تبدیل کرده بود، خواهان از میان برداشتن هرگونه تفاوت فرهنگی و زبانی بود.

    افشار زبان‌های دیگر را «زبان‌های بیگانه» می‌نامید؛ اما مخالفت او به‌طور خاص متوجه ترکی آذری بود. او به‌شدت با ادامهٔ حیات زبان ترکی در ایران مخالفت می‌کرد و آن را با تعابیری همچون بیماری نفرت‌انگیز، «عفونت» و «مرض» توصیف می‌کرد و خواهان «ضدعفونی کردن» استان‌های آذربایجان از طریق گسترش زبان فارسی و آموزش تاریخ ایران بود.

    به همین ترتیب، غلامعلی رعدی آذرخشی (۱۹۰۹–۱۹۹۹)، شاعر زادهٔ تبریز، در اشعار فارسی خود احساسات ضدترکی ابراز کرده است. برای نمونه، او فارسی و ترکی آذری را به‌طور گسترده با یکدیگر مقایسه کرده و فارسی را به «لاله» و ترکی را به «خَرزَهَره»، یا فارسی را به «شهد» و ترکی را به «زهر مار» تشبیه کرده است.

    دورهٔ رضاشاه و نهادینه شدن فارسی‌سازی

    سرکوب زبان‌های متنوعی که در داخل مرزهای ایران در کنار یکدیگر وجود داشتند و جایگزین کردن آنها با فارسی، در دورهٔ نخستین پادشاه پهلوی، رضاشاه (حکومت ۱۹۲۵–۱۹۴۱)، به یکی از ابتکارهای اصلی دولت تبدیل شد؛ هدف آن ساختن یک ملت آریاییِ اروپایی و همگون بود.

    این تلاش‌ها بر سه اصل استوار بودند:

    مدرنیسم، مرکزگرایی و سکولاریسم.

    تلاش‌های رضاشاه برای مدرنیزاسیون اقتدارگرایانه و متمرکز، که عمیقاً در توهمات آریایی ریشه داشت، غالباً با خشونت و شدت اعمال می‌شد.

    پس از جنگ جهانی دوم، سیاست‌های تمرکزگرایی و فارسی‌سازی تحت حکومت پسر رضاشاه، محمدرضاشاه پهلوی (حکومت ۱۹۴۱–۱۹۷۹)، ادامه یافت و پس از انقلاب ۱۹۷۹ نیز به‌صورت مقطعی تا امروز ادامه پیدا کرده است.

    زبان‌شناسان این سیاست‌ها و مبانی فرهنگی آنها را با اصطلاحات مختلفی توصیف کرده‌اند؛ از جمله «سوگیری تک‌زبان‌گرایانه» یا «شوونیسم تک‌زبان‌گرایانه». در زمینهٔ ایران، این سیاست‌ها معمولاً با عنوان «شوونیسم فارس» شناخته می‌شوند.

    در سطح فردی و اجتماعی، نوعی الزام اخلاقی، اجتماعی و سیاسی برای اصلاح این «بیماریِ ادراک‌شده» پدید آمد؛ یعنی ریشه‌کن کردن تنوع زبانی، زیرا تنوع زبانی به‌عنوان انحرافی تلقی می‌شد که باید اصلاح شود.

    تک‌زبان‌گرایی از مرکز تا پیرامون

    از زمانی که ملی‌گرایی و تک‌زبان‌گرایی آن در ایران پذیرفته شد، مبلغان فکری و سیاست‌گذاران فرهنگی به‌طور مستمر استدلال کرده‌اند که نوشتن، انتشار یا خواندن به زبان‌هایی غیر از فارسی، یکپارچگی و یکنواختی مورد تصور آنان از ملت را مختل می‌کند.

    ابراز هویت‌های متمایز از طریق تفاوت‌های فرهنگی یا زبانی همچنان از سوی طرفداران فارسی‌سازی ناپسند شمرده شده و به‌طور نظام‌مند مجازات شده است؛ هرچند ممنوعیت رسمی زبان‌های غیرفارسی پس از انقلاب ۱۹۷۹ لغو شد و استفاده از زبانی غیر از فارسی دیگر جرم قانونی محسوب نمی‌شود.

    از زمان آغاز تک‌زبان‌گرایی، آثار ترکی آذری با سانسور، عدم صدور مجوز انتشار یا ممنوعیت کامل مواجه بوده‌اند. گاه نسخه‌های خطی یا آثار منتشرشده به زبان ترکی آذری از دریافت مجوز ثبت و فهرست‌نویسی محروم شده یا حتی نابود شده‌اند.

    نویسندگانی که به ترکی آذری می‌نویسند با تهدیدهای نظام‌مند، تبعید اجباری از استان‌های آذربایجان، زندان، شکنجه و حتی قتل مواجه شده‌اند. آنان با برچسب‌هایی همچون کمونیست، پان‌ترکیست، تجزیه‌طلب یا خائن به ایران بدنام شده‌اند.

