دسته: دسته‌بندی نشده

  • میدل‌ایست‌آی: مصر و ترکیه به کمک ارتش سودان رفته‌اند

    پس از تصرف شهر الفاشر به‌دست نیروهای پشتیبانی سریع، مصر و ترکیه همکاری نظامی خود با ارتش سودان را افزایش داده‌اند؛ اقدامی که نشانه‌ای از تغییر موازنه قدرت در منطقه و بازتعریف سیاست‌های امنیتی قاهره است.

    به گزارش ایسنا، رسانه انگلیسی در یک مقاله اختصاصی از تغییر مهمی در موازنه‌ قدرت منطقه‌ای پس از تصرف شهر الفاشر در منطقه دارفور سودان خبر داده و تأکید کرده که این تحول با بازتعریف اولویت‌های امنیتی قاهره، موجب همکاری نزدیک‌تر نظامی میان مصر، ترکیه و ارتش سودان شده است.
    پایگاه تحلیلی «میدل‌ایست آی» در این گزارش اشاره می‌کند که مصر سقوط الفاشر به‌دست «نیروهای واکنش سریع» را نه‌تنها به‌عنوان رویدادی دیگر در جنگ سودان، بلکه به‌عنوان تهدیدی مستقیم علیه مرزهای جنوبی خود می‌بیند. سقوط پایتخت ایالت دارفور شمالی نقطه‌ عطفی برای قاهره محسوب می‌شود، زیرا دولت مصر اکنون مرزهای خود با سودان و لیبی را «خط مقدم دفاعی» کشور می‌داند.
    ارتش سودان، که از آوریل ۲۰۲۳ درگیر جنگ با نیروهای واکنش سریع است، روابط نظامی دیرینه‌ای با ارتش مصر دارد و قاهره از ابتدای درگیری‌ها از متحد خود حمایت کرده است.
    به گزارش رسانه انگلیسی، نگرانی‌های مصر پس از آن افزایش یافت که نیروهای واکنش سریع در ماه ژوئن بخش سودانی منطقه مثلث مرزی میان مصر و لیبی را تصرف کردند. این تحولات، همراه با جنایات گسترده در الفاشر، باعث شد دولت «عبدالفتاح السیسی» نقشه امنیتی جدیدی ترسیم کند که ترکیبی از هماهنگی نظامی و دیپلماسی برای مهار بحران است.
    یک تحلیلگر سودانی به نام «خلود خیر» در گفت‌وگو با میدل‌ایست آی گفته است: «ارتش سودان انتظار دارد مصر و ترکیه پس از سقوط الفاشر به آن سلاح بدهند. مصر به‌ویژه نگران امنیت مرزهای جنوبی خود و استقرار نیروهای واکنش سریع در نزدیکی آن است.»
    همکاری‌های نظامی و تشکیل فرماندهی مشترک
    به نوشته این پایگاه، یک منبع ارشد اطلاعاتی ارتش مصر تأیید کرده است که همکاری میان ارتش‌های مصر و سودان برای تشکیل نیروی فرماندهی مشترک آغاز شده تا از نفوذ احتمالی نیروهای واکنش سریع از طریق مرزهای سودان یا لیبی جلوگیری شود.
    در این گزارش آمده است که فوریت اوضاع زمانی آشکار شد که «احمد فتحی» رئیس ستاد ارتش مصر در فاصله ۲۴ ساعت ابتدا به عربستان سعودی و سپس به بندر سودان، مقر دولت وابسته به ارتش سودان انجام داد. در عربستان، فتحی ریاست کمیته همکاری نظامی مصر و عربستان را بر عهده داشت و در سودان نیز طرح‌های عملیاتی برای حفاظت از مرزهای مشترک را بررسی کرد.
    بر اساس گزارش میدل‌ایست آی، این دیدارها زمینه‌ساز تشکیل اتاق عملیات مشترک در ایالت کردفان شمالی و استقرار سامانه‌های هشدار زودهنگام راداری بوده است. هم‌زمان با تصرف الفاشر، نیروهای واکنش سریع کنترل شهر «باره» در کردفان شمالی را نیز در اختیار گرفتند؛ منطقه‌ای که علاوه بر منابع نفتی، تنها چهار ساعت با پایتخت سودان فاصله دارد.
    به گفته خلود خیر، احتمال حمله این نیروها به شهر «امدرمان» در ماه‌های آینده می‌تواند مداخله مصر را تسریع کند، زیرا قاهره همواره پایتخت را «خط قرمز» خود دانسته است.
    منبع اطلاعاتی مصری نیز تصریح کرده است که اتاق عملیات مشترک در کردفان، به مصر امکان می‌دهد تا به ارتش سودان برای بازپس‌گیری مناطق تازه اشغال‌شده توسط نیروهای واکنش سریع کمک کند و افزود: «بازپس‌گیری دارفور برای ثبات منطقه و حفاظت از مرزهای مصر حیاتی است.»

    تغییر راهبردی در سیاست امنیتی مصر
    به نوشته میدل‌ایست آی، مصر نیروهای خود را در مرزهای جنوبی و غربی بسیج کرده و گشت‌های هوایی مداوم انجام می‌دهد. نیروی هوایی مصر از نزدیک شدن به مناطق تحت کنترل نیروهای واکنش سریع خودداری می‌کند تا از درگیری مستقیم با سامانه‌های پدافند هوایی متحرک این نیرو جلوگیری کند.
    یک منبع دیگر مصری نیز به میدل‌ایست آی گفته است که قاهره تحت فرماندهی ژنرال «عبدالفتاح البرهان» به ارتش سودان «راهنمایی‌های عملیاتی و سلاح» را ارائه کرده و استقرار نیروها را برای مقابله با عوامل واکنش سریع هماهنگ کرده است.
    در این گزارش آمده است که سقوط الفاشر برای قاهره تنها شکست ارتش سودان نبود بلکه هشداری درباره شکنندگی ثبات منطقه‌ای بود. این شهر حلقه ارتباطی شرق و غرب دارفور محسوب می‌شد و با سقوط آن، دارفور از سایر مناطق کشور جدا شد؛ امری که احتمال تجزیه سودان را دوباره مطرح کرده است.
    نیروهای واکنش سریع اکنون کنترل مسیرهای مهم تجاری و قاچاق میان لیبی و چاد را در دست دارند. یک تحلیلگر سیاسی مقیم قاهره گفته است: «قدرت‌گیری این گروه یک خلأ قدرت ایجاد می‌کند که بازیگران غیردولتی می‌توانند از آن بهره ببرند. برای مصر، این مسئله فقط همبستگی با سودان نیست، بلکه دفاع از جناح جنوبی خود است.»

    نقش امارات متحده عربی
    میدل‌ایست آی در بخش دیگری از گزارش خود تأکید کرده است که رشد قدرت این گروه و جنایات‌هایش در الفاشر، توجه‌ها را به نقش امارات در جنگ سودان جلب کرده است.
    به‌رغم تکذیب ابوظبی، میدل‌ایست آی با استناد به تصاویر ماهواره‌ای، داده‌های پروازی و دریایی، شماره سریال سلاح‌ها و منابع متعدد منطقه‌ای گزارش داده است که امارات در طول جنگ به نیروهای واکنش سریع سلاح رسانده است.
    اساس این گزارش، مسیرهای ارسال سلاح از بندر «بوصاصو» در منطقه پونتلند سومالی، پایگاه‌های تحت کنترل «خلیفه حفتر» در جنوب شرق لیبی، چاد، جمهوری آفریقای مرکزی و پایگاه‌های هوایی در اوگاندا عبور کرده و به ۲ پایگاه در داخل سودان منتقل شده‌اند.
    میدل‌ایست آی یادآور شده است که نیروهای واکنش سریع حدود ۴۰ هزار رزمنده به ائتلاف تحت رهبری امارات در یمن فرستاده بودند و روابط مالی «حمیدتی» فرمانده نیروهای واکنش سریع با ابوظبی – به‌ویژه در حوزه طلا و زمین‌های کشاورزی – ثروتی حدود ۷ میلیارد دلار برای او به همراه داشته است.

