Falkenstein/Vogtl.، Saxony، Germany

خودکار
به نظر می‌رسد از وی‌پی‌ان یا پروکسی استفاده می‌کنید.در این حالت آب‌وهوایی که می‌بینید مربوط به شهر سرور است، نه شهر شما. کافی است شهر واقعی‌تان را از فهرست زیر انتخاب کنید.
60 AQIقابل قبول4 µg/m³ذرات ۲.۵
100%احتمال بارش4,4 mmمجموع امروز
تغییر شهر

منبع داده: Open-Meteoمنطقه‌ی زمانی: Europe/Berlin

دسته: نویسندگان

  • شعر ترکی در هزارتوی بهانه‌ها

    شعر ترکی در هزارتوی بهانه‌ها

    اوایل دوره دانشگاه برای رسیدن 28 صفر روزشماری کرده و فردای همان روز به معاونت دانشجویی رفته جهت برگزاری مراسم شب شعر یا عصر شعر و موسیقی درخواست می‌دادیم. چون در دو ماه محرم و صفر مجوز برگزاری مراسم نمی‌دادند و اگر هم می‌داند باید بدون موسیقی و با اشعار سوزناک و مرثیه برگزار میشد، برای همین روز رحلت پیامبر(ص) نوید این را می‌داد که ممنوعیت تمام شده و مردم می‌توانند عروسی‌های خود را شروع کنند و ما هم در دانشگاه مراسم برگزار کنیم.

    برای گرفتن حداقل حقوقمان چه کارها که نمی‌کردیم و برای خواندن چند شعر ترکی مجبورمان کرده بودند کلی دلیل و بهانه بیاوریم. برگه درخواست مجوز را با جمله «با توجه به حلول ماه مبارک ربیع الاول و اعیاد این ماه و میلاد پیامبر و هفته وحدت و… استدعا داریم» شروع می‌کردیم تا بلکه معاونت دانشجویی با برگزاری یک مراسم دو ساعته شعر به زبان ترکی موافقت کند.

    یکبار از طرف کانون استاد شهریار مراسمی با عنوان «حسین‌خان باغبان؛ شهید آذربایجان» برگزار کرده بودیم که تقریبا همه سخنرانان و شعرخوانان قسمتی از کتاب «باغبان ائل‌اوغلو» نوشته دکتر زهتابی را ازبر کرده و پشت تریبون اجرا میکردند. رئیس حراست دانشکده دامپزشکی نزدیک شد و گفت اگر کسی از بنیاد شهید تشریف نداشته باشد همین الان مراسم را کنسل خواهم کرد که خوشبختانه نوازنده و خواننده سولدوزی مراسم، فرزند شهید بود و غائله ختم به خیر شد. یکبار هم آقایی که این روزها در بی‌بی‌سی فارسی و سایر رسانه‌ها سخنرانی می‌کند پشت صحنه آمد و گفت «تا اینجای مراسم سخنرانان پنج بار لغت آزادی را بر زبان آورده‌اند و تنها سه بار لغت اسلام را گفته‌اند و همین ثابت می‌کند شماها طرفدار خاتمی هستید و باید در کمیته انضباطی پاسخگو باشید».

    در برخی از دانشگاه‌ها برگزاری مراسم نیاز به یک مناسبت ویژه داشت و باید یکی از حضرات دعوت حق را لبیک می‌گفت و به دیدار معبود می‌شتافت تا به آن بهانه، مراسمی برگزار کرده چند بیت شعر به زبان خودمان خوانده یا به تجلیل یکی از مفاخر خودمان می‌پرداختیم برای همین وقتی یکی از حضرات به دیدار معبود می‌شتافت بهانه می‌شد تا ما برایش مراسمی برگزار کنیم.

    *


     

  • آن وجود نازنین؛ دربارهٔ مرتضی نگاهی

    آن وجود نازنین؛ دربارهٔ مرتضی نگاهی

    این یادداشت به رغم آنکه در ۲۰۱۳ نوشته شده، هنوز هم تروتازه است.

