نویسنده: Anlamedia

  • نه به کارزار؛ به بهانه‌ی مرگ یک دریاچه

    نه به کارزار؛ به بهانه‌ی مرگ یک دریاچه


    دلسوزان وطن دوباره آستین بالا زده‌اند برای احیای دریاچه اورمیه. می‌دانم با صادقانه‌ترین نیت‌ها در پی انجام کاری‌اند با هر آنچه در اختیار دارند. اما صادقانه بگویم؛ به عنوان کسی که اندکی در دهه‌ی گذشته در این مسیر فعالیت کرده‌ام، کمترین اعتقادی به کار حمایت طلبی در این موضوع خاص ندارم.  چرا؟

    چون مسئله دریاچه با مسئله هویت در آذربایجان پیوند خورده است و همین امر دیگران را بجای همراهی با ما اتفاقا در برابر ما قرار داده است. بعد از یک دهه اجرای طوفانی‌ترین، بزرگترین و پرهزینه‌ترین کارزارهای محیط زیستی در خاورمیانه جلوی چشم همه‌ی ما دریاچه خشک شد و آن یک دلیل بیش‌از نداشت: حذف همین دغدغه‌‌مندان از روند سیاست‌گذاری برای احیای دریاچه اورمیه و تقلیل سیاست‌گذاری به دستگاه‌ها و نهادهایی که محرک‌شان بیش از درهمتنیدگی با تاریخ و خاطره و همنشینی، برخورداری از منابعی بود که از خلال این سیاست‌گذاری‌ها برایشان ایجاد شد.

    چه باید کرد؟ هزار سال دیگر هم بگذرد، این سوال یک جواب بیشتر ندارد: باید اقدام عملی کرد. باید انجمن و نهاد تشکیل داد. اگر شد رسمی، اگر نشد غیررسمی و با توسل به همین فضای مجازی؛ گروه‌های مجازی حول و حوش یک پروژه عملی در ابعاد مختلف احیا دریاچه تشکیل داد: از گروه‌های باغبانی و باغداری کشت جایگزین تا نحوه‌ی آبیاری با رویکرد محیط زیست پایدار. از تشکیل گروه‌های فکر تخصصی کوچک و مراجعه به ادارات استانی و صنایع آب‌بر برای پیشنهاد جایگزین‌های پایدار. از ابتکار عمل‌های ساده برای مصرف بهینه تا تولید فناوری‌های ساده و تشکیل استارتاپ‌های چابک برای جستجوی راه‌حل‌های بدیل برای هر چیزی که از دور و نزدیک بر احیا دریاچه مؤثر است.

    در یک کلام می‌خواهم بگویم احیا دریاچه بدون پیوند با زیست روزمره مردم و پاسخ به پیچیدگی‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مردمان ساکن در گهواره‌ی دریاچه ممکن نیست و صاحبان هم فهم و هم عامل این پیچیدگی‌ها همین دغدغه‌‌مندان‌اند که با راه انداختن کارزارها فقط برای دولتی‌ها پروژه تولید کردند و آخرش هیچ! احیا دریاچه نباید مسئله باشد؛ مسئله باید تبدیل کشت به کشتی بهره‌ورتر و سودآورتر اما محیط‌زیست‌گرا‌تر باشد؛ پیامدش احیا دریاچه است. مسئله نباید حفظ دریاچه اورمیه باشد؛ مسئله باید انتقال صنایع آب‌بر به جایی باشد که برای صاحبان صنایع آب‌بر سودآورتر باشد. مسئله نباید احیا دریاچه اورمیه باشد، مسئله باید نحوه‌ی آبیاری آسان‌تر و پربازده‌تر باشد؛ مسئله نباید دریاچه اورمیه باشد، مسئله باید ایجاد اقتصاد و اشتغال دیجیتال باشد؛ مسئله نباید احیا دریاچه اورمیه باشد، مسئله باید گسترش اقتصاد و اشتغال گردشگری باشد. مسئله اگر اینها باشد و عامل اگر خود شما باشید دریاچه احیا خواهد شد وگرنه منابع عظیم دیگری پای پروژه‌های مرکزنشینان و در غیاب شما و با دلخوش کردن شما و تمکین موقتی عذاب وجدان جمعی شما حیف و میل خواهد شد.

  • «آسان نیست به کسی بگویی به سوی مرگ برو»؛ خاطرات عبدالحلیم خدام و اخراج اوجالان از سوریه

    «آسان نیست به کسی بگویی به سوی مرگ برو»؛ خاطرات عبدالحلیم خدام و اخراج اوجالان از سوریه

    مجله‌ی “المجله” در سال 2023 آخرین ساعت‌های عبدالله اوجالان، رهبر گروه  “پ.ک.ک”، پیش از خروجش از دمشق در اکتبر 1998 را بر اساس نوشته‌های عبدالحلیم خدام فاش کرد.

     

    اوجالان در سال 1985 زیر چتر دولت سوریه قرار گرفت و در اردوگاه‌های فلسطینی‌ها در سوریه و لبنان تحت نظارت سوریه، به سازماندهی و آموزش هواداران خود پرداخت. همچنین روی تبلیغات و ساماندهی گروه‌هایی تمرکز کرد که از طریق مرزها یا از طریق عراق به ترکیه نفوذ می‌کردند.

    به نوشته المجله، وی ابتدا با شاخه خارجی اداره امنیت دولتی (اطلاعات عمومی) در ارتباط بود، سپس نظارت و رابطه‌ی او به اداره امنیت سیاسی منتقل شد. هیچ مقام سیاسی تا سال 1992 او را به حضور نپذیرفت، تا اینکه برای اولین بار با عبدالحلیم خدام، معاون رئیس جمهوری پیشین (حافظ اسد)، دیدار کرد و سپس چندین بار با او جلسه داشت تا او را متقاعد کند که در چارچوب وساطت دمشق با نجم‌الدین اربکان، به راه‌حل‌های سیاسی با ترکیه دست یابد.

    میانجی‌گری‌ها بین اوجالان و آنکارا با شکست مواجه شد و دمشق به میزبانی او ادامه داد و درخواست‌های آنکارا برای تحویل یا اخراج او را رد کرد. در سال 1998، ترکیه ارتش خود را در مرزهای سوریه بسیج کرد و خواستار استرداد و یا اخراج اوجالان شد.

    در اکتبر 1998، حسنی مبارک، رئیس جمهور پیشین مصر، بین حافظ اسد، رئیس جمهوری سوریه، و سلیمان دمیرل، رئیس جمهوری ترکیه، وساطت کرد. پس از کش و قوس‌ها، اسد تصمیم دشوار اخراج اوجالان را گرفت، اما به جای تحویل او به آنکارا، اوجالان به اروپا و روسیه و سپس آفریقا رفت، و در آنجا توسط سرویس اطلاعاتی ترکیه دستگیر شد (و یا نایروبی او را تحویل داد). اوجالان از اوایل سال 1999 به زندانی انداخته شد تا کنون در آن به سر می‌برد.

    این اخراج البته فوری و به آسانی صورت نگرفت و المجله شرح مبسوطی از جزئیات سرکشی اولیه‌ی دمشق، و سپس تسلیم‌اش در برابر فشارهای نظامی آنکارا برای استرداد و یا اخراج عبدالله اوجالان می‌دهد.

    دیدار اسد و خدام و وساطت مبارک

    بر اساس اسناد رسمی سوریه که معاون رئیس جمهور وقت سوریه، عبدالحلیم خدام، پیش از جدایی‌اش در سال 2005، به پاریس منتقل کرد و “المجله” به ادعای خودش نسخه‌ای از آن را به دست آورده است، در اول اکتبر 1998، حافظ اسد، خدام را در لاذقیه به حضور پذیرفت. خدام می‌گوید: «هنگامی که در مورد لبنان صحبت می‌کردیم، حاجب وارد شد و پاکتی را به رئیس‌ جمهوری تحویل داد. اسد آن را خواند. نامه‌ای بود از سلیمان دمیرل، رئیس جمهور ترکیه، حاوی تهدید صریح علیه سوریه. در نامه گفته شده بود که ترکیه از حمایت سوریه از تروریسم کردی که منجر به کشته شدن ده‌ها هزار شهروند ترک شده است، به تنگ آمده است. و اینکه اگر سوریه اوجالان را تحویل ندهد، ترکیه به نیروی نظامی متوسل خواهد شد.»

    پس از بحث در مورد این موضوع، اسد و خدام به این نتیجه می‌رسند که تهدیدات «با توافق اسرائیل و ایالات متحده انجام شده است و با فشارهای وارده بر ما برای حل و فصل روابط با اسرائیل و در چارچوب ائتلاف جدید در منطقه مرتبط است.» خدام اضافه می‌کند: «پیشنهاد کردم که یک کمپین عربی و بین‌المللی برای مقابله با فشار ترکیه آغاز کنیم، اما نظر او (اسد) این بود که عجله نکنیم تا کسی فکر نکند که ما از این تهدیدات می‌ترسیم. به رئیس جمهور گفتم: فردا حسنی مبارک، رئیس جمهور مصر، تماس خواهد گرفت و پیشنهاد وساطت خواهد داد. همین طور هم شد و رئیس جمهوری مصر روز بعد تماس گرفت، و دو رئیس جمهوری بر سر سفر رئیس جمهور مبارک به دمشق در 4 اکتبر 1998 توافق کردند. مبارک وارد شد و بحران با ترکیه و پیامدهای آن در منطقه تحلیل شد. رئیس جمهوری مصر در مورد اهداف سیاست ترکیه که «منطقه را به سوی نابودی خواهد کشاند» سؤال کرد. اسد در مورد بحران و ائتلاف ترکیه-اسرائیل صحبت کرد.»

    اسد بدون آنکه به مشکلات تروریسم و خونریزی‌های پ.ک.گ در ترکیه اشاره کند، به روابط با ترکیه و تماس‌های قبلی، و «طفره رفتن ترکیه از حل مشکلات موجود، به ویژه مشکل آب می‌پردازد. سپس توضیحاتی می‌دهد درباره‌ی اقداماتی که سال‌ها پیش علیه گروه اوجالان انجام شده است، با تأکید بر اینکه هیچ کمک سوری به حزب کارگران کرد ترکیه وجود ندارد، و هیچ نفوذی از طریق مرزهای سوریه صورت نمی‌گیرد، و ارتش ترکیه و نیروهای امنیتی در طول مرز حضور دارند.»

    اسد و مبارک تصمیم می‌گیرند که خدام، عمرو موسی وزیر خارجه سابق مصر، فاروق الشرع وزیر خارجه سابق سوریه و چند تن از مشاوران برای بحث درباره‌ی موضوع تشکیل جلسه دهند. جالب است که همین جمع به جای بررسی کارشناسانه‌ی موضوع و ریشه‌یابی علل بحران که در رأس آن وجود پایگاه‌های تروریستی در خاک سوریه است از اسرائیل سخن می‌گویند و به جای بحث درباره‌ی درخواست آنکار مبنی بر اخراج تروریست‌ها، ریشه‌ی مناقشه را در اسرائیل می‌بینند. و در نهایت به جای پیشنهادهای اصولی تنها به تهدید ترکیه بسنده می‌کنند؛ موضعی که در نهایت به سرشکستگی و تسلیم دمشق منتهی شد. المجله به نقل از خدام می‌نویسد: «در ملاقات ما، دلایل بحران و ارتباط آن با ائتلاف ترکیه-اسرائیل و بحران داخلی ترکیه را دوباره مورد بحث قرار دادیم، و به نتایج زیر رسیدیم:

    • باید یک موضع عربی حامی سوریه وجود داشته باشد و یک حرکت عربی برای مقابله با ترکیه صورت گیرد. سفر رئیس جمهوری مبارک [به ترکیه] در این راستا است، و رئیس جمهوری مبارک باید به ترک‌ها بگوید که درگیری شما با سوریه، همه‌ی اعراب را به حمایت از سوریه سوق خواهد داد و منطقه و خودتان را وارد مشکلی می‌کنید که نیازی به آن ندارید، و اعراب سوریه را تنها نخواهند گذاشت.
    • به ترک‌ها بگوید: مشکل چیست؟ حزب کارگران کردستان در اروپا حضور دارد، پس چرا این کارزار علیه سوریه است؟ مهم این است که سوریه از این موضوع علیه شما استفاده نمی‌کند و می‌توان در این زمینه همکاری آرامی داشت و سوریه هیچ ارتباطی با حزب کارگران کرد ندارد، و باید تهدیدات پس گرفته شده و وضعیت آرام شود و سپس یک گفتگوی جدی انجام شود.
    • شما نزد اعراب متهم هستید که برای نفع اسرائیل کار می‌کنید، و این شما را در مقابل اعراب و مسلمانان قرار می‌دهد.»

    نه خدام، و نه المجله اشاره نمی‌کنند که واکنش حافظ اسد، به عنوان یکی از پرچمداران ضدیت با اسرائیل، به جمله‌ی آخری چه بوده است. چرا که اصلی‌ترین همکار اسرائیل در منطقه بعد از پیمان کمپ‌دیوید مصر بوده و به همین خاطر از جامعه‌ی عرب اخراج شده بود. در واقع کشوری که خود به خاطر روابط با اسرائیل در مقابل اعراب و مسلمانان قرار گرفته بود، نمی‌توانست کشور دیگری، آنهم یک کشور غیرعربی، را به خاطر همین موضوع تهدید کند. در هر حال موضوع به اسد و مبارک ارائه شد، و آنها موافقت کردند در صورت پاسخ منفی ترک‌ها به وساطت رئیس جمهوری مصر، همین جمع جلسه‌ی دیگری تشکیل دهند.


    بیانیه و اسناد

    پیش از آن، در یک بیانیه رسمی دولت سوریه در 3 اکتبر آمده بود: «واقعاً عجیب است که در چنین شرایطی، در اظهارات رسمی اخیر ترکیه گفته شده است که سوریه مانع تلاش‌های دیپلماتیک است، در حالی که سوریه بر گفتگوهای دیپلماتیک به عنوان تنها راه حل تأکید دارد، و همیشه بر لحنی معتدل و صلح‌جویانه در تمامی اظهارات رسمی و بیانیه‌هایی که در تدوین آنها در کنفرانس‌های عربی و اسلامی شرکت داشته، اصرار ورزیده است… سوریه با تأکید مجدد بر رد قاطعانه‌ی سیاست‌های تقابل، تشدید و تهدید از هر طرفی که باشد، همچنین بر حفظ روابط حسن همجواری با ترکیه و آمادگی خود برای رسیدگی به مسائلی که نگرانی هر دو کشور را برمی‌انگیزد، از طریق روش‌های دیپلماتیک و در فضای اعتماد متقابل و به گونه‌ای که متناسب با منافع مشترک هر دو کشور، روابط عربی-ترکیه را تقویت کند، تأکید می‌کند.»

    وزارت خارجه‌ی سوریه، سفیر ترکیه در دمشق را احضار می‌کند تا نسخه‌ای از بیانیه را به او تحویل دهد. سفیر می‌گوید: “لطفاً عبدالله اوجالان را به ما تحویل دهید یا او را از سوریه خارج کنید تا ترکیه رأسا به کار او رسیدگی کند، زیرا برخی در ترکیه معتقدند که حضور او در دمشق دو مزیت را تضمین می‌کند: [نخست] نزدیکی او به عناصرش و هدایت آنها. [و دیگری] حمایت سوریه از او، زیرا اگر مثلاً در عراق بود، می‌توانستیم او را به نحوی ساکت کنیم.»