    این اقدامات تنبیهی صرفاً از سوی فارسی‌زبانان یا از «مرکز» اعمال نمی‌شوند. شدیدترین واکنش‌ها گاه از سوی کسانی صورت می‌گیرد که معتقدند توانسته‌اند آن بخش از هویت خود را سرکوب کنند و انکار میراث زبانی خود را یک وظیفهٔ اخلاقی، اجتماعی و سیاسی می‌دانند.

    آنان آرمان مدرن تک‌زبان‌گرایی را درونی کرده‌اند و می‌کوشند به‌طور کامل در یک کل همگون جذب شوند.

    نکتهٔ قابل توجه این است که برخی از نخستین مدافعان تک‌زبان‌گرایی، مانند سید حسن تقی‌زاده (۱۸۷۸–۱۹۷۰)، تقی ارانی (۱۹۰۳–۱۹۴۰)، حسین‌قلی کاتبی (درگذشتهٔ ۱۹۹۱)، یا شاعر، غلامعلی رعدی آذرخشی (۱۹۰۹–۱۹۹۹)، خود ترک‌زبان بودند. خود افشار نیز از تبار آذربایجانیِ ارومیه بود.

    ایرانی‌سازی و درخواست از ترک‌زبانان برای انکار خویش

    همانند دیگر ملت‌هایی که تک‌زبان‌گرایی را حفظ می‌کنند، در ایران نیز در روایت‌های ملیِ تک‌زبان‌گرا، فارسی‌سازی و ریشه‌کن کردن عنصر «بیگانه» ــ یعنی ترکی آذری ــ و «درمان» ملت از «مصیبت» یا «عفونت»، هم از بالا و از مرکز تبلیغ شده و هم از طریق دعوت مکرر از ترک‌زبانان برای هماهنگ شدن با این کارزار، از پایین به بالا یا از پیرامون به مرکز گسترش یافته است.

    در سطح فردی، بسیاری از مبلغان ایرانی حتی معتقد بودند که ترک‌زبانان، به‌عنوان یک وظیفهٔ اخلاقی و سیاسی در قبال ملت خود، باید نه‌تنها زبان خویش را ترک کنند، بلکه آثار آن را نیز، از جمله لهجهٔ خود، نابود سازند.

    به نظر می‌رسد این مبلغان قادر به تصور فضاهای میانجی، تعلقات متعدد یا هویت‌های مرزی، بینابینی و ترکیبی‌ای نیستند که از چندزبانگی شکل می‌گیرند.

    افشار در نهایت با لحنی قاطع می‌گوید:

    «یک آذربایجانی یا ایرانی است یا نیست. اگر ایرانی است، نمی‌تواند ترک باشد!»

    ترکی آذری و دوران پساتک‌زبان‌گرایی

    با وجود یک قرن ممنوعیت، سانسور و فشارهای اجتماعی که بازتاب‌دهندهٔ سوگیری تک‌زبان‌گرایانه بوده‌اند، زبان و ادبیات ترکی آذری همچنان باقی مانده و به رشد و شکوفایی خود ادامه داده است.

    پایداری این ادبیات اقلیت در برابر تک‌زبان‌گرایی مسلط، نشانهٔ ورود به چیزی است که ییلدیز آن را «دوران پساتک‌زبان‌گرایی» می‌نامد.

    ییلدیز «پساتک‌زبان‌گرایی» را چنین تعریف می‌کند:

    «میدانی پویا؛ عرصه‌ای از تنش که در آن الگوی تک‌زبان‌گرایی همچنان خود را تحمیل می‌کند، در حالی که رویه‌های چندزبان‌گرایانه نیز ادامه می‌یابند یا دوباره پدیدار می‌شوند.»

    من در کتابی که در دست انتشار دارم، مجموعه‌ای از آثار نثر روایی نوشته‌شده به ترکی آذری و منتشرشده در ایران بین سال‌های ۱۹۴۴ تا ۲۰۰۰ را بررسی کرده‌ام.

    ادبیاتی که در طول یک قرن گذشته به این زبان اقلیت تولید شده، در مجموع بدنه‌ای از چیزی را شکل داده است که «ادبیات کوچک» نامیده می‌شود.

    ماهیت حاشیه‌ای، ناسازگار و براندازانهٔ این ادبیات، ظرفیت عظیمی برای مشارکت در دموکراتیک کردن ادبیات و فرهنگ ایران دارد. این مجموعه با به چالش کشیدن هنجارها و ارائهٔ دیدگاه‌های بدیل، از طریق پذیرفتن تنوع در سنت‌های ادبی ایران، چشم‌انداز فرهنگی را غنی می‌کند.

    دربارهٔ نویسنده

    لیلا رحیمی بهمنی پژوهشگر ارشد پروژهٔ «فراتر از شریعت: نقش تصوف در شکل‌دهی به اسلام» است که با حمایت شورای پژوهش اروپا (ERC) در دانشگاه اوترخت هلند انجام می‌شود.

    یادداشت‌ها

    ۱. بنگرید به: Johannes Weiß و Thomas Schwietring، «Die Macht der Sprache: Eine philosophisch-soziologische Reflexion»، در Die Macht der Sprache، به کوشش Jutta Limbach و Katarina von Ruckteschell، صص. ۱۸–۲۲.

