دسته: تاریخ

  • لطفعلی خان زند در حال فروش الماس دریای نور به انگلیسی‌ها بود که آقا محمدخان سررسید

    لطفعلی خان زند در حال فروش الماس دریای نور به انگلیسی‌ها بود که آقا محمدخان سررسید

    دکتر غلامحسین زرگری‌نژاد، استاد تاریخ دانشگاه تهران و متخصص مطالعات قاجاریه، کتابی با عنوان «برآمدن قاجار» منتشر کرده‌اند. خود ایشان در بیان علت نوشتن و انتشار این کتاب قریب به مضمون چنین گفته‌اند که «این کتاب را محض عذرخواهی از بدگویی‌های پیشین درباره خان قاجار نوشته‌ام…». تاریخ را فاتحان می‌نویسند و روایت پهلوی و البته بیگانه‌ها از تاریخ قاجار روایتی یک‌سره وارونه است.

    آن‌ها چنان در کار خود استمرار ورزیدند که ما رفته‌رفته فراموش کردیم، قاجاریه برای سال‌های متمادی- در شرایطی که ایران هیچ اهرم قدرتی نداشت – کشور را از شر دو قدرت بدخواه و اهریمنی جهانی یعنی روس و انگلیس حفظ کرد. فتح‌علی‌شاه و عباس‌میرزای مرحوم و دستگاه دیپلماسی آن زمان ایران، توانستند با صلح‌کردن بر سر سرزمین‌های ازدست‌رفته، بخش بزرگی از کشور را از کام روس‌های متجاوز بیرون بکشند و آن‌ها را تا سرحد ارس عقب برانند. از آغاز انحطاط صفویه، کشور اندک‌اندک به کام هرج‌ومرج و آشوبی بلندمدت گرفتار آمد.

    در تاریخ پس از این سلسله، نام سه نفر بیش از دیگران شنیده می‌شود؛ نادرشاه افشار که با جنگاوری و رزم بی‌وقفه و بی‌امان کوشید تا امپراتوری را احیا و سرزمین‌های ازدست‌رفته را به آغوش میهن بازگرداند، دوم کریمخان زند که در دوره کوتاه فرمانروایی‌اش بر بخش‌هایی از ایران توانست آرامش و امنیت نسبی برقرار کند و درنهایت آقا محمدشاه قاجار که توانست دولتی مرکزی و با ثبات برای جانشینانش به‌جا گذارد و جان در این راه گذاشت.

    در تاریخ‌نگاری یک‌سویه و جانبدارانه، آقا محمدشاه قاجار، مخنثی تندخو و ظالم و خون‌خوار معرفی شده است و لطفعلی‌خان زند، جوانی محجوب، مهربان، نرم‌خو و ایران‌خواه. مراجعه دکتر غلامحسین زرگری‌نژاد به منابع و اسناد معتبر دیگری که عمداً مورد غفلت تاریخ‌نویسان واقع شده بود، روایت دیگری از این دو شخصیت تاریخی به‌دست می‌دهد.

    لطفعلی‌خان اول مرتبه به کرمان حمله کرد و برای 40 روز آن سامان را مورد محاصره قرارداد، سربازانش در غارت و چپاول مردم اطراف از هیچ‌کاری فروگذار نکردند. درحالی‌که مردم شهر 20 هزار تومان برای این خان زند هدیه فرستادند که دست از سرشان بردارد و به راه خودش برود. لطفعلی‌خان به محاصره ادامه داد تا جایی که قحطی به اردوی خودش هم رسید و سربازانش به خوردن اسب، قاطر و الاغ افتادند. ازاین‌قبیل قتل، غارت، چپاول و تلاش برای نشستن بر سریر حکومت به هر قیمتی، لطفعلی‌خان زند، کم ندارد.

    او به‌هیچ‌وجه جوان برنای خوب‌روی مظلومی نبود که خان خون‌خوار قاجار فقط به حکم تبار زندیه‌اش، به قصد کشتن تعقیبش کند. آقا محمدخان در آن زمان چنان سرگرم فرونشاندن آشوب‌های خان‌های کوچک و حکام خودخوانده بود که فرصتی برای انتقام‌کشی از زندیه نداشت. در روایت مستند دکتر زرگری‌نژاد، لطفعلی‌خان زند برای تجهیز دارودسته نظامی، ادامه جنگ و گریزهایش، تصمیم به فروش الماس دریای نور به سرهارفورد جونز، نماینده کمپانی استعماری هند شرقی و وزیرمختار بریتانیا می‌گیرد و با او قراری هم می‌گذارد که آقا محمدشاه قاجار مانع می‌شود و الماس را پس از کشمکش‌های فراوان به خزانه ایران بازمی‌گرداند.

    وارونه جلوه‌ دادن تاریخ قاجاریه اجزا و ابعاد شگفت‌انگیزی دارد تا آن‌جا که حتی حکایت خیانت میرزا ابراهیم کلانتر، شرحی دیگر و به‌کلی متفاوت از روایتی دارد که در کتاب‌های درسی و رسمی تاریخ خوانده‌ایم.

    درباره ناصرالدین‌شاه قاجار هم افسانه‌های بی‌پایه متعددی رایج است و هر هجوگوی بی‌ادبی، به خود اجازه می‌دهد که این پادشاه نیک‌اندیش و ایران‌خواه را به سخره بگیرد و او را مظهر عیاشی و بی‌بندوباری معرفی کند. دوره سلطنت ناصرالدین‌شاه از آرام‌ترین ادوار تاریخ ایران پس از صفویه است.

