Falkenstein/Vogtl.، Saxony، Germany

خودکار
به نظر می‌رسد از وی‌پی‌ان یا پروکسی استفاده می‌کنید.در این حالت آب‌وهوایی که می‌بینید مربوط به شهر سرور است، نه شهر شما. کافی است شهر واقعی‌تان را از فهرست زیر انتخاب کنید.
55 AQIقابل قبول6 µg/m³ذرات ۲.۵
95%احتمال بارش
تغییر شهر

منبع داده: Open-Meteoمنطقه‌ی زمانی: Europe/Berlin

متن، تقدس و حق بی‌حرمتی فکری

سلیمان بایزیدی

متنی که نتوان به آن بی‌حرمتی فکری کرد، هنوز تماماً در اختیار اندیشه قرار نگرفته است. بی‌حرمتی در این معنا نه دشنام است، نه نفی زیبایی و ارزش تاریخی اثر، نه ژست ملال‌آور کسی که شکستن هرچه دیگران عزیز می‌دارند را با رادیکالیسم اشتباه گرفته است. خواننده در برابر هیچ کتابی رعیت نیست. شاهکار ادبی، کتاب دینی، حماسهٔ ملی یا سند تاریخی هنگامی به شیئی برای مراقبت بدل می‌شود که احترام، حق مخالفت با آن را محدود کند. اثر بر طاقچه می‌ماند، نامش با احترام تکرار می‌شود، برایش بزرگداشت می‌گیرند، ابیاتش نشانهٔ فضل و تعلق فرهنگی می‌شوند، اما رابطه با آن از کشمکش فکری به نگهبانی از حیثیتش تغییر می‌کند. این مرگ پرسر و صدایی نیست؛ کتاب همچنان چاپ می‌شود، نقل می‌شود و ستایش می‌شود، فقط دیگر کمتر اجازه دارد ما را با تناقض‌های خودش روبه‌رو کند.

امر مقدس ضرورتاً دینی نیست. جامعه‌ای می‌تواند از الهیات فاصله بگیرد و همان ساختمان اطاعت را پیرامون ملت، زبان، شاعر، رهبر سیاسی یا گذشتهٔ باستانی بازسازی کند. خدا از مرکز عقب می‌رود و «روح ملی» در جای خالی او می‌نشیند؛ وحی نقدپذیر می‌شود اما شاعر چنان از تاریخ بیرون کشیده می‌شود که تعرض به دستگاه فکری او تعرض به هویت جمعی به حساب می‌آید. حتی روشنفکری از این میل مصون نیست. چه بسیار بت‌های رسمی که شکسته شده‌اند تا بت مطلوب گروهی دیگر جای آنها بنشیند. فیلسوف، شاعر یا متفکر محبوب به موجودی بدل می‌شود که خطایش همیشه باید توضیح داده شود، به زمینه حواله داده شود، توجیه شود، اما هرگز واقعاً پذیرفته نشود. تغییر نام مرجع، ضرورتاً تغییری در رابطهٔ ذهن با مرجع ایجاد نمی‌کند.

قدرت چنین رابطه‌ای هنگامی آشکار می‌شود که بعضی پرسش‌ها پیش از صورت‌بندی با اتهام پاسخ می‌گیرند. پرسشگر بی‌سواد، مغرض، بی‌ریشه، وطن‌ستیز یا فاقد صلاحیت معرفی می‌شود و زحمت پاسخ دادن به خود پرسش از میان می‌رود. اینکه یک تفسیر با شواهد تاریخی و ساختمان اثر سازگار است یا نه، اهمیت ثانوی پیدا می‌کند؛ خودِ جرئت پرسیدن موضوع محاکمه می‌شود. آنجا که وفاداری شرط فهم باشد، تفسیر پیشاپیش به انضباط تبدیل شده است.