    ۲. Yildiz، Beyond the Mother Tongue.

    ۳. Yildiz، Beyond the Mother Tongue، ص. ۲.

    ۴. برای نمونه‌ای اولیه از ملی‌گرایی باستان‌گرا که بر بیزاری از عرب‌ها استوار بود، بنگرید به: Rahimi Bahmany، «Mirzə Fətəli Axundzadə»، صص. ۴۶۱–۴۷۶. آخوندزاده نه‌تنها عرب‌ها و دین آنان را مورد انتقاد قرار می‌داد، بلکه الفبای عربی را نیز محکوم می‌کرد و آن را «حروف مربوط به دوران بربریت» می‌نامید. او الفبای عربی را عامل اصلی بی‌سوادی عمومی، نادانی، فساد و عقب‌ماندگی اجتماعی ایرانیان و مهم‌ترین مانع رهایی و تمدن می‌دانست (ص. ۴۶۷).

    ۵. برای بررسی تفصیلی دیدگاه‌های این شخصیت‌ها دربارهٔ تک‌زبان‌گرایی، بنگرید به کتاب در دست انتشار نویسنده با عنوان موقت Azeri Turkish Narratives: Monolingualism in Modern Iran.

    ۶. Kātebī، Āẕarbāyjān o vaḥdat-e mellī، ص. ۱۲.

    ۷. Afshār، «Yegānegī-ye Īrānīān o zabān-e fārsī»، بخش دوم، ص. ۱۳۱.

    ۸. Navvābī، «Zabān-e konūnī-ye Āẕarbāyjān»، ص. ۱۴۴.

    ۹. Ḥasan Taqīzāde، «Dore-ye jadīd»، ص. ۲.

    ۱۰. Mahdavī، «Madāres-e qadīme rā bāyad bast!»، ص. ۱۳۶. همچنین بنگرید به: Arānī، «Āẕarbāyjān yā yek masʾala-ye ḥayātī o mamātī-ye Īrān»، ص. ۲۵۱؛ Afshār، «Yegānegī-ye Īrānīān o zabān-e fārsī»، صص. ۱۳۰، ۱۳۳؛ Afshār، «Āghāznāme»، ص. ۶؛ و Afshār، «Zabān, adabiyyāt o khaṭṭ-e fārsī az naẓar-e siyāsī»، صص. ۱۶۵، ۱۷۴–۱۷۵.

    ۱۱. بنگرید به: Afshār، «Āghāznāme»، صص. ۵–۶؛ تجدید چاپ‌شده در Afshār، «Yegānegī-ye Īrānīān o zabān-e fārsī»، بخش دوم، ص. ۱۳۲؛ و نیز تجدید چاپ‌شده در Īraj Afshār، Zabān-e fārsī dar Āẕarbāyjān، صص. ۲۷۴–۲۹۱.

    ۱۲. Afshār، «Enteqād-e sīyāsī dar możūʿ-e moʿāhede-ye jadīd-e Īrān o ʿos̱mānī»، ص. ۵۷۱.

    ۱۳. Raʿdī Āẕarakhashī، «Zabān-e fārsī o vaḥdat-e mellī»، ص. ۲۳۵.

    ۱۴. بنگرید به: Katouzian، The Persians، صص. ۱۹۴، ۲۲۸.

    ۱۵. بنگرید به: Motadel، «Iran and the Aryan myth».

    ۱۶. Grosjean، Studying Bilinguals، ص. ۱۰؛ Pavlenko، Emotions and Multilingualism، صص. ۱، ۵، ۳۰۲، ۳۱۱؛ Davidson، Medievalism, Multilingualism، صص. ۱، ۴۴، ۱۳۴، ۲۱۰؛ Fishman، «Positive Bilingualism»، ص. ۴۹؛ Hassan، «Translator’s Introduction»، ص. xix.

    ۱۷. بنگرید به: Afshār، «Zabān, adabiyyāt o khaṭṭ-e fārsī az naẓar-e siyāsī»، ص. ۱۷۵، یادداشت ۲ در ص. ۱۶۹؛ و Afshār، «Yegānegī-ye Īrānīān o zabān-e fārsī»، ص. ۲۹۰، یادداشت ۱۰ در ص. ۲۸۳.

    ۱۸. Arānī، «Āẕarbāyjān yā yek masʾala-ye ḥayātī o mamātī-ye Īrān»، ص. ۲۵۳.

    ۱۹. همان‌جا؛ و نیز Afshār، «Zabān, adabiyyāt o khaṭṭ-e fārsī az naẓar-e siyāsī»، صص. ۱۷۵، ۱۷۶.

    ۲۰. Afshār، «Zabān, adabiyyāt o khaṭṭ-e fārsī az naẓar-e siyāsī»، ص. ۱۷۶.

    ۲۱. Yildiz، Beyond the Mother Tongue، ص. ۵.

    ۲۲. عنوان موقت اثر نویسنده Azeri Turkish Narratives است.