    در این دوره پادشاه با دست خالی توانست مطامع روس و انگلیس را مهار کند و پایه‌های توسعه و مدرنیزاسیون ایرانی را در تطبیق با فرهنگ ملی اندک‌اندک استوار سازد، بنایی که با ظهور رضاشاه یکسره تخریب شد و آن دستگاه هاضمه فرهنگی ایرانی که هر پدیده وارداتی را با ذائقه ملی و تاریخی تطبیق می‌داد و از آن چیزی مفید و منطبق با نیاز این سرزمین می‌ساخت، از بین رفت.

    بسیاری از زیربناهای مدرن کشور که بنیان‌گذاری‌اش توسط پهلوی‌دوستان به این سلسله منتسب می‌شود، در زمان ناصرالدین‌شاه پایه‌گذاری شده است از راه‌آهن، کارخانجات و صنایع مهم تا تلفن، تلگراف، چراغ الکتریکی و دانشگاه. روند طبیعی توسعه و تطبیق آن با فرهنگ ملی با وجود پادشاهی چون ناصرالدین‌شاه می‌توانست به مقصد مطلوب و نیکی برسد که با ترور او و آشوب بر سر مشروطه، به‌کلی دگرگون شد.

    منبع:  هم‌میهن

  • خاطرات ناصرالدین شاه: به‌تندی راندیم برای اردوی عثمانی‌ها

    خاطرات ناصرالدین شاه: به‌تندی راندیم برای اردوی عثمانی‌ها

    خاطرات ناصرالدین‌شاه قاجار، روز شنبه ۲ رمضان ۱۲۸۷ (۵ آذر ۱۲۴۹)

    امروز ناهار را منزل خورده، بعضی کارها داشتم. به ملتزمین رکاب انعام داده شد – قریب هفت هزار تومان. به مدارس و سایر عثمانی‌ها انعام داده شد – به قدر پنج هزار تومان.
    بعد اسب حاضر شد. از در بالا سوار کالسکه شده، راندیم برای مزار شیخ عبدالقادر گیلانی؛ و از آن‌جا به اردوی عثمانی باید رفت. سردار ماهوت سیاه، هیکل‌های مروارید انداخته بودیم، شمشیر جهان‌گشا.
    خلاصه وزیر، دبیر، مشیر، یحیی‌خان، شهاب، رحمت‌الله، برادرهایش و غیره و غیره، پیشخدمت‌ها و غیره همه بودند؛ راندیم. از بالای اردوی عثمانی‌ها راه کالسکه بود. کالسکه عثمانی را هم سوار بودم. از دروازه خراب بغداد وارد شدیم. قلعه بغداد کلیتا خراب است – بعضی دیوارها هست – اما قلعه غریبی بوده است؛ کلا از آجر و مستحکم. دیوار رو به طرف شهر، دور تا دور کلا طاق‌نمای دومرتبه [دوطبقه] مسقف و جای مستحفظ و قراول و قلعه‌دارها بوده است که دایم منزل مستحفظین در همان‌جا بوده است و از سوراخ‌ها دایم بیرون قلعه را تماشا می‌کرده‌اند. توی قلعه، همه‌جا صحرا و بیابان و خراب است. آبادی بغداد همان در کنار شط است، پشت‌ها همه خراب و ویران است.
    دست راست گنبدی بود، بالای گنبد را به طور درازی ساخته بودند. تا به حال این قسمت بنایی در عراق و آن صفحات ندیده بودم. گفتند مزار شیخ عمر است. بعد یحیی‌خان گفت: قبر شیخ شهاب‌الدین سهروردی است – پاشا به او گفته بود.
    خلاصه قدری راندیم، داخل کوچه و محله شدیم، اما من همان‌طور در میان کالسکه نشسته‌ام و بی‌جهت سوار نشدم. قدری که رفتم به کوچه بسیار تنگی رسیدیم که یک پیچ هم کالسکه باید بخورد. چهار اسب بزرگ کبود هم که از اسلامبول آورده‌اند، به قدر فیل بودند، اسب‌ها از پیچ نرفتند، ایستادند. هرچه کالسکه‌چی زور زد نشد. خدایی شد دست راست یک کوچه بود، کالسکه محاذی [روبه‎رو] همان گیر کرده بود. درِ کالسکه را باز کردند، خودی به آن کوچه انداختم. تعفن بدی از آن کوچه می‌آمد، بسیار بد. کالسکه هم نمی‌رفت. آخر با دست کالسکه را این‌ور آن‌ور کردند، به‌زور کالسکه رفت و کالسکه عیب هم کرد – از معجزه شیخ عبدالقادر بعید نیست این نوع امور.
    خلاصه سوار اسب شدم راندیم. رسیدیم به در مقبره. پیاده شده وارد شدیم. حیاطی، صحنی دور تا دور طاق‌نما. جمعیت زیادی از زن و مرد عثمانی و غیره، در صحن حیاط، پشت‌بام‌ها بودند. پاشایان و حسام‌السلطنه و غیره همه بودند. دور مقبره، جلوخان و غلام‌گردش [راهروی باز یا سرپوشیده دور عمارت] تازه سلطان عبدالعزیز ساخته است، طره‌های بزرگ دارد. منار بزرگی هم برای گفتن اذان ساخته بودند. از دری وارد شدیم. خدمه و غیره زیادی داشت. متولی مقبره، آقا سیدعلی و پسرش – که می‌گفتند شیعه است، اسمش سیدسلمان – بودند. در جنب مقبره، مثل امام اعظم، مسجد عالی ساخته‌اند، محراب و منبر دارد. این‌جا زیاد جمعیت در رمضان‌ها و غیره می‌شود. مردم سنی بسیار به شیخ اعتقاد دارند. خود مقبره هم گنبد عالی بود، ضریح نقره داشت، قندیل و شمعدان و غیره. بنای این گنبد و مسجد و غیره از سلطان سلیمان و سلطان احمد و سایر سلاطین گذشته روم است. گفتم زیارتی بخوانید. گفتند چیزی نداریم. بعد یک نفر به عربی زیارت‌نامه ساخته بود – که اتحاد دولتین اسلام را شیخ زیاد بکند و چه بکند – بعد از این مزخرفات رفتم مسجد.
    درویش کلفتِ بلندِ مهیبِ سیاهی، ریشش سفید و کم، پیر هم بود، از اهل مغرب بود، گوشه مسجد نشسته بود؛ رفتم پیش او. ایستاد – گیج بود – حرف‌های پرت می‌زد. می‌گفت مالکی هستم. و این مغربی‌ها گربه و سگ، موش، همه‌چیز می‎خورند. گربه براق فربهی، متولی قبر شیخ دارد که این درویش چندی است اصرار دارد او را گرفته بخورد. در این فقره گربه که به او بدهند بخورد زیاد صحبت شد.
    پاشا، وزیر خارجه، حسام‌السلطنه، دبیرالملک، مشیرالدوله، و غیره و غیره، خیلی دور درویش بودیم و صحبت گربه بود. بعد برگشتیم سوار اسب، بعد کالسکه شده، به‌تندی راندیم برای اردوی عثمانی‌ها. چادری بالا زده بودند، رفتم آن‌جا قدری هندوانه خوردم، چای خوردیم. توپ‌های عثمانی را آوردند، نشانه در راه دور گذاشته بودند. توپ‌ها بعضی خان دارد، بعضی از ته پُر می‌شد با گلوله‌های پیکانی نارنجک – که در نشانه که می‌رسید می‌ترکید – انداختند. با درجه قراول می‌رفتند. خوب انداختند، اما یک تیر که درست به نشانه بخورد نینداختند، همه کوتاه و سر می‌کرد. گاهی کمانه می‌خورد. من هم رفته، دو تیر قراول رفته انداختم. شلوغ می‌کردند، درجه می‌آوردند، فلان. نشد که به نشانه بزنم. بعد باز قدری توپ انداختند.
    بعد یک نصفه فوجی آمد، قدری مشق سرنیزه بی‌مزه کردند – مثل مشق سربازهای کوچک نایب‌السلطنه.
    بعد سوار شده به کالسکه رفتم منزل. در بین راه، توی کالسکه یک هیکل مروارید پاره شد، جمع کردم. شب را شام خورده، به حسب استمرار خوابیدم. یوشی…
    امروز صبح تلگرافی یحیی‌خان از مستوفی‌الممالک آورد که سهام‌الدوله، در تُکه [ناحیه‌ای در ترکمن‌صحرا] فتحی کرده است؛ اسیر و سری آورده است، گوسفند.