    سفیر اضافه می‌کند: «به ما نگویید که او در سوریه نیست، زیرا فولکر، نماینده‌ی پارلمان بریتانیا، در جریان کنفرانس گفتگوی پارلمانی عربی-اروپایی در 11 و 12 ژوئیه 1998 در دمشق با او ملاقات کرده است. همچنین یک لرد بریتانیایی در سفرش به دمشق در 15/8/1998 با او ملاقات کرد. و آقای پدرو مارسه، عضو هیئت نمایندگان اسپانیا از حزب ایزکوریدا اونیتو، در سفر آقای مارسه به دمشق در 25/8/1998 با او دیدار کرد. و هیأت کمونیست‌های ایتالیایی متشکل از آقایان مونتبانی و دوسیزاریس در طول سفر هیئت به دمشق در 13 و 14/9/1998 با او ملاقات کردند که بعدها اجتماع پارلمان کردی را در رم برای او ترتیب دادند.»


    آخرین ملاقات (عبدالحلیم خدام – عبدالله اوجالان)

    مبارک به ترکیه رفت و با دمیرل ملاقات کرد. و در ششم اکتبر 1998 از آنکارا به دمشق بازگشت. وی در جلسه‌ای خصوصی با اسد خلاصه‌ی موضع ترکیه را به اطلاع‌اش رساند: «به ترک‌ها خطر موضعشان و اینکه اعراب از سوریه حمایت خواهند کرد و خصومت شدید بین اعراب و ترکیه ایجاد خواهد شد و منافع ترکیه در جهان عرب به خطر خواهد افتاد، و همچنین وضعیت داخلی در ترکیه دچار تزلزل خواهد شد و این درگیری را تحمل نخواهد کرد، گوش‌زد شد.»

    موضع ترکیه، همانطور که مبارک به اسد گفت، «سخت و انعطاف‌ناپذیر بود و پیشنهاد او برای تشکیل جلسه وزرای خارجه را رد کردند. پس از بحث طولانی، دمیرل گفت که سوریه باید گامی بردارد تا بتوانم ارتش را به عقب‌نشینی ترغیب کنم، به ویژه پس از بسیجی که انجام داده‌ایم.» در نهایت بر سر پیشنهاد زیر توافق شد:

    1. سوریه بیانیه‌ای صادر کند که در آن تروریسم و اقدامات حزب کارگران کرد را محکوم کند و به وحدت و ثبات ترکیه احترام بگذارد.
    2. کمیته امنیتی برای بحث و توافق بر سر مسائل امنیتی تشکیل جلسه دهد.
    3. وزرای خارجه دو کشور برای بحث در مورد مسائل معلق تشکیل جلسه دهند.

    رئیس جمهور مبارک افزود که دمیرل به او گفته است که «صدور بیانیه‌ای از سوی سوریه به ما برای قانع کردن ارتش کمک زیادی می‌کند.»

    اسد صدور بیانیه‌ای در مورد “حزب کارگران کردستان” و تروریسم را رد و تنها با این پیشنهاد موافقت کرد که وزیر خارجه سوریه به قاهره سفر کند و در جریان یک کنفرانس مطبوعاتی، در پاسخ به سؤالی در مورد حزب کارگران کرد، بگوید که سوریه آماده‌ی بحث در مورد همه موضوعات بین دو کشور و اولویت دادن به نگرانی امنیتی ترکیه است.

    روشن است که چنین حرکتی غیرمسئولانه‌ای ترکیه را راضی نمی‌کرد، چون نوعی طفره رفتن از حمایت از تروریسم پ.ک.ک بود. لذا به نوشته‌ی المجله کارزار سیاسی و رسانه‌ای و تهدیدات ترکیه علیه سوریه ادامه یافت.

    در پنجم اکتبر، فاروق الشرع، وزیر خارجه، با خدام تماس گرفت و درخواست ملاقات خصوصی برای بحث در مورد موضوعی مرتبط با ترکیه کرد. خدام می‌گوید: «ساعت هشت شب او [الشرع] را به حضور پذیرفتم و درباره احتمال توسعه بحران با ترکیه، موضوع اوجالان در سوریه، و درخواست اخراج او [از جانب ترکیه] گفتگو کردیم. «دیدگاه من این بود که از او بخواهیم از کشور خارج شود، و در واقع، همانطور که قبلاً اشاره کردم، در پایان ژوئیه 1996 با او ملاقات کردم و بر سر ترک خاک سوریه با او توافق کردم، اما او از اجرای این توافق طفره رفت. همچنین پس از گفتگو با [نجم‌الدین] اربکان و احتمال دستیابی به راه‌حل‌ها، این موضوع را دنبال نکردیم.»

    “ناگزیر بودیم چنین تصمیمی بگیریم، زیرا هرگز نمی‌توان امنیت کشور را به خاطر یک فرد یا یک حزب به خطر انداخت. اصولاً مسئله او مسئله ما نیست. ما اگر چاره‌ای نباشد، برای مسائل مرکزی خود خطر رویارویی نظامی را می‌پذیریم، اما اینکه کشور را به خاطر اوجالان یا دیگری در معرض احتمال جنگ قرار دهیم، منطقی نبود، با وجود احساس تلخی و درد از اتخاذ چنین تصمیمی به دلایل انسانی و اخلاقی.”

    خدام و الشرع به اتفاق هم لواء عدنان بدر الحسن، رئیس وقت شعبه امنیت سیاسی، را به جلسه فراخواندند و در مورد چگونگی ابلاغ اخراج اوجالان به او بحث کردند. خدام می‌گوید: «فهمیدم که اسد ترجیح می‌دهد من این مأموریت را انجام دهم، با توجه به آشنایی من با این مرد، و با الحسن توافق کردیم که ملاقات را در دفتر او [لواء الحسن] به صورت محرمانه در روز بعد، ساعت شش عصر تاریخ 6 اکتبر 1998، ترتیب دهیم.»

    در زمان مقرر، خدام به دفتر لواء الحسن رفت و به اوجالان روبرو شد: «به محض ورود به اتاق، آقای عبدالله اوجالان با شتاب به سمت من آمد و سعی کرد دستم را ببوسد، اما من او را بلند کردم و در آغوش گرفتم. در آن لحظه احساس کردم که خنجری در قلبم فرو رفته است. در چشمان او ترس، وحشت و نگرانی دیدم، گویی چشمانش التماس رحمت و شفقت می‌کردند. خودِ غمگین و دردمندم را جمع کردم، همانطور که جراح خود را جمع می‌کند هنگامی که برای اولین بار چاقوی جراحی را به دست می‌گیرد تا شکم بیمار را باز کند. با احوال‌پرسی سعی کردم فضایی ایجاد کنم که به بحثی عینی و منطقی کمک کند.»

    پس از تعارفات، خدام از او پرسید چه اطلاعاتی دارد. اوجالان در پاسخ سعی‌ می‌کند از روزنه‌ی رویکرد ضداسرائیلی رژیم اسد وارد شود و تمامی تصمیمات دولت ترکیه را به اسرائیل نسبت دهد. وی با اغراق‌گویی تمام می‌گوید «هر آنچه در ترکیه اتفاق می‌افتد، یک تصمیم اسرائیلی است.» اما در ادامه‌ی جلسه وقتی از تصمیم قطعی دولت سوریه آگاه می‌شود با استیصال درخواست می‌کند که سوریه خود جایی برای رفتن او پیدا کند. اما این درخواست نیز با این بهانه رد میشود که ما وجود شما در کشور را انکار کرده‌ایم حال چگونه پادرمیانی کنیم. بدین ترتیب سرکرده‌ی گروه پ.ک.ک در تنهایی و بیکسی رها می‌شود. المجله بر اساس صورتجلسه‌ی سوری در نشست خدام و اوجالان گفتگوی زیر را نقل می‌کند:

    اوجالان: «خبری از جلسه‌ی شورای امنیت ملی ترکیه به دست ما رسیده است، و آنها یکی از تصمیمات را اعمال سیاست نظامی یا دیپلماسی نظامی علیه سوریه، در مراحل طولانی، اتخاذ کرده‌اند. در این تصمیم با اسرائیل توافق شده است، و ترکیه در حال تبدیل شدن به ابزار نظامی است که اسرائیل آن را به هر شکلی که می‌خواهد هدایت می‌کند، در حالی که اسرائیل چتر سیاسی و اقتصادی است. کسی که امور داخلی ترکیه را دنبال می‌کند به این نتیجه می‌رسد که هر آنچه در ترکیه اتفاق می‌افتد، یک تصمیم اسرائیلی است. این سیاست آنها در هماهنگی با نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، در تلاش برای آرام کردن فضا حتی در سطح بین‌المللی است، در حالی که رسوایی کلینتون رخ می‌دهد [این امر برای به حاشیه راندن رسوایی کلینتون در رسانه‌هاست]. این بخشی از این تحرکات است، حتی حمله به سودان و افغانستان، همه یک سناریو هستند. حتی توافق اخیر بین بارزانی و طالبانی در واشنگتن نیز بخشی از آن است و نوبت به ما رسیده است.»

    خدام: «با این وضعیت چه برخوردی خواهید داشت؟ ارزیابی شما از امور درست است، و عملیات، یک عملیات ترکی-اسرائیلی است، و ترکیه یک ابزار است. در منطقه یک وضعیت جنگی وجود دارد که سوریه را هدف قرار می‌دهد و بخشی از فرآیند تحمیل صلح اسرائیلی و تضمین منافع آمریکایی است، و سپس ورود ترکیه به جنگ و اشغال مناطق جدیدی در سوریه و ماندن در آن به عنوان یک کمربند امنیتی اسرائیلی و حمله به تأسیسات اقتصادی در سوریه. این اطلاعات برای ما تقریباً قطعی شده است. نظر شما در مورد برخورد با بهانه آنها که همان حزب کارگران کرد است چیست؟ چگونه با این وضعیت برخورد می‌کنید؟ من از شما به عنوان یک رهبر سیاسی، مبارز و صاحب آرمان می‌پرسم، وضعیت را چگونه می‌بینید، چگونه آن را ارزیابی می‌کنید، و چگونه باید با آن برخورد کرد؟»

    اوجالان: «آنچه شما فرمودید، صد در صد درست و واقعی است، مطمئناً ما بهانه هستیم، و این واضح است. خروجی‌های مشخصی وجود دارد که دوست دارم مطرح کنم. درست است که ده هزار سرباز در شمال عراق هستند، آنها در آخرین مرحله پاکسازی خود در مناطق همجوار سوریه هستند. اگر قصد اشغال بخشی از سوریه یا مشغول کردن آن را داشته باشند، این منطقه در شمال شرق در منطقه‌ی دیرک (مالکیه) خواهد بود، دقیقاً در همجواری منطقه زاخو عراق.»

    خدام: «نفت و ثروت‌های طبیعی در این مناطق در استان جزیره قرار دارد. ما نیرویی در مرز ترکیه-سوریه نداریم، نیروهای ما در مقابله با اسرائیل مستقر هستند.»

    اوجالان: «آنها خودشان را در حال ساماندهی وضعیت عراق می‌بینند و بر اساس دیدگاه آنها، حلقه‌ی محاصره بر سوریه تکمیل می‌شود. تنها ما مانع آنها هستیم و مقاومتمان، و در صورت شکست مقاومت ما، و یا واردشدن ضربات بزرگی به ما وارد کنند، زمینه برای تکمیل محاصره‌ی سوریه و مشغول‌کردن آن [در جبهه‌ی شمال آماده خواهد شد. ده هزار سربازی که در شمال عراق هستند، پیشتازان نیروهایی هستند که برای اشغال شمال عراق خواهند آمد و وضعیت در آنجا به شکل اسرائیل سومی در منطقه درخواهد آمد. و از آنجا به عنوان یک نقطه پرتاب قوی برای خود استفاده خواهند کرد. این توافقی است که به آن رسیده‌اند. در مرحله‌ی دوم فشارهای خود را بر سوریه افزایش خواهند داد و به این حد بسنده نخواهند کرد. این محاصره، یک آغاز است، قدم به قدم، و بارهای اضافی بر دوش سوریه خواهند گذاشت و فشارها بر سوریه را افزایش خواهند داد. با پی‌‌‌گیری مطبوعات و رسانه‌های ترکیه و جنگ روانی آنها امروز خبر جدیدی دریافت کردیم مبنی بر اینکه جانشین اربکان در حزب فضیلت ضمن اظهارات شدید اللحن علیه می‌گوید که نظام سوریه یک نظام فرقه‌ای و دیکتاتوری است. آنها در واقع به این طایفه اهانت می‌کنند. حتی جریان‌هایی که خود را مخالف سیاست‌های اسرائیلی در محافل ترکیه می‌دانستند، اکنون این دیدگاه را می‌پذیرند، و آنها افکار عمومی ترکیه را آماده می‌کنند و می‌گویند که نظام حاکم در سوریه حتا نماینده‌ی ده درصد از مردم سوریه نیست و 90% از اهل سنت در کنار ما خواهند ایستاد، بنابراین مشکلی در نفوذ به عمق سوریه وجود ندارد، زیرا اکثریت سوری‌ها در کنار ما خواهند بود. آنها اهانت‌های بی‌ارزشی را به این مذهب پخش می‌کنند، گردهمایی‌های عمومی سازماندهی می‌کنند و میکروفون‌ها را به دست افراد خاصی می‌دهند و می‌‌پرسند که خواسته‌تان از رئیس جمهوری اسد چیست؟ و شروع به فحاشی‌های بی‌ارزش و خارج از اخلاق و رفتار انسانی می‌کنند. مهم در این فرآیند، آماده‌سازی افکار عمومی ترکیه است تا با طرحی که در نظر دارند، هماهنگ شود. هدف نهایی، به نظر آنها، تغییر نظام سوریه است. آنها حتی تصمیم خود برای آغاز جنگ علیه سوریه را شبیه به تصمیمی می‌دانند که در 28 فوریه علیه اربکان گرفتند، و هنگامی که شورای امنیت ترکیه تشکیل جلسه داد، این تصمیم را برای دور کردن جریان اسلامی و به دست گرفتن مجدد زمام امور مهم دانستند. به نظر من، آنها مصرّ بر اجرای تصمیم خود و تشدید موضع نظامی علیه سوریه تا ایجاد تغییر در سوریه در سطح نظام و براندازی حکومت هستند. البته این تصمیم، یک تصمیم اسرائیلی است، مانند تصمیمی که در زمان اربکان در حکومت گرفتند، و به اعتقاد من، آنها مصمم به اجرای این تصمیم خود و تشدید موضع نظامی هستند و به طور کامل و جدی در این مسیر حرکت می‌کنند.»