    ۲۳. مفهوم kleine Literatur، که به «ادبیات اقلیت»، «ادبیات کوچک» یا «ادبیات اقلیت» ترجمه شده است، نخستین بار فرانک کافکا در سال ۱۹۱۱ در دفتر خاطرات خود برای تعریف ادبیات معاصر یهودیان ورشو مطرح کرد.

     

    منبع:

    Iranian Studies، جلد ۵۷، شمارهٔ ۲، آوریل ۲۰۲۴، صص. ۳۲۹–۳۳۴

  • استفان والت؛ جهان پس از ۷ اکتبر چگونه تغییر کرد؟

    استفان والت؛ جهان پس از ۷ اکتبر چگونه تغییر کرد؟

    بخش-۱

    بقلم: راوی اَگراوال، سردبیر نشریه Foreign Policy
    منبع: فارن پالیسی
    ترجمه: دانیال دلاوری
    ——————

    دقیقاً دو سال پیش، در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، نیروهای حماس از دیوارهای مرزی اسرائیلی عبور کردند و حمله‌ای بی‌سابقه را آغاز کردند که ۱۲۰۰ اسرائیلی در آن کشته شدند. اما آن روز هم‌چنین آغاز زنجیره‌ای از فجایع در واکنش به این حمله بود که در طول ۲۴ ماه خونین بعدی ادامه یافت. در پی حملات هوایی و عملیات زمینی، بیش از ۶۵ هزار فلسطینی در غزه کشته شدند. کمیسیون تحقیق سازمان ملل اعلام کرده که اسرائیل در حال ارتکاب نسل‌کشی است؛ ارزیابی‌ای که سازمان حقوق بشری اسرائیلی «بتسلم» نیز با آن هم‌نظر است. برآوردها نشان می‌دهد بیش از ۹۰ درصد خانه‌های غزه آسیب دیده یا ویران شده‌اند. کارشناسان امنیت غذایی سازمان ملل نیز تأیید کرده‌اند که در شهر غزه، قحطی حاکم است.

    اما اثرات این جنگ فقط به غزه محدود نمانده است. جنگی میان ایران و اسرائیل درگرفت که ایالات متحده مستقیماً در آن وارد شد. اسرائیل به لبنان، سوریه، یمن و حتی قطر حملات هوایی انجام داد؛ موضوعی که باعث شد این سوال برای بسیاری مطرح شود که آیا دیگر قوانین بین‌المللی اصلاً معنا و کارکردی دارند؟ در سطح جهانی هم شاهد قطبی‌سازی عمیقی بر سر همین مسئله هستیم؛ جوامع و کشورها حتی بر سر واقعیت‌های پایه‌ای این درگیری به‌شدت دچار اختلاف و شکاف شده‌اند.

    راوی آگراوال، سردبیر نشریه فارن پالیسی در مصاحبه‌ای با استفان والت، استاد روابط بین الملل دانشگاه هاروارد و نویسنده‌کتاب معروف لابی اسرائیل، به بررسی این سوال پرداخته‌اند که جهان از ۷ اکتبر تاکنون چطور تغییر کرده است. این مصاحبه در دو بخش ترجمه شده است که در ادامه بخش اول آن را می‌خوانید:

    دو سال سرنوشت‌ساز

    فارن پالیسی: دو سال پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، آیا از وضعیتی که امروز در آن قرار داریم شگفت‌زده‌اید؟

    والت: در برخی زمینه‌ها، بله. هیچ‌کس نمی‌توانست دامنه کامل رویدادهایی را که از آن روز سرنوشت‌ساز تا امروز رخ داده، پیش‌بینی کند، و یا گستره تأثیرشان را. ما شاهد دگرگونی واقعی و عمیقی در منطقه بوده‌ایم، هم از نظر ساختار قدرت در خاورمیانه و هم از نظر نگاه کشورهای جنوب جهانی به این منطقه.

    من همیشه یاد سخن جیک سالیوان، مشاور امنیت ملی آمریکا، می‌افتم که تنها چند روز پیش از ۷ اکتبر، در مقاله‌ای در مجله فارن افرز نوشت: «خاورمیانه از هر زمان دیگری در دهه‌های اخیر آرام‌تر است». شاید در همان روز درست بود، اما این آرامش ظاهری واقعیت زیرپوستی منطقه را پنهان می‌کرد. امروز هیچ‌کس ادعا نمی‌کند که خاورمیانه از آن زمان آرام‌تر شده است.

    فارن پالیسی: گفتید که شاهد تغییرات تحول‌آفرینی بوده‌ایم. منظورتان چیست؟

    والت: قدرت نسبی بسیاری از بازیگران قدیمی منطقه دگرگون شده است. حتی اگر حماس همچنان به بقای خود ادامه دهد، دیگر آن قدرت پیشین را ندارد. حزب‌الله هم به‌شدت تضعیف شده و ساختار سیاسی لبنان تغییر کرده است. حکومت اسد در سوریه سقوط کرده، نه فقط به خاطر همین درگیری، اما بی‌شک این جنگ نقش مهمی در آن داشت. برنامه هسته‌ای ایران نابود نشده، اما به شدت محدود شده است. و از همه مهم‌تر، تصور اینکه ایالات متحده هنوز می‌تواند اوضاع منطقه را «مدیریت» کند، خدشه‌دار شده است. کشورهایی که پیش‌تر اطمینان بالایی به حمایت واشنگتن داشتند، حالا اعتمادشان کمتر شده و به دنبال گزینه‌های جایگزین‌اند. همه این‌ها، مستقیم یا غیرمستقیم، پیامدهای حوادثی است که از ۷ اکتبر آغاز شد.