    نقش ترکیه و همکاری غیرمنتظره با مصر
    در یکی از نکات کلیدی گزارش، میدل‌ایست آی نوشته است که ارتش‌های مصر و ترکیه در اقدامی کم‌سابقه، همکاری مستقیمی درباره سودان آغاز کرده‌اند.
    یک منبع ارشد امنیتی مصری در این باره می‌گوید: «آماده‌سازی‌ها برای عملیات بازپس‌گیری الفاشر و مناطق اطراف آن در جریان است، از جمله اقداماتی برای جلوگیری از رسیدن هرگونه پشتیبانی هوایی خارجی به این گروه.»
    یک منبع ترک نیز به میدل‌ایست آی گفته است که آنکارا قصد دارد حمایت خود از ارتش سودان را افزایش دهد. او تأکید کرده است: «ما از قبل برنامه داشتیم تجهیزات بیشتری ارسال کنیم، اما وقایع الفاشر اراده ما را قوی‌تر کرد.»
    بر اساس این گزارش، ترکیه از سال گذشته پهپادهای نظامی، موشک‌های هوابه‌سطح و سامانه‌های فرماندهی در اختیار ارتش سودان قرار داده و اپراتورهای پهپاد ترک نیز در خاک سودان فعال‌اند.
    به گفته منابع مصری و سودانی، قاهره از آغاز جنگ به‌صورت پنهانی از ارتش سودان حمایت کرده اما اکنون پس از کارشکنی نیروهای واکنش سریع در مذاکرات واشنگتن، این حمایت آشکارتر شده است.

    نقش جدید مصر در سودان
    میدل‌ایست آی در پایان گزارش خود نوشت که مصر و ارتش سودان در حال تشکیل یک اتاق عملیات مشترک دیگر در شهر «الابیض» در کردفان شمالی هستند تا هماهنگی لازم برای مقابله با نیروهای واکنش سریع و بازپس‌گیری شهرهای کلیدی را انجام دهند.
    یک منبع ارشد امنیتی مصری به این پایگاه گفته است که این اقدام «حضور ارتش سودان را در مناطق تازه تصرف‌شده توسط نیروهای واکنش سریع تقویت کرده و به ثبات منطقه گسترده‌تر کمک خواهد کرد.»

  • کوچ و فاجعه؛ نگاهی به کتاب “کوچ در پی کار و نان” از محمد مالجو

    کوچ و فاجعه؛ نگاهی به کتاب “کوچ در پی کار و نان” از محمد مالجو

    کتاب «کوچ در پی کار و نان» به بررسی مهاجرت بخشی از مردم آذربایجان به تهران در سال‌های ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ شمسی می‌پردازد. این کوچ صرفا نتیجه تغییر اقلیم و بحران اقتصادی نبود، در عین حال معلول انتقام رژیم پهلوی از آذربایجان در پی شکست حکومت خودمختار دموکرات بود. در این دوره، شرایط اقتصادی و اجتماعی آذربایجان و دیگر مناطق شمال غرب ایران بحرانی بود و بسیاری از مردم، برای تأمین معیشت و یافتن شغل، مجبور به مهاجرت به پایتخت شدند.

    نویسنده با استفاده از اسناد تاریخی، مکاتبات اداری و گزارش‌های دولتی، تصویری واقعی از وضعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مستمندان ارائه می‌دهد. پرسش محوری کتاب این است که آیا مستمندان صرفاً قربانی شرایط بودند یا توانستند به شکلی محدود فاعلیت و تأثیرگذاری خود را نشان دهند؟ سرفصل‌های مختلف کتاب به شرح زیر است:


    فصل اول: زمینه‌های تاریخی و اقتصادی کوچ

    • بحران اقتصادی آذربایجان: تعطیلی کارگاه‌ها و کاهش فعالیت‌های اقتصادی در شهرها و روستاها باعث افزایش فقر و بیکاری شد.

    • فشار بر کشاورزی: خشکسالی، کاهش محصول و افزایش بدهی کشاورزان، آن‌ها را مجبور به مهاجرت می‌کرد.

    • مهاجرت به شهرها: مهاجرت به پایتخت، یعنی تهران، به دلیل فرصت‌های شغلی محدود و فشار اقتصادی، به یک پدیده گسترده تبدیل شد.

    • نویسنده نشان می‌دهد که مهاجرت به تهران نتیجه مستقیم سیاست‌های اقتصادی ناکارآمد و کمبود فرصت‌ها در مناطق محروم بوده است.


    فصل دوم: زندگی مستمندان و شرایط اجتماعی

    • مستمندان در تهران با فقر شدید، زندگی در محلات فقیرنشین و دسترسی محدود به خدمات اجتماعی مواجه بودند.

    • بسیاری از مهاجران فاقد مهارت خاص بودند و در کارهای روزمزد، دستفروشی و خدمات ساده مشغول به کار شدند.

    • روابط میان مهاجران و دولت مرکزی پیچیده بود؛ دولت تلاش می‌کرد با مقررات محدودکننده یا اعطای کمک‌های محدود وضعیت را کنترل کند، اما حضور مستمندان باعث شد که واکنش‌های سیاسی و اجتماعی جدید شکل بگیرد.


    فصل سوم: مفهوم «فاعلیت منفعلانه»

    • مالجو در این فصل، مفهوم «فاعلیت منفعلانه» را معرفی می‌کند: مستمندان هرچند فاقد قدرت سیاسی یا سازمان‌یافته بودند، اما حضور و فعالیت‌های روزمره‌شان باعث شد که دولت و جامعه واکنش نشان دهند.

    • نمونه‌ها شامل درخواست‌های کمک، مراجعه به ادارات، یا تشکیل گروه‌های کوچک حمایتی است.

    • نویسنده نتیجه می‌گیرد که حتی در شرایط محدود و دشوار، مستمندان توانستند به شکلی تاثیرگذار عمل کنند و این فاعلیت، با اینکه محدود و تحت فشار بود، ملموس و اثرگذار بوده است.


    فصل چهارم: واکنش‌های دولت و سیاست‌های رفاهی

    • دولت مرکزی برای کنترل مهاجرت و مشکلات ناشی از آن، اقدام به بخشنامه‌ها، ایجاد امکانات رفاهی محدود و ساماندهی مهاجران کرد.

    • این اقدامات شامل ایجاد محل‌های اسکان موقت، اعطای مجوز کار در برخی مناطق، و ثبت درخواست‌ها و آمار مهاجران بود.

    • کتاب نشان می‌دهد که سیاست‌های دولتی در این دوره، بیش از آنکه ساختاری و بلندمدت باشد، واکنشی و محدود به کنترل بحران‌ها بوده است.


    فصل پنجم: پیامدها و اهمیت تاریخی

    • مهاجرت مستمندان، فراتر از یک بحران اقتصادی، نقطه آغاز تغییر در سیاست‌های رفاهی و اجتماعی ایران بود.

    • این تجربه نشان داد که مستضعفان و فقرا می‌توانند با حضور فعالانه، حتی در شرایط محدود، بر تصمیم‌گیری‌های سیاسی و اجتماعی تأثیر بگذارند.