    «برگردیم به نقطه اول: چرا حزب کارگران کرد را بهانه قرار می‌دهند؟ ما طرح‌های آنها را خنثی می‌کردیم. در مورد شخص من و تمرکز بر آن از سال 1988 و حضور من، آنها اکنون در این جهت فشار می‌آورند و اسرائیل پشت این ماجرا است. در سال 1988، ما مورد توطئه‌ی اسرائیلی قرار گرفتیم. آنها بسیاری از جاسوسان و عوامل خود را اطراف ما فرستادند و سعی کردند برخی شخصیت‌های مخالف من را برجسته کنند، مانند یکی از وکلا که در برابر من ایستاد. طرح آنها که در سال 1988 به من ارائه شد این بود که صدراعظم اتریش، کرایسکی، به ما وعده داده بود که مرا در خاک اتریش بپذیرد، و اگر در طول دو ماه در سوریه یا بقاع بمانم، شما را حذف خواهیم کرد. تلاش‌هایی برای خارج کردن من از این صحنه و دور کردن من به اروپا وجود داشت. همان سناریو سه ماه پیش تکرار شد، و به من گفتند اگر در اسرع وقت از سوریه خارج نشوی، پایان کار تو نزدیک است. تلاش‌هایی برای دور کردن من از این صحنه وجود داشت، و اکنون این کارزار در مورد حضور من در این صحنه متمرکز شده است. فرض این است که مرا تحویل دهند یا از این صحنه دور کنند. آنها می‌دانند که در صورت خروج من از سوریه، به طور مطلق تحت کنترل آنها خواهم افتاد. اگر به نظر آنها از این صحنه دور شوم، مرا تحت نظارت خواهند داد. خبری دارم که جز شما به کسی نگفته‌م، و آن اینکه برهم صالح، نماینده اتحادیه میهنی کردستان در واشنگتن، به من اطلاغ داد که نظر محافل آمریکایی این است که تا زمانی که اوجالان در سوریه است، به عنوان یک تروریست در صحنه‌ی بین‌المللی خطرناک است و اگر از سوریه خارج شود، درهای زیادی به روی او باز خواهد شد و صفت تروریسم از او برداشته خواهد شد. ارسال چنین خبری نوعی تشویق است. این طرحی است که مربوط به شخص من است. وقت زیادی از شما نمی‌گیرم، خروجی‌هایی وجود دارد که در مورد آنها صحبت کردیم، باید یک طرح جایگزین در برابر آنچه علیه ما تدارک دیده می‌شود، داشته باشیم، و در هر حال، ما آماده و تحت اشاره آقای رئیس جمهوری هستیم، هر آنچه او بخواهد، ما آماده اجرای بی‌قیدوشرط آن هستیم.»

    خدام: «راه‌حل‌ها چیست؟ شما وضعیت را به صورت واقعی و عینی ترسیم کردید. یک طرح اسرائیلی-ترکی-آمریکایی برای ضربه زدن به نظام در سوریه و اشغال اراضی در سوریه وجود دارد. عنوان، عبدالله اوجالان و حزب کارگران کرد ترکیه است. چگونه می‌توان این بهانه را از بین برد، زیرا از بین‌بردن آن به ما کمک می‌کند، اولاً با فشار عربی از یک سو و فشار بین‌المللی از سوی دیگر، این طرح را شکست دهیم؟»

    اوجالان: «به نظر من موضوع بسیار مهم است، با وجود یا عدم وجود من یا دور شدن من از این صحنه به تنهایی، تصمیم‌گیری دشوار است زیرا من نیز تحت این فشار هستم، اما می‌توانیم در این مسئله به هم کمک کنیم، من مردد هستم.»

    خدام: «سؤال این است که همه ما متقاعد شده‌ایم که استفاده از نام اوجالان و حزب کارگران یک بهانه است، اما با وجود این، محافل بین‌المللی و عربی می‌گویند سوری‌ها باید این موضوع را بررسی کنند. آیا ما این بهانه را کنار می‌گذاریم و از اجرای این طرح جلوگیری می‌کنیم، یا بهانه را نگه می‌داریم و طرح اجرا می‌شود؟ در این صورت، سوریه دچار خسارات بزرگی خواهد شد و جنبش مقاومت کرد نیز دچار خسارات بزرگی خواهد شد، و پایگاه پشتیبانی جنبش کرد، چه در سوریه و چه در خارج از آن، از بین خواهد رفت. آنها با سوریه و همچنین با عراق درگیری را آغاز خواهند کرد، زیرا مصالحه بارزانی و طالبانی در این طرح قرار می‌گیرد. بنابراین، اگر می‌خواهید فکر کنید یا در مورد یک راه ‌حل بحث کنید یا می‌خواهید تا فردا مهلت بگیرید و دوباره ملاقات کنیم، مشکلی نیست.»

    خدام، بر اساس سند دیگری، روایت می‌کند که “در اینجا لواء الحسن در بحث مداخله کرد و گفت: من با برادر عبدالله در مورد این موضوع، موضوع خروجش، از سه ماه پیش به تفصیل صحبت کرده‌ام، خروج به کشور دیگری (شمال عراق و برگزاری کنفرانس مطبوعاتی به گونه‌ای که وجود او در خارج از سوریه تأیید شود)، مهم این است که فتیله انفجار را بیرون بکشیم، خروج او به ما اعتبار می‌بخشد، پس از مدتی توازن‌ها تغییر خواهد کرد.”

    اوجالان: «من مشکلی در این مورد ندارم، جزئیات باقی می‌ماند، حتی از نظر امنیتی، تا مشکلی برای ما پیش نیاید.»

    خدام: «فکر می‌کنید مقصد خروجتان کجا خواهد؟»

    اوجالان: «گزینه‌هایی وجود دارد، قبرس ممکن است. یونان ممکن است. ممکن است اگر تماس‌های مشترکی با نظام عراق برقرار کنیم، ما در آنجا اردوگاهی برای شورشیان کرد و ترک در نزدیکی موصل داریم، در یکی از صحنه‌ها کنفرانس مطبوعاتی برگزار کنم.»

    خدام: «بین ما و عراق ارتباط سیاسی وجود ندارد و اعتمادی در بین نیست، وضعیت با ارمنستان چگونه است؟»

    اوجالان: «ارمنستان هم ممکن است.»

    خدام: «همانطور که گفتم، عملیات دور زدن ضروری است، زیرا وضعیت منطقه‌ای و بین‌المللی بد است، و زمانی فرا خواهد رسید که این وضعیت‌ها تغییر کند. در هر حال، وقتی خارج می‌شوید، باید مراقب باشید، زیرا باید یک کنفرانس مطبوعاتی برگزار کنید و از دیده‌ها پنهان شوید.»

    اوجالان: «مانور در این موضوع مفید است، و من از سوریه می‌خواهم که مرا برای اجرای پروژه خروجم از طریق روابط سیاسی کمک کند.»

    خدام: «ما نمی‌توانیم [به شما در این مورد کمک کنیم]، زیرا ما اعلام کرده‌ایم که شما در سوریه نیستید، بنابراین اگر ما ابتکار عمل تماس را به دست بگیریم، اعتبارمان را از دست خواهیم داد. شما می‌توانید وضعیت را از طریق دوستانتان ترتیب دهید.»

    اوجالان: «ممکن است موضوع را از طریق رفقایم در یونان یا جاهای دیگر ترتیب دهم، و شروع خواهم کرد و تماس‌هایم را برقرار می‌کنم، ممکن است برای ترتیب دادن آن به شکل مناسب به کمی زمان نیاز باشد.»

    خدام: «برنامه‌ریزی چقدر زمان می‌برد؟»

    اوجالان: «به مکان‌هایی که قرار است بروم بستگی دارد.»

    خدام: «مشکل این است که زمان مهم است، باید از زمان استفاده کرد تا از اجرای توطئه جلوگیری شود.»

    لواء الحسن دوباره مداخله کرد و به اوجالان گفت: «بر اساس توافق ما انتقال شما برای خارج کردن فتیله انفجار روابط با ترکیه هم برای ما و هم برای شما مفید خواهد بود. اوضاع به سرعت پیش می‌رود و به طور چشمگیری در حال تشدید است. ما از برنامه‌ریزی دشمنانمان خبر نداریم. نمی‌دانیم امروز حمله می‌کنند یا فردا. ما به گفتگوهای سیاسی دعوت می‌کنیم و آنها به جنگ اصرار دارند، قطعاً آنها یک طرح و زمان‌بندی دارند.»

    خدام: «برادر عبدالله در مورد طرح نظامی ترکیه صحبت کرد، و مناطق هدف‌گیری شده شامل گندم و نفت است. اگر نفت مورد حمله قرار گیرد، سوریه فلج می‌شود، و اگر گندم مورد حمله قرار گیرد، مردم گرسنه می‌مانند. مرحله‌ی دوم اقدامات علیه نظام و بسیج فرقه‌ای است. به همین دلیل ما برای جلوگیری از انفجار اوضاع تلاش می‌کنیم. ما برای جنگ با ترکیه آماده نیستیم، زیرا تمرکز ما بر درگیری با اسرائیل است، ما در جنوب تمرکز کرده‌ایم و نه در شمال.»

    اوجالان: «برخی طرف‌ها در تماس با من گفتند اگر آتش‌بس با ترکیه را اعلام کنم، ممکن است بازتابی داشته باشد. از اول سپتامبر، آتش‌بس وجود دارد و فشار بر سوریه به این هدف وارد می‌شود که این کشور یک گفتگوی سیاسی بین سازمان حزب کارگران کردستان و ترکیه ترتیب دهد، همانطور که در دوره‌ی اربکان رخ داد.»

    لواء الحسن: «به یاد نمی‌آورم. اینطور نیست.»

    خدام: «أبدا. این تصویر درست نیست. در گفتگوی گذشته، شما امتیازاتی دادید که ما از آنها شگفت‌زده شدیم. اربکان آن را یک گام بزرگ دانست و به رئیس ستاد کل ارتش [ترکیه] ارائه داد ولی او نپذیرفت. عملیات [جدید]، آمریکایی-اسرائیلی-ترکی است، و ترکیه منافعی در ضربه‌زدن به حزب کارگران دارد و مطامعی را در سوریه دنبال می‌کند. ترکیه می‌خواهد مرزها را تعیین کند و سوریه قبول کند که از منطقه‌ی اسکندرون دست کشیده است. ترک‌ها طرح جنگ دارند، نه طرح گفتگوی سیاسی. رئیس جمهور مبارک، دو ساعت قبل از رسیدن به ترکیه، مسعود ییلماز، نخست وزیر ترکیه، اعلام کرد که سفر رئیس جمهور مبارک هیچ فایده‌ای ندارد. گویی به او فهماندند به نزد آنها نرود. یک بیانیه‌ی آمریکایی صادر شد که ایالات متحده موضع ترکیه در انجام حملات در سوریه را درک می‌کند. نکته‌ی قابل توجه دیگر این است که آتش‌بس از سپتامبر اجرا است و از زمان عملیاتی صورت نگرفته است. این وضعیت می‌بایست شور و اشتیاق ترکیه [به جنگ] را کاهش می‌داد، حال آنکه حرارت و شور و اشتیاق در ترکیه برای جنگ، هزار برابر بیشتر از اشتیاق به حفظ وضعیت جنگی با حزب کارگران کرد است، بنابراین این یک بهانه است و اهداف دیگری وجود دارد که باید ببینیم چه چیزهایی هستند. حمله‌ی آنها به آقای رئیس جمهور و تلاش آنها برای تحریک تفرقه‌ی مذهبی همانطور که اشاره کردید، هیچ ارتباطی با مذاکرات با حزب شما ندارد. شما در تحلیل خود گفتید که هدف، براندازی نظام در سوریه است، بنابراین یک بهانه وجود دارد و موضوع، موضوع مذاکره با حزب کارگران کرد نیست.”

    اوجالان: «با دوستانمان در یونان تماس می‌گیرم تا ترتیب ترتیب موضوع را بدهم.»

    خدام: «درست در لحظه‌ای با شما صحبت می‌کن، عامل زمان به نفع ما نیست، و وضعیت کنونی با آنچه یک سال پیش بود، متفاوت است.»

    اوجالان: «به سرعت برنامه‌ریزی خواهم کرد.»


    “اشک در چشمانش”

    نقل قول المجله درباره‌ی جلسه‌ با اوجالان با این جمله‌ی خدام پایان می‌پذیرد که: «با او خداحافظی کردم در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود.» و اضافه می‌کند: «در همان زمان، درد وجودم را می‌فشرد، زیرا آسان نیست به کسی بگویی به سوی مرگ برو. من مطمئن بودم که این آخرین ملاقات با او خواهد بود. این کار برای من و برای رهبری دشوار بود، اما منافع کشور و امنیت و سلامتی آن مهتر از آن بود، و اگر نیاز به فداکاری باشد، نافع کشور فدا کرد.»

    اوجلان در روز پنجشنبه، 8 اکتبر، سوریه را به مقصد یونان ترک کرد. یونان نزدیک بود او را دستگیر کند، اما گروه او توانست ترتیبی برای خروج او به مقصد روسیه بدهد؛ جایی که حدود دو هفته در آنجا ماند. سپس با فشار آمریکا بر مسکو، علی‌رغم تصمیم مجلس دوما برای اعطای پناهندگی سیاسی به او، به ایتالیا پناه برد.

    او مدتی در ایتالیا ماند و در نتیجه‌ی فشارهای آمریکا و ترکیه، به کنیا رفت و در فوریه 1999، در پایتخت کشور توسط سازمان امنیت ترکیه دستگیر و محاکمه شد.


    بعد از اوجالان

    رئیس جمهور مبارک با رئیس جمهور سلیمان دمیرل تماس گرفت و موضع سوریه را به او ابلاغ کرد و دو رئیس جمهور بر سر سفر وزیر خارجه مصر در روز دوشنبه، 11 اکتبر، توافق کردند. در یک کنفرانس مطبوعاتی، از وزیر الشرع در مورد اقداماتی که سوریه می‌تواند انجام دهد، سؤال شد، و او پاسخ داد: «ما آماده بحث در مورد نگرانی‌های امنیتی ترکیه هستیم.»

    الشرع یک سند کاری در مورد روابط سوریه-ترکیه به رئیس جمهور مصر تحویل داد که در اصل همان سند دیکته شده‌ی ترکیه با اعمال اصلاحاتی بود.

    در دوازدهم اکتبر، عمرو موسی، وزیر خارجه مصر، از آنکارا بازدید کرد و با رئیس جمهور ترکیه و وزیر خارجه او، اسماعیل جم، دیدار کرد و پاسخ سوریه را ارائه داد. در فضایی مثبت بر سر موارد زیر توافق شد:

    – تشکیل جلسه امنیتی در مرز سوریه-ترکیه در عرض چند روز.

    – پس از آن، جلسه وزرای خارجه برای بررسی تمامی مشکلات معلق بین دو کشور، امنیت، آب، و انتقال روابط به یک فضای مثبت و همکاری.

    آقای عمرو موسی بر سرراه در دمشق توقف کرد و نکات مذکور را به وزیر خارجه‌ی سوریه ابلاغ کرد. در 13 اکتبر، سفیر ترکیه وزارت خارجه را از نکاتی مطلع کرد، از جمله:

    – دو کشور بر سر تشکیل یک جلسه دوجانبه محرمانه در محلی در ترکیه در نزدیکی مرز سوریه توافق کردند.

