این یادداشت به رغم آنکه در ۲۰۱۳ نوشته شده، هنوز هم تروتازه است.
مدتها از اینکه بگویم دوست دارم به سانفرانسیسکو بروم، خجالت می کشیدم. طرف می گوید: « چه بی تربیت؟! حالا فرض کن بخوای بری، چرا می گی؟» و فرض کن رفیقت آدمی باشد که اصولا در سانفرانسیسکو زندگی کند. این که دیگر مصیبتی است. یعنی بگویم چکاره است؟ وقتی برای بار اول رفتم آمریکا جز صدی که اصولا دیدنش یک آرزوی تاریخی بود، یک رفیق دیگر هم داشتم که باید حتما می دیدمش. آقایی به نام مرتضی نگاهی که از آن ترک های کم نظیر عالم است که یک عالمه خصوصیت دارد که او را تبدیل به یک موجود یگانه و منحصر بفرد می کند.
مرتضی نگاهی در سال 1330 در سراب به دنیا آمده و ساکن سانفرانسیسکو و به سختی می توان فهمید کدام را بیشتر دوست دارد. سالها سایتی داشت به اسم یولداش که همان رفیق خودمان است به ترکی و اگر خواستید پیدایش کنید باید نگاهی دات کام را جستجو کنید. از آنهاست که بحث ترک و فارس و سیاست ایران را دنبال می کند. سفرنامه ای دارد به نام « یاد یار و دیار» که این سفرنامه حاصل سه سفر او در سالهای 1370 و 1371 و 1372 به ایران است. مرتضی در آن سفرنامه تلاش کرده ایران امروز را بفهمد، اما دائما ایران دیروز را هم به یاد می آورد، به نظرم سفری است که مرتضی به حافظه اش کرده است. در سال 1362 به فرانسه رفته و دو سال بعد ساکن آمریکا شده، مدیریت و کامپیوتر هم خوانده. از طرف دیگر مرتضی ترک است، خیلی هم ترک است. شاید به همین دلیل سفری کشاف و حسابی به باکو کرده در دوره گورباچف و سفرنامه ای نوشته به نام زنده باد گلاسنوست، که البته اینجوری ننوشته بلکه نوشته « یاشاسین آشکارلیق» که می شود همان که گفتم. یادداشت های سفر به حج را در روزنامه منتشر کرده و یادداشتهای سفرنامه مصر را که من دارم آن را ویرایش می کنم و باید همین روزها برایش بفرستم که بسیار مهم است. مرتضی همچنین مجموعه داستان های کوتاه و رمان « ترس» را هم منتشر کرده.
اسم مرتضی را از سالها قبل اسمش را از مسعود بهنود شنیدم، چند سال قبل یکی دو کتابش را خواندم و با هم تلفنی حرف زدیم و وقتی می خواستم آمریکا بروم، از من دعوت کرد که به خانه شان بروم. خانه ای در فاصله یک کیلومتری پل سانفرانسیسکو که همان دروازه طلایی یا گلدن گیت است و طبیعتا زندان آلکاتراز با همه عظمت اش از اتاق پذیرایی مرتضی معلوم بود. مشخصا بگویم که هیچ فاصله ای بین دید خانه و نمای کامل پل نبود و آن روزها هم باران ریزی می بارید و زیبایی فضا را بیشتر می کرد. مرتضی خودش نازنینی است. سی سالی است که در آمریکاست و بیش از آنکه درگیر سیاست باشد، درگیر فرهنگ و هنر است و با شاعران و روشنفکران و اهل قلم و موسیقی و مواردی از این دست حال می کند. یک کتاب درباره بهروز وثوقی منتشر کرده که از دوستان خوب اوست و با هم حال و حولی می کنند. زندگینامه بهروز وثوقی در حقیقت مصاحبه ناصر زراعتی است با بهروز وثوقی که مرتضی چاپش کرده و البته اخیرا دوباره چاپ شده.
ذهن مرتضی مثل کمد آقای ووپی است، این قدر خاطرات مختلف در آن انباشته که وقتی بازش می کند، همین طور خاطره از روزهای مختلف از آن می ریزد. از سفر شاملو و آیدا به آمریکا بگیر تا زندگی نادرنادرپور و صادق چوبک و شهرنوش پارسی پور و سفر شجریان و خیلی های دیگر. صدی یا آذر به مرتضی می گوید ” مرتوز”، من هم گاهی به همین اسم صدایش می کنم. وقتی اولین بار به خانه اش رفتم، کمی که نشستیم، مرتضی غذایی داد و خوردیم و کمی گشت زدیم و ساعت شش به خانه برگشتیم. مرتضی دو کار را انجام می دهد که هیچ ایرانی به خوبی او در سانفرانسیسکو انجام نمی دهد، اول اینکه یکی از بهترین شراب های سانفرانسیسکو را تولید می کند و دوم اینکه تنها موجود شناخته شده ای است که زبان ترکی آذربایجان خودمان- نه باکو و ترکیه- را با رسم الخط فارسی، عربی ویرایش می کند و برای کسانی که ترکی را این چنین می خوانند، وجودش غنیمتی است.