اسپینوزا قرن‌ها پیش به قلب همین سازوکار زد. نیروی رسالهٔ الهی ـ سیاسی فقط در مخالفت با چند آموزهٔ دینی نبود؛ کتاب مقدس در دست او دوباره تاریخ پیدا کرد. اگر متنی در تاریخ نوشته شده، زبانش نیز تاریخ دارد؛ نویسندگان و تدوین‌کنندگانش در خلأ ننوشته‌اند؛ مخاطبانی داشته‌اند و جنگ، قانون، فرمانروایی، ترس، امید و منازعهٔ سیاسی پیرامونشان حضور داشته است. حتی انتساب سنتی اسفار پنج‌گانه به موسی، وقتی متن از مرگ موسی و حوادث پس از او خبر می‌دهد، دیگر نمی‌تواند فقط به اتکای قدمت سنت از پرسش مصون بماند. شکافی ظاهراً کوچک کافی بود تا رابطه‌ای دیرپا با متن آسیب ببیند: آنچه تاریخی است، لایه دارد؛ آنچه لایه دارد، می‌تواند حاصل تدوین، حذف، افزوده‌شدن، انتخاب و جابه‌جایی باشد؛ و متنی با چنین تاریخی دیگر به‌آسانی نمی‌تواند همچون صدایی دست‌نخورده بیرون از زمان شنیده شود.

خواندن قوانین موسی در نسبت با سازمان سیاسی جامعهٔ عبری باستان، این تاریخی‌شدن را به قلمرو قدرت می‌کشاند. قانونی که زمانی، سیاسی و اجتماعی شده است باید دربارهٔ شرایط پیدایش و حدود اعتبارش پاسخ بدهد. اهمیت این حرکت فقط برای کتاب مقدس نیست. اگر تاریخی‌کردن متن در برابر اقتدار الهیاتی مشروع باشد، هیچ دلیل معرفت‌شناختی وجود ندارد که همین پرسش در آستانهٔ متن ملی متوقف شود. فاصلهٔ تورات و شاهنامه از حیث جنس متن، تاریخ، کارکرد و دعوی حقیقت بسیار زیاد است و یکی را نمی‌توان نسخهٔ دیگری دانست؛ اما شیوهٔ مصون‌سازی آنها می‌تواند شباهت پیدا کند. هر جا اثر از شرایط پیدایش خود جدا و به حامل حقیقتی فراتاریخی تبدیل شود، تاریخ جای خود را به اصل می‌دهد. در یک جا «کلام الهی» این کار را انجام می‌دهد و در جای دیگر «روح ایران»، «حکمت جاودان ایرانی» یا «ذات ملی».

از تورات اسپینوزا تا شاهنامهٔ فردوسی خط مستقیمی وجود ندارد؛ پلی که این دو را به یکدیگر مربوط می‌کند، جرئت تاریخی‌کردن امر محترم است. اسپینوزا می‌پرسید قانونی که در دل یک سازمان سیاسی معین شکل گرفته با چه حقی از شرایط تاریخی پیدایش خود جدا و به حکمی فراتاریخی تبدیل می‌شود. برابر شاهنامه همین پرسش، با موضوعی دیگر، صورت تازه‌ای پیدا می‌کند: تصور این حماسه از شاهی، فرّه، تبار، نظم اجتماعی، شورش، ایران و انیران تا چه اندازه از جهان تاریخی و مواد اسطوره‌ای و سیاسی‌ای آمده که فردوسی درون آنها می‌نوشت، و از چه زمانی برخی از این عناصر نه صورت‌های تاریخی تخیل، بلکه نشانه‌های «ایران اصیل» تلقی شدند؟ دیگر فقط خود متن موضوع تحقیق نیست؛ تاریخی که نسل‌های بعد گرد متن ساخته‌اند نیز باید کاویده شود. شاهنامه در یک موقعیت تاریخی پدید آمده، اما «شاهنامهٔ مقدس‌شده» محصول قرن‌ها انتخاب، بازخوانی، آموزش، سیاست فرهنگی، ملی‌گرایی و نیازهای هویتی نسل‌های بعد است. یکی گرفتن این دو، تاریخ دریافت اثر را به ذات خود اثر تبدیل می‌کند.