    – موضوع امنیت تنها موضوع مذاکرات خواهد بود، همانطور که به آقایان عمرو موسی و کمال خرازی، وزیر خارجه ایران، گفته شد. تاریخ 19 اکتبر به سفیر ترکیه ابلاغ شد و پس از بحث بین دو طرف، بر سر تاریخ و اینکه جلسه در آدانا ترکیه برگزار شود، توافق شد، جایی که جلسه برگزار شد و توافقنامه امنیتی آدانا در اکتبر 1998 امضا شد.

  • لنینِ مارتف؛ علیه تلقی لنینی از انقلاب

    لنینِ مارتف؛ علیه تلقی لنینی از انقلاب

    ایزرائیل گتسلر | ترجمه‌ی خسرو آقایی

    به سابقه‌ی دوستیِ میان مارتُف و لنین، و قطع رابطه و تعارضی که بعداً میانشان رخ داد، به‌کرات اشاره شده است – جدیدترین مورد، که حسابی هم همدلانه است، در شوروی بوده. در مقاله‌ی حاضر بر آن شده‌ام تا از گزیده‌هایی از نوشته‌های مارتف و برهه‌هایی از نزاع بی‌وقفه‌اش با لنین به‌مثابه‌ی منبعی برای رسیدن به فهمی از لنین بهره گیرم. کار آسانی هم نیست.

    دوستیِ نزدیک مارتف جوان با لنین جوان، که سه سال از او بزرگ‌تر و به‌خودمطمئن‌تر و پخته‌تر بود، و متعاقباً شراکت‌شان در ایسکرا نظرگاه یکه‌ای برای مارتف فراهم آورد تا در خودزندگی‌نامه‌اش، «خاطرات یک سوسیال‌دموکرات»، پرتره‌ای مکتوب از دوستش ترسیم کند.[۱] این متن ادبی کوتاه، که محصول ترکیبی خجسته از «حافظه‌ی شگفت»، صداقت، و انصاف مارتف است، {خصوصیاتی} که حتی معاصران بلشویک او نیز به آن اشاره داشته‌اند،[۲] با اطلاعاتی که می‌توان از نامه‌های لنین به مادر و خواهرانش برداشت کرد همخوانی چشمگیری دارد، و بالاخص با نامه‌هایی که لنین در تبعیدش در شوشنسکو نوشته و با «طرحی از شخصیت لنین»[۳] که الکساندر پُترِسُف، عضو سوم سه‌تایی بنیان‌گذار ایسکرا، لنین-مارتف-پترسف، ترسیم کرده است.

    در آن نوشته تصویری واضح از لنین متقدم رخ می‌نماید، پسر و برادری پرعطوفت، دوستی خونگرم و دلسوز، در میان دوستان و رفقا تا حد زیادی یک «سرتر از همتایان»[۴] – که واقعاً هم چنین تلقی‌ای از او وجود داشته – و بااین‌حال مردی که در روابط شخصی‌اش متواضع و بی‌تکلف بوده است (برخلاف اطمینان‌به‌خود و پرخاشگری‌ای که همان زمان نیز در نوشته‌های متقدمش هویدا بود)، و در آن زمان، چنان‌که بعدها نیز، عاری از «هر اثری از تکبر». درخصوص لنینِ متأخر نیز مارتف منبعی بی‌نظیر است؛ او در مقام هم‌رزم سابق لنین در کارزار بی‌امان ایسکرا برای فتح سوسیال‌دموکراسی روس، و متعاقباً خصم ابدی‌اش، لنینی را دیده و به تصویر می‌کشد که در تنگنای نبرد،[۵] «داشت بیزاری‌ای از آدم‌ها و بی‌اعتمادی‌ای به آنها پیدا می‌کرد»، چیزی که به باور مارتف، «بیش از هر چیز دیگری در تبدیل لنین به نوع خاصی از رهبر سیاسی نقش داشت.»[۶] مضافاً اینکه، مارتف خود از آماج‌ها و قربانیان اصلی ذهنیت جنگ‌داخلی‌ای لنین و شیوه‌ی عملکرد[۷] او بود. این‌که مارتف و منشویک‌ها در روند محصور داشتن خود از لنین بود که به فهمی از خود و تعریفی از خود در مقام سوسیال‌دموکرات‌های اروپایی رسیدند کم‌وبیش واضح است، تاآن‌جاکه می‌توان لنین را، اگر نه آغازگر منشویسم، دست‌کم قابله‌ی آن دانست. در نامه‌ی سرزنش‌باری که پارووس-هِلفاند (که آن زمان برای ایسکرای منشویک مطلب می‌نوشت) در نیمه‌ی فوریه‌ی ۱۹۰۵ به مارتف و اکسِلْرُد نوشته حقیقت بسیاری هست،[۸] «صدای لنین یک‌بند در گوش‌هاتان می‌پیچد؛ لنینیسم در کله‌هاتان جا خوش کرده است و هر آنچه را که بهتان می‌گویند فقط بر حسب این‌که له لنین است یا علیه او می‌توانید فهم کنید.»

    و پارووس با رییس‌مابی همیشگی‌اش از آنها می‌خواهد که این دلمشغولی وسواسی که «چون مِهی مانع دیدتان می‌شود» کنار بگذارند و اضافه می‌کند، «من به زبان سوسیال‌دموکراسی اروپایی حرف می‌زنم اما همه‌ی فرایافت‌های سیاسی شما به جامه‌ی اصطلاحات لنینیستی درآمده است و همین است که منظور یکدیگر را نمی‌فهمیم.»

    البته می‌توان گفت که پارووس لاف می‌زد، چرا که خود در همان زمان جزوه‌ای ۲۸-صفحه‌ای نوشته بود با عنوان «در باب آنچه بر سرش اختلاف داریم: پاسخی به لنین در خصوص مقالاتش در پرولِتِری.»[۹]

    اینکه لنین در اذهان مارتف و منشویک‌ها چنان اهمیتی یافته بوده باشد قابل‌فهم است، چرا که، گذشته از این‌که قربانیانش بودند، به ارزش او نیز واقف بودند، و در ۱۹۱۰ که مارتف بر لنین برتری یافت، فقط و فقط می‌خواست که رامش کند و بر او مهار بزند. اما، هر کس دیگری هم نه، مارتف باید می‌دانست که نمی‌شود.

    اما وقتی در آثار لنین دقیق می‌شویم و متوجه می‌شویم که به‌ندرت مجلدی هست که ارجاعی، و گاه چندین‌وچند ارجاع، به مارتف نداشته باشد، این پرسش به ذهن خطور می‌کند که چرا لنین تا پایان عمر به مجادله‌ی‌ دائمی با او مشغول بود، حتی در دوره‌ی ۱۹۱۸-۱۹۲۳ که خود صدر دولت شوروی بود و مارتف در زمره‌ی یک اپوزیسیون عاجز، و نهایتاً تبعیدی‌ای در برلین. در همان سال‌های ۱۹۱۸ و ۱۹۱۹ لنین ترتیبی داد تا مقاله‌ی مارتف، «مارکس و مسأله‌ی دیکتاتوری پرولتاریا»، و «بلشویسم جهانی» او به دستش برسد. در دستورش به آدلف جُفه، سفیر شوروی در برلین، به تاریخ ۱۸ اکتبر ۱۹۱۸ آمده است:[۱۰] «لطفاً آن شماره‌ی “سیاست خارجی سوسیالیستی”[۱۱] را که حاوی مقاله‌ی مارتف درباره‌ی دیکتاتوری است بفرستید. این قبیل چیزها را باید بلافاصله فرستاده باشید.» 

    واقعیت امر این است که در ۱۹۲۱، ۱۹۲۲، و ۱۹۲۳ لنین مدام به منشی‌هایش، ش. م. مانوچاریانتسِ کتابدار و نادِژدا کروپِسکایا، و به‌واسطه‌ی آنها به رهبران کمینترن، گریگوری زینُوویِف، کارل رادِک، و م. و. کُبِتسکی اصرار می‌ورزید که نسخه‌هایی از «پیک سوسیالیسم»[۱۲] مارتف را برایش جور کنند و بالاخص نامه‌ی سرگشاده پاول اکسِلْرُد به مارتف، که در آن مارتف را به سهل گرفتن به بلشویسم متهم می‌کرد، «پلتفرم ما»[۱۳] 4 اکتبر ۱۹۲۲ مارتف – آخرین مقاله‌ی ایدئولوژیک مارتف، اگر نگوییم وصیت‌نامه‌اش[۱۴] – و البته «یادداشت‌هایی بر انقلاب»[۱۵] نیکلای سوخانف، که جلد به جلد منتشر می‌شد. در یکی از این «یادداشت به منشی»‌های مصرانه به تاریخ ۲۱ ژوئن ۱۹۲۱ آمده است، «از کتابدارم پرس‌وجو کن (و اگر او نمی‌داند، از زینوویف) که آیا می‌تواند همه‌ی شماره‌های اخیر “پیک سوسیالیسم” مارتف را برایم جور کند، بالاخص مقاله‌ی اکسلرد را.»

    وقتی به او گفتند که فقط چند شماره از نشریه موجود است، یادداشت دیگری نوشت تا «مجموعه‌ی کاملی از آن را از کبتسکی و از رادک درخواست» کنند. در یادداشت سومی، به (ل. آ.) فُتیِوا، منشی‌اش، دستور داده: «برای آن نشریه یک پوشه‌ی مخصوص و یک صندوق سری نیاز هست.»[۱۶]

    این علاقمندی کم‌وبیش وسواسی به آنچه مارتف، منشویک‌ها، و سوخانف ممکن است برای گفتن داشته باشند واقعاً جالب‌توجه است، و سؤال‌برانگیز، آن هم از آدمی که کم‌تر وقتی صرف مبادلات فکری می‌کرد، مگرآنکه پای یک مسأله‌ی جاری در میان می‌بود. واقعیت امر آن است که «در باب انقلاب ما»،[۱۷] که به نظر من وصیت‌نامه‌ی ایدئولوژیک لنین است و متمایز از وصیت‌نامه‌ی سیاسی‌اش، در مجادله با سوخانف، مارتف، کارل کائوتسکی، و منشویک‌ها نوشته شد، در پاسخ به نقد آنها مبنی‌براینکه او روسیه‌ی عقب‌مانده و نامتمدن را یک‌راست به درون سوسیالیسم کشانده است. خلاصه کنم؛ چرا لنین مارتف، این بازنده‌ی ابدی را، این‌اندازه جدی می‌گرفت؟

    توضیحی که من پیش می‌کشم این است که چیزی از مارتف در لنین بود، چیزی در حدواندازه‌ی یک همزاد، ولی آن چیز همواره فدای چیز دیگری می‌شد که در لنین دست بالا را داشت – آن رهبر حزب و تاکتیسین بی‌پروا، رییس سُوْنارکُم و رهبر «قدرت شوروی»[۱۸] که روسیه و بعدها کل جهان را آبستن انقلاب و جنگ داخلی می‌دید و در این روند یک ذهنیت جنگ‌داخلی‌ای پیدا کرد که او را قادر ساخت تا بر هر تردیدی که همزاد مارتف‌گونه‌اش ممکن بود برانگیزاند فائق آید. مارتف، که بسیار هوشمند و صادق، و همچون خود او مارکسیستی معتقد و سوسیالیستی انقلابی بود، آن تردیدها را تجسم‌ می‌بخشید و مباحثه‌ی این دو تن، صرف‌نظر از جروبحث‌های حزبی، دقیقاً بر فرایافتِ جنگ‌‌داخلی‌‌ایِ لنین از انقلاب متمرکز بود. این‌که لنین در جوانی مارتف را بهترین دوست خود در تمام عمر ساخته بود بر قدر او می‌افزاید (دوستی‌اش با اینسا آرماند داستان بسیار متفاوتی است)، اما ننگی است برای او که نه در حزبش و نه در دولت شوروی‌‌اش جایی برای کسی چون مارتف هم نبود، و نه حتی در اپوزیسیون، چرا که «حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه»[۱۹] لنین و «قدرت شوروی» او به انگاره و کردوکار جنگ داخلی متکی بودند.

    سرآغازهای آن ذهنیت جنگ‌داخلی‌ای را در همان کودتای لنین در کنگره‌ی دوم حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه در ۱۹۰۳ می‌توان یافت، و در پیامد آن، زمانی که پیروان جوان، پرجنب‌وجوش، و بسیار توانمندِ خود را فرستاد تا علیه اشرافیت حزبی منشویک جنگ راه بیاندازند – حکم لنین این بود: la guerre comme a la guerr («در جنگ چنان کن که در جنگ می‌کنی.» م.) بی‌جهت نبود که منشویک‌ها از این یورشِ کسانی که «اراذل و اوباش» بلشویک، «مستحفظان امپراطور»[۲۰]، «ژاکوبن‌ها» و «مشت‌های آهنین»[۲۱] آنها می‌خواندند و تقبیح‌شان می‌کردند مبهوت و برافروخته شدند.[۲۲] تنها کاری که از دست مارتف بر می‌آمد – پس از آن‌که در مقاله‌ی «بار دیگر در اقلیت»[۲۳] به زخم‌هاش رسید – این بود که با «مبارزه علیه حکومت نظامی در حزب»[۲۴] ضربه‌ی متقابلی وارد آوَرَد،[۲۵] مطلبی که در آن لنین را از این بابت که در حزب «حکومت نظامی» به راه انداخته بود محکوم می‌کرد.

    اما طی انقلاب ۱۹۰۵ و پیامد آن بود که لنین یک جهان‌بینی جنگ‌داخلی‌ای اتخاذ کرد که مسلم فرض می‌کرد مبارزه‌ی طبقاتی، انقلاب، شوراها، جنگ پارتیزانی[۲۶] و جنگ داخلی همگی بخشی از یک داستان واحدند.

    ازاین‌قرار در «سناریوی حکومت انقلابی موقت» لنین، منتشر شده در ژوئن ۱۹۰۵، پیش‌بینی شده بود که «دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا و دهقانان» که از مجلس مؤسسان نشأت می‌گرفت بلافاصله با «مقاومت جنون‌آمیز نیروهای سیاه» مواجه گردد و ازاین‌رو به «جنگ داخلی تمام‌عیار»، که به «نابودی» نهایی «رژیم تزاری» می‌انجامد، کشیده شود. او جنگ داخلی دیگری را نیز به‌همین‌سان پیش‌بینی می‌کرد، جنگی که این بار از طرف بورژوازی آغاز می‌شد، که با «پیشرفت عظیم سرمایه‌داری» متعاقب انقلاب نیرومند شده بود. در آن جنگ داخلی «قلعه» {یعنی دولت} «دست به دست می‌شد» و «یا بورژوازی دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا و دهقانان را سرنگون می‌کرد یا آن دیکتاتوری اروپا را به آتش می‌کشید.» لنین می‌پرسید «و بعد چه؟» شش ماه بعد در «مراحل، سمت‌وسو، و چشم‌اندازهای انقلاب» (که در آن زمان منتشر نشد) لنین پاسخی به سیاق ترُتسکی داد، این‌گونه که اذعان کرد ماحصل آن جنگِ داخلی دوم «کم‌وبیش نومیدکننده» خواهد بود، «… اگر که پرولتاریای سوسیالیست اروپا به کمک پرولتاریای روسیه نیایند.»[۲۷]

    سناریوی لنین برای انقلاب روسیه که این بود؛ در «جنگ پارتیزانی» که در سپتامبر ۱۹۰۶ منتشر شد نیز،[۲۸] که در آن جنگ پارتیزانی به عنوان یکی از شکل‌های جنگ داخلی تعریف شده بود، او نقد منشویک‌ها را بر کردوکار جنگِ پارتیزانی بلشویک‌ها مردود می‌شمرد، به‌این‌عنوان که «تماماً لیبرال-بورژوایی» است، چرا که لنین تأکید داشت «هرگونه محکوم‌سازی اخلاقی جنگ داخلی از منظر مارکسیسم ناروا است.» نقد روا باید معیار اقتضای نظامی را راهنمای خود قرار دهد و نباید به آن قبیل «عبارات پیش‌پاافتاده و کلیشه‌شده در باب آنارشیسم، بلانکیسم، تروریسم» متوسل شود. حزب، که در زمانه‌ای مشغول به کار است که «آتش مبارزه‌ی طبقاتی تیز شده است و به جنگ داخلی می‌گراید»، باید برای تبدیل شدن به «یک جنگاورحزب»[۲۹] بکوشد و چنان سازمان‌هایی خلق کند که آن را به ایفای نقشی پیشرو در آن جنگ داخلی قادر سازند.