    منبع: روزنامه خاطرات ناصرالدین‌شاه قاجار از ربیع‌الاول ۱۲۸۷ تا شوال ۱۲۸۸ ق به انضمام سفرنامه کربلا و نجف، به کوشش مجید عبدامین، تهران: انتشارات دکتر محمود افشار، چاپ اول، زمستان ۱۳۹۸، صص ۱۷۰-۱۶۸
    ۲۵۹

  • لنی ریفنشتال؛ فیلمسازی در خدمت شیطان

    لنی ریفنشتال؛ فیلمسازی در خدمت شیطان

    بسیاری از منتقدان سینما ریفنشتال را “بزرگ‌ترین مستندساز تاریخ” نامیده‌اند. وی که  مورد علاقه‌ی آدولف هیتلر، رهبر آلمان نازی بود، در فیلم “پیروزی اراده” شکوه حزب نازی را به اسطوره‌ای تصویری بدل کرد؛ و با مهارتی مسحورکننده مرز میان هنر، قدرت، زیبایی و وحشت را درنوردید.

    این سخن از سوزان سونتاگ است که «فاشیسم، حتی زمانی که سخنی از سیاست نمی‌گوید، در اشکال زیبایی‌شناسانه خود قابل شناسایی است: در تجلیل از تسلیم، در بزرگداشت مرگ، در اطاعت از رهبر، در ایده‌آل‌سازی از بدن کامل و ورزشکار، و در حذف فردیت. ریفنشتال در تمام این وجوه استاد بود.»

    به نوشته‌ی رویداد 24، لنی ریفنشتال سال ۱۹۰۲ در خانواده‌ای متوسط در برلین به دنیا آمد؛ دختری پرشور و سرسخت که از همان کودکی چیزی در وجودش می‌جوشید: نیاز به دیده‌شدن، میل به آزادی و جاه‌طلبی بی‌پایان. پدری خشک‌رفتار و سختگیر داشت که از رویای هنرمند شدن دخترش وحشت داشت و مدام در برابر او می‌ایستاد، اما لنی از همان نوجوانی با سماجت مسیر خودش را می‌رفت. رقص، اولین راه فرار او از واقعیت زندگی بود. با شور و شوق بی‌حد، به مدرسه رقص رفت؛ جایی که تندیس بدن، موسیقی و نمایشگری را به هم پیوند می‌زد. بدنش را خوب می‌شناخت، کنترلش می‌کرد، و این آشنایی با قدرت بدنی، بعدتر در سینما تبدیل به امضای شخصی‌اش شد.