    «نظم بین المللی»

    فارن پالیسی: برویم سراغ حقوق بین‌الملل. دو سال پیش برخی مدع بودند اسرائیل حق دفاع از خود را دارد. اما امروز بسیاری از همان کشورها معتقدند اسرائیل در غزه و به طور کلی در برابر فلسطینی‌ها، و در حملات فرامرزی اخیرش از جمله به قطر، پا را از حد فراتر گذاشته است – تا جایی که نتانیاهو ناچار شد رسماً بابت حمله به قطر عذرخواهی کند. وقتی این جنگ فروکش کند، تأثیر بلندمدت آن بر حقوق بین‌الملل و مسئله مصونیت از مجازات چه خواهد بود؟

    والت: حقوق بین‌الملل پیش از ۷ اکتبر هم از جهات مختلف در حال تضعیف بود. جنگ اوکراین نمونه آشکار آن است؛ همین‌طور برخی اقدامات ایالات متحده در چارچوب «جنگ جهانی علیه تروریسم». این روند از مدت‌ها پیش شروع شده بود.

    اما تداوم آن بستگی دارد به اینکه آیا عاملان این فجایع هرگز پاسخگو خواهند شد یا نه. اگر مقام‌های اسرائیلی که در جنایات جنگی یا نسل‌کشی دست داشته‌اند در نهایت محاکمه شوند، این پیام را تقویت می‌کند که برخی رفتارها هرگز نباید پذیرفته شوند. همین موضوع درباره رهبران حماس نیز صدق می‌کند .

    با این حال، همگی می‌دانیم که اغلب عاملان اصلی در نهایت بدون مجازات رها خواهند شد. همان‌طور که یکی از تحلیلگران گفت: «از وقتی جنگ غزه شروع شد، دفعه بعد که آمریکا بخواهد از نظم مبتنی بر قانون حرف بزند، مثلاً درباره اوکراین، دیگر کسی گوش نخواهد داد». این وضعیت نگران‌کننده است، زیرا اگر حقوق بین‌الملل و هنجارهای موجود نتوانند رفتار دولت‌ها را مهار کنند، جهان به‌سمت بی‌قانونی بیشتری خواهد رفت.

    جهان خطرناک بی‌قانون

    فارن پالیسی: سؤال مشابهی درباره سازمان ملل دارم. ناکارآمدی و قطبی‌شدن این نهاد از مدت‌ها قبل از ۷ اکتبر آغاز شده بود. اما حالا که یکی از کمیسیون‌های کلیدی سازمان ملل رویدادهای غزه را «نسل‌کشی» خوانده، در حالی که اسرائیل و آمریکا این نهاد را «ضدیهودی» می‌دانند، آیا این بحران تشدید نشده است؟
    والت: هر نهاد بین‌المللی برای حفظ اعتبار و کارایی خود به حمایت قدرت‌های بزرگ نیاز دارد. وقتی این کشورها از حمایتشان دست بردارند، آن نهاد عملاً فلج می‌شود. این دقیقاً همان چیزی است که امروز می‌بینیم. چون مواضع سازمان ملل با سیاست‌های واشنگتن یا متحدانش مثل اسرائیل در تضاد است، حمایت آمریکا کاهش یافته و حتی گاهی به کارشکنی منجر می‌شود. وقتی ایالات متحده مقام‌های دادگاه کیفری بین‌المللی را تهدید به تحریم می‌کند، در واقع دارد همان نظام حقوقی جهانی را تضعیف می‌کند که بسیاری از کشورها از آن حمایت می‌کنند.

    خطر اینجاست که جهانی بی‌قانون بسیار خطرناک‌تر از جهانی است که نهادهایش ناقص کار می‌کنند. نظام بین‌الملل بدون مجموعه‌ای از قواعد قابل اداره نیست. اگر نظم فعلی، از جمله سازمان ملل، به تدریج فروبپاشد، پرسش این است: چه چیزی جای آن را می‌گیرد؟ و چه کسانی قوانین جدید را خواهند نوشت؟

    نگرانی من این است که موضع کنونی آمریکا عملاً به کشورهایی مانند چین و حتی روسیه فرصت می‌دهد تا استدلال کنند «نظم آمریکایی مبتنی بر قانون» بی‌معناست و آن‌ها باید سهم بیشتری در تعیین قواعد جهانی آینده داشته باشند. اینکه چنین اتفاقی رخ دهد یا نه، تا حد زیادی بستگی دارد به اینکه آیا عاملان این جنگ در نهایت پاسخگو خواهند بود و آیا سازمان ملل توان اصلاح خود را دارد یا نه. اما بدون حمایت فعال ایالات متحده، بعید است چنین اصلاحی ممکن شود.