    تعجبی ندارد که در مارس ۱۹۰۸ لنین «قدرت جنگ داخلی» را از درس‌هایی برمی‌شمرد که مایل بود از کمون پاریس آموخته شود، درسی که پیش از این هم در قیام دسامبر ۱۹۰۵ مسکو فرا گرفته شده و به کار بسته شده بود. درسِ دیگر آن بود که یکی از دو اشتباه عمده‌‌ی آن تکرار نشود، اشتباه «بزرگواری ‌کردن بی‌مورد: چرا که {پرولتاریا} هیچ‌گاه نباید فراموش کند که در شرایط خاصی مبارزه‌ی طبقاتی به مبارزه‌ی مسلحانه و جنگ داخلی بدل می‌گردد و زمان‌هایی هست که منافع پرولتاریا نابودسازی بی‌رحمانه‌ی دشمن را در رویارویی‌های آشکار نظامی طلب می‌کند».[۳۰]  

    مارتف بود که، هرچند فقط پشتیبانی نیم‌دلانه‌ی رفقای منشویکش را داشت، هم در مقالاتش و هم در گزارش‌اش به کمیته‌ی مرکزی در کنگره‌ی پنجم (لندن) RSDRP در ۱۹۰۷ با برجسته ساختن موضوعاتی چون جنگ پارتیزانی، «مصادره‌ها»، و جنگاورحزب[۳۱] فرایافت جنگ‌داخلی‌‌ای لنین از انقلاب را به چالش کشید. او هشدار می‌داد که «رعب‌افکنی حزبی» بلشویکی مقدر است که به تلاشی و روحیه‌باختگی تمام‌عیار حزب و بخش‌های انقلابی پرولتاریا و جوانان بیانجامد.[۳۲]

    اما حمله‌ی عمده‌ی مارتف به لنین و تلقی بلشویک‌ها از کارکرد سازمان‌های کارگران، بالاخص شوراها، حین مجادله بر سر پروژه‌ی اکسلرد برای یک کنگره‌ی کارگران رخ داد. برای لنین شوراها فقط «در برهه‌های غلیان کم‌وبیش انقلابی»، در مقام «ارگان‌های خیزش مسلحانه»، و در مقام «حکومت‌های انقلابی موقت»[۳۳] معنی داشتند، وگرنه که، اگر نه «کمدی»، «توهم» بودند. برای مارتف شوراها، به یک معنا، فی‌نفسه غایت بودند: شورای پترزبرگ در ۱۹۰۵ «تلاشی شکوهمند بود برای کشاندن کل پرولتاریا به مشارکت فعال در حیات سیاسی کشور.»[۳۴] از دید مارتف:

    «جنبش کارگری صرفاً عنصری خودجوش {stikhiia} نبود که قرار باشد توسط “انقلابیون” برای نابودسازی دولت فئودال و فتح جمهوری “مورد استفاده قرار گیرد”. برای ما صف‌آرایی طبقاتی توده‌های کارگر هدفی مرکزی و دائمی، و تضمینی بر پیروزی مقاصد بلاواسطه و غایی پرولتاریا است.»[۳۵]

    با نظر به چنین ارزش والایی بود که مارتف، در کنارگویی‌ای[۳۶] خشمگینانه و تحریک‌‌آمیز، علناً اظهار داشت که «توده‌های سازمان‌یافته‌ی بدون سوسیال‌دموکرات‌ها را به سوسیال‌دموکرات‌های بدون توده‌های کارگر سازمان‌یافته» ترجیح می‌دهد.[۳۷]

    شاید با همین ذهنیت بود که مارتف در قبال گارد جوان لنین، امثال کراسیکف‌ها، بائمن‌ها، گوزِف‌ها، کاموها و تاراتوتا‌ها، حرفه‌‌ای‌های کار زیرزمینی، پارتیزان‌ها،[۳۸] مصادره‌کنندگان و جاعلان «مرکز بلشویکی» یا «کاماریلا»[۳۹] بیزاری شدیدی یافت، کسانی که در چند مقاله و – می‌شود گفت زیادی دیرهنگام – در «نجات‌دهندگان یا منحل‌کنندگان؟ چه کسانی حزب سوسیال‌دموکرات کارگران روسیه را نابود کردند، و چگونه؟»[۴۰] افشایشان کرد و ازشان صحبت به میان آورد.[۴۱] به‌طور‌کلی به‌نظر می‌رسد که مارتف از گونه‌ی انسانیِ «سخت همچون سنگ» بلشویکِ لنینیست، که یِمِلیان یارُسلافسکی در «رؤیای بلشویک»[۴۲] (۱۹۰۷) چنان در ستایشش نوشته و بوخارین در «گروه آهنین انقلاب»[۴۳] (۱۹۲۲) برایش حماسه‌سرایی کرده است، کراهت پیدا کرده بود.[۴۴] بلشویک‌ها نیز به‌نوبه‌ی خود منشویک‌های «نرم‌خو، بلندنظر، و روادار» را خوار می‌شمردند. حتی مارتف نیز، که بلشویک‌ها همچنان در دل محبتی به او داشتند، از استهزاء آنها در امان نماند و حساسیت اخلاقی و خشم اخلاقی‌اش را «رعشه‌های شاعرانه-رقت‌انگیز یک جان دردمند» خواندند و تخطئه کردند.[۴۵]

    جنگ که شد، لنین فرایافت جنگ‌داخلی‌ای‌اش از انقلاب را عمومیت بخشید و بر اروپا و جهانِ درگیر جنگ اطلاق کرد: او با تکیه بر خوانش‌اش از بند پایانی قطعنامه‌ی ۱۹۰۷ بین‌الملل کمونیست «در باب نظامی‌گری و معارضه بین‌المللی» (قطعنامه‌ی اشتوتگارت)، مُصر بود که وظیفه‌ی حال‌حاضر «تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی است.»[۴۶]

    لنین پس از یک دوره‌ی اولیه، که طی آن هم علنی و هم در نامه‌های خصوصی به‌گرمی از موضع انترناسیونالیستی مارتف استقبال می‌کرد،[۴۷] به‌طرزی فزاینده منتقد مارتف شد، ظاهراً به‌خاطر امتناع او از قطع رابطه با برخی رفقای کم‌تر انترناسیونالیست، از قبیل نیکلای چخیدزه؛ اما اصل قضیه آن بود که مارتف می‌خواست انترناسیونال دوم را بازسازی کند، حال‌آن‌که لنین بی‌هیچ‌ملاحظه‌ای عزم آن کرده بود که آن را نابود و با یک انترناسیونال سوم جایگزین کند. مارتف به «صلح، صلح به‌هر‌قیمتی»[۴۸] فرامی‌خواند و لنین در مقابل می‌گفت، «تف به ناله‌های صلح‌خواهانه‌ی احساساتی، کشیش‌مآبانه، و احمقانه! بیایید پرچم جنگ داخلی را برافرازیم!»[۴۹]

    رویاروی مارتف، که در زیمروالد و کیِنتال یک جنبش صلح سوسیالیستی می‌دید، لنینی بود که می‌خواست چنین جنبشی به سازمانی برای جنگ داخلی تبدیل شود. لنین در آن زمان مستمراً در حال مجادله با مارتف بود، تاآن‌جا که در حاشیه‌ی مقالات مارتف، به عنوان نمونه «جنگ و پرولتاریای روس»[۵۰] (۱۹۱۵)، نظر می‌نوشت؛ تحشیه‌هایی از قبیل «حقیقت ندارد!»، «غلو می‌کند!»، «دروغ است!»، «وزغ شووینیسم خرده‌بورژوایی!»، «سرکش گمراه حقه‌باز!»، «ناکس!» و مضاف بر اینها، این تعریف‌و‌تمجید، «سرآشپزی ترازاول که مهمان‌مان کرده به یک دیس خوش‌آب‌و‌رنگِ … گُربه‌مُرده.»[۵۱]

    در سه مواجهه‌ی لنین با مارتف – نخست در اوت ۱۹۱۷، سپس در ژوییه‌ی ۱۹۱۹، و بعد در دسامبر ۱۹۱۹ – تلقی جنگ‌داخلی‌ای سفت‌و‌سخت او از انقلاب و دولت شوروی بروز یافت.

    در ۴ اوت ۱۹۱۷، متعاقب «وقایع ژوییه» و تضعیف شوراها، مارتف مطالبه‌ی ۳ ژوییه‌ی خود برای انتقال قدرت به «دموکراسی انقلابی» را کنار گذاشت و به کمیته‌ی اجرایی مرکزی شوراها گفت که چنین چیزی، تحت آن شرایط، فقط «در روند جنگ داخلی، که در حال حاضر ناروا است،» تحقق‌پذیر است. لنین، تحت نام مستعار ن. کارپف، سریع در نشریه‌ای به او پاسخ داد.[۵۲]

    لنین ضمن اذعان به این‌که مارتف «قطعاً یکی از چپ‌ترین، انقلابی‌ترین، آگاه‌ترین، و هوشمندترین نمایندگان توده‌های خرده‌بورژا است»، و استدلال‌هایش از استدلال‌های «چرنُف روده‌دراز قلنبه‌گو» و «تسِرِتِلی کله‌پوک» بیشتر ارزش توجه دارد، مارتف را درس می‌دهد که، «برای یک مارکسیست، یا حتی یک دموکرات ساده‌ی انقلابی، آشکارا پوچ است» که از اقداماتی به‌نفع مردم یا انقلاب پرهیز کند از ترس این‌که ممکن است به جنگ داخلی بیانجامد. اینچنین حکم-به-‌خودمحروم‌سازی‌ای[۵۳] معادلِ «رد آشکار هر شکلی از مبارزه‌ی طبقاتی، هر انقلابی» است؛ و تا که گواهی ‌دادنش بر جنگ داخلی را جار بزند اضافه کرد، «کیست که نداند تاریخ جهانیِ همه‌ی انقلاب‌ها نشان می‌دهد مبارزه‌ی طبقاتی به‌ناچار، و نه از سر تصادف، به جنگ داخلی مبدل می‌شود؟!» لنین تأکید داشت که به‌واقع رویدادها از همان وقایع ژوییه، «با ضرورتی آهنین»، به جنگی داخلی که بورژوازی ضدانقلابی علیه دموکراسی راه انداخته بود منجر گشته بود، و بااین‌حال مارتف جنگ داخلی را به این عنوان که برای دموکراسی انقلابی «ناروا» است قلم می‌گرفت. 

    در ژوییه‌ی ۱۹۱۹ لنین مقالاتی خواند از مارتف، تحت عنوان «بلشویسم جهانی»؛ او ضمن تحسین مارتف از بابت شناخت «عالی»‌اش از ادبیاتی که از طرف بلشویسم و درباره‌ی آن موجود است، این باور ساده‌لوحانه‌ی او را به سخره گرفت که آنچه به «جنگ داخلی در صفوف پرولتاریا» انجامیده این بوده که در جنبش کارگری با سرگرفتن جنگ بحران اخلاقی به‌وجود آمده و اعتماد متقابل فروپاشیده بود. لنین پوزخندزنان به مارتف یادآوری ‌کرد که از همان نوامبر ۱۹۱۴ بلشویک‌ها (یعنی لنین) پیش‌بینی کرده بودند که جنگ امپریالیستی بذرهای جنگ داخلی را در دل خود دارد؛ حال‌آن‌که مارتف تقصیر را گردن «توده‌های پرولتر می‌اندازد!!»[۵۴]

    در آخرین مواجهه‌ی عمومیِ عمده‌اش با مارتف، در ۶ دسامبر ۱۹۱۹ در هفتمین کنگره‌ی شوراها، لنین خشمگین و صریح به زبان آورد که ترورِ سرخ و چکا ابزارهای اجتناب‌ناپذیر قدرت دولتی بلشویکی هستند که علیه بورژوازی و، اگر لازم باشد، حتی علیه منشویک‌ها می‌جنگد.

    مارتف در سخنرانی‌اش عهد کرده بود که منشویک‌ها پشتیبان تلاش‌های دولت شوروی در راستای جنگ داخلی و سیاست خارجی خواهند بود، اما همزمان بلشویک‌ها را خطاب قرار می‌داد که نه‌تنها اصول تزلزل‌ناپذیر سوسیالیسم تروریسم و سرکوب آزادی‌های اساسی را به‌مثابه‌ی یک نظام حکمرانی مردود می‌شمرد، بلکه این کردوکارهای ارعابی هم در داخل کشور و هم برای روابط اتحاد شوروی با جهان بیرون مضر است. اما لُب اتهاماتش آن بود که بلشویک‌ها خودسرانه و بی‌پروا و یک‌بند قانون اساسی شوروی خودشان را نقض می‌کردند: گستاخانه نهادهای نمایندگیِ نظام شوروی را که آن‌قدر بهشان می‌نازیدند نادیده می‌گرفتند؛ بیش از یک سال بود که برای کنگره‌ی شوراها، کمیته‌ی اجرایی مرکزی شوراها (TsIK)، و مجامع عمومی شوراهای محلی هیچ‌یک فراخوان نداده بودند.     

    ازاین‌رو مارتف تاکید داشت که شورای کمیسرهای خلق (سُوْنارکُم) در مرکز و کمیته‌های اجرایی شوراهای محلی، برخلاف آنچه در قانون اساسی آمده بود، دیگر «پاسخ‌گو و تحت کنترل دائمی» نبودند. به‌علاوه، بلشویک‌ها با اخراج نمایندگان غیرکمونیست از تک‌تک نهادها و سازمان‌ها، از قبیل شوراها، اتحادیه‌های صنفی، نهادهای فرهنگی، و روزنامه‌ها، بخش‌های بزرگی از کارگران و دهقانان را از آن حقوق نمایندگی که قانون اساسی ضمانت می‌کرد محروم کرده بودند. همزمان با آنچه که مارتف «تباهی دیوان‌سالارانه‌ی قدرت دولتی» می‌خواند، «ارگان‌های سرکوب و نظارت پلیسی» مخلوق جنگ داخلی به نحوی غول‌آسا رشد کرده بودند، چنان‌که چکا به «دولتی درون دولت» تبدیل شده بود. این‌ها همه به «الغای عملی قانون اساسی شوروی» منجر گشته بود.