تاریخی کردن شاهنامه به قرار دادن فردوسی در قرن چهارم هجری محدود نمی‌شود. تاریخِ تقدیس فردوسی نیز بخشی از مسئله است. شاعر در چه فرایندی به «حکیم ملی» بدل شده است؟ کدام دوره‌های سیاسی و فکری بعضی عناصر شاهنامه را برجسته کرده‌اند و عناصر دیگر را به حاشیه رانده‌اند؟ چرا برخی ابیات پیوسته در حافظهٔ عمومی گردش می‌کنند و بخش‌هایی که با تصویر پاکیزهٔ حماسهٔ ملی سازگاری کمتری دارند حضور ضعیف‌تری در فضای عمومی یافته‌اند؟ چگونه «ایران» روایی و اسطوره‌ای شاهنامه در دوره‌های متأخر با مفهوم مدرن ملت درآمیخته است؟ رابطه‌ای که امروز میان شاهنامه و هویت ایرانی بدیهی احساس می‌شود خود تاریخی دارد؛ و تاریخی بودنش نه آن رابطه را بی‌ارزش می‌کند و نه نقش شاهنامه را در حافظهٔ فرهنگی انکار، بلکه مانع می‌شود حاصل چندین قرن بازسازی فرهنگی به صورت حقیقتی ازلی به خود فردوسی نسبت داده شود.

تیغ اسپینوزایی درست در برابر همین عادت می‌ایستد. قدمت یک روایت دلیل صحت تاریخی آن نیست، همان‌گونه که شکوه زبان یک متن پاسخ پرسش‌های مربوط به قدرت و تاریخ آن محسوب نمی‌شود. زیبایی دلیل زیبایی است؛ سند برائت تاریخی نیست. یک بیت می‌تواند از حیث موسیقی، تخیل و قدرت زبان خیره‌کننده باشد و در همان حال تصوری از نظم اجتماعی را حمل کند که باید بی‌رحمانه کالبدشکافی شود. شاهنامه با این پرسش‌ها کوچک نمی‌شود؛ از فضای مبهم ستایش بیرون می‌آید و دشوارتر می‌شود.

اقتدار مؤلف نیز از همین مصونیت تغذیه کرده است. «مرگ مؤلف» بارت از فرط تکرار دانشگاهی تقریباً به شعاری بی‌آزار بدل شده، اما زخمی که بر تصور مالکیت معنا وارد کرد هنوز بسته نشده است. نویسنده پدیدآورندهٔ تاریخی اثر است، نه صاحب آیندهٔ آن. قصد فردوسی برای فهم شاهنامه مهم است؛ جهان تاریخی او، زبان عصرش و افق سیاسی و دینی پیرامونش نیز مهم‌اند، اما هیچ‌کدام حکم نهایی صادر نمی‌کنند. نویسنده تمام نیروهای موجود در زبان خود را نمی‌شناسد. پیش‌فرض‌های طبقاتی، جنسیتی، قومی و سیاسی یک دوره برای ورود به متن منتظر اجازهٔ آگاهانهٔ مؤلف نمی‌مانند. گاهی اثر چیزی را لو می‌دهد که نویسنده آگاهانه نگفته است و گاهی تناقضی در ساختمان روایت بیش از توضیحات صریح او دربارهٔ جهانی که در آن زیسته سخن می‌گوید.