    شوق پرواز و شهرت او را خیلی زود به سینما کشاند. در سال‌های پرآشوب و نوگرای جمهوری وایمار، سینمای آلمان پر از تجربه‌های تازه بود؛ لنی نه فقط به‌خاطر زیبایی خیره‌کننده‌اش، بلکه به خاطر اراده و عطش جلب توجه، به‌سرعت مسیر پیشرفت را پیمود. با بازی در فیلم‌های کوهستانی دکتر آرنولد فنک،ستاره شد. نقش‌هایش همیشه فراتر از یک زن معمولی بود؛ نماد جسارت، تمرد و تسخیرناپذیری.

    در همین روزگار، او یاد گرفت چگونه مردان قدرتمند را تحت‌تاثیر قرار دهد. رابطه‌های عاطفی و حرفه‌ای‌اش پر از التهاب بود، اما همیشه این لنی بود که دست بالا را داشت. هیچ‌وقت برای مدت طولانی اسیر کسی نماند؛ حمایت‌ها را می‌گرفت و مسیرش را عوض می‌کرد. مردان زیادی عاشقش شدند، اما او همیشه عاشق خودش و رؤیاهایش بود.

    آغاز کارگردانی، نقطه عطف زندگی‌اش بود. با فیلم «نور آبی» (۱۹۳۲)، جهان او تغییر کرد. فیلمنامه، بازی و کارگردانی را یک‌جا به عهده گرفت. داستان زنی تنها که فقط خودش راه رسیدن به قله و کشف راز را بلد است، چیزی فراتر از یک افسانه ساده بود: اعلامیه‌ای برای فردیت و سرپیچی از جمع. اما واکنش‌ها متناقض بود؛ برخی منتقدان، مخصوصا روشنفکران یهودی برلین، فیلم را به خاطر بار ایدئولوژیک و حال‌وهوای قهرمان‌پرستانه‌اش به‌شدت کوبیدند. لنی، اما نه عقب نشست و نه به نقد‌ها اهمیت داد. همین‌جا بود که نخستین نشانه‌های گرایشش به نگاه برتری‌جویانه و جهان‌بینی آلمانی نوظهور پیدا شد.

    با اوج گرفتن قدرت هیتلر و ظهور نازیسم، موقعیت برای صعود بیشتر لنی فراهم شد. او حالا نه فقط یک ستاره، بلکه هنرمندی جاه‌طلب بود که میل داشت همه‌چیز را خودش کنترل کند؛ بازیگری که از قاب بیرون زده و پشت دوربین ایستاده، کسی که بیش از هر زن دیگری در آلمان پیش از جنگ، در عالم مردانه سینما، سلطه و حضور خود را تثبیت کرد.

    پیروزی اراده و اسطوره‌سازی بدن فاشیستی

    ریفنشتال در دهه ۱۹۳۰، گویی در مسیری افسانه‌ای گام می‌گذاشت. او دیگر صرفا یک فیلم‌ساز نبود؛ بدل شده بود به زنی که زبان تصویر را به تسخیر درآورد تا داستانی از نظم، شکوه، و قدرت را به تصویر کشد _ داستانی که ناخودآگاه، ریشه در اساطیر کهن و پیکره‌های سنگی یونان باستان داشت، اما لباسی نو بر تن کرده بود: لباس فاشیسم مدرن.

    فیلم مستند «پیروزی اراده» که در سال ۱۹۳۵ ساخته شد، نخستین نمایش تمام‌قد از همکاری او با حزب نازی بود. این اثر روایت گردهمایی بزرگ نورنبرگ بود، اما نه با نگاهی روزنامه‌نگارانه یا صرفا مستندسازانه، بلکه با نگاهی آیینی، شبیه به مناسک. از همان نخستین نما_ ورود هیتلر به شهر با هواپیما، همچون خدایی که از آسمان فرود می‌آید _ تا رژه‌های منظم و چهره‌های پرشور، دوربین ریفنشتال جهان فاشیستی را تزیین می‌کرد: جهانی از هارمونی، پاکی، وحدت، و اراده یکپارچه.

    سوزان سونتاگ، منتقد و متفکر برجسته آمریکایی، سال‌ها بعد در مقاله مشهورش «زیبایی‌شناسی فاشیستی»، نشان داد که چگونه آثار ریفنشتال آغشته به نوعی «کیچ سیاسی» هستند؛ یعنی زیبایی‌ای سطحی و اغراق‌شده که عاطفه را جایگزین تفکر می‌کند و مخاطب را درگیر شور و شوق تهی از سنجش می‌سازد؛ نوعی پرستش قدرت، تجلیل از بدنی ابرانسانی، و فرمان‌برداری توده‌وار را ترویج می‌کنند. به تعبیر سونتاگ، بدن در آثار ریفنشتال نه فقط ابزار بیانی، بلکه موضوع اصلی است؛ بدن‌هایی منضبط، زیبا، درخشان، بی‌نقص، همچون مجسمه‌های مرمرین آتنی_، اما در خدمت یک ایدئولوژی. سونتاگ می‌نویسد: «جذابیت کار ریفنشتال در نزد بسیاری، به‌ویژه در فیلم المپیا، به دلیل شباهت صوری‌اش با پیکرتراشی یونان باستان است. اما این بازسازی نئوکلاسیک از بدن‌ها، چیزی بیش از یادآوری گذشته نیست؛ آن‌چه می‌بینیم، بازآفرینی ایده‌آل‌گرایانه‌ای است که با شکوهی صوری، اطاعت را زیبا و فردیت را زائد جلوه می‌دهد.»