    چه نظریه‌ای وضعیت را توضیح می‌دهد؟

    فارن پالیسی: شما میان خوانندگان ما بسیار محبوب هستید. یکی از آن‌ها پرسیده: آیا نظریه‌ای در روابط بین‌الملل وجود دارد که بتواند وضعیت امروز را توضیح دهد؟

    والت: چند نظریه هستند که می‌توانند تا حدی این شرایط را توضیح دهند. در این مرحله نمی‌توان تأثیر افراد را نادیده گرفت. اگر رئیس‌جمهوری غیر از جو بایدن بر سر کار بود، احتمالاً واکنش متفاوتی نشان می‌داد؛ چون بایدن تعهد شخصی نسبت به اسرائیل دارد. همین‌طور اگر امروز شخصی غیر از دونالد ترامپ در قدرت بود، شاید مسیر دیگری پیش می‌رفت. پس نظریه‌هایی که بر نقش افراد تمرکز دارند، در اینجا اهمیت پیدا می‌کنند.

    در عین حال، من فکر می‌کنم «رئالیسم» یا واقع‌گرایی در اینجا توضیح روشنی ارائه می‌دهد. رئالیسم می‌گوید: فارغ از اخلاقیات، دولت‌ها آن‌چه را لازم بدانند برای حفظ امنیت خود انجام می‌دهند. اگر احساس ناامنی کنند یا فرصت وسوسه‌انگیزی ببینند، قواعد بازی را زیر پا می‌گذارند. رفتار اسرائیل نمونه بارز همین منطق است.

    رئالیسم همچنین یادآور می‌شود که ایالات متحده هنوز در موقعیت برتری قرار دارد. این کشور می‌تواند کارهایی انجام دهد که شاید در کوتاه‌مدت به نفعش نباشند و حتی در بلندمدت زیان‌بار باشند، اما قدرت و فاصله جغرافیایی‌اش از منطقه به او مصونیت می‌دهد. چون در خاورمیانه نیست، از بسیاری از تبعات مستقیم اقداماتش در امان است. در چنین شرایطی، سیاست‌ها بیشتر رنگ و بوی شخصی، داخلی و سلیقه‌ای پیدا می‌کنند تا آن محاسبه سرد و منطقی‌ای که رئالیسم بر آن تأکید دارد.

    فارن پالیسی: آیا برای دولت‌های پادشاهی عرب تصمیم‌گیری سخت‌تر ساده‌تر است، چون مانند دموکراسی‌ها دغدغه افکار عمومی را ندارند؟

    والت: درست است. از این نظر، دستشان بازتر است، اما در عوض محدودیت‌های بیشتری از بیرون دارند. این ما را به پرسش بزرگ‌تر شما برمی‌گرداند: تأثیر ۷ اکتبر بر ژئوپلیتیک منطقه و جهان چه بوده است؟

    بسیاری از کشورهای عربی که در حال مدرن‌سازی و تلاش برای کاهش وابستگی به نفت و گاز هستند، حالا با محیطی بسیار نامطمئن‌تر روبه‌رو شده‌اند. آن‌ها هنوز خواهان حمایت آمریکا هستند، اما دیگر اعتماد گذشته را ندارند. از آنچه در غزه و دیگر نقاط می‌بینند، عمیقاً نگران‌اند و می‌دانند اسرائیل می‌خواهد به قدرت هژمونیک منطقه تبدیل شود. در دو سال گذشته، اسرائیل علیه شش کشور عربی عملیات نظامی انجام داده است. همزمان این کشورها بیم دارند که اگر اسرائیل بخواهد پا را فراتر بگذارد، ایالات متحده جلویش را نگیرد.

    همین نگرانی باعث شده عربستان سعودی با پاکستان پیمان دفاعی امضا کند، برخی کشورهای عربی روابط خود با چین را احیا کرده یا گسترش دهند، و ریاض هم در مسیر تنش‌زدایی با ایران گام بردارد. همه این‌ها در واقع نوعی تطبیق با فضای امنیتی مبهم جدید است. هیچ‌کدام از این کشورها قصد چالش مستقیم با آمریکا را ندارند، اما همه‌شان در حال «بیمه کردن» خود در برابر آینده‌ای هستند که دیگر مطمئن نیستند در آن واشنگتن در کنارشان بایستد.

    ادامه دارد…

  • احیای راه‌آهن حجاز: رویای صدساله عثمانی در نظم نوین منطقه‌ای بیدار می‌شود

    احیای راه‌آهن حجاز: رویای صدساله عثمانی در نظم نوین منطقه‌ای بیدار می‌شود


    منبع: The Cradle
    ۳ اکتبر ۲۰۲۵
    ——————

    «راه‌آهن حجاز که از دمشق عبور کرده و از بیابان‌های گسترده اردن می‌گذرد و به کوه‌های خشک و تماشایی شمال غرب عربستان می‌رسد، نمادی از قدرت رو به زوال اما هنوز تأثیرگذار عثمانی‌ها در عربستان بود.»
    – از کتاب راه‌آهن حجاز، نوشته جیمز نیکلسون

    ———————

    در واپسین روزگار امپراتوری عثمانی، سلطان عبدالحمید دوم پروژه عظیم راه‌آهن حجاز را آغاز کرد. اگرچه ظاهراً یک پروژه زیرساختی بود، اما در واقع نمادی پان‌اسلامی به شمار می‌رفت که هدفش حفظ انسجام امپراتوری در زمانی بود که سرزمین‌های عربی با حمایت بریتانیا در حال جدا شدن بودند.