این استقلال، تفسیر را به قلمرو هوس شخصی نمی‌سپارد. خوانشی که هیچ شاهدی قادر به زخمی کردنش نیست بیشتر به ایمان شبیه است تا نقد. تفسیر باید با واژه، ساختمان روایت، تاریخ و شواهد ناسازگار با ادعای خودش درگیر شود و امکان شکست داشته باشد. انحصار معنا را می‌توان کنار زد بی‌آنکه همهٔ قرائت‌ها هم‌ارز شوند. بعضی تفسیرها متن را وادار می‌کنند وجوهی را آشکار کند که پیش‌تر پنهان مانده بود؛ بعضی دیگر نظریه‌ای آماده را بر اثر تحمیل می‌کنند و هرچه مزاحم باشد دور می‌ریزند. خواننده نیز می‌تواند مستبد باشد.

دریدا مزاحمت خود را درست در برابر میل به «آخرین معنا» حفظ می‌کند. «مدلول استعلایی» نامی برای آرزوی پایان دادن به حرکت معناست: نقطه‌ای که در آن کسی بتواند بگوید دیگر کافی است، پشت این واژه معنایی نهایی ایستاده و تفسیر باید در برابرش متوقف شود. خدا، ذات، روح ملت، هویت ناب، نیت مؤلف؛ هرکدام می‌توانند این جایگاه را اشغال کنند. جملهٔ مشهور او دربارهٔ نبودن «بیرونِ متن» اگر به انکار جهان واقعی تقلیل یابد چیزی جز کاریکاتور باقی نمی‌ماند. جنگ واقعی است، بدن واقعی است، گرسنگی و مرگ واقعی‌اند؛ اما انسان آنها را بدون زبان، حافظه، تمایز، نام‌گذاری و دستگاه‌های تفسیر تجربه نمی‌کند. رؤیای دسترسی به معنایی ناب که هیچ میانجی‌ای آن را لمس نکرده باشد همان رؤیایی است که هر اقتدار تفسیری برای دوام خود به آن محتاج است.

یک متن برای ساختن مرکز، حاشیه تولید می‌کند. قهرمان بدون آنکه کسی ضدقهرمان شود کامل نمی‌شود؛ «خودی» بدون بیرون راندن «دیگری» مرز روشنی پیدا نمی‌کند؛ نظم برای طبیعی جلوه کردن باید آشوبی بسازد که بازگشت به آن هولناک باشد. شالوده‌شکنی از همین وابستگی‌های پنهان تغذیه می‌کند. ساختمان را از بیرون منفجر نمی‌کند؛ می‌بیند ستون‌هایش بر چه چیزهایی تکیه کرده‌اند که خود ساختمان حاضر به اعتراف به آنها نیست. کافی است نگاه از تخت پادشاه به بدن مغلوب، از صدای قهرمان به سکوت زن، از فاتح به کشته، از مرکز به مرز منتقل شود. همان روایت، بدون تغییر یک واژه، آرامش سابقش را از دست می‌دهد.

باستان‌گرایی در صورت ایدئولوژیکش گذشته را نمی‌شناسد؛ گذشته را برای درمان اکنون مصرف می‌کند. شکست‌های تاریخی، بحران هویت و احساس تحقیر به عقب پرتاب می‌شوند و عصر طلایی هرچه دورتر می‌رود پاک‌تر می‌شود. شاهان فرزانه‌تر، امپراتوری‌ها باشکوه‌تر، مرزها طبیعی‌تر، ملت یکپارچه‌تر و زبان خالص‌تر از آن چیزی می‌شوند که تاریخ تحمل می‌کند. سند مزاحم دیگر سند نیست، اهانت است. تاریخ از موضوع تحقیق به ذخیرهٔ حیثیت تبدیل می‌شود. اسطوره نیز به جای آنکه امکان دیدن ترس، میل، خشونت، نظم اجتماعی و ناخودآگاه یک فرهنگ را فراهم کند، سند مالکیت افتخارات می‌شود. هشدار جلال ستاری علیه مصرف باستان‌گرایانهٔ اسطوره بر همین زخم دست می‌گذاشت: اسطوره‌ای که نتوان آن را روان‌شناختی، اجتماعی و انسان‌شناختی شکافت، خیلی زود به ابزار فخر و سیاست گذشته‌گرا تبدیل می‌شود.