    مارتف سپس به‌آرامی مشغول خواندن قطعنامه‌ی منشویک‌ها شد، که صرفاً «اعاده و بازفعال‌سازی قانون اساسی» (که منشویک‌ها نه «اصولاً» بلکه به عنوان «عمل انجام‌شده» پذیرفته بودندش)، حکومت مسئول، حقوق برابر برای همه‌ی زحمتکشان (چه کارگر و چه دهقان)، و یک نظم قانونی مبتنی بر قوانین دقیق را خواستار شده بود. و بعد در میانه‌ی جاروجنجال و اعتراض بلشویک‌ها که اکثریت عظیم حاضر بودند صدای مارتف بلند و بلندتر شد، چرا که نوبت به مطالبه‌ای رسید که دست روی نقطه‌ی حساس‌شان می‌گذاشت: «توقف انتقام‌گیری‌ها، بازداشت‌های غیرقضایی، و ترور دولتی!»[۵۵]

    لنین بود که به مخالفت با مارتف برخاست. او «سخن‌پردازی دموکراتیک و پیشنهاد‌های پارلمانی» مارتف را فراخوانی به «بازگشت به دموکراسی بورژوایی» دانست و مردود شمرد. وقتی لنین گفت که پاسخش به این قبیل مطالبات و اعلامیه‌ها، «بالاخص وقتی از طرف آنهایی باشند که اذعان به همدلی با ما دارند، “نه!” است» تشویق‌اش کردند، و موج دیگری از تشویق درگرفت وقتی ادامه داد، «ترور و چکا هردو مطلقاً کنارنگذاشتنی‌اند!»، و به این اتهامِ مارتف که بلشویک‌ها قانون اساسی خودشان را نقض می‌کنند، لنین چنان حاضرجوابیِ کلبی‌مسلکانه‌ای نشان داد که می‌شد مایه‌ی مباهات کسی چون استالین باشد: «معتقدم که به قانون اساسی‌مان پایبندیم، و اکیداً هم: در بند ۲۳ آمده است “تحت هدایت منافع کلیت طبقه‌ی کارگر، جمهوری سوسیالیستی فدراتیو شوروی روسیه (RSFSR) هر زمان که افراد و گروه‌ها از حقوق خود به‌ضرر انقلاب سوسیالیستی استفاده کنند، آنها را از حقوق‌شان محروم می‌کند.» و افزون بر این، مارتف را از بابت نادیده گرفتن قطعه‌ی دیگری در قانون اساسی (بند ۹) که به «دیکتاتوری پرولتاریا و فقیرترین دهقانان برای سرکوب بورژوازی» ارجاع می‌داد سرزنش کرد.[۵۶]

    راه‌سَواکردنِ نهایی در فاصله‌ی ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۳ روی داد. مارتف در آخرین مقالات و نامه‌هایش تجربه‌ی بلشویکی را شکستی تمام‌عیار قلمداد می‌کرد، که بیم آن می‌رفت یا به ضدانقلاب بیانجامد یا به شکلی از «دیکتاتوری بناپارتی»، برآمده از «دم‌و‌دستگاه نظامی-دیوان‌سالارانه»‌ای که بلشویک‌ها خود آفریده بودند. او مصر بود که رفقای منشویک‌اش باید در عوض برای یک پرده‌ی آخر دموکراتیک بر افتضاح بلشویکی بکوشند؛ و می‌گفت که هرچند دیگر نباید خود را به دفاع از اتحاد شوروی پایبند احساس کنند، به‌همین‌سان با جنبش‌های ضدکمونیستی‌ای که سرنگونی رژیم بلشویکی را هدف گرفته‌اند نیز نباید همدست شوند، چون این فقط در خدمت ضدانقلاب خواهد بود.[۵۷]

    ترس‌های مارتف، و اندیشه‌اش بر نقش یا سرنوشت لنین در روسیه‌ی پساانقلاب، در نامه‌ای خصوصی به پاول اکسلرد به‌تاریخ ۲۴ ژوئن ۱۹۲۱ ابراز گشته، که در آن‌جا نوشته است[۵۸]:

    «اگر لنین آدم خودمحورتری بود، می‌توانست، در این دو سال اخیر، برای خود در میان دهقانان یک آوازه‌ی حقیقتاً ناپلئونی خلق کند؛ کافی بود نزد موژیک‌ها برای خودش بیشتر تبلیغ می‌کرد. اما از حق نگذریم، تا الان به‌ندرت در آن جهت حرکتی داشته است، و به‌واقع از چند فرصتی هم که داشته تا، به زیان حزب، در مقام  “نماینده‌ی موژیک‌ها” عرض‌اندام کند صرف‌نظر کرده است. در این مورد هم، چنانکه در کل رفتار سیاسی‌اش، گذاشته است تا حزب جلودار باشد. اما الان، به‌نظر من، وقتش رسیده که به‌ناچار سپر حزب را کنار بگذارد تا که پشتیبانی مستقیم توده‌های خرده‌بورژوا را کسب کند. این نُهم ترمیدور است، زمانی که رُبسپیر تلاش کرد تا خود را از حزب کوچکش، کمیته‌ی ایمنی عمومی، خلاص کند و این به بهای سرش تمام شد. بگذار ببینیم لنین قادر است از آن سرنوشت پرهیز کرده و به‌عوضِ آنکه قربانی انحلال ترمیدوری دوره‌ی انقلابی شود، در رأس‌اش قرار گیرد.»

    در مجموعه مقالاتی که شروعشان از ۳ آوریل ۱۹۲۱ و با «کرنشتات»، و پایان‌شان با «پلتفرم ما» در ۴ اکتبر ۱۹۲۲ بود، تشخیص‌های مارتف درخصوص اتحاد شوروی و رویکردش به آن را می‌توان یافت. به‌نظر او، با اقتصادی عقب‌مانده و نابودشده که از تمام پیش‌نیازهای سوسیالیسم بی‌بهره بود، و با یک دم‌و‌دستگاه بلشویکی روحیه‌باخته که محتمل بود به یک «دیکتاتوری سزاری-بناپارتیستی» زوال یابد، روسیه حال دیگر به توسعه‌ی سرمایه‌دارانه با قانون‌گذاری اجتماعی قوی و جاگیرشده و یک جمهوری چندحزبی دموکراتیک متکی به نظمی قانونی نیاز داشت. او اظهار امیدواری می‌کرد که حکومتی ائتلافی از احزاب کارگری و دهقانی کنترل روسیه‌ی پسابلشویک را به دست گیرد.[۵۹] اما آنچه واقعا باعث ترس‌اش بود آن بود که روسیه‌ای که در ۱۹۱۷ «دموکراسی بورژوایی» را خوار شمرده و «به پاداش آن» به زیر «دیکتاتوری سلول‌های حزبی کمونیستی» افتاده بود، حتی قادر به بالیدن تا دموکراسی بورژوایی هم نباشد، و محکوم به آن باشد که «در پیشگاه یک جبار بناپارتیست سر خم کند.»

    لنین از همان مقدمه‌ی بحث مارتف شروع می‌کند، این‌که اقتصاد روسیه عقب‌مانده، ویران‌شده و فاقد پیش‌نیازهای سوسیالیسم است؛ اما در مقام کسی که به قدرتِ دولتی بلشویکی بسیار باور دارد – در دست‌نوشته‌های ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۲ لنین آمده است: «دولت، یعنی “ما”»،[۶۰] – و با ذهنیت جنگ‌داخلی‌ای‌اش، به نتیجه‌ای بس متفاوت از مارتف می‌رسد. بازنگری لنین دراستراتژی بلندمدت بلشویکی شکل مروری بر چهار جلد نخست گاه‌شماری سوخانف بر انقلاب ۱۹۱۷ را به خود می‌گیرد. این نوشته، که لنین در ۱۶ و ۱۷ ژانویه ۱۹۲۳ به منشی‌اش م. آ. وُلُدیچِوا دیکته کرد بود، اما تازه چهار ماه بعد پولیت‌بورو آن را تحت عنوان «در باب انقلاب ما» برای انتشار عرضه کرد،[۶۱] پاسخ لنین بود به نقادی و هشدارهای «همه‌ی دموکرات‌های خرده‌بورژوای‌مان،» سوخانف‌‌ها و (هرچند نام نبرده بود) مارتف‌ها، که به‌خاطر «فهم فوق‌العاده ملانقطی‌شان از مارکسیسم» قادر به درک این نکته نبودند که حتی «کتاب‌درسی‌ای که به سیاق کائوتسکی نوشته شده باشد» قادر نیست «همه‌ی شکل‌های انکشاف سیر تاریخ جهان» را، و به‌عنوان مثال این را که روسیه ضرورتاً از «الگوی آلمانی» پیروی نخواهد کرد، پیش بینی کند:

    «اگر برای آفرینش سوسیالیسم سطح مشخصی از فرهنگ لازم است … چرا نتوانیم این‌گونه شروع کنیم که نخست از وسایل انقلابی برای فتح پیش‌نیازهای آن سطح  استفاده کنیم و سپس، به‌وسیله‌ی حکومت کارگری-دهقانی و نظام شورایی، به‌پیش برویم و خودمان را به ملل دیگر برسانیم.»

    این، به‌نظر من، وصیت لنین بود: نه «سوسیالیسم در یک کشور» بلکه یک دیکتاتوری بلشویکی خشن که تلاش می‌کند تا «با استفاده از قدرت دولت» یک کشور عظیم، عقب‌مانده، و جنگ‌زده را به سطوح صنعتی، شهری، و فرهنگی کشورهای پیشرفته برکشد و این‌گونه پیش‌نیازهای سوسیالیسم را خلق کند.

    برای این خط‌مشی، لنین بر «قاطعیت حداکثری دستگاه»، «یک دیوان‌سالاری خوبِ درخدمت سیاست»، و «مبارزه سازش‌ناپذیر علیه منشویک‌ها، اس‌آر‌ها و آنارشیست‌ها» اصرار می‌ورزید؛ منشویک‌ها، اگر که «سر وکله‌شان پیدا شود»، باید با تیر زدشان.[۶۲] باز، از حق نگذریم، گاز ضدمنشویکی لنین به بدی واق‌واقش نبود و برای شلیک به منشویک‌ها هنوز تا استالین مانده بود.

    آن جنگ داخلی علیه مارتف و منشویک‌ها تا همین امروز تاریخ‌نگاری شوروی را مُسخّر خود کرده است. همین ‌چند وقت‌ پیش ویتوریو استرادا مورخان شوروی را به‌این‌خاطر که همچنان «تهمت‌های قدیمی و توهین‌های قدیمی “دوره‌ی کوتاه” استالین را علیه منشویک‌ها تکرار می‌کنند» سخت بازخواست کرد.[۶۳] به‌واقع تازه در سال ۱۹۸۸ بود که، در میزگردی درباره‌ی انقلاب ۱۹۱۷ که توسط مؤسسه‌ی تاریخ اتحاد جماهیر شوروی متعلق به آکادمی علوم اتحاد شوروی برگزار شده بود، دکتر گنریخ یُفه از دیگر مورخان شوروی خواست تا «بالاخره به جنگ داخلی علیه منشویک‌ها و اس‌آر‌ها پایان ببخشند.»[۶۴]

    هنگامی که خواستم تا از برخی نوشته‌های مارتف و مقابله‌هایش با لنین به‌مثابه‌ی‌‌ منبعی برای فهم لنین استفاده کنم، یک دوپهلویی در رویکرد لنین به مارتف و منشویک‌ها نظرم را جلب کرد و به کاوش در آن کشانده شدم. از سویی، خط‌مشی تمام‌عیارِ سوق‌دادن‌شان به اطاعت و تسلیم – نخست در حزب سوسیال‌دموکرات کارگران روسیه و بعداً در خود دولت شوروی – و آن‌گاه که در آن ناکام ماندند، وادار کردنشان به ترک حزب در ۱۹۱۲ و، در ۲۲-۱۹۲۱، سوق‌ دادن‌شان به تبعید در خارج از کشور. از سوی دیگر، لنین درعین‌حال که مارتف و منشویک‌ها را به سخره می‌گرفت و آزارشان می‌داد، تا روزی که مُرد دائما با او در بحث بود.

    من توضیحی برای این دوپهلویی نمی‌یابم جز این‌که تنشی وجود داشت میان لنینی که تنها برحسب جنگ داخلی می‌توانست به انقلاب بیاندیشد و لنینی که در انگاره‌ی‌ آرمانی سوسیالیستی دوست سابق، و حریفش، با او شریک بود. همین لنین دوم بود که مارتف و روشنفکران منشویک را، در مقام شرکای مباحثه بر سر مسیری که به هدف غایی منتهی می‌شود، جدی می‌گرفت، و بااین‌حال، همزمان، به آنها لجن‌پراکنی می‌کرد و به سخره‌شان می‌گرفت، به زندان می‌انداخت و تبعیدشان می‌کرد و «پیک سوسیالیسم»‌شان را در «صندوقی سری» پنهان می‌کرد.

    به‌همین‌سان، مارتف، چنان‌که از نوشته‌ها و نامه‌هایش پیدا است، لنین را از این بابت که در انگاره آرمانی‌اش با وی شریک بود ارج می‌نهاد و هوش و توان اقناعی‌اش را فراوان، اما بیهوده، صرف آن کرد تا لنین را مجاب کند که، صرف‌نظر از اخلاقیات، «اوتوپیای سیاسی» یک دیکتاتوری حزبی اقلیتی کمونیستی، و وسایل رعب‌افکنانه‌ای که برای دستیابی به آن به‌ خدمت گرفته است، مقدر است بی‌شک نه جامعه‌ای سوسیالیستی، که «دیکتاتورهایی» خلق کند که بر «توده‌های اتمیزه‌شده» سروری می‌کنند.[۶۵]

    ایزرائیل گتسلر (۱۹۲۰-۲۰۱۲)، استاد تاریخ و تاریخ‌نگار متخصص روسیه و اتحاد شوروی

     منبع:

    Israel Getzler (1992): Martov’s Lenin, Revolutionary Russia, 5:1, 92-104 http://dx.doi.org/10.1080/09546549208575581


    [۱]. Iu. Martov, Zapiski sotsial-demokrata (Berlin, 1922), pp. 268-9.

    [۲] . P. N. Lepeshinskii, Na povorote (ot kontsa 80-kh godov k 1905 g.) (Petersburg, 1922), pp. 59-60; K. Radek, ‘Smert’ Iu. O. Tsederbauma’ Izvestiia, ۵ April 1923.

    [۳]. Alexander Potresov, ‘Lenin, Versuch einer Charakterisierung’ Die Gesellschaft, No. 4, (1922), Vol. 2, pp. 405-18.

    [۴]. primus inter pares

    [۵]. close quarters

    [۶]. Martov, Zapiski, p. 268.

    [۷]. modus operandi

    [۸]. Parvus to Aksel’rod and Martov, mid-February 1905, A. N. Potresov and B.I. Nikolaevskii (eds.), Sotsial-Demokraticheskoe dvizhenie v Rossii. Materialy, Vol. 1 (Moscow-Leningrad, 1928), p. 153.

    [۹]. Parvus, Vchem my raskhodimsia? Otvet Leninu na ego stat’i v ‘Proletarii’ (Geneva, 1905).