    • کتاب اهمیت مطالعه تاریخ از دیدگاه پایین (bottom-up) را برجسته می‌کند و نشان می‌دهد که تاریخ‌نگاری صرفاً از منظر دولت و نخبگان، نمی‌تواند تمام واقعیت را بازنمایی کند.


    نگاه شتابزده به کتاب

    «کوچ در پی کار و نان» تصویری مستند و تحلیلی از مهاجرت مستمندان آذربایجان ارائه می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه فقر، بیکاری و بحران‌های اقتصادی، زندگی مردم را تغییر داد. کتاب تاکید می‌کند که مستمندان، حتی بدون قدرت سیاسی یا سازمان‌یافته، توانستند فاعلیت محدود ولی اثرگذار خود را نشان دهند. مطالعه این کتاب برای درک روابط میان فقر، مهاجرت و سیاست اجتماعی در ایران معاصر اهمیت ویژه‌ای دارد. بر اساس مطالعات تاریخی و پژوهش‌هایی مانند کتاب «کوچ در پی کار و نان» اثر محمد مالجو، می‌توان سیاست‌ها و اقدامات رژیم پهلوی را که در عمل به شکل‌گیری فاجعه مهاجرت و فقر گسترده در میان آذربایجانی‌ها منجر شد، به چند محور مهم تقسیم کرد:

    تمرکزگرایی و سیاست‌های اقتصادی نابرابر

    رژیم پهلوی (به ویژه دوره پهلوی دوم) سیاست اقتصادی تمرکزگرایانه را دنبال می‌کرد و سرمایه‌گذاری‌های کلان صنعتی و اقتصادی عمدتاً در تهران و برخی شهرهای مرکزی ایران متمرکز بود. استان‌های شمال غرب ایران، به ویژه آذربایجان، از کمبود سرمایه‌گذاری، تعطیلی کارخانه‌ها و محدودیت مشاغل صنعتی رنج می‌بردند. این سیاست باعث شد که مردم نتوانند معیشت خود را در منطقه تأمین کنند و مجبور به مهاجرت شوند.

    محدود کردن فعالیت‌های کشاورزی و روستایی

    پهلوی تلاش کرد تا کشاورزی سنتی را به نفع اصلاحات ارضی و اقتصاد مدرن تغییر دهد، اما این اصلاحات ناقص و نابرابر باعث شد که کشاورزان آذربایجانی از درآمد محروم شوند. بدهی‌ها، خشکسالی‌ها و محدودیت دسترسی به بازارهای مرکزی، شرایط را برای دهقانان سخت‌تر کرد و آنان را وادار به کوچ به شهرها برای یافتن کار کرد.

    سیاست‌های زبانی و فرهنگی

    رژیم پهلوی، به ویژه در دهه‌های ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰، سیاست‌های یک‌زبانی و ملی‌گرایی فارس‌محور را دنبال می‌کرد. مدارس، رسانه‌ها و نهادهای دولتی عملاً از آموزش و توسعه زبان و فرهنگ ترکی آذربایجانی جلوگیری می‌کردند. این سیاست‌ها باعث تضعیف هویت فرهنگی و اجتماعی آذربایجانی‌ها شد و زمینه‌ی مهاجرت و پذیرش شرایط سخت شهری را تسهیل کرد.

    ناتوانی در مدیریت مهاجرت و فقر

    وقتی مستمندان آذربایجانی به تهران مهاجرت کردند، دولت پهلوی فاقد سیاست رفاهی یا حمایتی جامع بود. هیچ برنامه‌ی مدونی برای اسکان، تأمین مسکن یا اشتغال مهاجران وجود نداشت و این وضعیت باعث شد که مستمندان در شرایط بسیار سخت، بدون کمک و فاقد امنیت اقتصادی، زندگی کنند.

    نتیجه‌ی سیاست‌ها: فاجعه انسانی

    ترکیب سیاست‌های اقتصادی تمرکزگرا، محدودیت در کشاورزی، فشارهای فرهنگی و عدم حمایت اجتماعی، باعث شد که صدها هزار نفر از آذربایجانی‌ها به شکل ناخواسته و اجباری مهاجرت کنند. این مهاجرت گسترده و شرایط سخت شهری، عملاً یک فاجعه انسانی و اجتماعی برای جامعه آذربایجان در آن دوره ایجاد کرد.

    به طور خلاصه، می‌توان گفت که سیاست‌های تمرکزگرایانه، اقتصادی نابرابر، فرهنگی سرکوبگر و ضعف در حمایت اجتماعی رژیم پهلوی در عمل باعث ایجاد فاجعه‌ای شد که کتاب مالجو آن را تحت عنوان «کوچ در پی کار و نان» تحلیل می‌کند.

  • شاهرخ خان؛ آخرین ابرستاره اسطوره‌ای هند

    شاهرخ خان؛ آخرین ابرستاره اسطوره‌ای هند

    آخرین ابرستاره اسطوره‌ای هند
    نویسندگان: ریا موگول و آیوشی شاه


    همانند همیشه، آیین از یک زیارت آغاز می‌شود.

    مردم از کوچه‌پس‌کوچه‌های متراکم پایتخت مالی هند و از روستاهای غبارآلود هزاران کیلومتر دورتر، همه به سوی خانه‌ی مستحکم و مشرف به دریا در بمبئی روانه می‌شوند — خانه‌ای که به بازیگر نامدار شاهرخ خان تعلق دارد. جمعیت ترکیبی است از نوجوانانی که در پی دیدن لحظه‌ای از چهره‌ی او هستند؛ زنانی میانسال که او نخستین عشق زندگی‌شان بوده؛ و مردان بالغی که آرزوهای خود را در مسیر زندگی او بازتاب یافته می‌بینند.

    شاهرخ خان، که میلیون‌ها نفر او را با حروف اختصاری SRK می‌شناسند و هوادارانش او را «شاه‌خان» می‌نامند، هفته‌ی گذشته ۶۰ ساله شد؛ و آشوبی که بیرون خانه‌اش جریان دارد، گواهی است بر ستاره‌بودنی در سطحی که در جای دیگری به ندرت دیده می‌شود.

    هوا از شعارهایی که تولد او را جشن می‌گیرند آکنده است. برخی شب را همان‌جا مانده‌اند. ماسک یا تی‌شرت‌هایی با تصویر او پوشیده‌اند، یا پوستر فیلم‌هایش را در دست دارند. همه برای یک هدف آمده‌اند: دیدن لحظه‌ای از این ابرستاره و شریک شدن در گستره‌ی آغوش بازِ معروف او.

    یکی از هواداران به خبرنگار محلی گفت: «من سال‌هاست عاشق او هستم، آمده‌ام تولدش را تبریک بگویم. تولدت مبارک برادر شاهرخ! تولدت مبارک!»

    هوادار دیگری گفت هر سال به اینجا می‌آید: «از وقتی به دنیا آمده‌ام طرفدارش هستم… همه‌ی فیلم‌هایش را دیده‌ام.»


    آغاز اسطوره

    این پیوند در دوران دیگری شکل گرفت. زمانی که هند در دهه‌ی ۱۹۹۰ اقتصاد خود را به روی جهان گشود، شاهرخ خان قلب آن را گشود.
    او غریبه‌ای بود که بدون پشتوانه‌ی خانوادگی در سینمای موروثی بالیوود، تنها با هوش، جاه‌طلبی و چال‌های لبخندش دروازه‌ها را درهم شکست.