    مدتها از اینکه بگویم دوست دارم به سانفرانسیسکو بروم، خجالت می کشیدم. طرف می گوید: « چه بی تربیت؟! حالا فرض کن بخوای بری، چرا می گی؟» و فرض کن رفیقت آدمی باشد که اصولا در سانفرانسیسکو زندگی کند. این که دیگر مصیبتی است. یعنی بگویم چکاره است؟ وقتی برای بار اول رفتم آمریکا جز صدی که اصولا دیدنش یک آرزوی تاریخی بود، یک رفیق دیگر هم داشتم که باید حتما می دیدمش. آقایی به نام مرتضی نگاهی که از آن ترک های کم نظیر عالم است که یک عالمه خصوصیت دارد که او را تبدیل به یک موجود یگانه و منحصر بفرد می کند.
    مرتضی نگاهی در سال 1330 در سراب به دنیا آمده و ساکن سانفرانسیسکو و به سختی می توان فهمید کدام را بیشتر دوست دارد. سالها سایتی داشت به اسم یولداش که همان رفیق خودمان است به ترکی و اگر خواستید پیدایش کنید باید نگاهی دات کام را جستجو کنید. از آنهاست که بحث ترک و فارس و سیاست ایران را دنبال می کند. سفرنامه ای دارد به نام « یاد یار و دیار» که این سفرنامه حاصل سه سفر او در سالهای 1370 و 1371 و 1372 به ایران است. مرتضی در آن سفرنامه تلاش کرده ایران امروز را بفهمد، اما دائما ایران دیروز را هم به یاد می آورد، به نظرم سفری است که مرتضی به حافظه اش کرده است. در سال 1362 به فرانسه رفته و دو سال بعد ساکن آمریکا شده، مدیریت و کامپیوتر هم خوانده. از طرف دیگر مرتضی ترک است، خیلی هم ترک است. شاید به همین دلیل سفری کشاف و حسابی به باکو کرده در دوره گورباچف و سفرنامه ای نوشته به نام زنده باد گلاسنوست، که البته اینجوری ننوشته بلکه نوشته « یاشاسین آشکارلیق» که می شود همان که گفتم. یادداشت های سفر به حج را در روزنامه منتشر کرده و یادداشتهای سفرنامه مصر را که من دارم آن را ویرایش می کنم و باید همین روزها برایش بفرستم که بسیار مهم است. مرتضی همچنین مجموعه داستان های کوتاه و رمان « ترس» را هم منتشر کرده.
    اسم مرتضی را از سالها قبل اسمش را از مسعود بهنود شنیدم، چند سال قبل یکی دو کتابش را خواندم و با هم تلفنی حرف زدیم و وقتی می خواستم آمریکا بروم، از من دعوت کرد که به خانه شان بروم. خانه ای در فاصله یک کیلومتری پل سانفرانسیسکو که همان دروازه طلایی یا گلدن گیت است و طبیعتا زندان آلکاتراز با همه عظمت اش از اتاق پذیرایی مرتضی معلوم بود. مشخصا بگویم که هیچ فاصله ای بین دید خانه و نمای کامل پل نبود و آن روزها هم باران ریزی می بارید و زیبایی فضا را بیشتر می کرد. مرتضی خودش نازنینی است. سی سالی است که در آمریکاست و بیش از آنکه درگیر سیاست باشد، درگیر فرهنگ و هنر است و با شاعران و روشنفکران و اهل قلم و موسیقی و مواردی از این دست حال می کند. یک کتاب درباره بهروز وثوقی منتشر کرده که از دوستان خوب اوست و با هم حال و حولی می کنند. زندگینامه بهروز وثوقی در حقیقت مصاحبه ناصر زراعتی است با بهروز وثوقی که مرتضی چاپش کرده و البته اخیرا دوباره چاپ شده.
    ذهن مرتضی مثل کمد آقای ووپی است، این قدر خاطرات مختلف در آن انباشته که وقتی بازش می کند، همین طور خاطره از روزهای مختلف از آن می ریزد. از سفر شاملو و آیدا به آمریکا بگیر تا زندگی نادرنادرپور و صادق چوبک و شهرنوش پارسی پور و سفر شجریان و خیلی های دیگر. صدی یا آذر به مرتضی می گوید ” مرتوز”، من هم گاهی به همین اسم صدایش می کنم. وقتی اولین بار به خانه اش رفتم، کمی که نشستیم، مرتضی غذایی داد و خوردیم و کمی گشت زدیم و ساعت شش به خانه برگشتیم. مرتضی دو کار را انجام می دهد که هیچ ایرانی به خوبی او در سانفرانسیسکو انجام نمی دهد، اول اینکه یکی از بهترین شراب های سانفرانسیسکو را تولید می کند و دوم اینکه تنها موجود شناخته شده ای است که زبان ترکی آذربایجان خودمان- نه باکو و ترکیه- را با رسم الخط فارسی، عربی ویرایش می کند و برای کسانی که ترکی را این چنین می خوانند، وجودش غنیمتی است.
    شب را گفت که برویم کنسرت پیانو که در یک سالن خوب سانفرانسیسکو برگزار می شد. بلیت را برای پشت صحنه، جایی که قیمت از همه ارزان تر است، خریده بود، وگرنه پول یک جای حسابی در آن کنسرت عظیم الشان را نداشتیم. وقتی شب رفتیم سه چهار هزار نفری بودند و پیانیست اصلی، بجز یک ارکستر درست و حسابی موسیقی کلاسیک یک جوان بیست و یکی دو ساله کانادایی بود که به زحمت قدش به 150 سانتی متر می رسید، و قطعاتی هم از نوازندگان کلاسیک پیانو و هم از نوازندگان معاصر، مایکل تیلسون توماس رهبر خوش تیپ ارکستر بود و استوارت گودیر جوان کانادایی تکنوازی پیانو می کرد. قطعاتی از دبوسی و گوستاو مالر و واگنر به وسیله ارکستر اجرا شد.
    کشف کردم که مرتضی مشتری دائمی آن تالار بود، تا از در به سالن برسیم و تا برگردیم حداقل بیست سی نفر از این پیرمردها و پیرزنهای سیاهپوست و سفید پوست شصت ساله آمریکایی که معلوم است عمری را با موسیقی کلاسیک و جاز گذرانده اند، با مرتضی سلام و احوالپرسی کردند. مرتضی هم دائم از اینکه برای ارزان درآمدن بلیت جایی را خریده که ما فقط از پشت قسمت کچلی اعضای ارکستر را می بینیم عذرخواهی می کرد و تلویحا یادآوری می کرد که ما آمدیم موسیقی گوش کنیم، نیامدیم فیلم نگاه کنیم. شاید هم می ترسید من وسط کنسرت پیانو دست کنم توی جیبم و تخمه آفتابگردان دربیاورم و چرق چرق بشکنم. ساعت هشت تا ده موسیقی گوش کردیم، بعد رفتیم در باری و شرابی خوردیم و بعد رفتیم خانه.
    یکی از اتفاقاتی که در همنشینی با مرتضی جالب است همراهی او در گفتگو و شوخی با اوست. آن شب دو تایی کلی مسخره بازی درآوردیم، لباس های مختلفی را که داشتیم، از کت و شلوار و کلاه و عبا و عمامه و کلاه ترکی و کلاه افغانی که مرتضی کلکسیونی از این لباسها در سفرهایش به مشرق و مغرب جهان گرفته بود تا کلاه شخص مرحوم چوبک و غیره را یک به یک پوشیدیم و بیست سی عکس یادگار گرفتیم از آن شب سرخوشی. من شدم صادق هدایت و شاپو سرم گذاشتم و یا ادای نوچه های پدرخوانده را درآوردم، او هم یک بار شد یکی از افندی های عثمانی، یا علمای مصر، یا کلاه چوبک را بر سرش گذاشت. کلی عکس گرفتیم و آن شب نیکو را ثبت کردیم تا برایمان بماند.
    همان روزها آرش سبحانی تازه به آمریکا آمده بود و در سانفرانسیسکو بود و من هم یکی دو روزی نزد او رفتم و کلی درباره ترانه سرایی حرف زدیم. در همان ماجراها مرتضی نگاهی هم با آرش رفیق شد و همیشه هم این رابطه تا وقتی آرش در سانفرانسیسکو بود، ماند. آخرین بار همین چند ماه قبل در سفر آمریکا دیدمش. به نظرم غمگین تر از گذشته می آمد. شاید چند پارگی وجودش اذیتش می کند، آن بخشی ترک که مانده بود در سراب، آن بخش ایرانی دلگیر از حال و هوای ایران و مایوس از بهبود اوضاع و هزار ماجرای دیگر، آن بخش مدرن شده ای که با تصویرش از ایران سازگار نیست و چه می دانم، شاید همه اینها با هم.
    ( عکس هایی که من و مرتضی از همدیگر گرفتیم، مرتضی در هیبت علمای مصری و کلاه افغانی، مرتضی با کلاه صادق چوبک، مرتضی با شراب سفید، من هم پشت به سانفرانسیسکو در کمال نومیدی. سال 2006 در سانفرانسیسکو برداشته شد، ثبت شود.)