«دین‌خویی» آرامش دوستدار نیز اگر از حکم کلی دربارهٔ ذات تغییرناپذیر «فرهنگ ایرانی» جدا شود، نامی تند برای انتقال ساختار تقدس به قلمروهای ظاهراً غیردینی است. تعمیم‌های تاریخی دوستدار خود از نقد مصون نیستند؛ هیچ فرهنگی را نمی‌توان در یک صفت زندانی کرد. اما می‌توان بی‌دین بود و دینی با اشیا رفتار کرد. خدا کنار می‌رود، ایران باستان مطلق می‌شود. پیامبر قابل نقد می‌شود، تعرض به فردوسی کفر فرهنگی. روحانیت به دلیل انحصار تفسیر محکوم می‌شود، بعد همان انحصار با نام «صلاحیت ادبی» بازسازی می‌گردد و گروهی تعیین می‌کنند چه کسی حق دارد چه پرسشی از شاهنامه بپرسد. «امتناع تفکر» در چنین وضعی فقدان هوش یا دانش نیست؛ ممنوع بودن بعضی نتایج پیش از آغاز پرسش است.

برخورد احمد شاملو با روایت ضحاک هنوز به همین دلیل آزارنده و زنده است. ارزش آن به درست بودن تمام بازسازی تاریخی او وابسته نیست. شاملو در «حقیقت چقدر آسیب‌پذیر است» روایت تثبیت‌شدهٔ ضحاک، کاوه و فریدون را وارونه کرد و با استفاده از پژوهش‌هایی از جمله کار علی حصوری و ارجاع به بیستون و ابوریحان بیرونی، ضحاک را از هیولای ماردوش حافظهٔ رسمی بیرون کشید و به امکان تاریخی دیگری پیوند زد؛ تا آنجا که او را با گئومات و نوعی شورش علیه نظم طبقاتی مرتبط دانست. فریدون در این قرائت دیگر قهرمان بی‌چون‌وچرای رهایی نبود؛ بازگردانندهٔ نظم سلطنتی و امتیاز موروثی می‌شد و «فرّه ایزدی» از نشانهٔ مشروعیت قدسی به زبان مشروعیت‌بخشی قدرت تغییر ماهیت می‌داد. جدایی سپاهی و پیشه‌ور نیز برای شاملو نشانی از دفاع از نظم طبقاتی بود.

بخش‌هایی از این بازسازی تاریخی بسیار مناقشه‌برانگیزند. یکی گرفتن ضحاک اسطوره‌ای با گئومات تاریخی، تصویر کردن او به منزلهٔ مصلح اجتماعی و پیوند دادن این مجموعه با صورت‌هایی از اشتراک اقتصادی با صرف جذابیت سیاسی اثبات نمی‌شوند. جسارت جانشین سند نیست. اما پاسخ به ادعای تاریخی ضعیف، تاریخ بهتر است، نه دشنام. اگر شاملو اشتباه کرده، باید نشان داد کجا، با کدام سند و با کدام خطای روش‌شناختی. «فردوسی بزرگ است» هیچ گزاره‌ای از شاملو را رد نمی‌کند. «شاهنامه هویت ماست» نیز استدلال تاریخی نیست. نسبت دادن نقد او به بیماری روانی، خیانت یا عقده بحث را از جایی که پاسخ دشوار است به جایی منتقل می‌کند که دشنام آسان است.