    و در حالی‌که هزاران نفر بیرون خانه‌اش برای پرستش خدای سینما گرد آمده‌اند، شاید در واقع شاهد غروب خدایان سینمای هند باشند.

    گزارش اخیر IMDb می‌گوید:

    «در زمانی که ستاره‌ها قابل‌دسترس‌تر و هواداری‌ها کمتر آیینی شده‌اند، قرارداد میان ستاره و طرفدار دیگر مقدس نیست.»

    در عصر شبکه‌های اجتماعی، سیاست‌های تفرقه‌انگیز و توجه تکه‌تکه‌شده‌ی مخاطبان، رسیدن به چنین سطحی از محبوبیت دیگر فقط دشوار نیست — تقریباً ناممکن است.

    IMDb در پایان گزارشش نوشت:

    «زمان آن رسیده که دیگر به دنبال شاهرخ‌خان بعدی نباشیم.»


    خانه‌ای به نام «آرزو»

    صحنه‌ی مقابل خانه‌ی او، «منّت» (Mannat)، پژواکی از لحظه‌ای است که سه دهه پیش آغاز شد، زمانی که خودِ هند نیز در حال تولدی دوباره بود.
    خودِ نام خانه استعاره‌ای نیرومند است: منّت یعنی «دعایی که مستجاب شده»، و جمعیت بیرون آن، خانه را چون زیارتگاهی مقدس می‌نگرند.

    در سال ۱۹۹۱، دولت هند سیاست‌های محافظه‌کارانه‌ی سوسیالیستی را کنار گذاشت و درهای کشور را به روی بازار آزاد گشود.
    تلویزیون ماهواره‌ای وارد خانه‌ها شد، برندهای غربی در مغازه‌ها پدیدار شدند و برای طبقه‌ی متوسطِ رو به رشد، مفهوم «موفقیت» از نو تعریف شد.

    شعار تازه‌ای همه‌گیر شد:

    «هر کسی می‌تواند موفق شود.»

    در همین زمان بود که خان وارد صحنه شد.


    از پسر محله تا چهره‌ی یک ملت

    او پسر مسلمانی از خانواده‌ای طبقه‌ی متوسط در دهلی بود — در خانواده‌ای که ثروتی نداشت اما فرهنگ و اندیشه‌اش غنی بود.
    پدرش، میر تاج‌محمد خان، وکیل و فعال استقلال‌طلب از پیشاورِ پاکستان امروزی بود که چندین بار در تجارت شکست خورد.
    مادرش لطیف فاطمه، تکیه‌گاه خانواده بود.

    خان در سخنرانی سال ۲۰۱۲ در دانشگاه ییل گفت:

    «من از یک خانواده‌ی پایین‌متوسط می‌آیم. شکست‌های زیادی دیده‌ام. پدرم زیباترین مرد و موفق‌ترین شکست‌خورده‌ی جهان بود… ما واقعاً فقیر بودیم، و فقر یعنی ترس، استرس و گاهی افسردگی.»

    او بازیگری را از تئاتر مدرسه آغاز کرد و در ۲۳ سالگی با سریال تلویزیونی موفق «فوجی» (سرباز) شناخته شد. اما درست وقتی کارش اوج می‌گرفت، زندگی‌اش فرو ریخت. پس از مرگ مادرش (چند سال پس از پدر)، برای فراموشی غم به بمبئی رفت — مرکز صنعت سینمای هند.

    در مصاحبه‌ای با سی‌ان‌ان در سال ۲۰۰۸ گفت:

    «در دهلی غمگین بودم. گفتم برو بمبئی، شاید برای تغییر حال و هوا یک سالی خوش بگذرد و از اندوه مرگ پدر و مادرم بیرون بیایم. ولی دیگر نتوانستم برگردم… من نمی‌خواستم ستاره‌ی سینما شوم، اتفاقی ستاره شدم.»


    جهش به قله‌ی شهرت

    خان با فیلم «دیوانه» (Deewana) در سال ۱۹۹۲ وارد سینما شد و با نقش‌های منفی در فیلم‌هایی چون «ترس» (Darr) و «بازیگر» (Baazigar) توجه‌ها را جلب کرد.
    اما در سال ۱۹۹۵ با فیلم افسانه‌ای «عاشق دل‌پذیر عروس را می‌برد» (Dilwale Dulhania Le Jayenge / DDLJ) به اوج رسید.

    در آن فیلم، شخصیت او — «راج» — تصویری نو از مردانگی ارائه داد: نه خشمگین و زمخت، بلکه حساس و محترم. او نماد عشق مدرن شد، عشقی که در عین شور، امن و قابل اعتماد است.


    پرستش یک انسان

    بالیوود ستارگان بزرگ دیگری هم دارد: آمیر خان با بازی‌های متنوع، دیپیکا پادوکونه، و سلمان خان. اما هیچ‌کدام جایگاهی با شور مذهبیِ هواداران شاهرخ ندارند. نمونه‌اش «شِر محمد» از ایالت جارکند است که ۲۲۰۰ کیلومتر سفر کرد و ۹۵ روز مقابل خانه‌اش منتظر ماند تا او را ببیند. وقتی خان از این ماجرا باخبر شد، شخصاً بیرون آمد و او را در آغوش گرفت.

    همچنین مردی به نام ویشاروخ خود را «بزرگ‌ترین طرفدار جهان» می‌داند، خانه‌اش پر از پوسترهای اوست، و دو فرزندش را «سیمرا» و «آریان» نامیده — یکی از نام‌های نقش‌های خان و دیگری نام پسر واقعی او.


    معناهای متفاوت برای نسل‌های متفاوت

    در کتاب «در جست‌وجوی ناامیدانه‌ی شاهرخ»، نویسنده شرایانا بهاتاچاریه بررسی می‌کند که خان برای زنان هند چه معناهایی دارد:

    «او نوعی مردانگی تازه را معرفی کرد — مردی که در اقتصاد آزادشده‌ی هند، شریک عاطفی و برابر زن بود.»

    او می‌نویسد برای کارگران زن مهاجر، جذابیت خان نه در رمانتیسم پرزرق‌وبرق، بلکه در سادگی رفتار او بود — مثلاً صحنه‌هایی که در آشپزخانه کمک می‌کند. برای طبقات ثروتمند، او نماد رؤیای موفقیت از راه تلاش بود؛ تجسم «افسانه‌ی شایسته‌سالاری» در روزگار شیفتگی هند به رشد اقتصادی.

    و برای نخستین نسل از زنانی که در خانواده‌هایشان اجازه‌ی کار پیدا کردند، فیلم‌های خان پناهگاهی روحی بود — راهی برای رهایی از فشار ازدواج و سنت.

    بهاتاچاریه می‌گوید:

    «او یک نفر است، اما هر طرفدار تصویر آرزوهای خودش را بر او فرافکنی کرده است.»


    ستاره‌ای در عصر الگوریتم

    داده‌های IMDb نشان می‌دهد خان در ۲۰ تا از ۱۳۰ فیلم برتر ۲۵ سال اخیر هند حضور داشته است.
    اما امروز، در دنیای خالقان دیجیتال، شهرت دیگر مسیر واحدی ندارد.

    بازیگری جوان به نام شیوام خاتری که مانند خان از شهر کوچکی به بمبئی آمده، می‌گوید:

    «دیگر کسی از خیابان برداشته نمی‌شود. حالا باید اول برند شخصی باشی تا بعد ستاره شوی. شبکه‌های اجتماعی همه‌چیز را عوض کرده‌اند.»