    نیایش بدن: «المپیا» و بازآفرینی اسطوره‌های باستان

    پروژه بعدی او جاه‌طلبانه‌تر بود: تصویربرداری از بازی‌های المپیک ۱۹۳۶ در برلین. این بار، سوژه‌اش دیگر هیتلر نبود، بلکه انسان بود؛ انسانی که می‌دود، می‌پرد، می‌چرخد، می‌دمد، و در لحظه‌ای خیره‌کننده، در اوج جسم و جان، با طبیعت یکی می‌شود.

    «المپیا»، در ظاهر، یک مستند ورزشی بود، اما در باطن، ادامه‌ی همان روایت پیشین بود: بازسازی ایده‌آل‌ها. این بار نه از طریق پرچم و رژه، بلکه با بزرگداشت بدن تراش‌خورده، عضله، تعادل و حرکت. دوربین، با آرامی و احترام، به پهلو‌های ورزشکاران نزدیک می‌شود، عرق بر پوست را همچون جواهری می‌نگرد و لحظه پرش را با حرکت آهسته بدل به تجربه‌ای عرفانی می‌کند.

    در صحنه‌های شیرجه، دوربین تا عمق آب پایین می‌رود و ورزشکار را دنبال می‌کند. در پرتاب نیزه، حرکت دست با تدوینی دقیق، چون بال پرنده در آسمان به پرواز درمی‌آید. هیچ‌چیز اتفاقی نیست. همه‌چیز طراحی شده، و وی آشکارا از فرم کلاسیک یونانی برای ساختن تصویری نو از انسان بهره گرفته است: انسانی که در آمیزه‌ای از طبیعت و تکنولوژی، در تعادل کامل، به‌سوی کمال گام برمی‌دارد. ورزشکاران با بدنی ایده‌آل_ مردانه، نیرومند، فاقد نقص، و یکدست_ در قاب‌هایی پیچیده، اما منظم نمایش داده می‌شدند.

    «المپیا»، بی‌تردید، یک شاهکار فنی است. ریفنشتال بی‌تردید نوآوری‌هایی بی‌سابقه در سینمای مستند به‌وجود آورد. استفاده از دوربین‌های متحرک، فیلم‌برداری از زیر زمین، تصویربرداری از بالا، صدابرداری چندلایه، و حرکت آهسته، سینما را از مستند‌های خشک و گزارشی رهانید و به سمت زبان شاعرانه‌ای از تصویر راند. اما از سوی دیگر، همین تکنیک‌ها به‌کار گرفته شدند تا فاشیسم را نه فقط توجیه، بلکه تجلیل کنند. به‌قولی، ریفنشتال به فاشیسم «فرم» داد.

    سال‌های پس از جنگ و بازتاب‌ها

    پس از فروپاشی رایش سوم، لنی ریفنشتال که روزی ستایشگر شکوه آلمان نازی در قاب دوربین بود، با جهانی روبه‌رو شد که دیگر چشم‌پوشی نمی‌کرد. بازداشت شد، بازجویی شد، و در چند دادگاه غیرنظامی در آلمان و فرانسه، گرچه هیچ‌گاه به هم‌دستی مستقیم با جنایات نازی محکوم نشد، اما به عنوان «همراه ایدئولوژیک» رژیم شناخته شد؛ عنوانی که بر پیشانی‌اش ماند و هرگز پاک نشد.

    با این‌حال، او خود را همواره بی‌گناه دانست. می‌گفت فقط هنرمند بوده، و سیاست برایش بی‌اهمیت؛ آن‌چه ساخته، فقط بازتاب زیبایی بوده است. بار‌ها گفت: «من از اردوگاه‌ها چیزی نمی‌دانستم. از یهودستیزی بیزارم. من فقط فیلم ساختم.»، اما وجدان عمومی، و بسیاری از منتقدان، این دفاع را ناکافی دانستند. در سال ۱۹۴۵، وقتی ریفنشتال در بازجویی‌های متفقین شرکت می‌کرد، گفته می‌شود که از نمایش تصاویری از اردوگاه‌های کار اجباری شوکه شد؛ ولی برای بسیاری، این واکنش، چیزی جز انکار دیرهنگام نبود.

    پس از جنگ، او سال‌ها تلاش کرد تا گذشته‌اش را بازنویسی کند و چهره‌ای دیگر از خود بسازد؛ تلاشی که گاه به فرافکنی و تحریف انجامید. در دهه‌های بعد، ریفنشتال به عکاسی روی آورد. او سال‌ها در میان قوم نوبه در سودان زندگی کرد و مجموعه‌ای از عکس‌های سیاه و سفید با کیفیتی خیره‌کننده از آنها ثبت کرد. برخی، این آثار را نشانه‌ای از بازگشت او به «انسانیت» می‌دانستند؛ اما عده‌ای دیگر، در نگاه او به بدن‌های عضلانی و ریتم‌های آیینی، همان نگاه زیبایی‌شناسانه‌ی فاشیستی را بازمی‌یافتند که پیش‌تر در «پیروزی اراده» یا «المپیا» به اوج رسیده بود.

    در سال‌های پایانی، ریفنشتال غواصی را آغاز کرد؛ در نود سالگی، با لباس مخصوص در اعماق دریا فیلم می‌گرفت و از ماهی‌ها و مرجان‌ها تصویربرداری می‌کرد. برخی این تصاویر را نمادی از تلاش او برای رهایی از گذشته می‌دانستند: فرورفتن در جهانی بی‌زمان و بی‌زبان، جایی که دیگر نه نازی هست، نه تاریخ، نه قضاوت.