  • تغییر نام خزر به همراه جانفشانی برای خلیج فارس

    تغییر نام خزر به همراه جانفشانی برای خلیج فارس

    چند روز پیش وقتی کتابهای درس عربی مدرسه را مرور می کردم، دیدم که در متن اصلی درس ششم کتابِ عربیِ علوم انسانی اول دبیرستان، نام دریای خزر را «دریای قزوین» و داخل پارانتز «کاسپین» نوشته اند و لابد با این توجیه که عربها به دریای خزر « بحر قزوین» نام داده اند که البته همیشه اینگونه نیست و این دریا «بحر الخزر» هم نامیده میشود ولی اگر هم این توجیه درست باشد، پس چرا برای خلیج فارس چنین توجیهی پذیرفته نمی شود و در کتاب عربی پایه هفتم در درس سه، در سوال «أینَ السفینَة» آمده است: «فی الخلیج الفارسي».

    امروزه تمام اعراب، خلیج را «الخلیج العربي» می نامند و نه «الخلیج الفارسي». اگر ملاک نامگذاری آنهاست، باید در اینجا هم همان رویه به کار رود و خلیج را خلیج عربی نامید ولی اگر ملاک نام گذاری ماست، باید «دریای قزوین» هم با نام اصلی دریای خزر نوشته شود. و لااقل در داخل پارانتر به جای کاسپین، «بحر الخزر» بیاید.
    اما درد اینجاست که چون نام دریای خزر، یادآور ترکان خزر حوزه این دریاست، چندان تعصب و دقتی برای محافظت از این نام نمی رود، ولی درباره خلیج فارس که تمام ساکنین اطراف آن اعراب هستند، حتما باید خلیج فارس و حتی خلیج همیشه فارس را بکار برد.

    همین یک نمونه کوچک نشان می دهد که دولت و حاکمیت ما محدود شده است به دولتی در راستای حفاظت از منابع قوم فارس و نه تمام اقوام ایران وگرنه در بحث دریای خزر هم همان عصبیت خلیج فارس را بایستی نشان می دادند.

    و باز این نمونه به ما ترکهای ایران نشان می دهد که ما مردم تورک، باید خودمان در پاسداشت و حفاظت از میراث فرهنگی و باستانی و تاریخی و هویتی خود کوشا باشیم و امیدی به دولتهای غیرملی نبندیم. از بزرگترین میراث فرهنگی ما آذربایجانیان، زبان ترکی است که در نبود دولت ملی، می بایست خودمان به شکل مردمی در حفظ و حراست و گسترش آن اهتمام بورزیم.

  • نامی از ملیت فارس نیست

    نامی از ملیت فارس نیست

    ابراهیم ساوالان

    روزهاست که تلویزیون ایران از اتحاد و همدلی ملیت‌های ایران اعم از کرد، ترک، لر، عرب، بلوچ و… می‌گوید ولی اصلاً نامی از ملیت فارس به میان نمی‌آورد.