    گزارش IMDb می‌گوید:

    «ارتباط میان ستاره و مخاطب که روزی از راه فیلم و نقش ساخته می‌شد، اکنون متخلخل‌تر شده است. فاصله‌ی میان چهره‌ی عظیم پرده‌ی نقره‌ای و چهره‌ی گوشی شما از میان رفته.»

    اکنون بازیگران جوان باید هم‌زمان با بلاگرها، کمدین‌ها و رقصندگان برای چند ثانیه حضور در صفحه‌ی تلفن شما رقابت کنند.


    بدل‌ها و سایه‌ها

    در ایالت گجرات، مردی به نام ابراهیم قدری که شباهت چهره‌اش با خان خیره‌کننده است، از این شباهت برای ساختن حرفه‌ای در شبکه‌های اجتماعی استفاده کرده است. او در اینستاگرام صحنه‌های معروف خان را بازسازی می‌کند، از همان ژست معروف در مزرعه گرفته تا لب‌خوانی ترانه‌ها.

    قدری می‌گوید:

    «وقتی اجرا می‌کنم، حس نمی‌کنم تقلید می‌کنم — حس می‌کنم خودِ او هستم.»

    با بیش از دو میلیون دنبال‌کننده، او از این راه زندگی می‌گذراند، اما می‌گوید:

    «نمی‌خواهم او را از نزدیک ببینم. چون اگر ببینمش، شورم تمام می‌شود. بعد از آن دیگر چه هدفی خواهم داشت؟»


    چهره‌ای وحدت‌بخش در زمان تفرقه

    خان به‌عنوان یک مسلمان محبوب در میان اکثریت هندو، تجسم وعده‌ی هندِ پس از آزادسازی اقتصادی بود. او در مدرسه‌ای مسیحی درس خواند، با زنی هندو ازدواج کرد، و همواره از هویتی فراتر از مذهب دفاع نمود. او در سال ۲۰۲۰ گفت:

    «ما درباره‌ی هندو و مسلمان حرف نمی‌زنیم. همسرم هندوست، من مسلمانم، و فرزندانمان هندوستانی هستند.»

    اما در روزگار قطبی‌شده‌ی امروز، همین هویت، نماد نبرد فرهنگی شده است.

    در سال ۲۰۲۳ فیلم اکشنش «پتان» (Pathaan) جنجال‌برانگیز شد.
    پوشش نارنجی یک بازیگر زن در یکی از صحنه‌ها خشم گروه‌های راست‌گرای هندو را برانگیخت. فراخوان تحریم فیلم در سراسر کشور منتشر شد و حتی عروسک‌های خان را آتش زدند. اما در نهایت، موفقیت بی‌سابقه‌ی فیلم پاسخی کوبنده از سوی هوادارانش بود.

    بهاتاچاریه گفت:

    «نمی‌دانم دیگر شاهرخ‌خانی وجود خواهد داشت یا نه، اما می‌دانم ما به نمادهایی نیاز داریم که ما را در گفت‌وگو متحد کنند، نه در جزیره‌های مذهبی تکه‌تکه.»


    پایان آیین

    در روز تولدش، جمعیت بیرون خانه‌اش همچنان فزونی می‌یابد. پلیس تلاش می‌کند نظم را حفظ کند اما از پس ازدحام برنمی‌آید. آفتاب غروب می‌کند و امید مردم برای دیدن قهرمانشان رنگ می‌بازد. ساعتی بعد، پیامی در شبکه‌ی X (توییتر سابق) منتشر می‌شود:

    «به توصیه‌ی مقامات، نمی‌توانم بیرون بیایم و با شما مردم عزیز دیدار کنم. صمیمانه پوزش می‌خواهم.»

    اما برای خاتریِ جوان، این تغییری در باورش ایجاد نمی‌کند:

    «دیگر کسی مثل او نخواهد آمد. باید کمی دیوانه باشی تا در این صنعت موفق شوی. تا وقتی پول داری سرگرم است… ولی بالاخره درست می‌شود.»

    روی دیوار اتاقش تابلویی نصب کرده است که می‌نویسد:

    «ابرستاره‌ی بعدی هند.»

     

    منبع: سی‌ان‌ان

  • ارجحیت تنوع زبانی بر تک‌زبانی: دفاعی شناختی-تکاملی

    نگریستن از منظری علمی به موضوعاتی که اساساً ایدئولوژی‌زده شده‌اند، اگر نگوییم ناممکن، لااقل بسیار سخت است.
    به‌خلافِ این تصور نادرست که تک‌زبانی، به‌ویژه از طریق یک زبانِ رسمیِ واحد راه رسیدن به وحدت و کارایی است، شواهد و استدلال‌های قوی نشان می‌دهند که تنوع زبانی، هم در سطح فردی و هم در سطح گروهی، نه تنها یک واقعیت طبیعی، بلکه یک مزیت و برتری انکارناپذیر است. این دفاعیه بر منافع شناختی فردی، قابلیتِ حل مسئله و نوآوریِ گروهی با تأکید بر نقش استعاره‌ها، و اهمیت تکاملی تنوع استوار است.

    در سطح فردی
    شواهد علمی به روشنی نشان می‌دهند که افراد دو یا چندزبانه از مغزی ورزیده‌تر بهره‌مندند. مدیریت همزمان چند نظام زبانی، کارکردهای اجرایی مغز مانند انعطاف‌پذیری شناختی و حافظه‌ی کاری را تقویت می‌کند. اینها مهارت‌هایی بنیادینی‌اند که در تمام جنبه‌های یادگیری و حل مسئله کاربرد دارند. این افراد همچنین آگاهی فرازبانی عمیق‌تری دارند. از مجالده تقدم زبان و تفکر که در گذریم تردیدی نیست که زبان، هم به لحاظ ساختاری و هم به لحاظ غنای استعاری، تفکر را قاب‌بندی می‌کند. این انعطاف‌پذیری شناختی بیشتر، به تفکر خلاق و یافتن راه‌حل‌های بدیع‌تر برای مسائل می‌انجامد. علاوه بر این، استفاده از چند زبان، ذخیره‌ی شناختی ایجاد می‌کند که می‌تواند سلامت مغز را در دوران سالمندی بهبود بخشد و بروز علائم زوال عقل مانند آلزایمر را به تأخیر اندازد. در مقابل، تک‌زبانی، فرد را از این تمرین‌های غنی شناختی و آگاهی نسبت به تنوع چارچوب‌های مفهومی محروم، و به یک نظام زبانی-شناختی واحد محدود می‌سازد.

    در سطح گروهی
    این برتری فردی به سطح گروهی نیز تسری می‌یابد و در اینجا نقش استعاره‌ها برجسته‌تر می‌شود. جوامع و گروه‌هایی که تنوع زبانی را در خود جای داده‌اند، به مخزن غنی‌تری از دانش، دیدگاه‌ها و تجربیات دسترسی دارند. هر زبان، نه تنها حامل تاریخ و فرهنگ، بلکه حامل نظام‌های استعاری منحصربه‌فردی است که شیوه‌های بنیادین نگریستن به جهان و صورت‌بندی مفاهیم انتزاعی را شکل می‌دهند. استعاره‌ها صرفاً آرایه‌های ادبی نیستند، بلکه ابزارهای شناختی قدرتمندی‌اند که بر درک ما از مسائل، نحوه‌ی استدلال و راه‌حل‌هایی که متصور می‌شویم، تأثیر می‌گذارند. تنوع زبانی به معنای دسترسی به مجموعه‌ای وسیع‌تر از این ابزارهای استعاری است. یک مشکل واحد ممکن است در زبان‌های مختلف، و به کمک استعاره‌های متفاوت، به انحاء متفاوتی صورت‌بندی شود و در هر صورت‌بندی مسیرهای متفاوتی برای راه‎حل و نظریه‌پردازی گشوده می‌شود. این غنای استعاری مستقیماً به غنا در راه‌حل‌ها و تنوع نظریه‌ها می‌انجامد، زیرا تلاقی این دیدگاه‌های مختلف، همانطور که مطالعات روی تیم‌های چندفرهنگی نشان می‌دهند، پتانسیل نوآوری و خلاقیت گروه را به شدت افزایش می‌دهد. این تنوع به تحلیل عمیق‌تر مسائل و یافتن راه‌حل‌های جامع‌تر کمک می‌کند و پایه‌های یک انسجام واقعی مبتنی بر احترام متقابل و احساس تعلق همه‌ی گروه‌ها را بنا می‌نهد.