    [۱۰]. Lenin to A. A. Joffe, 18 Oct. 1918, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 50 (Moscow, 1965), p. 194.

    مقاله‌ی موردنظر این بود:

    ‘Marx und das Problem der Diktatur des Proletariats’, Sozialistische Auslandspolitik, Nos. 29 and 30, 18 and 25 July 1918.

    [۱۱]. Sozialistische Auslandspolitik

    [۱۲]. Sots[ialisticheskii}-vestnik

    [۱۳]. Nasha platform

    [۱۴]. P. B. Aksel’rod, ‘Pis’mo Martovu’, Sotsialistcheskii vestnik, Nos. 6 and 7, 20 April and 4 May 1921.

    پاسخ مارتف، ‘Po povodu pis’ma P. B. Aksel’roda’، اینجا است:

    Sotsialisticheskii vestnik, No. 8, 20 May 1921; L. Martov, ‘Nasha platforma’, Sotsialistischeskii vestnik, No. 19 (41), 4 Oct. 1922.

    [۱۵]. Zapiski o revoliutsii

    [۱۶]. Leninskii sbornik, Vol. 38 (Moscow, 1975), p. 368.

    [۱۷]. ‘O nashei revoloutsii (Po povodu zapisok N. Sukhanova)’, Lenin, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 45 (Moscow, 1964), pp. 378-82.

    [۱۸]. Sovestkaia vlast’

    [۱۹]. RSDRP

    [۲۰]. praetorians

    [۲۱]. mailed fists

    [۲۲] . نگاه کنید به شِکوه‌ی لنین در نامه‌اش به A.M. Kalmykova با این مشخصات:

     7 Sept. 1903, Lenin, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 46 (Moscow, 1964), p. 294;

    و همچنین این:

     Lepieshinskii, Na povorote, p. 187.

    [۲۳]. Eshche raz v men’shinstve

    [۲۴]. Bor’ba s osadnym poozheniem v partii

    [۲۵]. Martov, Eshche raz v men’shinstve (Geneva, 1903); Bor’ba s osadnym polozheniem v RSDRP (Otvet na pis’mo N. Lenina), (Geneva, 1904).

    [۲۶]. partisan war

    [۲۷]. ‘Kartina vremennogo revoliutsionnogo pravitel’stva’, Lenin, polnoe sobraniw sochinenii, Vol. 10 (Moscow, 1960), pp.359-60; ‘etapy,napravlenie I perspektivy revoliutsii’, Vol. 12 (Moscow, 1960), p. 157.

    [۲۸]. ’Partizanskaiam voina’, Vol. 14 (Moscow, 1960), pp.7-11.

    [۲۹]. a party belligerent

    [۳۰]. ‘Uroki kommuny’, Vol. 16 (Moscow, 1961), pp. 453-4.

    [۳۱]. boeviki

    [۳۲]. Piatyi (Londonskii) s’ezd RSDRP, aprel’-mai 1907 goda, Protokoly (Moscow, 1963), pp. 79-81, also pp. 62-4.

    [۳۳]. ‘Nashi zadachi I Sovet rabochikh deputatov’, Lenin, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 12 (Moscow, 1960), pp. 63-5; Chetvertyi (Ob’edinitel’nyi) s’ezd RSDRP (aprel’ 1906 goda), Protokoly (Moscow, 1959), pp .482-4; Piatyi (Londonskii) s’ezd RSDRP, aprel’-mai 1907 goda, Protokoly (Moscow, 1963), pp. 723-4; Lenin, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 16, p. 454; Vol. 15 (Moscow, 1961), p. 187; Vol. 27 (Moscow, 1962), pp. 49-50; Vol. 49 (Moscow, 1964), p. 160; Vol. 30 (Moscow, 1962), p. 322.

    [۳۴]. L. Martov, ‘B. Radin, “Pervyi Sovet deputatov, peter’burg, 1906″‘, Sovremennaia zhizn’, Nov. 1906, p. 238.

    [۳۵]. Piatyi (Londonskii) s’ezd RSDRP, p. 531.

    [۳۶]. aside؛ از اصطلاحات تئاتر و از فنّ‌ّهای نمایشی است. در کنارگویی صحبت‌هایی توسط یکی از شخصیت‌های نمایش خطاب به تماشاگران ایراد می‌شود ولی، بنا بر قراردادهای تئاتری، ظاهراً سایر شخصیت‌های حاضر در صحنه آن را نمی‌شنوند. (م.)

    [۳۷]. Ibid., p. 501.

    [۳۸]. partisans

    [۳۹]. م. جماعت پشت پرده

    [۴۰]. Spasiteli ili uprazdniteli? Kto I kak razrushal RSDRP

    [۴۱]. L. Martov, ‘Posle buri’ and ‘Ne pora li pokonchit’?’, Golos sotsialdemokrata, Nos. 1-2, feb. 1908, pp. 1-3, 24-6; Spasiteli ili uprazdniteli? (kto I kak razrushal RSDRP) (Paris, 1911).

    [۴۲]. Son Bolshevika

    [۴۳]. Zheleznaia kogorta revoliutsii

    [۴۴]. E.M. Jaroslavskii, ‘Son bol’shevika’, Proletarskaia revoliutsiia, No. 5 (1922), pp. 307-11; N. Bukharin, ‘Zheznaia kogorta revoliutsii’ [1922], N. I. Bukharin, Izbrannye proizvedeniia (Moscow, 1988), p. 35.

    [۴۵]. Galerka [M. S. Alexandrov] I Riadovoi [A. A. Bogdanov], Nashi nedorazumeniia (Geneva, 1904), pp. 40-1.

    [۴۶]. Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 26 (Moscow, 1961), pp. 31-2.

    [۴۷]. Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 49, pp. 13, 16, 20; Vol. 26, pp. 38, 105, 116.

    [۴۸]. Martov,’nash lozung-mir!, Novyi mir, No. 219, 17 Nov. 1914.

    [۴۹]. Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 26, p. 41.

    [۵۰]. Voina I rossiiskii proletariat

    [۵۱]. Leninskii sbornik, Vol. 40 (Moscow, 1985), p. 379.

    [۵۲]. N. Karpov [Lenin] ‘Za derev’iami ne vidiat lesa’, 19 Aug. 1917, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 34 (Moscow, 1962), p. 80.

    [۵۳]. self-denying ordinance؛ درعین‌حال اشاره‌ای است به حکم مجلس مؤسسان منتخب سال ۱۷۸۹ در انقلاب فرانسه مبنی‌براینکه هیچ‌یک از اعضای آن در مجلس قانون‌گذاری سال ۱۷۹۱ حضور نداشته باشد. (م.)

    [۵۴]. Lenin, ‘V lakeistvo’, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 39 (Moscow, 1963), pp. 102-44.

    [۵۵]. Sed’moi vserossiiskii s’ezd sovetov rabochikh, krest’ianskikh, krasnoarmeiskikh I kazach’ikh deputatov (Moscow, 1920), pp. 60-3.

    [۵۶]. Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 39, pp. 422-4.

    [۵۷]. [Martov] ‘Kronshtadt’, Sotsialisticheskii vestnik, No. 5, 3 April 1921; L. Martov, ‘Nasha platforma’, Sotsialisticheskii vestnik, No. 19(41), 4 Oct. 1922; Martov,’Otvet kritikam’, Sotsialisticheskii vestnik, No. 2(48), 17 Jan. 1923.

    [۵۸]. Iu. Ts. [Martov] to Pavel Aksel’rod, 24 June 1921, unpublished letter, Nicolaevski collection, Hoover Institution on War, revolution and peace, Stanford, California.

    [۵۹]. نگاه کنید به مراجع ذکرشده در پانویس ۵۶، و نیز

    L. Martov, ‘Dialektika diktatury’, Sotsialisticheskii vestnik, No. 3/25, 3 Feb. 1922.

    [۶۰]. Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 45, pp. 415, 417; Vol. 44 (Moscow, 1964), p. 417.

    [۶۱]. Lenin, ‘O nashe revoliutsii’, Polnoe sobranie sochinenii, Vol. 45, pp. 378-82.

    [۶۲]. Polnoe sobranei sochineniee, Vol. 43 (Moscow, 1963), pp. 373, 383; Vol. 44, p. 461; Vol. 45, p. 417.

    [۶۳]. Vittorio Strada (ed.), Julij Martov, Bolscevismo Mondiale (Torino, 1980), p.x.

    [۶۴]. Rossiia 1917 God. Vybor istoricheskogo puti (Moscow, 1989), p. 43.

    [۶۵]. L. Martov, ‘Dialektika diktaturi’, Sotsialisticheskii vestnik, No. 3/25, 3 Feb. 1922; Martov, Mirovoi bol’shevizm (Berlin, 1923), pp. 57-8; Martov, ‘demokratiia I diktatura’ Za god. Sbornik statei (Petrograd, 1919), pp. 30, 36-7.

    منبع: سایت نقد اقتصاد سیاسی

  • چرا اردوغان و ترامپ به هم نزدیک شده‌اند؟

    چرا اردوغان و ترامپ به هم نزدیک شده‌اند؟

    به گزارش تابناک، سایت «ام اس ان» در مقاله‌ای به بررسی روابط آمریکا و ترکیه پرداخته که در ادامه آمده است.

     بنابر دیدگاه نویسنده‌ی مقاله که پیش از اجلاس شرم‌الشیخ نوشته شده، در منطقه‌ای درست بالای ایران، که روسیه آن را حیاط خلوت خود می‌داند و ترکیه را به دریای خزر متصل می‌کند، یک کریدور ترانزیتی بالقوه بسیار سودآور و از نظر جهانی مهم قرار دارد که با نام «مسیر ترامپ برای صلح و رونق بین‌المللی» یا به اختصار «تریپ» شناخته می‌شود.

    در ماه اوت، کاخ سفید چندین توافق‌نامه امضا کرد که به موجب آن اختیار ۹۹ ساله‌ای برای نظارت بر ایجاد و بهره‌برداری از «مسیر ترامپ» دریافت کرد؛ مسیری که از زمین‌های ارمنستان استفاده می‌کند و این زمین‌ها به‌صورت اجاره فرعی در اختیار ایالات متحده قرار گرفته‌اند.

    این اقدام مرحله‌ای تازه را برای رجب طیب اردوغان، رئیس‌جمهور ترکیه، رقم می‌زند — کسی که رابطه شخصی قابل‌توجهی با دونالد ترامپ دارد — و در این مرحله، او می‌تواند در برابر واقعیت‌های در حال تغییر ژئوپلیتیکی اوراسیا و چالش‌های پرتنش آن، نفوذ جدیدی به دست آورد.

    با حضور قرارداد‌های نظامی روی میز، سبک معاملاتی و تجاری‌گرای رئیس‌جمهور ایالات متحده، کانالی مستقیم برای تعامل با آنکارا ایجاد کرده است.

    در پرونده‌های کلیدی بین‌المللی — از جمله سوریه، قفقاز جنوبی و اوکراین — با بازگشت ترامپ به کاخ سفید، همسویی راهبردی قابل‌توجهی میان ایالات متحده و ترکیه وجود دارد.

    ترامپ و اردوغان دیدگاه‌های مشابهی درباره قدرت ریاست‌جمهوری دارند — پویایی‌ای که به نظر می‌رسد باعث می‌شود آنها درک مشترک‌تری نسبت به یکدیگر داشته باشند و تفاهم‌های متقابلی در موضوعات مربوط به رهبری شکل گیرد

    افزون بر این، ترامپ و اردوغان دیدگاه‌های مشابهی درباره قدرت ریاست‌جمهوری دارند — پویایی‌ای که به نظر می‌رسد باعث می‌شود آنها درک مشترک‌تری نسبت به یکدیگر داشته باشند و تفاهم‌های متقابلی در موضوعات مربوط به رهبری شکل گیرد.

    با این حال، تنش‌ها بر سر غزه و نگرانی‌های مداوم آنکارا درباره غیرقابل‌پیش‌بینی بودن ترامپ و فقدان تعهد او، خوش‌بینی‌ها را کاهش داده و نشان می‌دهد که این رابطه می‌تواند ناپایدار باشد. از اوکراین تا ایران و یمن، سیاست خارجی ترامپ ۲.۰ شاهد تغییرات ناگهانی بسیاری بوده است.

    در ۲۵ سپتامبر، ترامپ برای نخستین بار از سال ۲۰۱۹، رئیس‌جمهور ترکیه را در کاخ سفید میزبانی کرد. تمرکز دیدار بر موضوعاتی، چون فروش تجهیزات نظامی، تجارت و منازعات جهانی بود. این دیدار گامی مثبت در جهت گرم‌تر شدن روابط تلقی شد و ترامپ نقش اردوغان در سوریه را ستود.

    اردوغان در خصوص این دیدار اعلام کرد که امیدوار است این دیدار به توافقی برای فروش جنگنده‌های F-۳۵ به ترکیه و لغو تحریم‌های «کاتسا» (قانون مقابله با دشمنان آمریکا از طریق تحریم‌ها) بر بخش دفاعی ترکیه منجر شود؛ تحریم‌هایی که در سال ۲۰۲۰ به‌دلیل خرید سامانه‌های پدافند هوایی روسی S-۴۰۰ اعمال شده بود.

    او اظهار داشت: «سفر ما آغازگر عصری جدید در روابط ترکیه و ایالات متحده بوده و گفت‌و‌گو و دوستی میان ما را بیش از پیش تقویت کرده است.»

    توافق صلح اولیه میان جمهوری آذربایجان و ارمنستان که در اوایل ماه اوت به میانجی‌گری کاخ سفید حاصل شد، پیروزی آشکاری برای ترکیه محسوب می‌شود.

     اگر پروژه «تریپ» تحقق یابد، آنکارا می‌تواند به هدف دیرینه خود در گسترش نفوذ در آسیای مرکزی دست یابد، در حالی‌که وابستگی خود به مسیر‌هایی که از گرجستان یا ایران می‌گذرد، کاهش داده و چشم‌انداز گسترده‌تر «جهان ترک» خود را پیش ببرد.

    اهداف ترامپ

    طرح «تریپ» پیش‌تر با نامی دیگر از سوی جمهوری آذربایجان مطرح شده بود. «دالان زنگزور» نام بخشی به طول ۴۰ کیلومتر است که جمهوری آذربایجان اصلی را به برون‌منطقه‌ای‌اش، نخجوان، و سپس به ترکیه متصل می‌کند.

    آنکارا به‌طور کلی از کاهش نفوذ روسیه و ایران در قفقاز جنوبی و همچنین احتمال گشایش دالان زنگزور استقبال کرده است، اما نقش ایالات متحده به‌عنوان میانجی، محاسبات راهبردی ترکیه را تا حدی پیچیده می‌کند.

    همسویی میان ایالات متحده و ترکیه بدون ملاحظات نیست. غیرقابل‌پیش‌بینی بودن ترامپ، همراه با اختلافات شدید بر سر اسرائیل و حماس و افزایش تردید‌ها درباره نیت واقعی آمریکا در سوریه و قفقاز جنوبی، باعث می‌شود آنکارا احتمالاً با احتیاط عمل کند.