    این شیوه در همه کتاب‌هایی که باموضوع اقلیت‌های ملی ایران نوشته شده‌اند نیز به وضوح دیده میشود. کتاب منازعات قومی در ایران؛ نوشته سیدرضا صالحی‌امیری ( با مقدمه سیدمحمد خاتمی) اقوام ایران را بلوچ، عرب، ترکمن، کرد و آذری میداند. کتاب قومیت و قومگرایی درایران؛ نوشته حمید احمدی نیز تنها به سه منطقه بلوچستان، کردستان و آذربایجان پرداخته است. ملیت فارس در کتاب تحولات قومی در ایران: علل و زمینه‌ها؛ نوشته مجتبی مقصودی نیز غایب است. فصلنامه مطالعات ملی که بخش ثابتی با عنوان ایرانشناسی را به معرفی فرهنگ‌ها و ملیت‌های ایران مانند لر و ترکمن و… اختصاص داده بود، فارسها را معرفی نکرد. فصلنامه مطالعات راهبردی نیز با وجود آنکه مقالات خوبی در این زمینه منتشر می‌نمود فارس را جز اقوام ایرانی نمی‌دانست. چرا؟

    فاعل شناسا؛ انسانی اندیشنده است که میل به شناخت دیگری دارد. دیگری از منظر او مفعول و چیزی است که فعل بر آن واقف میشود و مورد شناسایی و بحث قرار میگیرد. حتی در برخی موارد آن دیگری که مورد تحقیق و مطالعه قرار میگیرد چیزی است که به فاعل شناسا تعلق دارد. قدرت تمایلی به شناساندن و معرفی خود ندارد و نمی‌خواهد خود را همردیف دیگران و موضوع بحث و بررسی قرار دهد. میل دارد تا دیده نشود و در حالیکه دیده نمی‌شود همه را ببیند. این خصیصه قدرت است که دیگران را بر اساس تفاوت‌هایی که با خودش دارد دسته‌بندی میکند و از تعریف خودش به عنوان یکی از همان پدیده‌ها سرباز می‌زند.

    عبارت رنگین‌پوست همیشه گروه‌های غیرسفید را مدنظر دارد در حالیکه سفید نیز رنگ پوست گروهی از انسانهاست و بایستی سفیدپوستان نیز در کنار سیاه و زرد به عنوان گروهی از رنگین‌پوستان شناسانده شوند. سفید خودش را فاعل این شناخت میداند نه یک رنگ. جنس مذکر نیز خود را محور و رکن گونه انسانی میداند و جنس دیگر را به دلیل تفاوتی که با خودش دارد جنسیت محسوب میکند و هنگام بحث در مورد گونه مذکر ازعبارت جنسیت استفاده نمی‌کند و جنسیت صرفا جنس مونث را مدنظر دارد.

    در مقابل عباراتی مانند شعر ترکی، رقص کردی، لباس عربی و موسیقی بلوچی الفاظی مانند موسیقی ایرانی و فرهنگ ایرانی وجود دارد که نخواسته خود را موسیقی و فرهنگ فارسی بنامد و موجودیت خود را زیر نام ایران مخفی کرده تا دیده نشده و همگان را ببیند و خود را معادل تمامیت ایران جا زند. پیش شرط لازم برای اتحاد همه اقلیت‌های ملی ایران پایین آوردن آنهایی است که از بالا گروه‌های دیگر را نظاره میکنند تا همگی در یک ردیف و همشان با یکدیگر اتحاد را زمزمه کنیم.

  • پیشه‌وری و اتحاد جماهیر شوروی

    پیشه‌وری و اتحاد جماهیر شوروی

    ایواز طاها

    منطق اقدامات سید جعفر پیشه‌وری، رهبر حکومت دموکرات آذربایجان، به ویژه همکاری نزدیکش با اتحاد شوروی، بدون عنایت به پس‌زمینه‌ی رویدادها و وضعیت سیاسی جهان آن دوره قابل درک نیست. در اینجا دو نکته‌ی اساسی وجود دارد: زمینه‌‌های داخلی جنبش و منزلت سوسالیسم موجود در جهان آن روزگار.

    فرقه‌ی دموکرات آذربایجان که در دوازدهم شهریور ۱۳۲۴ (سوم سپتامبر ۱۹۴۵) در تبریز اعلام موجودیت کرد. آنچه موجب شده مورخان مرکزگرا، فرقه را از زمینه‌ی پیدایش‌اش جدا کنند، فرمان استالین مبنی بر تشکیل فرقه است. حال سوال این است: آیا فرقه یک موجودیت خلق الساعه در نیتجه‌ی یک دستور خارجی بود، و یا نتیجه‌ی ترکیب عوامل ساختاری درونی و خارجی؟ فرضیه‌ی ما این است: فرقه‌ی دموکرات آذربایجان نه در «بیابان سیاسی»، بلکه در زمینی اشباع از تجربه‌ی سیاسی شکل گرفت. از بررسی زمینه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و بین‌المللی شکل‌گیری فرقه برمی‌آید که انباشته شدن تضادها در جامعه‌ی آذربایجان با سیاست‌های جهانیِ پس از جنگ جهانی دوم همراه شد تا فرقه دموکرات شکل بگیرد و سپس حکومت خودگردان را تجربه کند.

    ما این مسئله را ذیل دو عامل اساسی بررسی می‌کنیم: الف- زمینه‌های داخلی جنبش، ب- منزلت سوسیالیسم موجود در جهان آن روزگار.

    الف- زمینه‌های داخلی جنبش

    پیشینه‌ی تاریخی

    آذربایجان از اواخر قرن نوزدهم به‌عنوان پیشروترین منطقه‌ی فرهنگی و سیاسی و دروازه‌ی مدرنتیه در ممالک محروسه شناخته می‌شود. این سابقه باعث شد تا آذربایجان در ابتدای قرن بیستم نیز نسبت به مطالبات سیاسی حساس باشد.