    از منظر تکاملی
    اهمیت این تنوع از منظر تکاملی نیز قابل بررسی است. زبان یک سازگاری مهم برای انسان است و تنوع زبانی، محصول طبیعی فرآیندهای تکاملی‌ست. این تنوع، نه فقط در سطح واژگان و دستور زبان، بلکه در سطح نظام‌های مفهومی و استعاری که هر زبان برای درک جهان توسعه داده است وجود دارد. همانطور که تنوع زیستی برای سلامت و پایداری اکوسیستم‌ها حیاتی است، تنوع زبانی نیز انعطاف‌پذیری و مقاومت جامعه‌ی انسانی را در برابر معضلات افزایش می‌دهد. هر زبان، با استعاره‌ها و چارچوب‌های مفهومی تکامل‌یافته‌اش، مجموعه‌ای از ابزارها برای بقا و پیشرفت است. از دست دادن زبان‌ها، به معنای از دست دادن بخشی از این میراث تکاملی و کاهش زرادخانه مفهومی و استعاری ما برای مواجهه با ناشناخته‌های آینده است؛ در حالیکه به اندازه‌ی کافی در مقابل تغییرات آینده آسیب‌پذیر هستیم. تلاش برای تحمیل تک‌زبانی، اقدامی علیه این تنوع تکامل‌یافته و به‌مثابه‌ی کاهش عامدانه‌ی قابلیت سازگاری مفهومی و شناختی جامعه است.

    خلاصه
    بنابراین، تنوع زبانی مشکلی که نیازمند راه‌حل باشد نیست؛ بلکه سرمایه‌ای ارزشمند و مزیتی انکارناپذیر برای افراد و جوامع محسوب می‌شود. چنین تنوعی اذهان را توانمندتر و فرهنگ‌ها را غنی‌تر، جعبه‌ابزار استعاری ما را وسیع‌تر و جوامع را نوآورتر، و در نهایت، گونه انسان را از نظر شناختی و فرهنگی سازگارتر و مقاوم‌تر می‌سازد. ارجحیت تنوع زبانی بر تک‌زبانی یک واقعیت شناختی، اجتماعی و تکاملی است و هر سیاستی که به جای پذیرش و مدیریت آن، به سمت سرکوب و یکسان‌سازی زبانی حرکت کند، در نهایت به زیان فرد، جامعه و آینده‌ی کشور تمام خواهد شد.
    حفظ و ترویج تنوع زبانی، سرمایه‌گذاری در خلاقیت و پایداری جمعی ماست.

     

  • ایران شاید از کره‌ی شمالی سلاح هسته‌ای بخرد

    ایران شاید از کره‌ی شمالی سلاح هسته‌ای بخرد

    ایران شاید از کره‌ی شمالی سلاح هسته‌ای بخرد

    مارک فیتزپاتریک | مؤسسه بین‌المللی مطالعات استراتژیک (IISS)*

    حملات هوایی اسرائیل و آمریکا به تأسیسات هسته‌ای ایران در ژوئن ۲۰۲۵ خسارت زیادی وارد کرد، اما میل ایران به داشتن گزینه هسته‌ای را از بین نبرد. این حملات باعث تقویت احساس در جامعه امنیتی ایران شد که بازدارندگی هسته‌ای بیش از هر زمان دیگری لازم است.

    در حال حاضر، به‌نظر می‌رسد ایران هنوز به فتوای ضدسلاح هسته‌ای آیت‌الله سید علی خامنه‌ای پایبند است. بااین‌حال، مقامات ارشد گفته‌اند که این فتوا در صورت تغییر شرایط می‌تواند اصلاح شود

    در حال حاضر، به‌نظر می‌رسد ایران هنوز به فتوای ضدسلاح هسته‌ای آیت‌الله سید علی خامنه‌ای پایبند است. بااین‌حال، مقامات ارشد گفته‌اند که این فتوا در صورت تغییر شرایط می‌تواند اصلاح شود.

    برای پشتیبانی از ادعای زودهنگام دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، مبنی بر نابودی کامل برنامه هسته‌ای ایران، وزیر خارجه مارکو روبیو به نابودی تأسیسات اصفهان اشاره کرد که در آن تبدیل هگزافلوراید اورانیوم (UF۶) به فلز انجام می‌شد — مرحله‌ای کلیدی در تولید سلاح هسته‌ای. سخنگوی پنتاگون گفت این حملات احتمالاً برنامه ایران را حدود «دو سال» عقب انداخته است.

    اما این بازه زمانی ممکن است گمراه‌کننده باشد. پژوهشگران مستقل اشاره کرده‌اند که ایران برای دستیابی سریع به بمب لزوماً نیازی به بازسازی تأسیسات آسیب‌دیده ندارد.

    ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای ۶۰٪ (HEU) که برای ساخت حدود ده بمب کافی است، در محفظه‌هایی نگهداری می‌شود که ظاهراً زیر آوار مدفون شده‌اند، اما می‌توان آنها را بیرون کشید. مسئله این است که آیا می‌توان این کار را بدون شناسایی انجام داد — و در صورت شناسایی، احتمالاً بمباران‌های بیشتری در پی خواهد داشت.

    حتی پیش از حملات ژوئن، ایران در حال ساخت تأسیسات غنی‌سازی جدیدی در اصفهان بود که در آن می‌توانست HEU را بیشتر غنی‌سازی کند. فناوری تبدیل اورانیوم، قدمتی ۸۰ ساله دارد و احداث چنین کارخانه‌ای زمان زیادی نمی‌برد.

    اگر ارزیابی دولت آمریکا مبنی بر اینکه ایران به‌راحتی نمی‌تواند از گلوگاه‌های فنی عبور کند درست باشد — و این دیدگاه را اطلاعات نظامی اسرائیل نیز تأیید می‌کند — ایران گزینه دیگری دارد: می‌تواند از دوستان قدیمی خود در پیونگ‌یانگ کمک بگیرد؛ شاید حتی چند کلاهک آماده از زرادخانه تخمینی ۵۰ تا ۹۰ سلاح هسته‌ای کره شمالی (هرچند این کاملاً فرضی است).

    کره شمالی به‌عنوان تأمین‌کننده بالقوه

    اگر ایران به دنبال کمک خارجی باشد، کره شمالی طبیعی‌ترین گزینه است. به‌عنوان اعضای «کشور‌های یاغی»، ایران و کره شمالی سال‌هاست که در زمینه موشکی با یکدیگر همکاری دارند.