    با مرگ او در ۱۰۱ سالگی، جهان در برابر میراثی ایستاد که هم خیره‌کننده بود و هم مسموم؛ هم شکوهمند و هم آلوده. ریفنشتال برای برخی، نابغه‌ای بود که قربانی زمانه شد؛ و برای دیگران، هنرمندی که زیبایی را به خدمت ظلم درآورد و سپس تا پایان عمر، از پاسخ‌گویی طفره رفت.

  • اکبرِ مسکین؛ شاعر قشقایی

    اکبرِ مسکین، شاعر همروزگار ماذون | کامبیز نجفی

    به خاطر نبود سنت کتابت و صنعت چاپ، آگاهی ما در باره‌ی شاعران پیشین قشقایی، بسیار اندک است. برای نمونه، ما از شاعران همروزگار ماذون فقط چهره‌هایی همچون قول اوروج و خسروبگ و حسینعلی‌بیگ بیات را می‌شناسیم. ولی این طور نیست که شاعران آن روزگار محدود به همین چند اسم باشد. سوغاتی آقای کریم خجسته برای ما،  معرفی  یکی از شاعران معاصر ماذون است.
    بدون شک باز هم از این شاعران می‌توان در چنته ی سالمندان یافت. بکوشیم و این پراکنده ها را که در معرض زوال قرار دارند در یابیم. تحقیق و تالیف ما نباید ربطی به داوری ما در شعر این شاعران داشته باشد و شعری را به تصور فقدان ارزش ادبی نادیده بگیریم. هر قطعه شعر، داستان و افسانه‌ی بومی قشقایی،  برای ما حکم یک سند فرهنگی دارد. پیش از آن‌که آنچه موجود است نیز از دست برود، مثل همه‌ی آثار که به سبب غفلت ما و پیشینیان از حافظه‌ی فرهنگ و هنر قشقایی پاک و برای همیشه نابود شدند. مثلن شعرهایی از  همین مسکین آزاد را مرحوم ملاخورشید شورباخورلو بر روی یک نوار کاست ضبط کرده بوده است، ولی به خاطر سهل‌انگاری به جز همین شعر، مابقی از میان رفته است.
    این‌ها هویت ادبی قشقایی هستند، جستجو، ثبت و انتشار این آثار،  فقط وظیفه‌ی شاعران و پژوهشگران نیست، بلکه تکلیف هر قشقایی‌ست که آن‌ها را ثبت کند و به دست رسانه‌ها و اهالی پژوهش برساند.
    ایدون باد

    مسکینِ شاعر و ماذون قشقایی |کریم خجسته شورباخورلو

    ملا خورشید شورباخورلو شاعر پیشکسوت قشقایی است که در سال ۱۲۷۵ و یک سال بعد از وفات ماذون به دنیا آمده است. او در نوار کاستی که از وی باقی مانده، می‌گوید:
    “همزمان با عصر ماذون، شاعر بزرگ قشقایی، شاعری به نام اکبر،  متخلص به مسکین آزاد می‌زیسته است. او با ماذون مراوده داشته و مرتبه‌ی شعری او آن چنان بوده که با او مشاعره می‌کرده است. این دو شاعر یک بار  در منزل شخصی به نام اسد، از پیشینیان تیره شورباخورلو، همدیگر را ملاقات می‌کنند. در قسمتی از صحبت‌هایشان، ماذون از نصیحت به پسرش احمد صحبت می‌کند و شعری را که در همین موضوع سروده بوده، می‌خواند:
    “اێنانما کی بایقێ اولا باز جورو
    ماحال‌دێر کی اطلس اولا بئز جورو
    هر کیمینگ همخوابێ اولماز اٶز جورو
    دایێم قال‌ماقالدا، های و هویو وار

    کج خییالا تاپێلاسێ کج خییال
    حالال سه‌ون، حالال تاپار لاماحال
    سٶزۆمو اێعتێقاد ائیله، آرواد آل
    آیاغێنگ اوجونو گؤزله، قویو وار

    کیشی گئرگ آرواد آلا، بیر آلا
    اوغلان دوغان، اه‌و قاییران، تیر آلا
    ماذونا ایراد دگیل گونده بیر آلا
    دلی_‌دیوانادێر، گونده تۇیو وار”

    مسکین نیز فی‌البداهه می‌گوید:
    “عارێف! گچمه قیسمتینگدن، بختینگدن
    یارادان یار اولسا، سن دئلگیر اولمانگ
    کامێل اول سن، عئشوه ائتمه جهلینگدن
    بختینگ خوب گتیرسه، هرگز پیر اولمانگ

    بیان ائدم خوب و بدی سر تا پا
    بختینگ خوب گتیره، خوب دئلبر تاپا
    یارێنگ پایدار اولا، اولمایا بی‌پا
    اٶپوب قونجماغێندان هرگیز سیر اولمانگ

    قیسمتلر یازێلێر، هر کیمه جودا
    یارێنگ بدطبعینه پناه بر خدا
    اگر بدطبع اولسا، چکه مینگ صدا
    فرار ائت سن اوندان، موقصصێر اولمانگ

    قئیرتلی جاهالا قئیرت گئرگ‌دیر
    کیشینینگ آروادینگ حوسنو چٶرگ‌دیر
    محشر گونو چادێرێنا دیرگ‌دیر
    سۆرۆیه شاهازانگ، سن قوتور اولمانگ