    واقعیت این است که سیاست‌ورزی و نافرمانی در آذربایجان سنت دیرپایی است. آذربایجان از اواخر قرن نوزدهم سیاسی‌ترین مناطق ممالک محروسه بود. حرکت‌های پیگیر آزادی‌خواهانه در دورهٔ مشروطه، با رهبری سرداران آذربایجانی همچون ستارخان و باقرخان، نشان‌دهندهٔ یک سنت مبارزاتی و سیاسی فعال بود. آذربایجان علاوه بر نقش محوری در انقلاب مشروطه، از شبکه‌های روشنفکری، مطبوعاتی و انجمنی برخودار بود و پیوند زنده و عمیق با هم‌زبانان خود ماورای قافقاز و استانبول داشت. به علاوه، به دلیل آنکه دروازه‌ی ورود مدرنیته به حساب می‌آمد، تجربه‌ی زودهنگام تشکل‌یابی، اعتصاب، حزب و روزنامه کسب کرده بود. این تجارب باعث شد تا آذربایجان با انبان بزرگی از مطالبات سیاسی، فرهنگی و اقتصادی وارد دنیای پساپهلوی اول شود.

    آذربایجان با این سوابق درخشان، در دوره‌ی رضاخان با تبیعض ساختاری عظیم مواجه شد. رضاخان نه برای ادعای پادشاهی نه خاندانی داشت و نه اصل و نسب شاهانه، با دو مانع روبرو بود: اول اینکه نمی‌توانست از سد اعتقاد روحانیان درباره‌ی منشأ الهی پادشاهی سلسله‌ی ترک قاجار عبور کند؛ چنانکه به همین سبب از اندیشه‌ی جمهوریت عدول کرد.  دوم اینکه در مقابل سرمایه‌ی حکمرانی هزار ساله‌ی ترکان احساس داشت. لذا تقابل ترک و فارس به بزرگترین آنتاگونیسم دوره‌ی پهلوی تبدیل شد.

    در دوره‌ی پهلوی اول تمرکزگرایی خشن منجر به حذف نهادهای محلی، سرکوب زبان ترکی در آموزش و رسانه، و تحقیر فرهنگی در قالب ایده‌ی یکسان‌سازانه‌ی “یک ملت، یک دولت، یک زبان” منجر شد. به علاوه، از دست رفتن جایگاه آذربایجان در نظام سیاسی، نابرابری اقتصادی، انتقال سرمایه‌ها از تبریز به تهران، مالیات‌ستانی سنگین و ضعف سرمایه‌گذاری محلی باعث انباشت نارضایتی خاموش در میان دهقانان، پیشه‌وران، معلمان، روشنفکران و بخش بزرگی از تجار شد.

    وقتی رضا شاه با به دلیل گرایش به فاشیسم آلمانی با خفت خلع و تبعید گردید نظام پلیسی فروپاشید، سانسور از میان برخاست، و احزاب، انجمن‌ها و روزنامه‌ها شکوفا شدند. با این تحولات ساختاری، بستر مناسبی برای مطالبات زبانی و فرهنگی، اصلاحات ارضی و خودگردانی آذربایجان فراهم آمد.‌ فرقه‌ی دموکرات دقیقاً در پاسخ به این مطالبات بالفعل‌شده متولد شد. در این فضای باز سیاسی دو جریان موازی و اغلب هم‌فکر در آذربایجان به وجود آمد: جریان‌های چپ و جریان‌های هویت‌طلب. این دو جریان به دلیل هم‌پوشانی زیادی که داشتند، در فرقه به هم رسیدند.

    سرریز مطالبات انباشته

    وقتی مملکت از چنگ یک حکومت پلیسی رهایی یافت، فضای مناسب برای شخصیت‌ها و گرو‌ه‌های سیاسی پدید آمد. در این میان مهاجرانی که در آستانه‌ی جنگ جهانی دوم به ایران کوچانده شده‌ بودند و زندانیان سیاسی و تبعیدیانی که از بند رهایی یافته بودند، فرصت سازماندهی یافتند. آنها با تکیه بر نارضایتی عمیق مردم  جنبش جدیدی را پایه‌گذاری کردند.

    در میان گروه‌های مختلف نقش جریان چپ پررنگ بود. چپ‌ها از میان خاکستر احزابی چون سوسیالت سلیمان میرز اسکندری و کمونیست حیدرخان عمواوغلی و تقی ارانی برخاستند. این جریان‌ها تجربه‌های  شبکه‌های سازمانی داشتند و پیش از سال ۱۳۲۴، در هیأت بقایای حزب کمونیست ایران، کادرهای محلی حزب توده و اتحادیه‌های کارگری و شخصیت‌های مستقل فعال بودند. به تأثر از آثار لنین، مسئله‌ی ملی برای این جریان‌ها موضوعیت داشت.

    میر جعفر پیشه‌وری، و دیگر اعضا، به عنوان نقطه‌ی تلاقی دو جریان، سال‌ها در فعالیت‌های سیاسی مشارکت داشتند، از جمله عضویت و همکاری با حزب توده ایران پیش از شکل‌گیری فرقه. در واقع، فرقه از شبکه‌های سیاسی موجود بهره برد تا خود را سازمان‌دهی کند و مواضعش خود را به یک جریان توده‌ای تبدیل نماید. پیشه‌وری خود شخصیتی بسیار آگاه، کاریزماتیک و شناخته شده بود. تجربه‌ی فعالیت‌های درازآهنگ در جمهوری آذربایجان و وزارت خارجه‌ی نهضت گیلان را بردوش می‌کشید، انتشار چندین نشریه‌ی نام آور از جمله حقیقت و آژیر را در کارنامه‌ی خود داشت و مدتی معاون سردبیر روزنامه‌ی آذربایجان ارگان حزب کمونیست جمهوری سوسیالیستی شوروی آذربایجان شده بود. وی به سبب فعالیت سیاسی در دوره‌ی رضاخان زندان درازمدت کشیده بود. افرادی چون میر جعفر پیشه‌وری که فرقه‌ی دموکرات آذربایجان را تشکیل دادند، محصول یک دستور خارجی نبودند. آنها سابقه‌ی روزنامه‌نگاری، نمایندگی مجلس، تبعید و زندان داشتند و به سنت سوسیال‌دموکراسی قفقاز و مشروطه تعلق داشتند.