شدت واکنش‌ها پرسشی جدی‌تر را باقی می‌گذارد: با وارونه شدن جای ضحاک و فریدون دقیقاً چه چیزی در معرض خطر قرار می‌گیرد؟ چند شخصیت اسطوره‌ای، اعتبار تاریخی فردوسی، یا تصویری که بخشی از جامعه از خودش ساخته و شاهنامه را در ساختمان آن جا داده است؟ اگر نقد یک روایت اسطوره‌ای همچون جراحتی شخصی تجربه شود، مرز میان متن و هویت کم‌رنگ شده است. عقب‌نشینی از یک تفسیر دیگر صرفاً اصلاح یک نظر نیست؛ از دست دادن تکه‌ای از خویشتن احساس می‌شود. استدلال در برابر چنین سرمایه‌گذاری عاطفی دشوار است، زیرا فرد فقط از یک گزاره دفاع نمی‌کند؛ خانه‌ای را حفظ می‌کند که بخشی از وجود خود را در آن گذاشته است.

ایلیاد و ادیسه امکان مقایسه‌ای مفید فراهم می‌کنند، بی‌آنکه از آن افسانهٔ سادهٔ «غرب آزاد و ایران بسته» ساخته شود. اروپا نیز قرن‌ها سانسور، تکفیر، کتاب‌سوزی و جنگ تفسیر داشته و دانشگاه مدرن آن بیرون از قدرت زندگی نمی‌کند. با این وصف، سرنوشت مدرن حماسه‌های هومری گواهی می‌دهد که تعرض انتقادی الزاماً متن را نابود نمی‌کند. «مسئلهٔ هومری» حتی وحدت مؤلف را زیر سؤال برده؛ تاریخی بودن جنگ تروا محل مناقشه بوده؛ سنت شفاهی و لایه‌های شکل‌گیری متن کاویده شده‌اند. این همه از وزن ایلیاد کم نکرده است.

هلن، بریسئیس و پنه‌لوپه نیز محکوم نمانده‌اند تا ابد در مدار قهرمانی مردانه حرکت کنند. بازنویسی‌هایی چون پنه‌لوپیاد مارگارت اتوود جای نگاه را عوض می‌کنند؛ حاشیه‌ای که پیش‌تر موضوع نگاه بود صاحب نگاه می‌شود. جنگ تروا می‌تواند نه فقط شکوه رزمی، که غارت، بردگی، اقتصاد جنگ، تصاحب بدن و توسعهٔ قدرت خوانده شود. خوانش‌های فمینیستی، مارکسیستی و پسااستعماری ممکن است خود گرفتار ساده‌سازی شوند؛ نظریه گاهی آن‌قدر بلند حرف می‌زند که صدای اثر شنیده نمی‌شود. اما امکان خطا از ممنوعیت پرسش سالم‌تر است. تفسیر می‌تواند شکست بخورد و قرائت دیگری جایش را بگیرد.

شاهنامه نیز به پلیس احتیاج ندارد. خواننده می‌خواهد؛ خواننده‌ای که تحسین را پایان رابطه نداند. رستم را می‌توان به مسئله تبدیل کرد، سیاست تبار و خون را پرسید، ایران و انیران را از نو دید، بدن، جنسیت، شورش، فرمانروایی، شکست و سوگ را از لابه‌لای روایت بیرون کشید. برخی قرائت‌ها بی‌پایه خواهند بود و کنار خواهند رفت. خطر در خطا کردن نیست. فرهنگی که خطا را تحمل می‌کند امکان تصحیح دارد؛ فرهنگی که پرسش را پیشاپیش ممنوع می‌کند خطاهای رسمی خود را دیرپاتر می‌سازد.

«زبان فاخر» یکی از مستحکم‌ترین ابزارهای همین دیرپایی است، زیرا قدرتش را در پوشش زیبایی اعمال می‌کند. تفاوت میان نثر بیهقی، شعر فردوسی و گفت‌وگوی روزمره واقعی است؛ موسیقی، ساختمان نحوی، دامنهٔ واژگان و سنت بلاغی یکسان نیستند. اما تفاوت سبک هیچ سلسله‌مراتب طبیعی میان انسان‌ها یا زبان‌هایشان نمی‌سازد. هیچ واژه‌ای خون اشرافی ندارد. هیچ نحو پیچیده‌ای از طبیعت فرمان نگرفته که از نحو گفتار روزمره «والاتر» باشد. فخامت زمانی از توصیف زیبایی‌شناختی به ایدئولوژی تبدیل می‌شود که یک صورت تاریخی زبان، صاحب صلاحیت انحصاری برای حمل حقیقت و فرهنگ معرفی شود.