    دیدگاه عبدالحمید دوم روشن بود. راه‌آهن حجاز از دمشق آغاز می‌شد. سوریه تاریخی، نقطه تلاقی امپراتوری‌ها، گره کلیدی جاده ابریشم و پلی میان مدیترانه و بین‌النهرین و سرزمین‌های شرقی‌تر بود.

    دمشق، یکی از قدیمی‌ترین شهرهای مسکونی جهان، همواره مرکز فرهنگی و مذهبی بوده و ایستگاه مهمی برای زائرانی بود که به مکه و مدینه سفر می‌کردند.

    -راه‌آهن امپراتوری‌ها

    تا اواخر قرن نوزدهم، زائرانی که از آناتولی، آسیای مرکزی و فراتر می‌آمدند، به دلیل طولانی و خطرناک بودن مسیر زمینی – با بیابان‌ها، کوه‌ها و حملات راهزنان – از سفر دریایی امن‌تر استفاده می‌کردند.

    به ویژه پس از ورود کشتی‌های بخار در دهه ۱۸۵۰، بسیاری مسیرهای دریایی سریع‌تر و امن‌تر را ترجیح دادند. در آن زمان، حکومت استعماری بریتانیا در هند، جمعیت مسلمانان جهان را تحت کنترول داشت و با توسعه مسیرهای دریایی و باز شدن کانال سوئز، رقابت مستقیمی با عثمانی‌ها بر سر لوژستیک حج و مشروعیت دینی آغاز شد.

    در سال ۱۹۰۰، بخشی از هدف عبدالحمید دوم بازگرداندن این روند بود و ساخت راه‌آهن حجاز را دستور داد. خط بین دمشق و حجاز در ۱ سپتامبر ۱۹۰۸ عملیاتی شد.

    این خط ۱۳۲۲ کیلومتری، قرار بود ولایت‌ پراکنده عثمانی را به هم متصل کند، لوژستیک نظامی را تقویت نماید و وحدت اسلامی را تحت خلافت سلطان تحکیم کند. اما فروپاشی امپراتوری در جریان بود.

    عوامل بریتانیایی با قبایل عرب ارتباط برقرار کرده و وعده استقلال داده بودند. هنگامی که شورش بزرگ عربی آغاز شد، راه‌آهن حجاز هدف خرابکاری قرار گرفت. اگرچه عامل مشهور بریتانیایی، تی. ای. لارنس یا «لارنس عربستان»، نقش داشت، شورش عربی نمی‌تواند به یک نفر محدود شود؛ شرایط و زمانه چنین می‌طلبید.

    تا پایان جنگ جهانی اول، راه‌آهن زیر شن‌های بیابان مدفون شد و با توافق سایکس–پیکو، قدرت‌های استعماری غرب آسیا را تقسیم کردند. یک قرن بعد، نقشه منطقه دوباره در حال تغییر است و علاقه به راه‌آهن حجاز نیز دوباره برانگیخته شده است.

    -خطوط جدید، ائتلاف‌های نو

    این پروژه بزرگ اکنون توسط ترکیه، سوریه، اردن و عربستان دوباره مورد توجه قرار گرفته است. اینبار اهداف فراتر از نمادین است. در منطقه‌ای که با ائتلاف‌های در حال تغییر، رقابت‌های چندقطبی و جنگ‌های زیرساختی مواجه است، راه‌آهن حجاز می‌تواند به پلی استراتژیک در قلب غرب آسیا تبدیل شود.

    در ۱۱ سپتامبر، عبدالقادر اورالوغلو، وزیر حمل‌ونقل و زیرساخت ترکیه، در نشست سه‌جانبه در عمان با همتایان سوری و اردنی خود اعلام کرد که «اولین گام عملی» برای احیای راه‌آهن حجاز برداشته شده است.

    با حمایت ترکیه، سه طرف توافق کردند که بخش ۳۰ کیلومتری ناقص در خاک سوریه تکمیل شود. همچنین تلاش‌های فنی مشترک برای دسترسی به مسیرهای بین‌المللی از طریق ترکیه – به ویژه بندر عقبه اردن – آغاز خواهد شد. اردن ظرفیت فنی برای نگهداری و بهره‌برداری از لوکوموتیوها را ارزیابی خواهد کرد.

    ترکیه، تنها شریک دارای فناوری راه‌آهن پرسرعت، قصد دارد بخش‌هایی از خطوط ریلی موجود خود را در مسیر پیشنهادی ادغام کند. کل مسیر استانبول تا مدینه حدود ۳۲۰۰ کیلومتر خواهد بود که در فاز اول حدود ۱۷۰۰ کیلومتر ساخته می‌شود. برای بخش اردن تا مدینه، پروتکل جداگانه‌ای با عربستان در حال آماده‌سازی است و ساخت آن از ۲۰۲۶ آغاز می‌شود.