    به علاوه، در سال‌های پس از سقوط دولت مرکزی، مجموعه‌ای از انجمن‌ها، اتحادیه‌ها و  احزاب پدید آمد که دغده‌ی هویتی داشتند. احیای زبان و فرهنگ آذربایجان برای این دسته از جمعیت‌ها و انجمن‌ها از اولویت حیاتی برخوردار بودند. همینان بعدها به همراه چپ‌ها ستون فقرات فرقه‌ی دموکرات آذربایجان را تشکیل دادند. در مجموع ایدئولوژی و بینش طیف‌ها گوناگون سیاسی-فرهنگی در آذربایجان ترکیبی عدالت اجتماعی و مطالبات هویتی بود، دقیقا همان چیزی که بعدها در بیانیه‌ی 12 شهریور فرقه تبلور یافت. مهمترین این گروه‌ها عبارت بودند از:

    – آذربایجان جمعیتی (جمعیت آذربایجان، اواخر مهر یا اوایل آبان 1320)،

    – آذربایجان زحمت‌کِشلَر تشکیلاتی (تشکیلات زحمتکشان آذربایجان، دی 1320)،

    – کمیته ایالتی حزب توده ایران (1321)،

    – آذربایجانْ آنتی‌فاشیست جمعیتی (جمعیت ضدفاشیست آذربایجان، تابستان 1321)،

    – دموکراتیا طرفدارلاری مرکزی (مرکز طرفداران دموکراسی، تابستان 1322)،

    – آذربایجان فَعَلَه همکارلار اتفاقینین ایالت شوراسی (شورای متحده ایالتی اتحادیه‌های کارگری و زحمتکشان آذربایجان، مرداد 1323).

    در میان این تشکل‌ها جمعیت آذربایجان اهمیت بسزایی داشت. بنیان‌گذاران این جمعیت چون علی شبستری، هلال ناصری چاوشی و رحیمی بعدها به فرقه دموکرات پیوستند (وکیلوف، 1989، ص‌11؛ چشم‌آذر، ص‌18). تأسیس این جمعیت و انتشار روزنامه‌ی آذربایجان را به‌ اعتباری می‌توان نخستین گام به‌سوی تشکیل فرقه به‌شمار آورد. روزنامه‌ی پرتیراژ “آذربایجان” که در سال 1320 به مدیریت علی شبستری منتشر شد، ارگان جمعیت به حساب می‌آمد. روزنامه برای اولین بار بعد از سلسله‌ی قاجار به زبان ترکی مطالبی نوشت و علاوه بر عنایت به زبان، ادبیات و فرهنگ آذربایجان، ایده‌ی انجمن های ایالتی و ولایتی را زنده کرد. می‌توان گفت که نوعی سنگ‌بنای خط فکری فرقه‌ی دموکرات آذربایجان در همین روزنامه نهاده شد.

    بر اساس آنچه گفته شد، می‌توان فهمید که چرا فرقه توانست توده‌ای شود. موفقیت سریع فرقه‌ی دموکرات (۱۳۲۴–۱۳۲۵) مرهون آموزش به زبان مادری، اصلاحات ارضی محدود اما ملموس، مشارکت سیاسی محلی، به رسمیت شناختن حقوق زنان و اعطای حق رأی به آنان، پایان دادن به تحقیر فرهنگی، برقراری نظم و تأمین امنیت نسبی بود. اگر این سیاست‌ها پایه‌ی اجتماعی نداشتند، هیچ نیروی خارجی نمی‌توانست آن‌ها را تحمیل کند. این برنامه‌ها به سرعت در مناطق تحت کنترل اجرا شدند:

    – زبان ترکی در ادارات رسمی اعلام شد و در مراکزی آموزشی تدریس شد.

    – به مردم حقوق سیاسی گسترده‌تر، از جمله حق رأی به زنان، اعطا شد.

    – در زمانه‌ای که فئودالیزم بر زندگی مردم چنگ انداخته بود، دست خان‌ها، زمینداران بزرگ و روحانیان حامی آنها به طور نسبی کوتاه، اصلاحات ارضی اجرا و زمین بین کشاورزان تقیسم شد.

    – از زمان سقوط قاجار تبریز دارالخلافگی را از دست داده بود. با کسب خودمختاری آذربایجان نقش سیاسی دیرین تبریز احیا شد.

    این سیاست‌ها نشان می‌دهد جنبشی که در آذربایجان به راه افتاد نه یک الگوبرداریِ اطاعت‌آمیز از دستورات خارجی، بلکه پاسخ به انتظارات اجتماعی واقعی در منطقه بوده است.

    فرقه‌ در مقابل یک حکومت وابسته

    اگر در مقابل دموکرات‌ها، حکومت مرکزی‌‌ای منزه، مردم‌سالار، دادگر و خوداتکایی وجود داشت، می‌شد درباره‌ی دموکرات‌ها به گونه‌ای دیگر داوری کرد. اما وقتی حکومتی دسیسه‌گر، خودکامه و بیگانه‌گرا به جنگ آن حرکت رفت، صورت مسئله عوض می‌شود. در واقع موج جدید جنبش اجتماعی-سیاسی در آذربایجان درست بعد از خلع و تبعید خفت‌بار رضاشاه آغاز شد. سیاست ترک‌ستیزی در دوره‌ی پهلوی اول چنان بی‌امان و ظالمانه بود که سقوط دیکتاتور بیش از هر جای کشور موج شادی و رضایت ترک‌ها را دامن زد. چرا که این مردم علاوه بر از دست‌دادن اهمیت تاریخی خود در ممالک محروسه، گرفتار ظلم و تعدی مضاعف شده بودند.