بوردیو قدرت را تا درون دهان دنبال می‌کرد. در «بازار زبانی» همه با سرمایهٔ برابر وارد نمی‌شوند. کودکی که زبان مشروع مدرسه و دانشگاه را از محیط خانوادگی آموخته، فقط واژگان بیشتری ندارد؛ بدنش نیز هنگام سخن گفتن کمتر می‌ترسد. دیگری پیش از آنکه اندیشه‌اش شنیده شود با لهجه، نحو، انتخاب واژه یا آهنگ صدایش سنجیده می‌شود. ممکن است سال‌ها بکوشد رد زبان خانه را از دهانش پاک کند تا جدی گرفته شود. قدرت همیشه لازم نیست کسی را ساکت کند؛ کافی است کاری کند فرد از صدای خودش شرم داشته باشد. خشونت نمادین گاهی همین‌قدر مؤدب است.

فاصله میان گونهٔ رسمی و زبان روزمره، وقتی با اقتدار دینی، حقوقی یا ادبی پیوند بخورد، از تفاوت سبک فراتر می‌رود. متنی که زبانش برای بخش بزرگی از جامعه بیگانه شده، واسطه تولید می‌کند. هرچه فاصلهٔ زبان متن از زبان زیسته بیشتر باشد، قدرت کسی که کلید آن را در اختیار دارد بیشتر می‌شود. روحانی، ادیب، استاد، حقوقدان یا مفسر حرفه‌ای دیگر فقط دانشی تخصصی ندارد؛ دروازه‌ای را کنترل می‌کند که حقیقت ظاهراً پشت آن قرار گرفته است. دشواری زبان می‌تواند جزئی از سازمان قدرت شود. خواننده پیش از آنکه اجازهٔ مخالفت پیدا کند باید ثابت کند شایستهٔ ورود است.

زبان فاخر هنگامی علیه بقای خود کار می‌کند که خلوص را بر تماس ترجیح دهد. زبان زنده پاکیزه نیست. از همسایه می‌دزدد، از مهاجر وام می‌گیرد، واژهٔ بیگانه را می‌جود و از آن چیزی تازه می‌سازد، نحو خود را زیر فشار نسل‌های جدید تغییر می‌دهد، از فناوری اثر می‌پذیرد، وارد کوچه می‌شود، گاهی زمخت و گاهی دقیق‌تر می‌شود. زبانی که تماس را آلودگی بداند راه تنفس خود را می‌بندد. خلوص کامل امتیاز مردگان است.

مرگ واقعی متن نیز همیشه با فراموش شدنش رخ نمی‌دهد. گاهی کتاب بیش از اندازه محترم می‌شود. ابیاتش حفظ‌اند اما دیگر با آنها فکر نمی‌شود؛ در مراسم حضور دارد و در تجربهٔ روزانه غایب است؛ نام شاعر بر خیابان و تالار و جایزه می‌نشیند و نیروی آزاردهندهٔ اثر در قاب رسمی آرام می‌گیرد. نقل قول به جای کشمکش با متن می‌نشیند. زبان نیز می‌تواند همین سرنوشت را پیدا کند: باشکوه، محفوظ، آموزش‌داده‌شده و بی‌خطر. موزه همیشه ویرانه نیست؛ گاهی ساختمانی بسیار تمیز است که هیچ‌کس اجازه ندارد اشیای درونش را لمس کند.