    قولاق وئر کلاما، حبب نابات‌دێر
    کلامِ مورشودونگ مئسکین آزاددێر
    اگر گٶنگۆل وئرنگ، صاف پندییات‌دێر
    گٶنگۆل وئر بو شئعره، دلی زیر اۇلمانگ

    قوتور: گَر گچچی، بُز گر

  • گستره‌ی خطوط تلگراف در عصر ناصرالدین شاه قاجار

    گستره‌ی خطوط تلگراف در عصر ناصرالدین شاه قاجار

    ورود فناوری تلگراف در دوران سلطنت ناصرالدین شاه قاجار (۱۲۶۴-۱۳۱۳ ق.)، یک تحول زیرساختی حیاتی و مهم در تاریخ معاصر کشور به شمار می‌آید. این ابزار ارتباطی نوین، که کمی پس از ابداع جهانی آن به ایران راه یافت، نه تنها فاصله‌های فیزیکی را کاهش داد، بلکه تأثیرات عمیقی بر شیوه‌ی حکمرانی، تمرکز قدرت دولت مرکزی و متعاقباً، بیداری سیاسی جامعه برجای گذاشت. توسعه‌ی خطوط تلگراف در این دوره، شامل دو شبکه‌ی مجزا اما در هم تنیده بود: خطوط داخلی با هدف ارتباط پایتخت با مراکز ایالتی، و خطوط بین‌المللی که با امتیازدهی به بریتانیا و با هدف اتصال اروپا به هندوستان کشیده شدند.

     

    مراحل تأسیس و خطوط اولیه داخلی

    تأسیس تلگراف در ایران با حمایت مستقیم ناصرالدین شاه و اهتمام علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه، وزیر علوم، آغاز شد.

    • نخستین پیام و خط آزمایشی: اولین آزمایش موفق تلگراف در تاریخ 18 مارس 1558 (27 اسفند ۱۲۳۶ خورشیدی) میان مدرسه‌ی دارالفنون و کاخ ییلاقی ناصرالدین شاه صورت گرفت. این خط اولیه که صرفاً جنبه‌ی نمایشی و آزمایشی داشت، توسط موسیو کرشش و با همکاری عباسعلی خان دنبلی، اولین تلگراف‌چی ایرانی، به بهره‌برداری رسید.
    • اولین خطوط طولانی: اولین خط طولانی و عملیاتی در تیرماه ۱۲۳۸ خورشیدی (۱۲۷۵ ق.) به مقصد اردوگاه تابستانی شاه میان تهران و چمن سلطانیه (زنجان) دایر شد. این خط بلافاصله توسعه یافت و از سلطانیه به زنجان، میانه و در نهایت به تبریز، مقر ولیعهدی قاجار، در سال ۱۲۳۹ خورشیدی رسید.

    گسترش شبکه و خطوط راهبردی بین‌المللی

    توسعه‌ی اصلی شبکه‌ی تلگراف در ایران، به ویژه در جنوب و غرب، با اعطای امتیاز به بریتانیا و تحت پوشش طرح تلگراف هند و اروپا انجام شد.

    • مسیر حیاتی غرب به جنوب: در سال ۱۲۷۹ قمری (یا ۱۲۴۱ خورشیدی)، قراردادی شش ماده‌ای با دولت انگلستان منعقد شد که به این کشور اجازه می‌داد خط تلگراف خود را از مسیر زیر در خاک ایران بگذراند:
      • خانقین (مرز عثمانی) به کرمانشاه، همدان، تهران، اصفهان، شیراز، کرمان و در نهایت به بندر بوشهر (جهت اتصال از طریق کابل زیردریایی به هندوستان). این خط دو سال بعد به بهره‌برداری رسید (اعتمادالسلطنه، ج ۳، ص ۱۸۳۳).
      • این مسیر، اگرچه با هدف تأمین ارتباطات استراتژیک بریتانیا بود، اما در عمل شهرهای کلیدی ایران را به یکدیگر و پایتخت متصل ساخت.
    • خطوط شمال و شرق: علاوه بر مسیرهای فوق، در سال‌های بعد، خطوط دیگری نیز برای تقویت حاکمیت مرکزی و امور مرزی کشیده شدند:
      • خطوط تا شمیران و گیلان در همان سال‌های اولیه فعال شدند.
      • خطوط تلگراف در شرق نیز گسترش یافت و در سال ۱۲۹۳ قمری به مشهد رسید و سپس شاخه‌های فرعی آن به نقاط مرزی و ایالاتی مانند سرخس، سیستان و درگز دایر شد (فصلنامه مطالعات فرهنگی – اجتماعی خراسان).

     

    خطوط تلگراف در زمان ناصرالدین شاه شبکه‌ی گسترده‌ای را شامل تهران، تبریز، سلطانیه، کرمانشاه، همدان، اصفهان، شیراز، کرمان، بوشهر، مشهد و سیستان در بر می‌گرفت. این شبکه در ابتدا ابزاری برای تمرکز قدرت دولت مرکزی و تسهیل ارتباطات شاه با حکام ولایات دوردست بود، اما به‌مرور زمان، به عنوان اولین ابزار مدرن ارتباط جمعی، نقش مهمی در آگاهی‌رسانی عمومی و شکل‌گیری تحولات بعدی، به ویژه در جنبش مشروطه ایفا کرد.