    با توجه به این سوابق، فرقه‌ی دموکرات یک جنبش خلق الساعه نبود، محصول یک روند تاریخی بود؛ نوعی واکنش به یکی از فاشیتی‌ترین مدل دولت-ملت. مرکزگرایان چنان می‌پندارند که جدایی‌خواهی‌های ادعایی در آرمانشهر بی‌عیب و نقصی صورت گرفت که پهلوی اول پدید آورده بود. لذا وقتی به پیشه‌وری می‌رسند، خیانت را در نزد او احتکار و عنصر وابسته‌ و دسیسه‌بازی چون قوام السلطنه را به فرشته‌ی نجات تبدیل می‌کنند. از این هم پیش‌تر می‌روند و حکومت وابسته‌ی پهلوی دوم را که با پادرمیانی محمدعلی فروغی و اثبات چاکری به آستان امپریالیسم بریتانیا صاحب تاج‌وتخت شده بود، ردای تقدس می‌پوشانند. همچنین مرکزگرایان چنان تبلیغ می‌کنند که گویا فرمان استالین برای تشکیل فرقه‌ی دموکرات مولود  تصمیم یک‌شبه‌ی سران اتحاد جماهیر شوروی بود. حال آنکه این فرمان نمی‌توانست بدون مطالعه‌ی زمینه‌های تاریخی، آرایش نیروهای موجود، و نارضایتی عمیق توده‌های مردم صادر شده باشد. هیچ بعید نیست که پیشه‌وری از طریق باقراوف استالین را برای صدور چنین فرمانی ترغیب کرده باشد تا نیروهای شوروی به حمایت از جنبش جدید آزادیخواهی آذربایجان در مقابل رژیم وابسته‌ی پهلوی ملزم شوند.

    ب- منزلت سوسالیسم موجود در جهان آن روزگار

    رابطه با شوروی

    روابط حکومت دموکرات با شوروی را باید در چهارچوب منزلتی که سوسیالیسم موجود در سراسر جهان کسب کرده بود، ارزیابی کرد. در آن زمان تقریبن تمامی جنبش‌های آزادیبخش در مقابل دیکتاتوری‌های متنوعی که مثل قارچ در همه‌ جای جهان روییده بودند، به شوروی اتکا داشتند. البته در موارد بسیاری این اتکای ناگزیر نتایج مطلوب ببار نیاورد. از آن گذشته، در دوره‌ی مورد بحث، حتا اکثریت عظیم فلاسفه، روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان غربی گرایش شدید شورویایی داشتند. مثال‌ها زیاد است.

    از میان جمع بزرگ روشنفکران، اندیشمندان و هنرمندانی که در هزار و نهصد و بیست به دیدار لنین شتافتند، تنها چند نفر، از جمله برتراند راسل، بودند که درباره‌ی عمل و نظر بولشویسم منتقدانه سخن گفتند؛ سهم بقیه‌ی میهمانان شیفتگی و طرفداری درازآهنگ از اردوگاه سوسیالیسم موجود بود. زمانی که فرقه‌ی دموکرات بر سر کار آمد، هنوز نه آندره ژید از شوروی برگشته بود، نه جلال آل احمد. هنوز خروشچوف گزارش تکان دهندی خود از دهشت استالینی را عرضه نکرده بود. هنوز دیوار برلین قد برنیافراشته بود. هنوز سویه‌ی الهیاتی عزم آهنین رفیق استالین در نجات غرب از چنگ فاشیزم در پیش چشم‌ها بود و حق‌شناسی غبطه‌انگیزی بر می‌انگیخت. هنوز الکساندر سولژنتسین چهره‌ی آنسوی دیوار آهنین سوسیالیسم موجود و جزایر گولاگ را در معرض دید جهان خارج نگذاشته بود. هنوز از فوکو تا سارتر و از دریدا تا بودریار همه چپ بودند و گروه “سوسیالیسم و توحش” مرکب از بزرگترین اندیشمندان فرانسه از سیاست‌های شوروی بیزار نگشته بود. هنوز بهار هزار و نهصد شصت وهشت نیامده بود تا انقلاب شورانگیز دانشجویی، که از مارکوزه تا هابرماس را درگیر خود کرده بود، به شکست انجامد. هنوز گی دوبور فیلسوف شعرهای شهری شصت و هشت” از شدت” ناامیدی خود را نکشته بود. در زمانه‌ای که از برتراند راسلِ راسیونالیست تا ژان پل سارترِ اگزیستانسیالیست شیفته‌ی عدالت روسی بودند، اگر پیشه‌وری به عنوان یکی از پرچمداران چپ، از اردوگاه شرق روی برمی‌گرداند، احتمالا همین امروز به عنوان مرتجعی استعمارزده محکومش می‌کردیم. چرا که رژیم مورد مخالفت وی هم دیکتاتور بود و هم به معنای واقعی آلت دست استعمارگران.

    اصلا چرا این همه به سال‌های دور برویم. این رهیافت به آن می‌ماند که سوژگان خیابان‌های سال پنجاه و هفت نتایج آن رخداد-حقیقت را از دریچه‌ی امروز ببینند. دانشجویانی که در سال پنجاه و هشت سفارت ایالت متحده را اشغال کردند، اینک یا مطرودند، یا تبعیدی و یا زندانی؛ و البته امروز بیش از هر گروه داخلی خواهان رابطه با آمریکا هستند.