دفاع از زبان زنده، ستایش ساده‌نویسی نیست. اندیشهٔ دشوار گاهی زبان دشوار می‌خواهد و بعضی تمایزهای فلسفی بدون واژگان دقیق فرو می‌ریزند. ابتذال می‌تواند به همان اندازهٔ فخرفروشی زبانی دشمن اندیشه باشد. دشواری وقتی ارزش دارد که چیزی را دقیق‌تر کند، نه اینکه کمبود اندیشه را پشت مه اصطلاحات پنهان سازد. دانشگاه نیز بارها زبان را به لباس تشریفاتی اقتدار تبدیل کرده است: جمله هرچه تاریک‌تر، گوینده عمیق‌تر به نظر می‌رسد و خواننده از ترس اینکه مبادا نفهمیدن خودش را لو دهد، نمی‌پرسد پشت این شکوه لفظی دقیقاً چه گفته شده است. کاهن همیشه عبا نمی‌پوشد؛ گاهی ارجاع دانشگاهی می‌دهد.

شاهنامه می‌تواند عظیم باشد و تاریخی، فردوسی می‌تواند نابغه باشد بی‌آنکه از محدودیت‌های زمانه‌اش بیرون ایستاده باشد، شاملو می‌تواند جرئت شکستن یک روایت مسلط را داشته باشد و در همان حال در بازسازی تاریخی خود خطا کند، اسطوره می‌تواند حافظهٔ مشترک بسازد و هم‌زمان حامل سلسله‌مراتب و خشونت باشد، زبان کلاسیک می‌تواند زیبایی کم‌نظیری داشته باشد و منزلت اجتماعی نابرابر نیز تولید کند. این هم‌زمانی‌ها از ضعف داوری نمی‌آیند؛ خود موضوع پیچیده‌تر از حکم‌های پاک و یکدست است. میراث فرهنگی نه متهمی است که باید محکومش کرد و نه بیماری که وظیفه داریم از هر زخمی حفظش کنیم.

رابطهٔ جدی با میراث در فاصله‌ای ناآرام شکل می‌گیرد: آن‌قدر نزدیک که زیبایی، حافظه و نیروی عاطفی اثر هنوز لمس شود، و آن‌قدر دور که بتوان ساخت قدرت، حذف‌ها و تناقض‌هایش را دید. نزدیکی بی‌فاصله نگاه را از کار می‌اندازد و فاصلهٔ مطلق نیز اثر را به شیئی بیگانه تبدیل می‌کند. شاهنامه را می‌توان دوست داشت و در بعضی لحظات علیه آن ایستاد؛ از فردوسی آموخت و جایی دیگر از او عبور کرد؛ خوانش شاملو را جدی گرفت و در برابر شواهد تاریخی ردش کرد؛ از زبان کلاسیک لذت برد و امتیاز اجتماعی ساخته‌شده پیرامون آن را نیز دید.

متن در چنین رابطه‌ای نه از محراب یکسره به زیر کشیده می‌شود و نه دوباره بر محرابی تازه قرار می‌گیرد. جای آن میان تاریخ، زبان، دلبستگی، اختلاف و بازخوانی است؛ جایی که هیچ تفسیر واحدی برای همیشه آسوده نمی‌ماند و هیچ نقدی نیز صرف رادیکال بودن از پاسخ‌گویی معاف نمی‌شود. بعضی یقین‌ها دوام می‌آورند، بعضی فرو می‌ریزند و بعضی پس از نقد با صورتی پیچیده‌تر بازمی‌گردند. میراث نیز احتمالاً در همین رفت‌وآمد دوام می‌آورد: نه دست‌نخورده، نه ویران، بلکه در معرض نسلی که چیزی از آن می‌گیرد و چیزی بر آن می‌افزاید، گاه بد می‌فهمد، تصحیح می‌کند، دوباره بازمی‌گردد و معنایی را که قطعی می‌پنداشت بار دیگر به پرسش می‌سپارد.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

داغ