    هر دو تحت تحریم‌های شورای امنیت سازمان ملل هستند که تجارت فناوری‌های تسلیحاتی را ممنوع می‌کند. بنابراین، برای دسترسی به فناوری خارجی، باید به کشور‌های مطرود دیگر، شبکه‌های قاچاق، یا بازار سیاه متوسل شوند — مانند شبکه‌ای که زمانی توسط عبدالقدیر خان، مهندس پاکستانی، هدایت می‌شد.

    از سال ۲۰۰۷ که راکتور تولید پلوتونیوم ساخت کره شمالی در سوریه با حمله اسرائیل نابود شد، انتقال فناوری هسته‌ای از سوی پیونگ‌یانگ گزارش نشده است.

    اما صادرات موشک داستان دیگری است. از سال ۱۹۸۷، کره شمالی موشک‌های بالستیک به ایران و سایر کشور‌های خاورمیانه فروخته است. تا سال ۲۰۲۰ نیز گزارش‌هایی از همکاری پیونگ‌یانگ و تهران در پروژه‌های موشک‌های دوربرد منتشر شد. کره شمالی همچنان موشک‌هایی به روسیه برای استفاده در جنگ اوکراین ارسال می‌کند.

    اگر فروش کلاهک‌های آماده بیش از حد خطرناک باشد — زیرا کیم جونگ اون احتمالاً هرکدام را بسیار ارزشمند می‌داند — ممکن است کره شمالی مایل باشد اورانیوم با غنای بالا (HEU) منتقل کند.

    برآورد‌ها نشان می‌دهد که این کشور سالانه حدود ۱۸۰ کیلوگرم HEU با درجه تسلیحاتی در تأسیسات یونگ‌بیون و کانگسون تولید می‌کند که با بهره‌برداری از واحد جدید کانگسون، این مقدار ممکن است به ۲۱۵ تا ۲۳۰ کیلوگرم برسد — کافی برای تولید ۷ تا ۹ سلاح جدید در سال. بخشی از مازاد این تولید می‌تواند بدون تضعیف بازدارندگی پیونگ‌یانگ فروخته شود.

    از نظر فناوری، بعید است ایران برای سانتریفیوژ‌ها به کره شمالی متکی شود؛ هر دو کشور نسخه‌های پاکستانی P۲ را از شبکه «خان» (عبدالقدیر خان) دریافت کردند، اما مسیر توسعه بومی آنها از هم جدا شده است.

    با این حال، در سایر تجهیزات تولید سلاح — مانند ابزار تبدیل گاز HEU به فلز و پردازش فلز اورانیوم — همکاری محتمل‌تر است. ایران در حملات ژوئن ظاهراً ظرفیت‌های مربوط به طراحی سلاح را از دست نداده است، اما اگر در این بخش پنهان از برنامه هسته‌ای‌اش شکافی ایجاد شده باشد، ممکن است بخواهد آن را از کره شمالی جبران کند.

    همچنین احتمال دارد کره شمالی کارشناسان یا طراحان سلاح خود را موقتاً به ایران بفرستد تا جایگزین ۱۴ دانشمند هسته‌ای کشته‌شده در حملات اسرائیل شود — عاملی که اسرائیل آن را دلیل اصلی عقب‌ماندگی بزرگ ایران در برنامه هسته‌ای می‌داند.

    جلوگیری از تجارت هسته‌ای

    اگر نهاد‌های اطلاعاتی آمریکا یا متحدانش در سئول از انتقال قریب‌الوقوع مواد هسته‌ای از کره شمالی آگاه شوند، ابزار‌هایی برای متوقف‌کردن آن دارند.

    یکی از این ابزارها، قطعنامه ۱۸۷۴ شورای امنیت (مصوب ۲۰۰۹) است که به اعضای سازمان ملل اجازه می‌دهد محموله‌های کره شمالی را بازرسی و در صورت ظن به ارتباط با برنامه هسته‌ای، آن را نابود کنند.

    همچنین، قطعنامه ۱۹۲۹ (۲۰۱۰) ایران را از واردات فناوری و مواد هسته‌ای منع کرد. این قطعنامه‌ها در سال ۲۰۱۵ با توافق برجام تعلیق شدند، اما با فعال‌شدن «مکانیسم ماشه» در ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۵ توسط فرانسه، آلمان و بریتانیا، دوباره به‌طور کامل برقرار شدند.

    ابزار دیگر، ابتکار امنیت اشاعه (PSI) است که در سال ۲۰۰۳ برای همکاری اطلاعاتی و نظامی در جلوگیری از انتقال مواد سلاح‌های کشتار جمعی ایجاد شد. با وجود حمایت ۱۱۶ کشور، این ابتکار محدودیت‌هایی دارد، زیرا چین و هند عضو آن نیستند و بنادرشان ممکن است در مسیر کشتی‌های کره شمالی به ایران قرار گیرد. همچنین، PSI نمی‌تواند انتقال‌های فناورانه نامشهود (مثل فایل‌های دیجیتال و دانش فنی) را متوقف کند.

    طبق قوانین بین‌المللی، کشتی‌ها را نمی‌توان در آب‌های آزاد بدون اجازه کشور صاحب پرچم متوقف کرد. اما اگر آمریکا یا اسرائیل از انتقال سلاح هسته‌ای کره شمالی به ایران مطلع شوند، بعید است قانون بین‌الملل مانع آنها شود. همان‌گونه که حملات ژوئن و غرق‌کردن کشتی‌های ونزوئلایی در کارائیب نشان داد، هر دو دولت اسرائیل و ترامپ ترجیح می‌دهند «اول شلیک کنند و بعد سؤال قانونی بپرسند.»

    بهتر است که کره شمالی و ایران اساساً از فکر چنین تجارت هسته‌ای بازداشته شوند.

     

    *
    Mark Fitzpatrick
    The International Institute for Strategic Studies
    عنوان اصلی مقاله
    Could Iran buy nuclear weapons from North Korea?
    آدرس مقاله
    https://www.iiss.org/online-analysis/online-analysis/2025/11/could-iran-buy-nuclear-weapons-from-north-korea/
  • زبان ازبکی را باید پاس داشت

    زبان ازبکی را باید پاس داشت

    اگر به نیکی در تاریخ معرفت مشترک و میراث فرهنگی‌ای که تمدن ما را از کاشغر تا آناتولی به‌هم پیوند داده بنگریم، به رشته‌ای از زبان‌ها برمی‌خوریم؛ زبان سُغدی که برای مدتی دراز به‌عنوان زبان بین‌قومی از آسیای میانه تا بین‌النهرین استفاده می‌شده است. پیامبر بابلی، مانی میترا، هنگامی که از بابل به بلخ آمد، همه آثارش را به زبان سُغدی نوشت، یا دست‌کم آن‌چه از او باقی مانده، به همین زبان است. این همان داستانی‌ست که ۵۰۰ سال بعد درباره‌ مزدک فرّخ‌دین نیز تکرار شد؛ او از بلخ به بابل رفت، یا در حقیقت از ماوراءالنهر به بین‌النهرین، و هنوز زبانی که سخنانش را می‌پراکند و حفظ می‌کرد، زبان سُغدی بود.

    پیش از آن، نیاکان ما زبان‌های فراوانی در گستره‌ تمدنی خود پرورده بودند؛ از سانسکریت تا پهلوی، از خوارزمی تا ترکی اورخونی (که به گوک‌ترک یا ترکی آیغوری نیز مشهور است). اما با آمدن اسلام، برای مدت‌ها فرهنگ و آداب و رسوم عرب با زور شمشیر و ستم بر مردم مستولی شد و مردمان زبان، واژه‌گان و الفبای خویش را از یاد بردند، اما جان زبان را نه.