    هر قدر هم که به زعم ایرا‌ن‌گرایان (اسم رمز تبارگرایی پرشینیستی)، حکومت دموکرات‌ها ریشه‌ی خارجی داشته‌ باشد، بازهم بستر ظهور آن داخلی بود. اینان از یاد برده‌اند که حکومت پیشه‌وری در درجه‌ی اول واکنشی بود به رژیم مطلقه‌ی رضا شاه که می‌خواست از زبان تا کلاه مردم را یکی کند. در نظریه‌ی توطئه، همواره به عاملیتٍ عوامل خارجی به بهای فراموشی قابلیتٍ بستر داخلی، عنایت افراطی می‌شود. حال آنکه تا بستر داخلی آماده نباشد، یک عامل خارجی به زحمت می‌تواند دسیسه‌ای با ابعاد بزرگ به راه اندازد.

    سیاست رهایی‌بخش فرقه

    افکار سید جعفر پیشه‌وری ترکیبی از سوسیالیزم دموکراتیک، تقاضای خودمختاری و اصلاحات اجتماعی بود که تحت تأثیر شوروی و نارضایتی‌های محلی شکل گرفت. جنبش او هرچند کوتاه‌مدت، پیشاهنگ جنبش‌های دموکراتیک در ایران بود.

    هسته‌ی اصلی سیاست رهایی‌بخش پیشه‌وری عدالت و آزادی و رهایی انسان آذریایجانی از بحران هویت بود. و در این راه احیای زبان ترکی را که فدای زبان دیگری شده بود، و کاهش تمرکزگرایی حاشیه‌ستیز را عادلانه‌ترین راه‌حل می‌دانست. خواستی که ترکان امروز هم تکرارش می‌کنند، و همان اتهام را از تمامت‌خواهان ایرانشهری دریافت می‌کنند. گویا شکوفه‌ی خودآگاهی در برهوت همین اتهام‌ها و استدلال‌های زورگویانه می‌شکفد! شکی نیست که امر سیاسی و سوژه‌ی تغییر اجتماعی از طریق چالش با گفتمانی که زندگی روزمره را بر اساس مرگ دیگری صورت‌بندی کرده است، به ساحت زندگی بازمی‌گردد.

    گرچه دولت دموکرات به دلیل فشارهای بین‌المللی و داخلی شکست خورد، اما تأثیر عظیمی در شعور اجتماعی و سیاسی ترک‌ها بر جای گذاشت. تجربه‌ی دموکرات برای همیشه ایده‌ی”فاشیستی یک ملت، یک دولت و یک زبان” با چالش درمان‌ناپذیر مواجه کرد. حتا قیام بیست و نه بهمن سال پنجاه و شش را به رغم ظاهر مذهبی‌اش، می‌توان از این منظر تحلیل کرد؛ فوران خشم علیه یکسان‌سازی فاشیستی. عمق و گستره‌ی این تأثیر را از حجم عظیم تبلیغات رسانه‌ای و پژوهش‌های سوگیرانه در نهادهای دولتی و غیردولتیِ مرکزگرا علیه فرقه‌ی دموکرات به راحتی می‌توان دریافت.

    نقش شوروی و شکست فرقه

    در واقع شوروی نقش میانجی کاتالیزور داشت، نه خالق.  شوروی چه کرد؟ از شکل‌گیری فرقه حمایت سیاسی و نظامی کرد؛ در شرایط اشغال شمال ایران، فضای امن فراهم ساخت؛ هرچند این اقدامات نه از سر دغدغه‌ی حقوق زبانی و عدالت اقتصادی برای آذربایجان بلکه به  به‌دلیل منافع ژئوپولیتیک (نفت شمال، فشار بر دولت ایران) صورت گرفت.  شروی نه طراحی  فرقه را از صفر شروع کرد، و نه مطالبات را اختراع نمود و نه توان ساخت پایگاه اجتماعی به آن ابعاد وسیع را داشت. به زبان تاریخ اجتماعی، شوروی کاتالیزورِ یک واکنش موجود بود، نه آفریننده‌ی ماده‌ی واکنش.

    اما سقوط فرقه پس از خروج ارتش سرخ، باعث شد روایت رسمی چنین نتیجه بگیرد: «دیدید؟ بدون شوروی دوام نیاورد، پس ساخته‌ی شوروی بود.» اما این یک مغالطه‌ی تاریخی است. بسیاری از جنبش‌های اجتماعی با سرکوب نظامی سقوط می‌کنند، بدون آن‌که جعلی یا مصنوعی باشند. فرقه‌ی دموکرات آذربایجان محصول دهه‌ها نارضایتی انباشته، ادامه‌ی سنت مشروطه‌خواهی و چپ، پاسخ به ستم فرهنگی و تمرکزگرایی و در نهایت، بهره‌مند از حمایت شوروی در لحظه‌ای خاص، مثل همه‌ی جنبش‌های چپ جهان، بود. بنابراین، روایت “دستور استالین” و خلاصه‌ی کردن یک فعالیت فعالیت اجتماعی و ظهور یک جنبش سیاسی به دستور یک‌شبه، بیشتر یک روایت سیاسیِ پساسرکوب است، نه یک تبیین علمیِ و تعلیل تاریخی. و این روایت ورد زبان کسانی است که هشتاد سال بعد از فرقه به دامن دونالد ترامپ، رئیس جمهوری ایالات متحده، و بنیامین نتانیاهو آویخته‌اند تا ایران را بمباران و نظام حاکم را سرگون کنند.

     

داغ