     

    1. اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان. تاریخ منتظم ناصری. جلد ۳
    2. فصلنامه مطالعات فرهنگی – اجتماعی خراسان. “بررسی روند ساخت خط تلگراف مشهد – بیرجند – سیستان و مشکلات آن در سال‌های ۱۳” (بر اساس اسناد دوره قاجار).
    3. دانشنامه پژوهه. “امتیاز تلگراف.” (با استناد به متون تاریخی).
  • تلفن همراه ناصرالدین شاه قاجار چه شکلی بوده؟

    تلفن همراه ناصرالدین شاه قاجار چه شکلی بوده؟

    تصویر فوق مربوط است به نخستین تلفن همراهی که توسط ناصرالدین شاه قاجار وارد ممالک محروسه شد. شکل و شمایل این تلفن همراه که در سال ۱۲۳۰ تولید شده است، به تلفن‌های همراه امروزی شباهتی ندارد.

    به گزارش هفت صبح : تلفن همراه، موبایل یا گوشی، وسیله‌ای برای ارسال و دریافت صدا و تصویر از طریق ارتباط رادیویی در پهنای وسیع جغرافیایی است. منظور از تلفن موبایل، یا تلفن سلولی، دستگاهی است که برای اتصال به شبکهٔ تلفن همراه به کار گرفته می‌شود.

    ناصرالدین‌شاه (۲۵ تیر ۱۲۱۰ – ۱۲ اردیبهشت ۱۲۷۵ / ۱۶ ژوئیه ۱۸۳۱–۱ می ۱۸۹۶) که پیش از دوران پادشاهی ناصرالدین میرزا خوانده می‌شد، معروف به «قبلهٔ عالم»، «سلطان صاحبقران» و بعد از کشته شدن توسط میرزا رضا کرمانی «شاهِ شهید»، چهارمین شاه از دودمان قاجار بود. او از ۱۲۲۷ تا ۱۲۷۵ با نزدیک به ۵۰ سال پادشاهی، پس از تهماسب اول صفوی، مقام طولانی‌ترین دورهٔ پادشاهی در میان تمامی سلاطین ترک را داراست.

    او به افتخار نیم قرن سلطنت بر ممالک محروسه، خود را صاحبقران نامید. او همچنین نخستین پادشاه ترک بود که خاطرات خود را نوشت. او نخستین پادشاهی بود که در رأس هیئت حاکمه عازم اروپای نوین شد.

    تلفن همراه ناصرالدین شاه قاجار
    بر اساس یافته‌های “آنلام” تلفن همراه ناصرالدین شاه قاجار در سفرها همراه او بوده و در زمان نیاز به کابل‌های کشیده شده بین راه، یعنی خطوط تلگراف، وصل و با مخاطب مورد نظر تماس تلفنی برقرار می‌شده است. در منابع تاریخی و خبری، به تلفنی که ناصرالدین شاه قاجار از آن استفاده می‌کرد، به عنوان «نخستین تلفن همراه وارد شده به ایران» اشاره شده است. البته شکل و شمایل این دستگاه شباهتی به تلفن‌های همراه امروزی نداشته است.

    جزئیات تلفن:

    • کشور سازنده: این تلفن ساخت کارخانه البیس (Albis) در شهر زوریخ، سوئیس بوده است.
    • نوع کاربری: این دستگاه در سفرهای ناصرالدین شاه همراه او بوده و در زمان نیاز، به کابل‌های کشیده شده بین راه وصل می‌شده و تماس تلفنی برقرار می‌شده است.
    • محل نگهداری کنونی: این تلفن امروزه در موزه ارتباطات و پست ایران نگهداری می‌شود.

    اولین تماس‌های تلفنی در عصر ناصری:

    * ورود تلفن: تلفن حدود ۱۱ یا ۱۲ سال پس از اختراع آن توسط گراهام بل (۱۸۷۶ م)، به کشور وارد شد. ناصرالدین شاه در یادداشت‌های خود، در شرح وقایع جمادی الاخر سال ۱۳۰۲ قمری (مارس 1885)، به تلفنی اشاره می‌کند که ره‌آورد سفر فرنگ معین‌الملک (سفیر قاجار در عثمانی) بوده است. شاه در زوزنامه خاطرات‌اش می‌نویسد: «امروز تلفون کشیده بودند از شمس العماره تا باغ سپهسالار. اسبابی است که در فرنگستان عمل آورده‌اند که در یک طرف حرف می‌زنند، در همان آن از طرف دیگر صدایش شنیده می‌شود. دو اسباب است، یکی مثل صفحه تخته سوراخ سوراخ، یکی دو اسباب گوش گذاشتنی. معین‌الملک از اسلامبول آورده.» میرزا محمدخان مجدالدوله (ملقب به معین‌الملک و سپس مجدالدوله)، به دلیل ماموریت‌های سیاسی و سفر به اروپا، امکان دسترسی به این فنآوری‌های نوین را در کمترین زمان ممکن را داشته است.

    * اولین خطوط: از این تلفن برای برقراری تماس بین شمس‌العماره تا باغ سپهسالار استفاده می‌شده و ظاهراً این نخستین تماس تلفنی در ممالک محروسه بوده است.

    * گسترش اولیه: تلفن نخستین بار در دستگاه دولتی عصر ناصری راه‌اندازی شد. خطوط دیگری نیز بین کامرانیه (شمیران) و عمارت وزارت جنگ و سپس بین مقر ییلاقی شاه (سلطنت‌آباد سابق) و عمارت سلطنتی تهران دایر شد.

    در مجموع، این تلفن نه یک گوشی بی‌سیم به معنای امروزی، بلکه یک تلفن سیار (قابل حمل) بوده که با اتصال به زیرساخت‌های سیمی آن زمان، امکان مکالمه را در حین سفر برای شاه فراهم می‌کرده است.

     

داغ