شب را گفت که برویم کنسرت پیانو که در یک سالن خوب سانفرانسیسکو برگزار می شد. بلیت را برای پشت صحنه، جایی که قیمت از همه ارزان تر است، خریده بود، وگرنه پول یک جای حسابی در آن کنسرت عظیم الشان را نداشتیم. وقتی شب رفتیم سه چهار هزار نفری بودند و پیانیست اصلی، بجز یک ارکستر درست و حسابی موسیقی کلاسیک یک جوان بیست و یکی دو ساله کانادایی بود که به زحمت قدش به 150 سانتی متر می رسید، و قطعاتی هم از نوازندگان کلاسیک پیانو و هم از نوازندگان معاصر، مایکل تیلسون توماس رهبر خوش تیپ ارکستر بود و استوارت گودیر جوان کانادایی تکنوازی پیانو می کرد. قطعاتی از دبوسی و گوستاو مالر و واگنر به وسیله ارکستر اجرا شد.
کشف کردم که مرتضی مشتری دائمی آن تالار بود، تا از در به سالن برسیم و تا برگردیم حداقل بیست سی نفر از این پیرمردها و پیرزنهای سیاهپوست و سفید پوست شصت ساله آمریکایی که معلوم است عمری را با موسیقی کلاسیک و جاز گذرانده اند، با مرتضی سلام و احوالپرسی کردند. مرتضی هم دائم از اینکه برای ارزان درآمدن بلیت جایی را خریده که ما فقط از پشت قسمت کچلی اعضای ارکستر را می بینیم عذرخواهی می کرد و تلویحا یادآوری می کرد که ما آمدیم موسیقی گوش کنیم، نیامدیم فیلم نگاه کنیم. شاید هم می ترسید من وسط کنسرت پیانو دست کنم توی جیبم و تخمه آفتابگردان دربیاورم و چرق چرق بشکنم. ساعت هشت تا ده موسیقی گوش کردیم، بعد رفتیم در باری و شرابی خوردیم و بعد رفتیم خانه.
یکی از اتفاقاتی که در همنشینی با مرتضی جالب است همراهی او در گفتگو و شوخی با اوست. آن شب دو تایی کلی مسخره بازی درآوردیم، لباس های مختلفی را که داشتیم، از کت و شلوار و کلاه و عبا و عمامه و کلاه ترکی و کلاه افغانی که مرتضی کلکسیونی از این لباسها در سفرهایش به مشرق و مغرب جهان گرفته بود تا کلاه شخص مرحوم چوبک و غیره را یک به یک پوشیدیم و بیست سی عکس یادگار گرفتیم از آن شب سرخوشی. من شدم صادق هدایت و شاپو سرم گذاشتم و یا ادای نوچه های پدرخوانده را درآوردم، او هم یک بار شد یکی از افندی های عثمانی، یا علمای مصر، یا کلاه چوبک را بر سرش گذاشت. کلی عکس گرفتیم و آن شب نیکو را ثبت کردیم تا برایمان بماند.
همان روزها آرش سبحانی تازه به آمریکا آمده بود و در سانفرانسیسکو بود و من هم یکی دو روزی نزد او رفتم و کلی درباره ترانه سرایی حرف زدیم. در همان ماجراها مرتضی نگاهی هم با آرش رفیق شد و همیشه هم این رابطه تا وقتی آرش در سانفرانسیسکو بود، ماند. آخرین بار همین چند ماه قبل در سفر آمریکا دیدمش. به نظرم غمگین تر از گذشته می آمد. شاید چند پارگی وجودش اذیتش می کند، آن بخشی ترک که مانده بود در سراب، آن بخش ایرانی دلگیر از حال و هوای ایران و مایوس از بهبود اوضاع و هزار ماجرای دیگر، آن بخش مدرن شده ای که با تصویرش از ایران سازگار نیست و چه می دانم، شاید همه اینها با هم.
( عکس هایی که من و مرتضی از همدیگر گرفتیم، مرتضی در هیبت علمای مصری و کلاه افغانی، مرتضی با کلاه صادق چوبک، مرتضی با شراب سفید، من هم پشت به سانفرانسیسکو در کمال نومیدی. سال 2006 در سانفرانسیسکو برداشته شد، ثبت شود.)


دیدگاهتان را بنویسید