    دکتر سرهات سوا چوبوکچواوغلو، مدیر برنامه ترکیه در اندیشکده «ترندز ریسرچ‌اند ادوایزری» ابوظبی گفت: «در حالت ایده‌آل، آنکارا ترجیح می‌داد خود رهبری این فرایند را بر عهده گیرد تا هویت قفقازی جدیدی بر پایه میراث مشترک و استقلال از رقابت قدرت‌های بزرگ ایجاد کند.»

    او افزود: «نگرانی آنکارا این است که واشنگتن نه‌تنها به‌عنوان یک واسطه عمل کند، بلکه از جای پای خود برای گسترش نفوذ به شرق استفاده نماید — برای مثال از طریق ایجاد پایگاه‌های نظامی در ارمنستان — و بدین‌ترتیب عمق راهبردی ترکیه را محدود کرده و تنها مسیر زمینی آن به جمهوری آذربایجان، دریای خزر و در نتیجه آسیای مرکزی را مهار کند.»

    پروژه «تریپ» می‌تواند منافع ملی ترکیه را در جبهه‌های گوناگون پیش ببرد، به‌ویژه از طریق تقویت کریدور شرق–غرب که چین را به بریتانیا متصل می‌کند و جایگاه ترکیه را به‌عنوان مرکز لجستیکی در چهارراه اروپا و آسیا ارتقا می‌دهد

    پروژه «تریپ» می‌تواند منافع ملی ترکیه را در جبهه‌های گوناگون پیش ببرد، به‌ویژه از طریق تقویت کریدور شرق–غرب که چین را به بریتانیا متصل می‌کند و جایگاه ترکیه را به‌عنوان مرکز لجستیکی در چهارراه اروپا و آسیا ارتقا می‌دهد. طی دهه‌های آینده، انتظار می‌رود اقتصاد ترکیه از این پیوند‌های تقویت‌شده سود قابل‌توجهی ببرد.

    «تریپ» همچنین می‌تواند با گشودن مسیر‌های جدید برای واردات نفت و گاز از دریای خزر و آسیای مرکزی، آسیب‌پذیری آنکارا در برابر اختلال‌های تأمین را کاهش دهد.

    دوستان نزدیک

    به‌طور کلی، سیاست خارجی دولت دوم ترامپ تاکنون تا حد زیادی با اهداف راهبردی آنکارا همسو بوده و به ترکیه کانالی انعطاف‌پذیر و شخصی‌تر برای تعامل ارائه کرده است، کانالی که در دوران بایدن وجود نداشت.

    دکتر مراد اصلان، دانشیار سیاست بین‌الملل در دانشگاه حسن کالیونجو در جنوب ترکیه گفت: «به جز [غزه]، معتقدم هیچ مسئله‌ای وجود ندارد که [واشنگتن و آنکارا] در آن با هم تضاد داشته باشند. ما می‌توانیم لیبی، سوریه، عراق، یا ارمنستان و جمهوری آذربایجان، و همچنین روسیه و اوکراین را مشاهده کنیم — معتقدم سیاست خارجی هر دو کشور یکدیگر را تکمیل می‌کند و به همین دلیل ترامپ مکمل اردوغان است.»

    گرم‌تر شدن روابط با انتصاب توماس باراک، دوست دیرین ترامپ و همراه نزدیک او، به‌عنوان سفیر ایالات متحده در آنکارا برجسته شده است. ترامپ این سمت کلیدی را به فردی سپرده که او به خوبی می‌شناسد، به او علاقه‌مند است و به شدت به او اعتماد دارد.

    باراک همچنین به‌عنوان فرستاده ویژه ترامپ در سوریه و لبنان فعالیت می‌کند و نقشی شبیه به یک معاون وزیر دارد، با این تفاوت که در خاورمیانه مستقر است نه واشنگتن.

    نقش او اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا این پرونده‌های منطقه‌ای حساس هستند و رابطه نزدیک او با رئیس‌جمهور، به تلاش‌های دیپلماتیک او وزن بیشتری می‌بخشد.

    باراک حمایت دولت ترامپ از دولت طرفدار آنکارا به ریاست رئیس‌جمهور جدید سوریه، احمد الشرع، را اعلام کرده است. اردوغان همراه با محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان، نقش حیاتی در متقاعد کردن ترامپ برای رفع تحریم‌های آمریکا علیه سوریه در ماه مه ایفا کردند.

    متیو بریزا، سفیر سابق ایالات متحده در جمهوری آذربایجان گفت: «به نظر می‌رسد ایالات متحده و ترکیه در مورد سوریه نسبت به دولت بایدن که تصمیم گرفت با یگان‌های مدافع خلق [YPG]، شاخه حزب کارگران کردستان [PKK]در سوریه همکاری کند، همسویی خوبی دارند.»

    با این حال، در ماه‌های اخیر باراک نسبت به حضور، تعامل و اظهار نظر درباره سوریه به‌طور قابل‌توجهی کمتر فعال بوده است، که ممکن است با دخالت نظامی اسرائیل در سوریه مرتبط باشد — دخالتی که تحت عنوان دفاع از جامعه دروزی انجام شد، از جمله بمباران وزارت دفاع سوریه در ۱۶ ژوئیه.

    ادامه کمپین‌های نظامی اسرائیل — همراه با تقسیمات ریشه‌دار در سوریه — چالش‌های جدی برای چشم‌انداز تثبیت بلندمدت دمشق ایجاد می‌کند.

    این پویایی‌ها همچنین آزمون‌های مهمی برای انسجام همسویی آمریکا و ترکیه در مورد آینده سوریه پس از اسد ایجاد می‌کند. در آنکارا، تردید‌هایی درباره تعهد واشنگتن به اصل وحدت ملی سوریه وجود دارد.

    دکتر چوبوکچواوغلو گفت که در آنکارا این شک وجود دارد که آمریکا ممکن است اجازه دهد YPG-PKK برای مدت نامحدود بر بخش تصرف‌شده‌ای از خاک حکومت کند، و بدین ترتیب بر دمشق نفوذ پیدا کرده و «تهدیدی برای تمامیت ارضی و حاکمیت ترکیه ایجاد کند».

    تنش‌هایی که ممکن است سرایت کند

    در موضوع اوکراین، ترامپ و اردوغان عمدتاً همسو هستند؛ هر دو خواستار حل سریع دیپلماتیک بوده و ادامه کشتار را غیرسودمند می‌دانند. با وجود حمایت نظامی قابل‌توجه ترکیه از کی‌یف — به‌ویژه از طریق صادرات پهپاد — و مخالفت قاطع با تهاجم و الحاق ولادیمیر پوتین، اردوغان همواره با تلاش‌های اوکراین برای بازپس‌گیری تمام سرزمین‌های از دست رفته از طریق جنگ مخالفت کرده است.

    موضع اردوغان درباره اوکراین تقریباً همان دیدگاهی است که ترامپ در طول دومین دوره خود اتخاذ کرده بود — با استثنای موضع متفاوت او که در ۲۳ سپتامبر در پلتفرم Truth Social خود اعلام کرد، مبنی بر اینکه اوکراین شانس بازپس‌گیری تمام سرزمین‌های خود در مرز‌های شناخته‌شده توسط سازمان ملل را دارد.

    متیو بریزا در خصوص تغییر ناگهانی ترامپ درباره اوکراین که حتی رئیس‌جمهور اوکراین، ولودیمیر زلنسکی، را شگفت‌زده کرد، گفت: «رئیس‌جمهور ترامپ بسیار غیرقابل‌پیش‌بینی است و رویکرد سیاست خارجی او مرتباً تغییر می‌کند.»

    اردوغان همچنین از حمایت ترامپ از کمپین اسرائیل در غزه ابراز ناامیدی عمیق کرده است. غزه که همواره یکی از اولویت‌های رهبر ترکیه بوده، بار دیگر در مرکز توجه قرار گرفت، زمانی که اردوغان در مجمع عمومی سازمان ملل تصاویری گرافیکی از قربانیان فلسطینی نشان داد و جنگ را به‌عنوان جدی‌ترین بحران انسانی محکوم کرد — و مستقیماً از حمایت واشنگتن از اسرائیل انتقاد کرد.

    با این حال، با توجه به اینکه آنکارا رسماً ابتکار «صلح» ترامپ برای غزه را تأیید کرده و حتی رئیس سازمان اطلاعات ترکیه، ابراهیم کالین، را برای حضور در روز سوم مذاکرات در مصر در ۸ اکتبر اعزام کرده است، پتانسیل همسویی تا حدی میان آمریکا و ترکیه در مورد غزه وجود دارد.

    با توافق بر سر مرحله اول توافق صلح، فرایندی پیچیده در پیش است و هیچ تضمینی وجود ندارد که به‌راحتی پیش رود. با این حال، ستایش ترامپ از نقش کلیدی آنکارا در تسهیل پیشرفت دیپلماتیک در ۹ اکتبر نشان می‌دهد که کاخ سفید تا چه حد به نفوذ ترکیه بر حماس اهمیت می‌دهد.

    فعلاً، ترامپ ۲.۰ برای ترکیه بیشتر منافع به همراه داشته تا زیان، اما دوام این حرکت نه تنها به همگرایی منافع بلکه به ثبات ترامپ و مهارت اردوغان در مدیریت این شراکت پیچیده بستگی دارد

    در حالی که اردوغان توانسته مسائل مختلف در روابط آنکارا با واشنگتن را تفکیک کند، غزه همچنان یک موضوع حساس باقی مانده است. علاوه بر این، اقدامات آینده اسرائیل می‌تواند تنش‌ها میان آمریکا و ترکیه را افزایش دهد، بسته به اینکه دستورکار تل‌آویو چگونه با اهداف آنکارا در سوریه پس از اسد تداخل داشته باشد.

    دکتر چوبوکچواوغلو گفت: «منافع اسرائیل و ترکیه… در سوریه به‌طور مستقیم با یکدیگر برخورد می‌کنند… و این برخورد‌ها تأثیرات موجی در سایر عرصه‌ها ایجاد کرده و خطر زنجیره‌ای شدن درگیری‌های مسلحانه را در صورت سرایت این تنش‌ها افزایش می‌دهد.»

    فعلاً، ترامپ ۲.۰ برای ترکیه بیشتر منافع به همراه داشته تا زیان، اما دوام این حرکت نه تنها به همگرایی منافع بلکه به ثبات ترامپ و مهارت اردوغان در مدیریت این شراکت پیچیده بستگی دارد.

    برای اردوغان، پروژه «تریپ» ممکن است افق‌های ژئوپولیتیکی جدیدی بگشاید، اما حفظ این حرکت بیشتر به طول زمانی وابسته است که آنکارا بتواند با جریان‌های غیرقابل‌پیش‌بینی سیاست خارجی ترامپ همراه شود تا به اشتراک گذاشتن اهداف مشترک.

  • رامیز قلی‌اوف استاد برجسته‌ی تار درگذشت

    رامیز قلی‌اوف استاد برجسته‌ی تار درگذشت

    رامیز قلی‌اف (Ramiz Quliyev)، متولد ۳۰ آوریل ۱۹۴۷ در شهر آغدام، نوازندهٔ برجسته و مشهور ساز تار اهل جمهوری آذربایجان است. او یکی از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین نوازندگان تار معاصر آذربایجان به شمار می‌آید.

    رامیز قلی‌اوف از ۵ سالگی با ساز تار، به واسطه عمویش، آشنا شد. در سال ۱۹۵۴ وارد مدرسه موسیقی آغدام شد. از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۹ در کنسرواتوار دولتی حاجی‌بیگف آذربایجان به تحصیل در رشته نوازندگی تار و رهبری ارکستر پرداخت.

    • فعالیت‌های حرفه‌ای و بین‌المللی:
      • در مسابقات و جشنواره‌های متعددی، از جمله در باکو و نمایشگاه دستاوردهای اقتصادی ملی در مسکو، شرکت کرده و جوایزی کسب نموده است.
      • به عنوان تک‌نواز و رهبر گروه سه‌نفره موسیقی مقامی «صادق‌جان» در سمپوزیوم‌های بین‌المللی موسیقی‌شناسی شرکت کرده است.
      • در کشورهای بسیاری از جمله ترکیه، سوریه، هند، آمریکا، کانادا، دانمارک، ایران، عراق، فرانسه، انگلیس و … کنسرت برگزار کرده است.
      • در ایران، او چندین بار در جشنواره‌های موسیقی از جمله جشنواره موسیقی فجر به روی صحنه رفته و با هنرمندان ایرانی نیز همکاری داشته است. اجرای قطعه «ای ایران» توسط گروه او در ایران با استقبال مخاطبان مواجه شد.
    • سمت‌ها و افتخارات:
      • عنوان «هنرمند مردمی جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی» را دریافت کرده است.
      • دارای نشان شرف و جایزهٔ دولتی جمهوری آذربایجان است.
      • بر اساس فرمان رئیس‌جمهور جمهوری آذربایجان، جایزه ریاست‌جمهوری را دریافت کرده و از سال ۲۰۰۴ مستمری مادام‌العمر ریاست‌جمهوری بهره‌مند شده است.
      • او علاوه بر نوازندگی، رئیس دانشکده سازهای سنتی آکادمی موسیقی باکو نیز بوده است.

    رامیز قلی‌اف به دلیل تسلط بی‌نظیر و سبک اجرایی خاص خود، نقشی اساسی در حفظ و گسترش موسیقی مقامی و سازی آذربایجانی در سطح بین‌المللی ایفا کرده است و از او به عنوان یکی از نوابغ و اساتید برجسته تار در سطح جهان یاد می‌شود.

    توجه: رامیز قلی‌اف در تاریخ ۱۵ اکتبر ۲۰۲۵ در سن ۷۸ سالگی درگذشته است.

  • بیست سالگی “یارپاق”

    بیست سالگی “یارپاق”

    «یارپاق بیست سال پیش در ماه اکتبر منتشر شد. به رغم آنکه ممکن است دور از تواضع به نظر رسد نکاتی را درباره‌ی آن یادآوری می‌کنم:
    ۱. یارپاق در تکوین زبان معیار ترکی آذربایجانی و قوام زبان ادبی آذربایجان جنوبی به صورت کنونی نقش اساسی ایفا نمود.
    ۲. یارپاق اهمیت لوگو، طراحی، صفحه‌آرایی و فرم ارائه‌ی مطلب را به اندازه کافی برجسته کرد.
    ۳. از نظر توزیع، مدیریت، تعدد دفاتر، نمایندگی‌ها و تیراژ، یارپاق یک نوع‌آوری بود.
    ۴. یارپاق از زمان حکومت ملی از نادر نشریات معتبری بود که به صورت تک زبانه و به ترکی آذربایجانی منتشر شد.
    ۵. یارپاق مرحله‌ی فولک‌آرت را پشت سر گذاشت و به انعکاس جدی اندیشه و ادبیات پرداخت. این امر به ارتقاع سطح تفکر و گسترش دایره‌ی مخاطبان انجامید.
    ۶. اگر مطبوعات آذربایجان جنوبی را از لحاظ مضامین و فرم ارائه به برهه‌ی قبل و بعد از یارپاق تقسیم کنیم بی‌انصافی نکرده‌ایم.

    لطفن سوال‌ها، پیشنهادات و نقدهای خود را از اینجا و یا از طریق شماره واتساپ 00989149196812 برایم بفرستید. در موقع مناسب به همه‌ی آنها پاسخ خواهم داد.»

داغ