    اسطوره‌هایی که به زبان معنا می‌دادند، دوباره زنده شدند؛ هم در دربار سامانیان بخارا و هم در دربار قراختاییان خوقند و کاشغر. در همین روزگار، بیش از بیست خانواده‌ ترک در سراسر منطقه‌ تمدنی ما حکومت می‌کردند و معارفی که میراث مشترک نیاکان ما بود، در میان همین حکومت‌های فرهنگ‌پرور بازسازی شد و نسل‌به‌نسل تا روزگار ما بالید.

    نخستین سیاست‌نامه‌ای که پس از اسلام نوشته شد، به ترکی میانه بود و پس از آن، در دربار ترکان سلجوقی، سیاست‌نامه‌ مبسوطی به فارسی نگاشته شد. این‌ها را می‌گویم تا بدانیم هیچ‌گاه میان زبان ترکی و فارسی دوگانه‌گی نبوده است؛ بلکه هر دو جان هم و دوگانه‌ هم بوده‌اند. چرا که هر دو زبان، سلسله‌ معناهای مشترک را حمل می‌کردند و حافظه‌ هر دو، گنجینه‌ مشترکی از رویا و اسطوره‌های همانند بود. این همان رازی بود که امیرعلی‌شیر نوایی دریافته بود و کوشید زبان ترکی جغتایی ــ یا نسخه‌ سوم حقیقت ترکی ــ را در کنار زبان فارسی بپروراند. نخبه‌گان ما در طول تاریخ تقریباً هر دو زبان را می‌دانستند، چرا که واژه‌گان مشترک در هر دو فراوان بود و معنا و حافظه یگانه را به‌عنوان آبشخور با خود داشتند. ترکی از نظر ساختار به پهلوی و سُغدی نزدیک‌تر بود و فارسی از نظر واژه‌گان، وارث طبیعی آن‌ها.

    نوایی با بازسرایی مهم‌ترین داستان‌های عشق و حماسه ــ که جان‌مایه‌ تمدن مشترک ما بودند ــ به زبان ترکی جغتایی یا ازبیکی، کاری کارستان کرد. او حتا کوشید بخشی از داستان‌های کهن و افسانه‌های جانبخش ترکی قدیم را نیز بازسرایی کند. در ترجمه‌ای که از نفحات جامی به ازبیکی ارایه داده، این آرزو را در مقدمه‌ اثر به‌روشنی شرح کرده است.

    از همین‌رو، دانستن نیمی از میراث فرهنگی و سنت داستان‌پردازی ما بدون دانستن زبان ازبیکی میسر نیست. نمی‌توان به ترکی استانبولی معاصر نگاه کرد ــ که محصول روزگار جدید است و حتا رشته‌ پیوندش با ترکی عثمانی گسسته شده ــ و بر پایه‌ آن، خویشاوندی فارسی و ترکی را سنجید. برای شناخت این خویشاوندی باید به زبان ازبیکی رجوع کرد. زبان ازبیکی نه تنها برای فارسی‌زبانان، بلکه برای همه‌ ترک‌زبانان نیز گنجینه‌ای مرجع است.

    شاید ترکی امروز در ترکیه، ازبیکستان، قزاقستان و دیگر کشورها نویسنده‌گان و شاعران بزرگی داشته باشد، اما گنجینه‌ رازهای جادویی ترکی ــ که در حقیقت گنجینه‌ مشترک ترکی و فارسی و رشته‌ وصل ما به‌عنوان مردمان یک تمدن با ریشه‌های نیاکان ماست ــ تنها در ادبیات ازبیکی میسر است.

    مردم مناطق ترک‌زبان افغانستان راه‌های دیگری نیز برای حفظ نشانه‌ها و نمادهای نیاکان یافته‌اند؛ نشانه‌هایی که در دل هرکدام داستانی و در هر نماد، سلسله‌ای از اسطوره پنهان است. مثلاً نقش قالین‌ها و گلیم‌ها و حتا نمدها؛ از صلیب‌های سبز و سرخ، چلیپاهای شکسته، گل‌های شش‌پر و ستاره‌های هشت‌ضلعی، تا نقش کمان و عقاب، گل نیلوفر آبی، خورشید و شیر. هر یک از این نقش‌ها رازی را از روزگاران کهن به زمان ما رسانده‌اند.

    برخی از این طرح‌ها تنها یادگار قبیله‌ای گمشده‌اند و برخی دیگر نشانه‌ قبیله‌های ازهم‌دورافتاده که وقتی در یک پرده یا گلیم کنار هم قرار می‌گیرند، معنای یگانه‌گی و سیر تاریخی تمدن ما را در درازنای تاریخ روایت می‌کنند.

    ادبیات ازبیکی را نیز باید چنین خواند؛ یعنی تنها واژه‌هایی از یک غزل عاشقانه یا داستانی حماسی نیست، بلکه در پشت هر واژه، ذخیره‌ای از داستان‌ها و اسطوره‌ها نهان شده است. گاهی زبان ازبیکی تنها در افغانستان از محله‌ای تا محله‌ دیگر متفاوت است، نه فقط به‌خاطر تلفظ متفاوت واژه‌ها، بلکه به‌دلیل رشته‌ قصه‌هایی که هرکدام در گذر زمان با خود آورده‌اند.

    مثلاً قبچاق‌ها در سمنگان، قرلق‌ها در بدخشان، ایماق‌ها در فاریاب، خواجه‌های آقچه، یا قرقیزهای پامیر و همین‌طور رکانی‌هایی که فارسی‌زبان شده‌اند در دره‌ ترکمن هزاره، یا منغیت‌ها در بهسود و جلال‌آباد، هر یک سلسله‌ای از تداعی‌های معنایی دارند که در میان آن‌ها بسیار متفاوت است، چرا که هر کدام از مسیری جداگانه در دل تاریخ گذشته و به سرچشمه‌ گنجینه‌ مشترک نیاکان ما رسیده‌اند.

    من در هر نقطه‌ای از افغانستان که با ترک‌زبانان روبه‌رو شدم، به‌ویژه با جوانان، از آن‌ها خواستم به زبان ترکی نیز بنویسند. حتا در ایران شاگردان بسیاری داشتم که به ترکی می‌نوشتند. درخواست از آنان برای نوشتن به ترکی فقط به‌خاطر حفظ زبان مادری نیست. زبان مادری به‌تنهایی شاید مهم باشد، اما درباره‌ زبان ترکی، مساله فقط زبان نیست؛ بلکه فعال کردن نیم‌کره‌ دیگر مغز است.

    روز زبان ازبیکی را باید پاس داشت. نباید درباره‌ حاشیه‌های بی‌معنا چون داشتن یا نداشتن «واو»، برتری زبانی یا قدمت نژادی بحث کرد؛ این‌ها بحث‌های استعماری‌اند. باید به جان زبان و رویاهای پنهان در آن پرداخت. باید از شاعران جوانی که به زبان ازبیکی می‌نویسند حمایت کرد و به نویسنده‌گان هر دو زبان فارسی و ترکی آموخت که گذشته، جان و آینده‌ آنان یکی است.

     

    به نقل از: روزنامه هشت صبح افغانستان

    * سید رضا محمدی (1358) شاعر، مترجم،منتقد ادبی و روزنامه‌نگار اهل کشور افغانستان است. با وجود آنکه در ایران زیسته و با روزنامه‌های «سلام» و «کار و کارگر» همکاری داشته، و در دانشگاه امام صادق کارشناسی ارشد علوم سیاسی خوانده، کلامش به شوونیسم آزاردهنده‌ی مرکزگرایان آلوده نشده است.

داغ