    -نوستالژی، سیاست و استراتژی

    در همان نشست، ترکیه، سوریه و اردن پیش‌نویس یادداشت تفاهمی برای همکاری جامع در حمل‌ونقل شامل جاده، راه‌آهن و توسعه مسیرها را مورد توافق قرار دادند. یکی از نتایج مهم: پس از ۱۳ سال، حمل‌ونقل جاده‌ای بین ترکیه و اردن از مسیر سوریه از سر گرفته می‌شود.

    کمیته فنی جداگانه‌ای راه‌های افزایش اتصال ترکیه به دریای سرخ از طریق عقبه را بررسی خواهد کرد. این گام استراتژیک، هم منطقه‌ای و هم جهانی است؛ دسترسی انقره به بازارهای آفریقا و اتصال مستقیم اردن و سوریه به مسیرهای اروپایی و آسیایی از طریق ترکیه را افزایش می‌دهد.

    این احیای راه‌آهن حجاز بیش از یک بازسازی نوستالژیک است – می‌تواند شریان حیاتی تجارت مدرن شود. هدف اعلام‌شده تقویت همکاری حمل‌ونقل، بازگرداندن ارتباطات ریلی و عبوری و حمایت از ادغام اقتصادی و ثبات منطقه‌ای است. با این حال، هنوز روشن نیست پروژه چگونه تأمین مالی خواهد شد و ادغام با طرف‌های سوم چگونه انجام می‌شود.

    -رقابت‌ها و منافع همگرایانه

    این پروژه صرفاً یک ابتکار احساسی در مسیر مقدس نیست. برای حاکمیت ترکیه، راه‌آهن حجاز بار ایدئولوژیک دارد؛ نماد نئوعثمانی‌گری و پان‌اسلامیسم است و قدرت ترکیه را در غرب آسیا تقویت می‌کند. عربستان نیز اهداف مشابهی دارد.

    شرکت اردن بیشتر به دلیل موقعیت جغرافیایی و تمایل به تثبیت مشروعیت خود از طریق پیوستن به پروژه هدایت‌شده توسط دو قدرت منطقه‌ای است. اردن با جمعیت قابل توجه فلسطینی و اقلیت چرکس، اهمیت ویژه‌ای پیدا کرده است و راه‌آهن حجاز برای تداوم سلطنت اهمیت افزوده دارد.

    -چالش‌ها و مسیر پیشرو

    هنوز مشخص نیست خط آهن به کجا می‌رسد. استانبول نقطه شروع آشکار است و اتصال آن به اروپا آسان است. اما مدینه به عنوان دومین شهر مقدس اسلام، بندر ندارد. جده با فاصله ۸۰ کیلومتری از مکه و دسترسی به دریای سرخ، گزینه منطقی‌تری است. از آنجا، بندر سودان مسیر مستقیم به مناطق تجاری آفریقا را فراهم می‌کند.

    با این حال، بزرگترین مانع همچنان سوریه است. یک دهه جنگ زیرساخت‌های ریلی کشور را ویران کرده و پل‌ها، خطوط و ایستگاه‌ها نیاز به بازسازی گسترده دارند. چالش عمیق‌تر، سیاسی است؛ ساختار حکومتی آینده سوریه – فدرال یا واحد – تعیین‌کننده عبور آزاد قطارها خواهد بود. بدون شفافیت سیاسی، هیچ هماهنگی فنی کافی نیست.

    این اولین تلاش قرن بیست و یکمی برای احیای راه‌آهن نیست. در ۲۰۰۹، ترکیه و عربستان توافق کردند آن را بازسازی کنند، اما ژئوپولیتیک منطقه‌ای مانع شد. آخرین قطار به سوریه از عمان در ۲۰۱۱ رفت و خدمات با آغاز جنگ متوقف شد.

    اکنون، غرب آسیا پر از پروژه‌های عظیم حمل‌ونقل است. راه‌آهن خلیج شش کشور را تا ۲۰۲۸ متصل خواهد کرد. پروژه NEOM عربستان شامل خط پرسرعت آینده‌نگر از «آکسگون» به «The Line» در ساحل سرخ است. برخی از این پروژه‌ها ممکن است با راه‌آهن حجاز رقابت کرده یا بخشی از آن را جذب کنند.

    -نتیجه‌گیری

    احیای راه‌آهن حجاز نشان‌دهنده مرحله‌ای جدید در بازچینی منطقه‌ای است و می‌تواند همکاری اقتصادی را افزایش دهد – اگرچه اتحاد کامل بعید است. با این حال، خطرات سیاسی به اندازه بیابان‌هایی که باید از آن عبور کند، گسترده است: آینده نامشخص دمشق، شکنندگی اردن، تغییرات ائتلافی ریاض و مخالفت احتمالی واشنگتن و تل‌ابیب. در مقایسه با این موانع، گذاشتن ریل ممکن است ساده‌ترین کار باشد.

داغ